چپتر 51: پیوندی از جنس کینه
0«خانمها و آقایان، همکاران گرانقدر باالهه شاخهای نوکتیز و باشکوه، پوستهای فلسداربیامان و درخشان، و چشمانی به رنگ رنگینکمان...
پس از شبزندهداریهای بیشمار و ریختن تمام جان و دلم به پای این اثر، سرانجام بخش دوم نمایشنامه "پیوندی از جنس کینه" را به پایان رساندم. دررفته اینجا، بر خود واجب میدانم که مراتب سپاسگزاری عمیق خود را نثار آقای شین شیونگ کنم که با حمایتهای بیدریغش همواره پشتیبانم بود. اگر شکیبایی او درحصیری هدایتِ بارها و بارهای افکارم نبود، اگر در لحظات یأس و ناامیدی دستانم را به دامان الهام گره نمیزد، امروز هیچیک از شما شاهد این شاهکار تازهنفس نبودید.
همچنین باید از افراد بیشمار دیگری نیز تشکر کنم؛ از جمله برادر تائو گوئوگوئو، که بارها فیلمنامههای اپرای مرا پارهپاره کرد و مجبورم کردعرصه جرقههای خلاقیتم را دوباره کشف کنم؛ بانو اینگ لیان، که اخیراً اصرار داشت نقشهای اصلی را به یک شیطان خرس و یک روح نیلوفرصندلهای آبی تغییر دهم؛ آقای سی لان، که هر روز با کلمات نیشدارش ارادهام را صیقل داد؛ و البته، الهه الهامبخش این داستان، بانو شین مِی.
بدون شکنجههای بیامان شما، چه روحی و چه جسمی، امروز هیچجدیدی "پیوندی از جنس کینه" جدیدی وجود نداشت! و ژائو گوآنرِنِ تازهمتولدشدهایعرصه که از خودِ گذشتهاش فراتر رفته است، پا به عرصه وجود نمیگذاشت!
هنوز حرفهایارادهام زیادی برایداد گفتن دارم...»
«—خفه شو پیرمردِ وراج!»
کیسهای پر از پوست تخمه محکم به سر ژائو گوآنرِن کوبیده شد و به دنبال آن، رگباری از هسته ازگیل، پوست هندوانه، فنجانهایاست چای و صندلهای حصیری به سمتش باریدن گرفت. او که حسابی کبود و کتکخورده بود، از روی صحنه به پایین غلتید. در همینفنجانهای حین، فانوسها یکی پس از دیگری کمنور شدند. سپس با وقاری خاص، عروسک خیمهشببازیِ ظریف و بینقصِ «شیائو مِی» روی صحنه ظاهر شد.
پیش رویش امواج سفید و خروشان به چشم میخورد؛ شیائوهیچ مِی که در قسمت قبل از ژنرال دلشکسته شده بود،رفته اکنون میخواست با پریدن به رودخانه به زندگیاش پایان دهد.
پیش از پریدن، ژستی به خود گرفت. آستینهایش در باد میرقصیدند و بدنش باجسمی حالتی متزلزل تاب میخورد. دو بار به دور خود چرخید و پیش از آنکهنمیگذاشت رو به امواج خروشان بایستد، با ناامیدیِ تمام، شعر عاشقانهی حزنانگیزی را دکلمه کرد:
«چیانچیائو، در اعماق آبها به انتظارت مینشینم... اگرالهه آب بیاید، در آغوشش منتظر میمانم. اگر آتشجسمی ببارد، در میان خاکسترها چشم به راهت خواهم ماند...»
با چرخش آستینش، زیبایی بیبدیل خودمِی را پوشاند. قامت ظریفش قوس غمانگیزیهیچ را در هوا رسم کرد و... پرید!
(شین مِی پوست تخمهاش را تف کرد: «قهرمان زنیالهه که قبل از مردن اینقدر وراجی میکنه و ژستهیچ میگیره؟ نه از ده بار، عمراً موفق بشه خودشو بکشه.»)
