چپتر 53: خروج از آرایه مه ابری
0حالا بیایید زمانخاصی را به عقب برگردانیم؛مزاحمت به سپیدهدمِ مقبره امپراتوری.
آسمان تازه رنگ روشنایی به خود میگرفت و مقبره، دستکم در آن لحظه، غرق در آرامش بود. شین شیونگ، مثل همیشه، سپیدهدم برخاسته بود تا مقابل خانهاش هنرهای رزمی تمرین کند و انرژی درونیاش را پرورشاِم دهد. اینگ لیان و عمو خرسه همچنان در آغوش گرم و شیرینِ زندگی زناشوییشان غرق بودند. ژائو گوآنرِن که تمام شب پلک روی هم نگذاشته بود، مقابل ورودی غار ایستاده و منتظر جرقهای از الهامات غیبیدرست بود. سی لان در آشپزخانه با تکاپو صبحانه آماده میکرد. و اما تائو گوئوگوئو... او با اضطراب پشت در اتاق لو چیانچیائو و شین مِی قدم میزد و در برزخِ در زدن و نزدن اسیر شده بود.
در زدنکردن یا نزدن؛اگر مسئله این بود.
تائو گوئوگوئو که دیگر خودش را بچه نمیدانست، خوب میفهمید که کوبیدن به درِ اتاق یکمیکرد زوج متأهل، آن هم کلهی سحر، چقدر کار زشتی است. ممکن بود مزاحم لحظات خاصی شودمسئله و عواقب شوم این مزاحمت، مستقیماً دامن خودش را بگیرد؛ مثلاً کنده شدن چند پر از بالهایش!
اما دیگر طاقت صبر کردن نداشت. اگرمزاحمت اوضاع همینطور پیش میرفت، ممکن بود اشتباهچند به مراتب بزرگتری از او سر بزند.
با صدای جیرجیری، در باز شد و لو چیانچیائواشتباه در حالی که ردایی روی شانههایش انداخته بود، باشانههایش چهرهای تاریک و نگاهی غضبآلود در چهارچوب در نمایان شد.
«...چیه؟» لحنشکردن هیچ بویی ازاوضاع خوشاخلاقی نبرده بود.
چهرهی تائو گوئوگوئونگذاشته روشن شد: «برادر بزرگمنتظر چیانچیائو! من، اِم... راستش...»
اگر بخواهیم ماجرا را ساده بیان کنیم، همهچیز از دیروز شروع شد؛ زمانی که تائو گوئوگوئوی بازیگوش و برادر کوچکترش، مثل همیشه در لبهی آرایه مه ابری مشغول بازی بودند. در میان شیاطینِ مقبرهشانههایش امپراتوری، تنها سی لان میتوانست آزادانه از آرایه مه ابری عبور کند. این آرایه دو کاربرد داشت: هم شیاطین مقبره را از چشم غریبهها پنهان میکرد و هم جلوی آنها را میگرفت تا درابری دنیای بیرون دردسر درست نکنند. به همین دلیل، بیشتر شیاطینِ بالغ اصلاً نزدیک این آرایه نمیشدند؛ و تنها برادران همیشه کودکِ تائو گوئوگوئو بودند که آنجا را به عنوان زمین مقدسِ قایمموشکبازیشان انتخاب کرده بودند.
دیروز، در حالی که شاد و خندان مشغول قایمموشکبازی بودند، با انسان فانیای روبهرو شدند که ناخواسته به درون آرایه مه ابری قدم گذاشته بود؛ اتفاقی که چندان هم غیرمعمول نبود. در کوهپایهی کوهستان تغییر جزراِم و مد، درست زیر مقبره امپراتوری، شهر تغییر جزر و مد قرار داشت؛ جایی که نسلها از نگهبانان مقبره زمانی در آن میزیستند. گهگاه هیزمشکنها یا شکارچیان اشتباهی وارد آرایه میشدند و سی لان قبل ازدرست اینکه آنها را به بیرون بفرستد، بیهوششان میکرد. اما حالا که سی لان حضور نداشت، تائو گوئوگوئو و برادرش هول شدند، بالهایشان را جمع کردند و پشت درختی پنهان شدند تا یواشکی اوضاع را زیر نظر بگیرند...
