چپتر 19: شب زفاف در میان شکوفههای زردآلو
0در آن روز فرخنده عروسی، عروسِچیزهایی سراپا خشم، سرانجام با دامادی کههمهش قرار بود به عقدش درآید روبرو شد.
نه دستی پیش آمد تا روبندهاش را کنار بزند، نه جام شرابی به رسم پیوند نوشیدند و نه ازوقارش حجلهای با نور شمع خبری بود؛ هیچکدام از آن رویاهایی که در سر پرورانده بود، رنگ واقعیت نگرفت. حالا دامادذهنش مقابلش ایستاده بود؛ بیآنکه لباس سرخ دامادی بر تن داشته باشد و با چشمانی که به رنگ خون درآمده بود.
—نکند چشمهایش عفونت کرده بود؟
شین مِی نگاهی به دستهایش انداخت و بعد به او خیره شد؛ با خودشخودت کلنجار میرفت که همانجا او را زیر مشت و لگد له کند، یا باسرفه بزرگواری به او فرصتی برای توضیح بدهد و متانت و وقارش را به رخ بکشد.
پیش از آنکه بتواند تصمیمی بگیرد، داماد پیشدستی کردازت و به حرف آمد: «سی لان رو ول کن.میگذاشت من الان اینجام. اگه حرفی داری، به خودم بزن.»
سی لان را به گوشهای هل داد و ناگهان بهمشت ذهنش خطور کرد که این صحنه، انگار دقیقاً از رویبکشد یکی از آن نمایشنامههای محبوب و پرطرفدار کپی شده است.
هیچ بعید نبود لحظه بعد، لو چیانچیائو قیافهای سرد و بیتفاوت به خودش بگیرد و با آن لبهای باریک و بیروحش، کلماتی بیرحمانه و تحقیرآمیز را به زبان بیاورد؛ چیزهایی مثل «من هیچوقت ازت خوشم نمیاومد» یا «همهشاین توهمات خودت بود.» و بعد، وقتی او با چشمانی گریان و پر از خشم پا به فرار میگذاشت، این نقش اول مرد که در ظاهر بیاحساس اما در باطن عاشقپیشه بود، آرامآرام خون سرفه میکرد، با ضعفی مفرطگریان به سی لان یا هر تکیهگاه دیگری تکیه میداد و روی زمین میافتاد؛ در حالی که شکوفههای زردآلو در پسزمینه در هوا پخش میشدند تا آن احساسات جگرسوز «دوستت دارم اما نمیذارم بفهمی» را به اوج خود برسانند.
حالت تهوعی که از این تصورات به او دست داد، باعث شد سهتوهمات قدم به عقب تلوتلو بخورد. با جیغی بلند گفت: «لو چیانچیائو، قضیه رو برعکسآرامآرام فهمیدی! تویی که باید به من توضیح بدی! اونم نه با این چرتوپرتای حالبههمزن!»
همانطور که انتظار میرفت، او با تکان دادن سرشازت تأیید کرد و گفت: «مصیبت دگرگونی شروع شده. معلوممیگذاشت نیست ازش جون سالم به در ببرم یا نه.»
یعنی میترسید اگر بمیرد، او در کمتر از یک ماه بیوه شود؟ شین مِی دستبهسینه ایستادتوضیح و دوباره به خیالبافیهایش ادامه داد: لو چیانچیائو روی زمین میافتاد، خون سرفه میکرد و باحرفی صدایی لرزان میگفت: «سی لان... نذار حقیقت رو بفهمه... چشمام عفونت نکرده. فقط نمیخوام بعداً بیوه بشه...»
مو بر تنش سیخمیرفت شد. با غرش گفت:لگد «دلیلت رو عوض کن!»
لو چیانچیائو با آرامشی که در تمام مدت حفظ کرده بود، گفت: «این ازدواج رو مادرم ترتیب داد. اون روز کسی که تو کالسکه بود، مادرمعاشقپیشه بود. اون حتی بین قبیله شبح جنگ هم جایگاه خیلی بالایی داره. برای یه مسئله به این کوچیکی، رونگ ژنگدی از خداش بود که بهش لطف کنه.برسانند اگه من از مصیبت دگرگونی جون سالم به در نبرم، تو هم زنده نمیمونی. مجبوری با من زنده به گور بشی تا تو مرگ زیاد تنها نمونم.»