در آن لحظه حساس، فریاد خوشآهنگ پرنده بهشتی در آسمان طنینانداز شد. در میان درخشش طلاییرنگ، مرد جوانی با زیباییفراتر وصفناپذیر در آسمان پدیدار شد. یک بار چرخید... بعد بار دوم... و پیش از آنکه شیائو مِی به آب بیفتد،دنبال او را در هوا میان زمین و آسمان گرفت و مانند یک فرفره چرخزنان به سمت ساحل رودخانه فرود آمد.
(لو چیانچیائو گردویی را در مشتش خرد کرد:داستان «کی این عروسک جدید رو خریده؟! کی اجازهجدیدی داده کاهن اعظم تا این حد خوشقیافه باشه؟!»)
«بانوی جوان، زندگی کوتاه است؛ تا میتوانی بهالهه دنبال شادی باش. هیچچیز در این دنیا ارزشجسمی آن را ندارد که جانت را به خاطرش بگیری.»
کاهن اعظم با لطافت،الهامبخش تارهای پریشان مو را ازبیامان روی پیشانی دخترک کنار زد.
شیائو مِی که از زیبایی بهشتی او مسحور شده بود، قلبشجدیدی به تپش افتاد و با حالتی گیج و مبهوت زمزمه کرد:عرصه «چطور ممکنه چنین مرد بیهمتایی توی این دنیا وجود داشته باشه...؟»
حالت مبهوت او، لبخندی شیطنتآمیز را روی لبهایداستان کاهن اعظم نشاند. او به قدری جلو آمدجدیدی که نوک بینیهایشان تقریباً به هم برخورد کرد.
پرسید: «ازکلمات چیزی کهارادهام میبینی خوشت میاد؟»
(شین مِی: «در واقعیت حتماً خیلی زشته، نه؟شکنجههای برای همینه که این همه ماسک میزنه؛ چونژائو نمیتونه با خودِ واقعیاش روبهرو بشه. خودفریبیاش بدجور عمیقه.»)
شیائو مِی ناگهان به خود آمد. در حالی کهجسمی صورتش از شدت خجالت غرق در سرخی شده بود،گذشتهاش در آغوش او تقلا کرد: «ولم کن! ولم کن!»
کاهن اعظم با صدای بلند خندید و بدن در حال تقلای او را مهارجسمی کرد: «من راهبی هستم که خودم را وقف تزکیه معنوی کردهام و مایلم بهنمیگذاشت غمهای خفته در قلبت گوش بسپارم. بیا، بیا در کالسکه با هم صحبت کنیم.»
بدون اینکه اجازه هیچگونه مقاومتی بهداد او بدهد، دختر را به زوربدون سوار کالسکه طولانی و پرنقشونگار کرد.
زیر سایهی ترکیبِ اجبار و لطافتِ کاهن اعظم، شین مِی خیلی زود سفرهی دلش را باز کرد. کاهن اعظم هم شوکه شد و هم خوشحال. واقعاً چیزی کهزیادی مدتها بیهوده به دنبالش میگشت، حالا بیهیچ زحمتی به دست آمده بود. معلوم شد قبیله یوهو، که کاهن اعظم به آن تعلق داشت، کینهای چندیننسله با قبیله شبح جنگِصحنه ژنرال داشته است. از آنجا که مدتها بود هیچ پیشرفتی در این دشمنی حاصل نشده بود، افتادنِ زنِ ژنرال به چنگ او، چیزی کم از یک فرصتِ آسمانی نداشت.
کاهن اعظم با نیتهایی شوم، با شین مِی با نهایت لطافت و مراقبت رفتار کرد. از بستنِ موها و مرتب کردنِ لباسهایش با دستهای خودش گرفته تا آراستنِ او با گلها؛ تماموراج کلیشههای قدیمی به کار گرفته شد. یک بار، وقتی شین مِی بیمار شد و طبیب اعلام کرد که او درمانناپذیر است مگر اینکه با خونِ یک موجود الهی متبرک شود، کاهن اعظم بیدرنگوقاری مچ دست خود را برید و خمرهای را از خون خود پر کرد. او با خوراندن خون به دختر و حمام کردنش در آن، موفق شد او را از لبهی پرتگاه مرگ بازگرداند.