پسر جوانی با لباسهای پارچهای ساده، در حالیمیرفت که چهرهاش از دیدن مهِ اطراف به همانحالی اندازه گیج و مبهوت بود، آرامآرام نزدیک میشد.
تائو گوئوگوئو رو به برادرش کرد و گفت:جرقهای «برگرد و سی لان رو صدا کن. منمیکرد اینجا حواسم بهش هست تا مطمئن شم جلوتر نمیاد.»
برادرش که همیشه مطیع بود، بالهای زرد کمرنگش را به هممثلاً زد تا پرواز کند؛ اما پسرک صدای خشخش را شنید وهمینطور با وحشت تبر هیزمشکنیاش را پرتاب کرد و فریاد زد: «کی اونجاست؟!»
تبر درخشان، گونهی برادر کوچکتر را خراش داد و او با نالهای بلند از زمین و هوا به پایین غلتید. پسرک با عجله بهچهارچوب سمتش دوید، او را از روی زمین بلند کرد و در حالی که با آستینش اشکهای او را پاک میکرد، با گیجی به بررسیاش پرداخت.کوچکترش اگر او انسان بود، پس چرا بال مرغ داشت؟ و اگر پرنده بود، چرا دست و پا داشت... و اصلاً چرا اینقدر بلند گریه میکرد؟
پسرک با بهت واگر حیرت فریاد زد: «نکنه این...اشتباه همون مردِ پرندهایِ افسانهای باشه؟!»
تائو گوئوگوئو از کوره در رفت. او با تمام وجود از کلمهیآشپزخانه «مرد پرندهای» متنفر بود. سنگی برداشت و با تمام قوا پرتاب کرد؛ سنگقدم درست به وسط پیشانی پسرک خورد و او را در دم بیهوش کرد.
وقتی سی لان رسید، تائو گوئوگوئو را به شدتدامن سرزنش کرد و به او دستور داد قبل ازکردن اینکه پسرک را به بیرون برگرداند، زخمش را ببندد.
و اینگونه...کردن یک گرفتاریاگر سرنوشتساز متولد شد.
«برادر چیانچیائو! اون قسم خورد و پاشو کرد توی یک کفش که باید لطفم رو جبران کنهردایی و باهام ازدواج کنه! بهش گفتم بابا من یه شیطان مَردم، ولی اصلاً تو کتش نمیره! حتیبرادر گفت... گفت اگه امروز قبل از ظهر نرم شهر وانلان تا ببینمش، خودش رو از صخره میندازه پایین!»
«پای جون یه آدم وسطه، برادر چیانچیائو! اون با لجبازی جونش رو سر من گروآماده گذاشته! اگه واقعاً بمیره، حتماً آسمانها من رو مقصر میدونن، مگه نه؟ حتماً همینطوره! اونوقتاسیر دیگه هیچوقت نمیتونم تزکیه کنم و تبدیل به یه شیطان بزرگ بشم! کل زندگیم نابود میشه!»
لو چیانچیائو شقیقههای دردناکش را مالید، لحظهایمزاحمت فکر کرد و برای آرام کردنش گفت:چند «اون گناه به پای تو نوشته نمیشه.»
«ولی اگه واقعاً بپره چی؟! اینطوری من باعث و بانی غیرمستقیم مرگش نشدم؟! برادر چیانچیائو، خواهش میکنم کمکمشانههایش کن! همون طلسمی که روی برادر سی لان گذاشتی رو روی منم بذار تا بتونم از آرایه مهاِم ابری برم بیرون و ببینمش، باشه؟ قول میدم تو همین یه رفت و برگشت قضیه رو جمع کنم!»
لو چیانچیائو با قاطعیت سرش را تکان داد:میرفت «نه. اون شهر انرژی انسانی خیلی قویای داره. نمیتونیردایی فرم انسانیت رو حفظ کنی؛ فقط دردسر درست میشه.»
«قول میدمروی بتونم خودمورودی رو کنترل کنم!»
«نه.»
«خواهش میکنم، برادر چیانچیائو!»
«...نه. قوانین مقبره امپراتوری کاملاًاوضاع مشخصه. استثنا قائل شدن برایمراتب تو، بدعت بدی به جا میذاره.»
«برادر چیانچیائو...»
تائو گوئوگوئو باخاصی تلخی و سوزشوم دل زد زیر گریه.
