چپتر 22: چپتر بیست و دوم
0لو چیانچیائو روی بستر سنگی دراز کشیدهنشه بود. چشمانش محکم بسته بود و سینهاش باتمام نفسهایی کُند و سنگین بالا و پایین میرفت.
یکی از اشباح جنگ بیصدا به او نزدیک شد. دستش را بالا آورد تانشه نفسش را چک کند و بعد پلکش را بالا کشید تا وضعیتش را بسنجد.خورد تازه آن موقع بود که رو برگرداند و زمزمه کرد: «فعلاً خطر جانی تهدیدش نمیکنه.»
دومین شبح جنگ سر تکانمقبره داد: «ببرش. همونطور که بانوحرفش خواستن، بفرستش به گذرگاه جیاپینگ.»
«تو مرحله آخر دوره بیداریشه. کوچیکترینشانهاش اشتباهی میتونه به قیمت جونش تمومپرسید بشه. چرا بانو اینقدر عجله دارن؟»
«قبیله ما تا کی میتونه به این زندگی مخفیانه و حقیرانه زیرِ زمین ادامه بده؟ حتی اگهصدای قرار به مردن باشه، باید تو میدون جنگ بمیریم! بانو حاضره پسر خودش رو بفرسته میدون جنگ،برداشت نه فقط برای حفظ آبروی اون، بلکه برای شرافتِ کل قبیله شبح جنگ. الان دیگه وقت دلرحمی نیست.»
شبح جنگ اول خم شد و پیکرحواسم بیهوش لو چیانچیائو را روی شانهاش انداخت. ناگهانپاش چیزی به خاطرش رسید و پرسید: «زنش چی؟»
«من حواسم بهش هست. تامقبره وقتی همه چیز روبهراه نشه، پاشتمام رو از مقبره امپراتوری بیرون نمیذاره.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که در با صدای کوبنده و مهیبی لگد خوردحواسم و باز شد. سی لان با چهرهای درهمرفته از وحشت به داخل هجوم آورد. نگاهشتمام که به لو چیانچیائو روی شانه شبح جنگ افتاد، بیدرنگ خیز برداشت تا جلو برود.
شبح جنگ دوم دستش را بالاروبهراه آورد و سد راهش شد: «شیطاننمیذاره کوچولو، جونت رو الکی به باد نده.»
در کمال تعجب، سی لان با صدای خفهای روی زانوهایش افتاد و باروبهراه لحنی جدی و قاطع گفت: «من قسم خوردم که ژنرال هر جا بره،مهیبی تا پای جون باهاش باشم! خواهش میکنم اجازه بدین این بار هم همراهیش کنم!»
شبح جنگ اول جاپاش خورد: «تو از زیردستهای سابقشی؟هنوز ولی... بهت نمیخوره انسان باشی.»
«ده سال پیش، ژنرال جونمبیهوش رو نجات داد. از همون موقعرسید عهد بستم که هیچوقت تنهاش نذارم.»
شبح جنگ دوم با رضایت سر تکان داد: «خوبه. جبران کردنِ لطف، نشونه یهحرفش مرد واقعیه. سفر ارباب جوان به گذرگاه جیاپینگ واقعاً پر از خطره. همراهش برو ونگاهش ازش مراقبت کن... شاید بتونی کمکش کنی از این مصیبت جون سالم به در ببره.»
«بینهایت سپاسگزارم!»
...پس حق با ژنرال بود. او میدانست که وقتی عقلش را از دست بدهد و وارد خطرناکترین مرحله دوره بیداری شود، قبیله شبح جنگ کسی را میفرستدافتاد تا او را ببرد. لی چائو یانگ هرگز تحمل نمیکرد پسرش در تاریکی کاخ زیرزمینی بماند و برای زنده ماندن دست و پا بزند. در طول تاریخ،جون تمام اشباح جنگ مصیبت دگرگونی خود را به همین شکل پشت سر گذاشته بودند؛ یا در میان خون و کشتار میدان نبرد بیدار میشدند، یا همانجا جان میدادند.