(لو چیانچیائو: «چشمتون به ژائو گوآنرِنبدون باشه. اگه قبیله یوهو یه روزیجدیدی این نمایش رو ببینه، کارش تمومه.»)
شین مِی رفتهرفته تسلیمِ لطافتِ کاهن اعظم شد و وفاداریاش به ژنرال شروع به تزلزل کرد. روزی، ارواح روباه و جاودانگانِدارم شایعهپرداز که خبرِ رها شدنِ شین مِی توسط ژنرال را شنیده بودند، به دنبال او آمدند و خبری آوردند که قلبش راحسابی در هم شکست: ژنرال، در اطاعت از تصمیم مادرش، قرار بود همان روز با زنِ اشرافزادهای از قبیله شبح جنگ ازدواج کند.
(تغییر صحنهکلمات به حجلهیارادهام عروسیِ ژنرال.)
در حجلهی عروسیِ غرق در رنگ سرخ و شادی، ژنرال در حال نوشیدنِ شرابِ تشریفاتی با عروسش بود. صدایی در پسزمینه پخش شد: «پس کار به اینجا کشید. مادرم جان شین مِی را تهدید کرد وپوست مرا مجبور ساخت تا زنی را که بیش از همه دوست دارم رها کنم و با غریبهای از قبیله شبح جنگ ازدواج کنم. از من متنفر باش، شین مِی! ترجیح میدهم با تمام وجودت از منبینقصِ متنفر باشی تا اینکه مرا فراموش کنی! به خاطر ادامه دادن خط خونیِ شیطان جنگی کامل، نمیتوانیم تا این حد خودخواه باشیم... هرچند جسمم متعلق به یک غریبه است، اما روحم تا ابد با تو خواهد بود!»
ژنرال نقاب از چهرهی عروس برداشت و در حالی که غرق در لذت بود، او را روی تخت انداخت و لباسهای عروسیاشعرصه را پاره کرد... نور شمعها با رنگی سرخ سوسو میزدند و پردههای تخت با حرارتِ اشتیاقِ آنها به لرزه درآمده بودند. ژنرالفنجانهای صدها بار عروسش را تصاحب کرد. در فاصلهای دور، شکوفه هلویی که کنار تختِ شین مِی گذاشته شده بود، بیصدا پژمرده شد.
(لو چیانچیائو: «پس توداستان این نمایش، من همیشهبیامان در حال تصاحب کردنِ بقیهام؟»)
صحنه دوباره تغییر کرد. شین مِی با شنیدنِ خبرِ ازدواجِ جدیدِ ژنرال، در هم شکست. در دلِ تاریکِزیادی شب، در حالی که تنها ردایی ابریشمی و نازک به تن داشت، نیمهمبهوت و نیمهناامید، به سمت سکویی بلندچای شناور شد. در حالی که میچرخید و آستینهایش در هوا میرقصیدند، آماده شد تا به سوی مرگِ خود بپرد.
کاهن اعظم که سایهبهسایه در تعقیبش بود، بار دیگر او را نجات داد و با ارواحباید روباه و جاودانگانِ شایعهپرداز که با شنیدن سروصدا از راه رسیده بودند، درگیر شد. در حالی کهدوباره آن سه نفر در میانهی آسمان به شدت با هم میجنگیدند، رگههایی از نور سفید جرقه میزد.
(شین مِی: «غیر ازالهامبخش صاعقه زدن، میشان جونشکنجههای تواناییِ خاص دیگهای هم داره؟»)
کاهن اعظم ثابت کرد که حریفی سرسخت است و توانست ارواح روباه و جاودانگان شایعهپرداز را یکتنه شکست دهد، هرچندرفته خودش به شدت مجروح شد و تنها رمقی از جان در بدنش باقی ماند. شین مِی، با احساساتی دوگانه ورگباری متناقض، با دقت و وسواس از او پرستاری کرد. در جریان این مراقبت کردنها و مراقبت دیدنها، عشقی ممنوعه شکوفا شد.