«این سر و صداها کلهی سحر برای چیه؟» شین مِی بالاخره بیداربزند شد و در حالی که چشمهایش را میمالید، از اتاق بیرون آمد.چهارچوب با دیدن صورت خیس از اشک تائو گوئوگوئو، مکثی کرد: «چی شده؟»
لو چیانچیائو به سمتش رفت تا لباسهایش رامیرفت مرتب کند و موهایش را صاف کند. زیرحالی لب گفت: «چیزی نیست. بیا بریم صبحانه بخوریم.»
شین مِی چند قدمی با او همراه شد، اما نگاهی به عقب انداخت؛ تائوصبحانه گوئوگوئو هنوز همانجا ایستاده بود و با چشمهایی شبیه به یک تولهسگ رهاشده، هقهقکنان بهنزدن آنها نگاه میکرد. شین مِی با مهربانی به سمتش رفت و پرسید: «واقعاً چی شده؟»
وقتی تائو گوئوگوئو با گریه و زاریمزاحمت ماجرا را تعریف کرد، شین مِی بلافاصله زیربالهایش خنده زد: «بعد از صبحانه، خودم میبرمت بیرون.»
لو چیانچیائو اخمنداشت کرد: «شین مِی.همینطور تو نمیتونی بری.»
شین مِی پلک زد: «اگهاوضاع فقط تا اونجا همراهیش کنممراتب و برش گردونم چی؟ بازم نه؟»
«نه.» مخالفتشروی مطلق وورودی بیچونوچرا بود.
شین مِی سرتاپای او را براندازشوم کرد: «لو چیانچیائو، تا حالا بهتکنده گفتم این اواخر چقدر باابهت شدی؟»
«...»
«دفعهی پیش که برادران و خواهران ارشد رزمیم اومدن تا به پدرم سر بزنن، تو باحالی سردی گفتی نه. دفعهی قبلش که میخواستم برم بیرون، بازم گفتی نه. وقتی خرچنگ دلم خواست؛چهرهی نه. یکم شراب خواستم؛ بازم نه. دیشب که میخواستم من بالا باشم؛ دوباره گفتی نه. تو...»
اهم. ژنرال سیوچند سالهای که هنوز هممنتظر جوان و خوشقیافه به نظر میرسید، سرخصبحانه شد و حرفش را قطع کرد: «شین مِی.»
شین مِی لبخندی به اوعواقب زد: «امروز میخوام برم بیرونبگیرد دوری بزنم. بازم میخوای بگی نه؟»
«کجا؟ منم باهات...»
«نیازی به تو نیست.اگر هی، مغزگنجشکیِ اونجا... بیامیرفت بریم یه چیزی بخوریم.»
او دستِ تائونگذاشته گوئوگوئوی عصبانی را کشیدمنتظر و چرخید تا برود.
«شین مِی.»
لو چیانچیائو راهش را سداوضاع کرد، در حالی که تقریباًمراتب مستأصل شده بود: «لجبازی نکن.»
شین مِی با چشمانی گشادشدهاوضاع به او خیره شد: «فقطمراتب یه سؤال: میذاری برم یا نه؟»
او بدون اینکه کلمهی دیگری بگوید، با چهرهایجرقهای تاریک از آنجا دور شد؛ در حالی کهمیکرد سایهاش کمی غمزده و تنها به نظر میرسید.
همانطور که میگویند دوری و دوستی، این یک حقیقت غیرقابلانکار است که صمیمیتِ بیشازحد گاهی باعث اصطکاک میشود. پس از دو سه سال زندگیِ تنگاتنگ و چسبیده به لو چیانچیائو در مقبره امپراتوری، گرچه دعواهای بزرگ نادر بود، اما بگومگوهای کوچک به امری روزمره تبدیلبویی شده بود. شین مِی به یاد آورد که چطور قبل از ازدواج، او اغلب در برخی مسائل مثل نوشیدن کوتاه میآمد. اما پس از ازدواج، او به معنای واقعی کلمه مستبد و زورگو شده بود. دفعهی پیش که چند کوزه شراب تشریفاتی در سرداب پیداهمین کرد و یکی را باز کرد تا کمی بچشد، صورت لو چیانچیائو بلافاصله از ته دیگ هم سیاهتر شد. او شیطانِ نگهبان سرداب را دو ضربه شلاق زد، تمام شرابها را مخفیانه خودش سر کشید و بعد به شین مِی دروغ گفت که شرابها تمام شدهاند.