اشباح جنگ نژادی بودند که شرافت و غرور را بالاتر ازرسید هر چیزی میدانستند. برای آنها هیچ ننگی بزرگتر از مرگی بزدلانهپاش نبود. و پسر لی چائو یانگ نمیتوانست چنین ننگی به بار بیاورد.
«شیطان کوچولو،هست زنِ اربابهمه جوان کجاست؟»
این سؤالِ بیمقدمه باعث شد سی لان مشتهایش را گره کند.همه با این حال، بدون ذرهای تردید جواب داد: «نمیدونم. بعد ازتمام اینکه ژنرال عقلش رو از دست داد، خودش گذاشت و رفت.»
شبح جنگ دوم پوزخندی زد: «گذاشتامپراتوری رفت؟ چه دختر بیرحمی... مهم نیست. توصدای برو. من اطراف مقبره امپراتوری رو میگردم.»
این شبحنیست جنگ بیش ازبیهوش حد شکاک بود.
سی لان در سکوت پشت سرروبهراه لو چیانچیائو به راه افتاد ونمیذاره آنها آرامآرام از کاخ زیرزمینی خارج شدند.
اگر شین مِی پیدا میشد... نه، نباید به این راحتیها پیدایش میکردند.چیز آن اتاق بهخوبی مخفی شده بود و تلههای زیادی دورش بود... اما اگرکوبنده دستشان به او میرسید چه؟ آنوقت چطور باید به ژنرال جواب پس میداد؟
عرق سردی روی تیره پشت سی لان نشست. سپسهنوز با یادآوری شخصیت رویاعصاب و حرصدرآور شین مِی، هم دلشلان میخواست خون بالا بیاورد و هم نگرانیاش هزار برابر شد.
دخترجون، فقط سالم بمون!
در همین حین، شین مِیِ بیخبر از همهجا، مطیعانه بهامپراتوری دستورات او عمل کرده بود؛ در اتاق مخفی نشسته بودلگد و داشت سر یک خربزه با ژائو گوآنرِن دعوا میکرد.
«خانم، فرض کن... فقط فرض کن! اگه یه نفر ژنرال رو با خودش ببره و شما در آستانهبیرون جدایی مرگ و زندگی قرار بگیرید، چیکار میکنی؟» ژائو گوآنرِن در حالی که یک قاچ خربزه در یک دستشانه و قلممویی در دست دیگرش داشت، بهسرعت صفحات را با پیرنگ جدیدترین و شاهکارترین نمایشنامه اپرای خود پر میکرد.
شین مِی حتی یک ثانیهمقبره هم تردید نکرد: «میگی چیکارحرفش کنم؟ میرم برش میگردونم دیگه!»
ژائو گوآنرِن چنان جا خورد که قلممو از دستش در رفت:رسید «اوه... گریه نمیکنی؟ قشقرق به پا نمیکنی؟ دلت نمیشکنه و از غصهمقبره دق نمیکنی؟ اینطوری بیتفاوت بودن که قلب شکننده ژنرال رو جریحهدار میکنه!»
شین مِی اخمی کرد:همه «ژائو گوآنرِن، تو همیشهپاش همهچیز رو اشتباه میفهمی!»
«مزخرف نگو! ژنرال هنوز یه پسر بیتجربه و آفتابمهتابندیدهست... چطور میتونه خودش رو بانشه مرد دنیادیده، باکمالات و جذابی مثل من مقایسه کنه؟! یه بار دیگه بگو: ژنرال روباز بردن و داره با یه مرگ دردناک دستوپنجه نرم میکنه. واکنش تو باید چی باشه؟»
«برش میگردونم. نمیذارمنشه بمیره. هیچکس حقامپراتوری نداره اونو بکشه.»
...عجب جواب قلدرانهای!
اشک پهنای صورت ژائو گوآنرِن را پوشاند، گویی جرقه الهامی آسمانی به اوهنوز تابیده بود. با حرارت شروع به خطخطی کردن کرد و گفت: «دقیقاً چیوحشت گفتی الان؟ دوباره بگو! میخوام این جمله رو برای نمایشنامه جدیدم کش برم!»