«با من ازدواج کن. من میتونم بهت جایگاه و مقام بدم!شکنجههای اون ژنرال بیاحساس رو فراموش کن. اگه نمیتونی، سرش رو براتخودِ میارم تا همون تهموندهی احساسات شکنندهت رو هم باهاش دفن کنی.»
کاهن اعظم دستان شین مِی را محکم در دست فشردداستان و پیمان ابدیاش را بر زبان آورد: «تمام عمرم عاشقت میمونم،ژائو هرگز ترکت نمیکنم، تنهات نمیذارم و هیچوقت اجازه نمیدم دلت بشکنه.»
شین مِی در دوراهی انتخاب گرفتار شده بود، اما کاهنروحی اعظم دیگر تاب و توان صبر کردن نداشت؛ پس چراغهاگذشتهاش خاموش شدند و وصالی اجباری و پرحرارت به تصویر کشیده شد.
«نه! من اینو نمیخوام! اگه... اگه ادامه بدی،روحی جیغ میکشم و کمک میخوام!» شین مِی به ظاهرخودِ تقلا کرد و مقاومتی ساختگی از خود نشان داد.
«هر چقدر دلت میخواد جیغ بکش!الهه اینجا همه آدمای منن. حتی اگه حنجرهتروحی هم پاره بشه، هیچکس برای نجاتت نمیاد!»
کاهن اعظمکلمات لباسهای اوارادهام را پاره کرد.
در حالی که شین مِی تکهپاره شدن لباسهایش وبیامان رقص جنونآمیز آنها در هوا را تماشا میکرد، دوتازهمتولدشدهای قطره اشک از سر درماندگی و استیصال روی گونههایش غلتید.
(شین مِی: پسداستان چرا حنجرهاش را بابیامان جیغ کشیدن پاره نمیکند؟)
کاهن اعظم در این امور تبحر خاصی داشت و با بدن خود انواع و اقسام تکنیکها را به او آموخت؛ سه ضربه سطحی، یک ضربه عمیق؛ نُهعرصه ضربه سطحی، یک ضربه عمیق؛ گوانیین نشسته بر نیلوفر، در آغوش کشیدن ماه... شین مِی از مقاومت به تسلیم رسید و در میان اشکهایش بارها و بارها بهگرفت اوج لذت رسید، تا جایی که روح و جسمش به تمامی تسخیر شد. (لو چیانچیائو: دارم الکی شلوغش میکنم؟ یعنی ژائو گوآنرِن واقعاً قصد مسخره کردن منو نداره...؟)
شین مِی که مصمم بود گذشته را به دست فراموشی بسپارد، با ازدواج با کاهن اعظم موافقت کرد. در آن سویژائو سرزمینها، ژنرال از طریقی این خبر را شنید و از عشق یار، خونش به جوش آمد. صدای راوی از پشت صحنه: «اومحکم در زندگی و مرگ متعلق به من است! ترجیح میدم از من متنفر باشه تا اینکه اجازه بدم مرد دیگهای صاحبش بشه!»
بدینسان جنگی خونین میان قبیله یوهو و قبیله شبح جنگ درگرفت. هر دو طرف به خاطر آن زن بیهمتا و زیبا سرسختانهرفته میجنگیدند و کشتهها و مجروحان بیشماری از خود به جای گذاشتند. (ژائو گوآنرِن در پشت صحنه فریاد کشید: دیگه خون مرغ نیارید!ازگیل زود باشید، اون شنگرفی که آماده کردیم رو بپاشید! شنگرف، شنگرف! هر کی از خون مرغ استفاده کنه میتونه بره خودشو بکشه!)