خودش خوب میدانست که نوشیدن باعث میشود تب کند، برای همین هر بار فقط جرعههای کوچکی مینوشید. آیاشانههایش لو چیانچیائو او را بچهای میدید که توانایی کنترل خودش را ندارد؟ وقتی شوهرت با تو مثل یک بچهراستش رفتار میکند، این یک بحران تمامعیار است؛ مدرکی محکم بر اینکه او تو را کاملاً فاقد جذابیتهای زنانگی میداند.
شین مِی که این بحران را با تمام وجود حس کرده بود، تصمیم گرفت جذابیتهای زنانهاش را به رخ بکشد. برای همین دیشب دست به کارچیه شد؛ تلاشی که البته با شکست مواجه شد. قبل از اینکه حتی بتواند او را به پشت بخواباند، لو چیانچیائو او را برگرداند. در طول ماجرا، شینمشغول مِی بارها سعی کرد ورق را برگرداند، اما هر بار با زور و قدرت متوقف شد. این نوع رفتار مستبدانه و بیرحمانه روزبهروز در حال افزایش بود.
از مسائل اتاق خواب که بگذریم، این مردجرقهای حتی روی خورد و خوراک، لباس پوشیدن و حتیاما اینکه با چه کسی حرف میزند هم کنترل داشت.
این اصلاً نشانهی خوبی نبود. قبل ازمزاحمت اینکه اوضاع از این هم بدتر شود،چند باید این رفتار را در نطفه خفه میکرد.
شین مِی در حالی که جعبه غذای بزرگی در دست داشت، تائو گوئوگوئوصدای را به دنبال خود میکشید و سوار بر چیو یوئه شده بود، باچیه ظرافتی بیدردسر از آرایه مه ابریِ مقبره امپراتوری پرواز کرد و دور شد.
او میرفت تا گشتیاگر بزند و هیچکس هممیرفت حق نداشت جلویش را بگیرد.
چیو یوئه مدتی دور شهر وانلان چرخید و نزدیک ظهر، آنها مرد جوان و ظریفی را دیدند که بر لبهی صخرهایپشت در کوهستان مجاور ایستاده بود و به نظر میرسید آمادهی پریدن است. پشت سر او، جمعیت انبوهی از مردم شهر برایزوج تماشای این نمایش جمع شده بودند. دستفروشهای پرشور هم گهگاه برای رونق دادن به کسبوکارشان فریاد میزدند: «توفوی خشک با پنج ادویه!»
تائو گوئوگوئو که حسابی زهرهتک شده بود، بامستقیماً دستپاچگی از پشت چیو یوئه پایین غلتید وطاقت با لکنت گفت: «او... اون واقعاً میخواد بپره؟!»
شین مِی به او اطمینان داد: «نگرانپیش نباش. فقط برو اونجا و بالهات روجیرجیری بهش نشون بده. اینطوری همهی سوءتفاهمها برطرف میشه.»
...عجب ایدهی افتضاحی.
تائو گوئوگوئو که از شدت حرص و خجالت سرخ شده بود، تندبادی سهمگین به میان جمعیت دمید؛ طوفانی آمیخته با انرژی شیطانی که خاک و سنگ رابرزخِ به هوا میخیزاند و نالههای وهمآلود ارواح را در فضا میپیچید. ترساندن مردم با ادای ارواح را درآوردن، تخصص بیچونوچرای او بود. تا تماشاچیان دستهایشان را رویشود چشمها گذاشتند و روی زمین کز کردند، او فرصت را غنیمت شمرد، جوان ماتومبهوتِ لبهی صخره را چنگ زد و با دستپاچگی او را به دل جنگل کشاند.
شین مِی از پشت سر تشویقش کرد: «نترس!مستقیماً بالهات رو بهش نشون بده! اگه جواب نداد،طاقت لباسهات رو دربیار و بذار همهچیز رو ببینه!»
تائو گوئوگوئو فقط توانستاگر نگاهی پر از ناامیدی واشتباه بیچارگیِ مطلق به او بیندازد.