«داری درباره نمایشنامهخاطرش اپرای من وزنش لو چیانچیائو مینویسی؟»
«آره، آره! ببین خانم... من اینجا نوشتم که ژنرال به دست مادر خشمگینش کشته میشه، درلگد حالی که تو تازه ازش باردار شدی و با درد و زجر وحشتناکی بچهت سقط میشه.برود بعد یکیتون میمیره، اون یکی دیوونه میشه، و عشق تراژیک شما تا ابد تو تاریخ میمونه...»
...
حالا که کسی آن دور و بر نبود،پاش آیا میتوانست این کلاغ پیر را که مدامنشده چرتوپرت میبافت و خربزههایش را میدزدید، حسابی کتک بزند؟
دستش را بالا برد و درست در لحظهای که میخواست چندهمه تار ریش لرزان ژائو گوآنرِن را چنگ بزند، ناگهان صدای قدمهاییتمام محکم در راهرو طنینانداز شد. هر دو در جایشان خشک شدند.
صدای قدمها پشت در متوقفمقبره شد. تق، تق... دو ضربهحرفش مؤدبانه و آرام به در خورد.
«بانو شین،نیست لطفاً درپیکر رو باز کنید.»
صدای سردهست و ناآشنایهمه یک مرد بود.
ژائو گوآنرِن خودش را مچالهپرسید کرد و با وحشت سرش راهمه تکان داد: باز نکن، جواب نده!
«میدونم اونروبهراه تویی. به همراهمقبره یه روح موش.»
شین مِی پس از لحظهای مکث، از جا بلند شد و درپرسید را باز کرد. بیرون، یک شبح جنگ با لباس سفید ایستاده بود؛امپراتوری صورتش مثل یشم سرد بود و چشمان سرخ تیرهاش... خب، شبیه لیچی بود.
او دستانش را به هم گره زد و کمی تعظیم کرد.بیرون «من لی مین هستم. بانو من رو فرستادن تا در طول دورهلان بیداری ارباب جوان، بر اقامت دوشیزه شین در مقبره امپراتوری نظارت کنم.»
شین مِی مدت طولانی هاجوواج ماندزنش تا اینکه بالاخره به حرف آمد: «امم...روبهراه بانوی تو کیه؟ ارباب جوان دیگه کیه؟»
«ارباب جوان همسر شما، ژنرال سوارهنظامامپراتوری چابک، لو چیانچیائو هستن. بانو همنشده مادر ایشون، بانو لی چائو یانگ هستن.»
او لحظهای فکر کرد.پیکر «من که بچه نیستم.ناگهان نیازی به مراقبت ندارم.»
چهره لی مین بیتفاوت و سرد ماند. «ارباب جوان برای سرکوب شورش سربازان دهقان و برای افتخارصدای قبیله شبح جنگ به گذرگاه جیاپینگ رفتن. بیداری ایشون، چه با موفقیت همراه باشه و چه بابرداشت شکست، در همین چند روز پیش رو مشخص میشه. لطفاً در مقبره امپراتوری آروم بمونید و منتظر باشید.»
شین مِی شوکه شد. «اونپرسید حتی نمیتونه تکون بخوره، بعدوقتی شما فرستادینش شورش سرکوب کنه؟»
«سرنوشت قبیله شبح جنگ، مردن در میدان نبرده.نمیذاره همه این مسیر رو طی میکنن، نیازی بهلگد تعجب نیست دوشیزه شین. حالا لطفاً با من بیاید.»
او کنار رفت و با حرکتی قاطعانداخت و غیرقابلانکار به نشانه «بفرمایید»، راه را نشانبهش داد؛ دعوتی که هیچ جای ردی باقی نمیگذاشت.