شین مِی دلشکسته بود. صدای راوی از پشت صحنه: «آه، من چه زن گناهکاری هستم! این همه جان بیگناه به خاطراست من از دست رفت... چطور میتونم این بار رو تحمل کنم؟ من هرگز نباید به دنیا میاومدم. بدون من، شما همدیگهازگیل رو قتلعام نمیکردید. آره، کاش من اصلاً وجود نداشتم! این بار باید به همه چیز پایان بدم! باید این کار رو بکنم!»
شین مِی یکتنه به سوی خط مقدم جنگ شتافت، جایی که آن دو مردجسمی در نبردی مرگبار گلاویز شده بودند. لحظهای که نگاهش به ژنرال افتاد—مردی که روزها بودهنوز او را ندیده بود—اشکهایی از سر دلشکستگی، شادی جنونآمیز و دلتنگی از چشمانش سرازیر شد.
ژنرال گفت: «شین مِی! من بالاخره یهالبته وارث برای قبیله شبح جنگ پیدا کردم!بیامان حالا دیگه آزادم... با من بیا و بریم!»
کاهن اعظم گفت: «توالهامبخش الان دیگه همسر منی.شکنجههای با من برگرد خونه!»
شین مِی اشکهای تلخش را فرو برد و با چشمانی گریان به سوی کاهن اعظم قدم برداشت.خودِ سپس به عقب برگشت و لبخندی زیبا اما جانسوز به ژنرال زد: «چیانچیائو، همهچیز بین ما تمومپوست شده. تو همیشه منو منتظر میذاشتی، اما الان دیگه خستهام... دیگه نمیتونم صبر کنم. فقط بذار برم.»
با این حرف، بازویداد کاهن اعظم را گرفتداستان و برگشت تا برود.
ژنرال که از شوک و خشم لبریز شده بود، شلاقش را به سوی کاهن اعظم که از نظر احساسی آسیبپذیر وژائو غافلگیر شده بود، پرتاب کرد. شین مِی خود را سپر بلا کرد و شلاق بیرحم، ستون فقراتش را در هم شکست.تخمه او همچون گلی سفید و شکننده، اثیری و رویاگونه در میان باد چرخید و در نهایت با حالتی تراژدیک روی زمین افتاد.
«نه...!»
فریادهای پر از دردمِی و رنج هر دو مردجسمی همزمان در فضا طنینانداز شد.
تماشاچیانِ پایین صحنه اکنون غرق در اشک بودند. این صحنهی اوج داستان، مایه افتخارجسمی ژائو گوآنرِن بود. او از پشت صحنه سرک کشید تا واکنشهای ژنرال و شین مِیهنوز را ببیند، اما متوجه شد که دو صندلی وسط در ردیف اول کاملاً خالی است!
رنگ از رخسار ژائو گوآنرِن پرید. باالبته وحشت یقه شیطانی که در آن نزدیکیبیامان بود را چسبید: «ژنرال کجاست؟! کِی رفت؟»
شیطان در حالی که هقهق میکرد،مِی اشکهایش را پاک کرد: «وقتی خونهیچ مثل رودخونه جاری شد، گذاشت رفت.»
یعنی ممکن بود این نمایشبدون دوباره ژنرال را ناراضی کرده باشد؟!جدیدی دلشوره به جان ژائو گوآنرِن افتاد.
آن دو نفری که مایه دلشوره او شده بودند، در حال حاضر درروحی آشپزخانه خالی پناه گرفته بودند. لو چیانچیائو در تشت خمیر ورز میداد و شینعرصه مِی خمیرها را به شکل پیراشکی درمیآورد؛ دستان هر دو غرق در آرد بود.
«مطمئنی اشکالیکلمات نداره بقیهارادهام نمایش رو نبینیم؟»
لو چیانچیائو کمی احساس شرمندگی میکرد. صبح چیز زیادی نخورده بود و کمی پیش شکمش قار و قور کرده بود—دقیقاً به اندازهایرفته که شین مِی صدایش را بشنود. بعد از آن، دختر او را به آشپزخانه کشانده بود تا چیزی برای خوردن درست کنند. لوهندوانه چیانچیائو میدانست که شین مِی عاشق تماشای نمایشهای عروسکی است و اغلب در قسمتهای هیجانانگیز، خورد و خوراک و خواب را فراموش میکند.