اینکه آن دو دقیقاً در جنگل دربارهی چه چیزی بحث کردند، نامعلوم باقی ماند. شین مِی مدت زیادی بیرون جنگل منتظرتاریک ماند و در این فاصله دو کیک ماه گوشتی و یک نان بخارپز سهمزه خورد. در همین حین، چیو یوئه که درهمهچیز طول سالها شاهد درگیریهای عاشقانه و کینهتوزیهای بیشماری بود، با آرامش عجیبی چرت میزد. سرانجام، مرد جوانِ ظریف از جنگل بیرون آمد.
قدمهایش سست و لرزان بود. در چهرهی ظریف والهامات رنگپریدهاش چنان بهت و درماندگیِ عمیقی موج میزد کهتائو همچون بچهآهویی گمکردهراه، دل هر بینندهای را به رحم میآورد.
شین مِیلحظات با احتیاطشود پرسید: «...حالت خوبه؟»
مرد جوان آرام سرش را تکان داد. هالهای از سرخیِ عجیب روی گونههایش دوید و زیر لب زمزمه کرد:انداخته «پس... پس واقعاً تو این دنیا آدمهای پرندهنما وجود دارن! چقدر این آسمون بیانصافه! بهش بال داده، اما دربخواهیم کنارش یه زیباییِ بینظیر هم بهش بخشیده! حالا که همچین چهرهی زیبایی بهش داده، چرا نباید زن به دنیا میاومد؟!»
تائو گوئوگوئو؟ زیبایی بینظیر؟ شین مِی با کنجکاوی به داخل جنگل سرک کشید،صدای جایی که مقصرِ مورد نظر با چهرهای درهمرفته در حال کندن پوست درختچیه بود؛ صورت گرد و چشمهای گرد او بهسختی میتوانست «زیبایی بینظیر» تلقی شود.
جوان ناگهان برگشت و با جدیت به تائو گوئوگوئو که در جنگل ماتومبهوت مانده بود اشاره کرد: «من تسلیم نمیشم! از اونجایی کهچیانچیائو تو یه شیطانی، حتماً یه جادویی بلدی که من نمیفهمم! تو در واقع یه زنی، مگه نه؟! من حرفهایی که امروز زدی روچقدر باور نمیکنم! فردا ظهر، دوباره همینجا همدیگه رو میبینیم تا این قضیه رو روشن کنیم! اگه نیای، خودم رو از صخره پرت میکنم پایین!»
با گفتن اینخاصی حرف، صورتش راشوم پوشاند و فرار کرد.
دو رشته اشک ازاگر سر ناامیدی روی گونههایمیرفت تائو گوئوگوئو سرازیر شد.
شین مِی به شانهاش زد:اوضاع «نهایت تلاشت رو بکن تامراتب باهاش کنار بیای. من دیگه میرم.»
تائو گوئوگوئو با ناامیدی آستین او را چسبیدجرقهای و با چشمهای گرد و اشکآلودش التماس کرد: «کـ-کجااما داری میری؟ میخوای همینطوری ولم کنی به امون خدا؟»
شین مِی انگشتان او را باز کرد و با جدیت گفت:مثلاً «تو دیگه بچه نیستی. از روحیهی مردونهات استفاده کن تا فتحشهمینطور کنی. همین که همهاش گریه میکنی باعث میشه مردم فکر کنن دختری.»
اشکهایش بیشترکردن شد: «واقعاًاگر میخوای تنهام بذاری؟»
«صددرصد.»
شین مِی سر تکان داد، دستیایستاده به سر چیو یوئه کشید و آنتکاپو جانور روحی با فرمانبرداری به پرواز درآمد.
«موفق باشی!»
او با خوشحالی برای خداحافظی دست تکان دادمیرفت و تائو گوئوگوئوی گریان را پشت سر گذاشتحالی و به سمت دره روح محترم پرواز کرد.
سپس، با ژانگ داهو که اخیراً ازدواج کرده بود برخورد کرد و به او اطلاع دادند که ژنشانههایش هونگشنگ به انزوا رفته و در این زندگی بیرون نخواهد آمد. پس از آن، او به اقامتگاه میشاناِم رسید، جایی که میشان جونِ مهربان و مشتاق از او دعوت کرد تا بهعنوان مهمان در آنجا بماند.
به این ترتیب،نگذاشته یک روز پرماجراایستاده به پایان رسید.