شین مِی سرانجام خشکش زد.بیاورد «زنده به گور بشم؟ من...خوشم من هیچوقت همچین چیزی نشنیده بودم...»
لبخند محوی روی لبانش نشست و چهرهاش تاریکهمانجا شد. «شین مِی، اگه اینقدر اصرار داری باتوضیح من ازدواج کنی، پس بیا و با من بمیر.»
دستش را دراز کرد.میرفت «بیا اینجا. میتونیم امشبلگد شب زفافمون رو داشته باشیم.»
شین مِی با عجله سه قدم دیگر به عقب برداشت،خوشم پشت درختی پنهان شد و فقط سرش را بیرون آورداول و با شک و تردید او را برانداز کرد. «وا... واقعاً؟»
لو چیانچیائو با نگاهی ثابت به او خیره ماند. «اینکه باهات ازدواج کنم یا نه، تفاوتگریان چندانی نداره. اما حالا تو تبدیل شدی به مهره مادرم برای فشار آوردن به من... شدی بارِدیگری روی دوشم. میخواستم بیسروصدا از این قضیه فرار کنم، اما تو با این نمایش پرزرقوبرق اومدی اینجا...»
لحن بیتفاوت او، شین مِی را به مرز جنون رساند. «نمیخوام هیچکدومکند از اینا رو بشنوم! لو چیانچیائو، جرئتش رو داری بگی واقعاً توبگیرد دلت چی میگذره؟! دلت نمیخواد با من ازدواج کنی؟ از من خوشت نمیاد؟»
سؤالات جسورانه و تند او، حتی سی لانلگد را هم حیرتزده کرد. حتی در میان زنان شیطانیبکشد هم هیچکس تا این حد بیپروا و بیشرم نبود.
لو چیانچیائو نگاهش را ندزدید.بیاورد پس از مکثی، سرانجام بهخوشم آرامی گفت: «از تو بدم نمیاد.»
«پس چرابیرحمانه از عروسیزبان فرار کردی؟»
«...اونقدر ازت خوشم نمیومدخیره که بخوام به هرهمانجا قیمتی باهات ازدواج کنم.»
شین مِی ساکت شد.
لو چیانچیائو رویش را برگرداند و با صدایی ملایم گفت: «شین مِی، واقعاً اینقدرخودت دلت میخواد با من ازدواج کنی؟ پس با من بیا. تا وقتی که هنوزسرفه میتونم روی پای خودم بایستم، بیا برای چند روز یه زن و شوهر واقعی باشیم.»
زمان درازی گذشت؛ آنقدر طولانی که سیمثل لان فکر کرد او دیگر هرگز حرفی نخواهدوقتی زد، که ناگهان شین مِی سکوت را شکست.
او پرسید: «لو چیانچیائو، یادت میادکلنجار ازت خواستم برای کادوی تولدم یهکند عروسک ژنرال برام بسازی؟ تمومش کردی؟»
لو چیانچیائو اخم ظریفی کرد،همانجا لحظهای به فکر فرو رفتبزرگواری و بعد متوجه شد: «یادم رفت.»
«...خیلی خب. حالا که تا اینجاچیزهایی پیش رفتی... اگه بیشتر از این بمونم،توهمات فقط خودم رو تحقیر کردم. من میرم—»
از پشت درخت بیرون آمد وچیزهایی ناگهان زد زیر خنده. «—فکر کردی اینوتوهمات میگم و مثل بچههای حرفگوشکن میذارم میرم؟»
لو چیانچیائو با حیرت به چهره برافراشته او خیره شد. از همان ابتدا تا به آن لحظه، شینمتانت مِی آنچنان صاف و استوار ایستاده بود—آنقدر استوار که غرورآفرین مینمود، گویی هیچچیز نمیتوانست او را در همگوشهای بشکند. چشمانش بهطرز خیرهکنندهای میدرخشید و با چیزی شعلهور بود که تنها میشد نام خشم بر آن نهاد.
«ترسوی بزدل!»