شین مِی چارهای جز بیرون رفتن نداشت. ژائو گوآنرِن که از شدت ترس به شکل واقعیاش، یعنی یک موش سفید چاق، درآمده بود، در آستیندرهمرفته او میلرزید و زیر لب غرغر میکرد: «ارباب! این شبح جنگ اصلاً به نظر آدم خوبی نمیاد، فامیلش با مادر ژنرال یکیه... آه! نکنه بچهجدی حرومزاده باشه؟ مراقب باشید! حتماً هر روز به برادر بزرگترش حسادت میکنه و الان هم احتمالاً داره شما رو میبره تا زنده به گورتون کنه!»
شین مِی با حیرت گفت: «آها!زنش پس باید چیکار کنیم؟ فرار کنیم؟چیز ژائو گوآنرِن، تو راه رو نشون بده!»
«خب... راستشروبهراه من فقطپاش داشتم حدس میزدم...»
«نه، نگاه کن! اونم چشماش قرمزه، حتماً با لو چیانچیائو همخونه.رسید تو الان یه موشی، راحت میتونی فرار کنی. اول تو برو!»پاش و طوری حرکت کرد که انگار میخواهد او را بیرون بیندازد.
«نههههههه!»
ژائو گوآنرِن به هوا پرتاب شد و بابهش صدای بلندی به دیوار کوبیده شد. گیج ومقبره با چشمانی پر از اشک، بهسرعت جیم شد.
لی مین دستی به شقیقهاش که از شدت حرص میپرید کشیدتمام و با خونسردیِ ساختگی به عقب برگشت. «دوشیزه شین، چشمهای قرمزوحشت یکی از ویژگیهای قبیله شبح جنگه. لطفاً از گمانهزنیهای بیاساس خودداری کنید.»
«فهمیدم، فهمیدم.» او پشتسرهم سر تکانشانهاش داد. قطعاً چنین مسائل خصوصی چیزی نبودزنش که دیگران بخواهند در آن فضولی کنند.
...چرا اینقدر احساس کلافگی میکرد؟! لی مین به دستانش خیره شد ونمیذاره به این فکر کرد که ارباب جوانش چطور این دختر را بهعنوان همسردرهمرفته انتخاب کرده است. چه ارادهی پولادینی میخواست! چه مصیبتهایی را باید تحمل میکرد!
در یک چشمبههمزدن،خاطرش احترامش برای لو چیانچیائوحواسم به اوج تازهای رسید.
شین مِی با احتیاط از پشت سرش پرسید: «خب... دقیقاً چطورتمام میخوای منو زنده به گور کنی؟ اول منو میکشی بعد میندازیوحشت تو مقبره؟ یا همینطوری پرتم میکنی اون تو تا آرومآروم بمیرم؟»
«...لطفاً بهنیست اینجور چیزهاپیکر فکر نکنید...»
لی مین با صدایی ضعیف زیر لب غرید و درست زمانی که میخواست حرفش را ادامه دهد، ناگهان زمین زیر پایش خالی شد. او با هوشیاری ذاتی یک شبحنگاهش جنگ، پایش را به دیوار کوبید و مانند پرندهای عظیمالجثه به بالا پرید. اما در کمال ناباوری، یک صفحه برنزی از بالا سقوط کرد، محکم به سرش کوبیده شدجون و او را به داخل گودال پرت کرد. با چند صدای تقتق، لایههایی از صفحات مسی بهطور محکم در بالای سرش قفل شدند و سکوت دوباره به محیط بازگشت.
«ارباب! اینطرف!» ژائو گوآنرِن از گوشه دیوارحواسم برایش دست تکان داد. «زود باش! اوننشه تله فقط میتونه برای مدت کوتاهی نگهش داره!»
شین مِی با تمام توان دوید و با پیچیدن از نبش دیوار،نشده تائو گوئوگوئو و اینگ لیان را دید که منتظرش ایستادهاند. چند آجر روینگاهش دیوار ناهموار بود؛ مشخصاً آنها بودند که مکانیزم تله را فعال کرده بودند.
«من جای تو رو بهش گفتم و تله رو همخاطرش کار گذاشتم. حالا بیحساب شدیم.» چهره اینگ لیان جدی وروبهراه خشک بود و با سبکی در هوا پرید. «بزن بریم!»