صبح روز بعد، میشان جون کلهسحر از خواب برخاست و با شتابی بیقرار راهی آشپزخانه شد. همانطور که انتظار میرفت، به محض ورود،پیش عطر هوسانگیز فرنی سبزیجات و گوشت مشامش را پر کرد. زن رویاهایش، در حالی که آستینهایش را بالا زده بود، ملاقه به دستخوشاخلاقی دیگ را هم میزد و گویی در هالهای از نوری مقدس غرق شده بود. دختر به سمتش چرخید و لبخند لطیفی روی لبهایش شکفت.
«ارباب میشان، رنگوروتون پریده. باید گوشتهمینطور رو به اندازه بخورید. این فرنی سبزیجاتصدای و گوشت داره؛ اصلاً هم چرب نیست.»
در کتابها عبارتی وجود داشت... چه بود؟ «پر درآوردن از خوشحالی»؟ تازه حالا بود که میشان جون معنای واقعی این کلمه رانگاهی با تمام وجودش لمس میکرد. گویی میلیونها غنچهی بهاری در قفسهی سینهاش جان گرفته بودند و همگی نوید رسیدن بهار را میدادند.دیروز در آن لحظه، حتی اگر به او پیشنهاد میدادند که بهعنوان یک خدا به آسمانها صعود کند، محال بود قدم از قدم بردارد.
«دیدم اینجا هیچ مخلفاتی نیست،غار برای همین چند تا نون رولان گرم کردم. با فرنی خیلی میچسبه.»
دختر فرنی را کشید وعواقب سبدی از نانهای بخارپز وبگیرد داغ را به دستش داد.
یک قاشق فرنی، یک گاز از نان؛ خوشبختی چه بود؟ این سعادت مطلق بود! اشک شوق روی گونههای میشانانداخته جون جاری شد در حالی که بهطور جدی به رویای شب گذشته فکر میکرد. پذیرفتن او بهعنوان شاگردش واقعاًبخواهیم ایدهی فوقالعادهای بود؛ این کار به او اجازه میداد تا شبانهروز با او بماند، به درستی و کاملاً موجه...
«ارباب میشان، طعمش چطوره؟»
با اشتیاق سر تکانورودی داد: «شاهکارِ دنیای فانی! توالهامات آسمون و زمین لنگه نداره!»
دختر لبخندلحظات زد: «خوشحالمشود که دوست دارید.»
میلیونها غنچهی شکفته در سینهاش، در یک چشمبرهمزدن به پروانههایی بدل شدند که از پیلههایشان رها میگشتند. بال زدن و رقصیدنشان در قفسهی سینهاش چنان غوغاییچیه به پا کرده بود که قلبش از شدت لطافت این حس، قلقلک میآمد، میلرزید و ذوب میشد. گلویی صاف کرد و تمام تلاشش را به کارابری بست تا لحنی جدی به خود بگیرد: «مِیِ عزیزم، از وجناتت پیداست که سرنوشتی گرهخورده با جاودانگی داری. دلت... امم... دلت میخواد در کنار من تهذیب کنی؟»
شین مِی در حالی که دهانش پر ازمیرفت نان بود، با حیرت به او خیره شد:حالی «از شما یاد بگیرم چطوری شایعات رو جمع کنم؟»
«نـ-نه، اون نه...» آرامورودی باش، آرام باش. «تهذیب یعنیالهامات تبدیل شدن به یه جاودانه.»
دختر حتی شوکهترخاصی به نظر میرسید:شوم «یه جاودانهی شایعهجمعکن؟»
«منظورم این نیست...»
میشان جون احساس خفگی کرد. پسهمینطور در قلب این دختر، او واقعاًبزند چیزی جز یک جاودانهی شایعهجمعکن نبود...
در حالی که داشت به مغزش فشار میآورد تا راهی برای توضیح درست این مسئله پیدا کند، ناگهان صدای کوبیده شدنِ طبل از دروازهی اصلی به گوش رسید؛ همان طبل کوچکیشده که برای مراجعین آنجا گذاشته شده بود. اوضاع بیرون در این روزها چندان تعریفی نداشت. شایعه شده بود که پادشاهی تیانیوان با چشم طمع به کشور کیونگ دوخته و با سربازانکنده دهقانِ داخل کیونگ دستبهیکی کرده تا از درون و بیرون به آنها ضربه بزند. به همین خاطر، افراد زیادی برای جمعآوری اطلاعات محرمانه از هر دو کشور، دستبهدامن او شده بودند.