همچون یک شبح حرکت کرد و در یک چشمبههمزدن به سمتش خیز برداشت. لحظه بعد، مشتش محکم بر صورت لو چیانچیائو فرود آمد. او هیچ فرصتی برای واکنشسرفه نداشت و به پشت روی زمین افتاد. ناگهان شین مِی خودش را روی او انداخت، یقهاش را چسبید و در حالی که او را بهشدت تکان میداد، غرید:تصورات «فکر کردی گول زدن من به این راحتیه؟! من این بازی رو هزار بار تو نمایشنامهها دیدم! جرئت داری یه بار دیگه بگو از من خوشت نمیاد؟! جرئت داری؟!»
در حالی که ژنرال سوارهنظام چابک، با آن ابهت و صلابتش، زیر دستان شین مِی داشت از هم میپاشید،نقش سی لان با درماندگی و وحشت در گوشهای ایستاده بود؛ میخواست دخالت کند اما نمیتوانست. قدرت شین مِی درحالی اوج خشمش واقعاً ترسناک بود—حتی اگر ده تا سی لان هم آنجا بودند، هیچ شانسی در برابر او نداشتند.
«اول با احساساتم بازی میکنی، بعد با غرورم! و حالا حتی قصد داری با جسمم هم بازیبدهد کنی؟!» او را محکم گرفت و شروع کرد به کتک زدنش. «فکر میکنی این کارو نمیکنم؟! حتیخودم اگه قرار باشه فردا بمیری، امشب اول باید شب زفافمون رو با من بگذرونی! یالا! پاشو بریم!»
چنگ انداخت و ردای نازک و لطیف اولگد را با صدای جرخوردن بلندی پاره کرد و سینهبکشد رنگپریده و استوارش را در معرض باد قرار داد.
سی لان از شدت وحشت در آستانه غش کردن بود. عفت ژنرال! پاکدامنی ارزشمند او داشت به دست این شیطان نابود میشد؟! درستبیاحساس همان لحظه که میخواست به هر قیمتی شده دخالت کند، ناگهان صدای قدمهای پرهیاهویی از آنسوی باغ زردآلو به گوش رسید. به نظرجگرسوز میرسید مقامات عروسی رد سروصدا را گرفته بودند، چرا که با صدای بلند فریاد زدند: «خانم! ژنرال؟ ما صدای حرف زدن شنیدیم—شما اینجایید؟»
شین مِی با غرشزبان جواب داد: «گمشید! ماهیچوقت داریم شب زفافمون رو میگذرونیم!»
سکوت درانداخت دم همهجاخیره را فرا گرفت.
«بـ... ببخشیددددد...!»
مقامات با چشمانی گریان پا به فرار گذاشتند. یک زندگی وحشیانه وهمهش خشن واقعاً نیازی به توضیح نداشت؛ وقتی میتوانستند شب زفافشان را وسطاما جنگل سر کنند، دیگر چه کار خشنی بود که از پسش برنیایند؟
شین مِی هنوز یقه پارهپوره لباس لو چیانچیائو را توی مشت میفشردهمهش و داشت با خودش حسابوکتاب میکرد که دقیقاً چطور باید این شباما زفاف را پیش ببرد که ناگهان مرد، مچ دستش را بهآرامی گرفت.
مرد به پشت دراز کشیده بود و موهای سیاهش روی زمین پخش شده بود. گوشه چپ لبش ازمتانت مشتی که خورده بود شکافته و باریکهای از خون از آن پایین میخزید، اما هیچ نشانی از دردگوشهای در چهرهاش دیده نمیشد. فقط در سکوت به او چشم دوخت و زمزمه کرد: «شین مِی، مسخرهبازی درنیار.»
مشت دیگری فرود آمد، این بار روی گونه راستش، چنان محکم که انگار دندانیبدهد را خرد کرد. مرد از درد چهره در هم کشید، دهانی پر از خون بهحرفی بیرون تف کرد و همراه با آن، نیمی از یک دندان شکسته هم بیرون پرید.
«میدونی بابام چقدر خوشحال بود؟ اونوقت الان بهم میگی برگردم؟ چرانمیاومد زودتر اینو نگفتی؟! کی ازت خواست برام عروسک بفرستی؟! کی ازتظاهر خواست نگرانم باشی؟! الان کی داره بیشتر از همه بیمنطقی میکنه؟!»
لو چیانچیائو با صدایی بمبیاورد و ملایم پرسید: «...واقعاً اینقدرخوشم دلت میخواست با من ازدواج کنی؟»
مشتش در هوا خشک شد.خودش شین مِی خیره به او نگاهلگد کرد و ناگهان زبانش بند آمد.