اشک در چشمان شین مِی حلقه زد. «خواهر اینگمقبره لیان، تو خیلی مهربونی! وقتی لو چیانچیائو حالش خوب بشه،مهیبی حتماً درباره تو و سی لان بهش میگم! نگران نباش!»
اینگ لیان گوشهایش را گرفت؛ دلشزنش میخواست از شدت عذاب فریاد بکشد. دوبارهروبهراه شروع کرد؟! اصلاً چرا نجاتش داده بود؟!
خروجی گذرگاه مخفی همچنان به بیشه زردآلو ختم میشد، جایی که حالا ماهصدای کامل و طلایی در آسمان نیمهشب میدرخشید. جنگل با جشن و پایکوبی ارواحشانه زنده شده بود؛ بادهای وهمآور زوزه میکشیدند و نالههای شبحوار در فضا میپیچید.
ژائو گوآنرِن آهی کشید. «تابیهوش ماه کامل بعدی، کی میدونهخاطرش ژنرال هنوز زنده است یا نه...»
اینگ لیان از کوره در رفت ونشه پایش را روی دم او کوبید. «اون دهنتمام نحست رو ببند! برادر لو حتماً زنده میمونه!»
سپس نگاهی غضبآلود به شینپرسید مِی انداخت. «چرا هنوز نرفتی؟ اگههمه گیر بیفتی، زنده به گورت میکنن!»
شین مِی سر تکان داد. «درسته،امپراتوری دارم میرم... میرم گذرگاه جیاپینگ تا لوصدای چیانچیائو رو بیارم. منتظرم بمونید. برش میگردونم.»
ژائو گوآنرِن زار زد: «چی رو برگردونی؟! میشه دست از دردسر درست کردن برداری؟ اونجابهش میدون جنگه! داری با پای خودت میری به پیشواز مرگ! تو باید یه جا قایمنشده بشی و صبر کنی تا ژنرال بعد از بیداری بیاد دنبالت! رابطه شما باید اینطوری باشه!»
شین مِی فقط لبخند زد و کاغذ طلسم چیو یوئه را از گریبانش بیرون کشید. درست زمانی که میخواست او را احضار کند،لان ناگهان صدای برخورد مهیبی از پشت سرش به گوش رسید که زمین را به لرزه درآورد. لی مین که در تله گرفتار شدهتعجب بود، از حفرهای که خودش با ضربه باز کرده بود بیرون آمد؛ غرق در خاک و غبار بود و شمشیر بلندی در دست داشت.
شیاطین کوچک در یک چشمبههمزدن متفرق شدند و بیهیچ ردوقتی و نشانی ناپدید گشتند. لی مین با پوزخندی سرد بههنوز جلو قدم برداشت: «دوشیزه شین مِی، فکر میکنید کجا دارید میرید؟»
شین مِی یک نانپاش بخارپز از آستینش بیرون کشیدهنوز و فریاد زد: «اینو بگیر!»
نان از کنار گونه لی مینشانهاش رد شد. او با تحقیر نگاهیپرسید به آن انداخت و چیزی نگفت.
«اینو بگیر!»
این بار یکخاطرش پنکیک ترد بازنش روغن اردک بود.
«اینو بگیر!»
یک شانه چوبی.
رگهای گردن لی مینهمه از شدت خشم بیرونپاش زد. «مسخرهبازی رو تمومش کن!»
«اینو بگیر!»
این بار ابری از پودر سفیدرنگ بود. قبل از اینکه لیتمام مین بتواند واکنشی نشان دهد، ریههایش پر از غبار خفهکننده شدوحشت و بیدرنگ به سرفه افتاد و چشمانش پر از اشک شد.
شین مِی روی پشت چیو یوئهشانهاش پرید و با نیشخندی به عقب برگشت.زنش «احمق! نمیدونی تو جنگ هر حقهای مجازه؟»
چیو یوئه با بر هم زدنروبهراه بالهایش به میان ابرها اوج گرفتنمیذاره و از جلوی چشم ناپدید شد.