میشان جون با بیحوصلگی دست تکان داد و نگهبانان روح خود راکنده احضار کرد، به این قصد که تمام بازدیدکنندگان امروز را رد کند.میرفت اما قبل از اینکه بتواند دستور بدهد، شین مِی زودتر از جا برخاست.
«ارباب میشان، شما برید به کارتونهمینطور برسید. من فقط تو اقامتگاه میشانبزند قدم میزنم؛ منظرهی اینجا خیلی قشنگه.»
او با تنبلی کشوقوسی به بدنش داد و به بیرون رفت. میشانبزند جون که مستأصل مانده بود، فقط توانست با احتیاط دنبالش راه بیفتد ونمایان با تردید بپرسد: «شما... امم... نمیخوای من همراهت بیام یا باهات گپ بزنم؟»
در واقع، من اصلاً دلمغار نمیخواد اون آدمهای پیشپاافتاده رو ببینم؛لان فقط دلم میخواد پیش تو بمونم!
اما این حرف خیلیشود گستاخانه میشد، بنابراین نمیتوانستمستقیماً آن را به زبان بیاورد.
میشان جون با چشمانی پر از حسرتپیش و امید به او خیره شد و درباز سکوت از او میخواست که متوجهی منظورش شود.
دختر اصلاً متوجهینداشت اشارهاش نشد وهمینطور بهسرعت دور شد.
میشان جون مبهوت برگشت و بر سر نگهبانان روح غرشغیبی کرد: «یه گاری پر از مشروب تند آماده کنید! اگهاضطراب مهمونهای امروز نتونن همهاش رو تموم کنن، هیچی بهشون نمیگم!»
شین مِی با شنیدن اشارهی او بهمزاحمت مشروب از دور، برگشت و دست تکان داد:بالهایش «ارباب میشان، مشروب خوردن برای سلامتیتون ضرر داره.»
او با لبخندی دستپاچه سر تکان داد، گردنش را دراز کرد تابزند رفتن دختر را تماشا کند تا اینکه در جنگل بامبو ناپدید شد،چهارچوب و سپس با بیمیلی برای پذیرایی از مهمانان به سالن اصلی رفت.
میشان جون در تمام عمرش هرگز چنین سعادتی را تجربه نکرده بود. طنین صدای شین مِی که میگفت «مشروب خوردن برای سلامتیتون ضرر داره» مدام در گوشش میپیچید و چنان غرق در شعفشروشن میکرد که مقاومت بدنش در برابر الکل به طرز عجیبی بالا رفته بود. تا لنگ ظهر، دهها کوزه شراب را یکنفس سر کشیده بود. وقت ناهار که رسید، به نگهبانان روح دستور داد مهمانانِجلوی بدمست را لخت کنند و از اقامتگاه بیرون بیندازند، و خودش با شوقی مهارنشدنی به سمت آشپزخانه پر کشید. دختر محبوبش حتماً غذای لذیذی تدارک دیده بود و با عشقی لطیف انتظارش را میکشید.
اگر قرار بود هر روزش اینگونه بهشت باشد، با کمال میل حاضر بود به انسانی فانی بدل شود،تائو در کنار او پیر شود و بمیرد... نه، قسمت پیر شدن و مردنش را باید فاکتور میگرفت؛ چهبچه چیزی بهتر از اینکه عاشق و معشوقی جاودانه باشند؟ تا ابد جوان و در گذر قرنها دستنخورده و بیتغییر.
مراجعین آن روز این بختِ بلند را داشتند که رویِ کاملاً متفاوتی از میشان جونِ افسانهای، سرد و دستنیافتنی را به چشمهمینطور ببینند؛ مردی که پیدرپی شراب سر میکشید و با نیشی باز و احمقانه میخندید، صورتش از شکوفههای عشقِ تائوهوا گل انداخته بود،هیچ با تکتک مهمانان مهربانیِ بیسابقهای نشان میداد، به تمام سؤالاتشان پاسخ میداد و تمام قوانین و خطقرمزهای گذشتهاش را به باد سپرده بود.
تا اینکه با فرا رسیدن عصر، فو جیویون که مدتهامراتب بود غیبش زده بود، از راه رسید؛ در حالی کهچهرهای زن جوان و زیبایی را در کنار خود هدایت میکرد.