مرد آرام چشمانش را بست و با ملایمتلگد دستی به سر او کشید. صدایش پر ازوقارش عطوفت بود: «ببخشید که رویای عروسشدنت رو خراب کردم.»
پوشیدن لباس عروس فقط یک بار در تمام عمر، تجربه آن شرم و دلهره شیرین زیر تورفرار عروس فقط برای یک بار، نشستن در کالسکه عروسی و فکر کردن به احساسات مرد... تمام ذهنش پرمیداد از یاد او بود. پس معلوم شد که واقعاً تا این حد دلش میخواسته با او ازدواج کند.
«آره!» صدایش بلند وزبان پرخاشگرانه بود. «واقعاً میخواستمهیچوقت باهات ازدواج کنم! که چی؟!»
لو چیانچیائو چشمانش را محکم بسته نگه داشت، اما مژههایشمشت بهشدت میلرزید. امواج متناوبی از سرما و گرما را رویبکشد کمرش حس میکرد و مچ دستانش بیاختیار به لرزه افتاده بود.
«دگرگونی؟ قربانیهای تدفین؟ هیچکدوم از اینا برام مهم نیست! اینکه با این بهونههاتوضیح میخوای منو از سرت باز کنی... خیلی بچگانهست!» با هر دو دست صورتالان مرد را گرفت و محکم تکان داد. «چشماتو باز کن! حق نداری فرار کنی!»
مرد با لرزش چشمانش را باز کرد و نگاهش در نگاه دختری گره خورد که مثل خورشید میدرخشید. در چشمان شین مِی نه اثریاما از اندوه و دلسوزی به حال خود بود، نه اثری از حیای ساختگی. او هرگز نیازی به این ویژگیهای بهاصطلاح زنانه و نجیبانه برایدارم تزئین خود نداشت. او فقط چیزی را میگفت که دلش میخواست، کاری را میکرد که دلش میخواست، و عاشق کسی میشد که... دلش میخواست.
«من...» بغض گلویشتحقیرآمیز را فشرد وچیزهایی کلماتش را دزدید.
دختر نفسش را بیرون دادخودش و او را رها کرد: «پسلگد بیا شب زفافمون رو ادامه بدیم.»
سی لان که صورتش از شدت خشم سرخ شده بود، بالاخرهفرصتی منفجر شد: «تو... تو دیگه خیلی پررویی! یه نگاه به دورتپیشدستی بنداز! فکر کردی کجاییم؟ من هنوز اینجام! شب زفاف دیگه چه صیغهایه؟!»
شین مِی باتحقیرآمیز تعجب نگاهی به اومثل انداخت: «تو هنوز اینجایی؟»
«تو...!» با انگشتی لرزان به دخترچیزهایی اشاره کرد، در حالی که ازهمهش شدت عصبانیت جلوی چشمانش سیاهی میرفت.
ناگهان صدای ماغ کشیدن یک گاو پیر از آسمان به گوش رسید. هر سه به بالا نگاه کردند و گاری زهواردررفتهای رابتواند دیدند که بهکندی از میان ابرها پایین میآمد. نقطه سیاه کوچکی با سرعت دور گاری میچرخید و قارقار بهشدت گوشخراشی سر میداد.دقیقاً پس از یک بار چرخیدن دور بیشهزار زردآلو، انگار آنها را پیدا کرد و مستقیم به سمتشان پر کشید؛ کلاغ کوچولو بود.
«ژنرال! کلاغ کوچولو بیدارمیرفت شده. در مورد اونلگد مسئلهای که پرسیده بودید...»
میشان جون که مدتها بود خبری از او نبود، باخوشم چهرهای مضطرب و شتابزده، چابک از گاری پایین پرید. امااول وقتی چشمش به صحنه درون بیشهزار افتاد، در جا خشکش زد.