«اون بیرون خیلیداستان سر و صداست.شکنجههای ارزش دیدن نداره.»
شین مِی با خوشحالی از خمیر یک خرگوش سفیدمِی کوچک درست کرد و با افتخار به او نشان داد:ژائو «نگاه کن! بامزه نیست؟ این یکی رو برات بخارپز میکنم.»
مرد لبخندی زد، لحظهای تردید کرد، سپس تکهای خمیرالهامبخش کند و با زحمت فراوان آن را به شکلجدیدی ببر درآورد تا به دختر بدهد: «پس اینم برای تو.»
شین مِی اخم کرد، مدت طولانی بهبدون آن خیره ماند و سرانجام گفت: «این...وجود لاکپشته؟ یا ماهیِ لوچ؟ امم... خیلی خاصه.»
«...»
لو چیانچیائو در سکوت،داد ببر بیچاره را له کردمِی و دوباره به خمیر برگرداند.
شین مِی دستش را روی صورتش کشید، اما فقط آرد بیشتری روی گونههایش مالید. لو چیانچیائو سعی کرد با آستینش آردها را پاک کند، اما اوضاعفراتر را بدتر کرد. در حالی که مرد با خود کلنجار میرفت که آیا برود دستانش را بشوید یا نه، ناگهان صدای گوشخراش طبلها، سنجها و ناقوسها ازصندلهای صحنه نمایش در دوردست به گوش رسید—که احتمالاً نقطه اوج نمایش بود—صداهایی که گهگاه با زجههای شیاطین که همچون امواج خروشان به هم میکوبیدند، در هم میآمیخت.
دختر ریز خندید: «بیرون خیلیداستان شلوغ و پر سر وروحی صداست. خوب شد در رفتیم.»
با این حرف، دستان آردیاش را به هم مالید و ناگهانجدیدی آنها را محکم به صورت مرد کوبید. دو صورت آردی لحظهایعرصه به هم خیره ماندند تا اینکه شین مِی زیر خنده زد.
«شیطون.»
لو چیانچیائو گوشه لبشارادهام بالا رفت و تلنگرالهه آرامی به پیشانیاش زد.
بیرون از آنجا، هیاهو همچنان ادامه داشت—برخی میجنگیدند، برخی گریه میکردند، برخی میخندیدند و برخی آشوب به پا میکردند—اما دیگرگذشتهاش هیچکدام از اینها به آنها ربطی نداشت. بگذار دیگران درگیر درامهای خود، عشق و نفرتهایشان، درگیریهای قبیلهای، سقوط ملتها وکوبیده ویرانی خانههایشان باشند. هیچکدام از اینها با لذت سادهی تماشای جوشیدن پیراشکیهایی که با هم درست کرده بودند، قابل قیاس نبود.
آن داستانها، قصهی آدمهایمِی دیگر بود؛ بیارتباط به آنهاجسمی و بیارتباط به مقبره امپراتوری.
«...شین مِی، توصیقل همین الانشم سیالهه تا پیراشکی خوردی.»
«هنوز سیر نشدم.»
«...ما کلاًالبته سی تاالهامبخش درست کرده بودیم.»
«اوه...»
«بریم بازم درست کنیم؟»
«آره، بیا بیشترنیشدارش درست کنیم. اینداد دفعه اول تو بخور.»
...
ژائو گوآنرِن که بیرون پنجره پنهان شده بود، نفس راحتی کشید و عرقنداشت سرد روی پیشانیاش را پاک کرد. ناگهان جرقهای در ذهنش زده شد—تصمیمش را گرفتهبرای بود! باید فوراً نوشتن دنبالهی بعدی نمایشنامهی «پیوندی از جنس کینه» را شروع میکرد!
یک تراژدی عاشقانهصیقل که با یکالهه پیراشکی آغاز شد!