این... این شیائو مِی بود که روی... روی ژنرال نشسته بود؟ و این چه لباسی بود تنش... لباس عروس؟ یه مشت کهنه پاره؟ یه دامن پارهپوره؟عاشقپیشه چـ... چه خبر بود؟ بعد نگاهش به ژنرال افتاد؛ به پشت دراز کشیده بود، یک دستش را پشت دختر حائل کرده و دست دیگرش را راحت وبرسانند رها دراز کرده بود. لباسهایش کاملاً آشفته بود و بخش زیادی از سینه برهنهاش بیرون افتاده بود... هردویشان... یکی با صورتی برافروخته و دیگری با چشمانی اشکبار...
میشان جون تلوتلوخوران عقب رفتخودش و رنگ از رخسار لطیفشمشت پرید: «شما... شما... دارید چیکار میکنید؟!»
سی لان که تا آن لحظه مثل دکور پسزمینه نادیده گرفته شدهبرای بود، بالاخره فرصت را غنیمت شمرد تا حرفی بزند: «دارن شب زفافشون رولان میگذرونن. جاودانه میشان، عجب تصادفی که دقیقاً همین الان رسیدی. کار مهمی داشتی؟»
«شـ... شب زفاف؟!» این کلمات مثل صاعقهمثل بر سر میشان جون فرود آمد و باعثوقتی شد چند قدم دیگر به عقب سکندری بخورد.
او فقط کمی بیشتر از یک ماه درگیر رسیدگی به زخمهای کلاغ کوچولوتوهمات بود؛ چطور در همین مدت کوتاه با هم ازدواج کرده بودند؟ و... حتیعاشقپیشه کار را به شب زفاف هم کشانده بودند؟! ژنرال، واقعاً باید اینقدر تند میرفتی؟
لو چیانچیائوانداخت اخم کرد: «...اگهخودش حرفی داری بگو.»
بیحوصله بود! با نگاهش به او میفهماندمشت که زودتر کارش را بگوید و گورشبدهد را گم کند تا مزاحم شب زفافشان نشود!
اشکهای میشان جون در دم سرازیر شد و با بغض گفت: «در مورد مصیبت دگرگونیوقتی اشباح جنگی دورگه... اینطور نیست که هیچکس نتونه ازش جون سالم به در ببره... کلاغضعفی کوچولو فقط همینقدر فهمیده بود، قبل از اینکه... قبل از اینکه افراد قبیله ژنرال زخمیاش کنند...»
لو چیانچیائو لحظهای در فکر فرو رفت، اما آنطور که میشان جون تصور میکردخودت از خود شادی و شعف نشان نداد؛ فقط سر تکان داد. «ممنون. سی لان،سرفه دستور تهیه شراب پرستش آسمان و پاداش خدایان رو به عنوان جبران زحماتش بهش بده.»
سی لان دفترچه نازکی را ازکلنجار لباسش بیرون کشید و به اوکند داد. «جاودانه میشان، از شما سپاسگزارم.»
میشان جون منگ و مبهوت دفترچه را گرفت، اما انگار کوچکترین علاقهای به ورقبدهد زدن آن نداشت. با نگاهی خالی به شین مِی خیره شد و در حالیاگه که بیصدا اشک میریخت، زمزمه کرد: «مِی کوچولو... تو... تو همینطوری باهاش ازدواج کردی؟»
دختر بدون هیچ تردیدی جواب داد: «آره.مثل ارباب میشان، بهتره اول شما برگردید. هرخودت وقت سرمون خلوت شد میایم بهتون سر میزنیم.»
نه نه،بیرحمانه تو بایدزبان تنهایی بیای!
صورت لو چیانچیائو کمیخیره سرخ شد: «...بیا بریم. شینزیر مِی... تو، اول بلند شو.»
دختر که هنوز کفری بود،همانجا با حرص گفت: «هوف! پسبزرگواری دیگه شب زفاف بیشب زفاف؟»
مرد ضربه آرامیتحقیرآمیز به پیشانیاش زد.چیزهایی «خیلی خب، بلند شو.»
میشان جون مبهوت نگاه میکرد که چطور آن سه نفر در اعماق جنگل شکوفههای زردآلووقتی ناپدید شدند. باد سردی وزید و لایههایی از گلبرگهای سفید برفی را در هوا چرخاند،ضعفی در حالی که آتشهای ارواح میان درختان سوسو میزدند و صدای نالههایی وهمانگیز به گوش میرسید...
آیا... آیا او امروزخیره آمده بود تا فقطهمانجا خودش را تحقیر کند؟
واقعاً دلش میخواست گریه کند.