چپتر 46: فرار نوعروس
0روز سوم ازدواجشان بود. برای اولین بار، شین مِی کلهی سحر بیدار نشد تا برای شوهرش غذانهایت بپزد. وقتی لو چیانچیائو بعد از تمام کردن تمرینات روزمرهاش روی سکوی بلند به اتاق خوابشان برگشت، اودستش را دید که هنوز در همان حالت قبلی، مچاله شده زیر پتو، به نقطهای نامعلوم خیره مانده است.
ژنرال که با اشتیاق منتظر یک صبحانهی دلچسب دستپخت همسرش بود،چشمان کمی توی ذوقش خورد. به طرفش رفت، موهای پریشانش را نوازشگرهای کرد و با لحنی ملایم پرسید: «چی شده؟ حالت خوب نیست؟»
چشمان خوابآلود و گیج شین مِی بیهدفنوازش چرخید تا اینکه در نهایت روی صورت مردخوابآلود ثابت ماند. در دم، گرهای میان ابروهایش نشست.
با لبوپچهای آویزانآسمان گفت: «لو چیانچیائو،احتمالاً تو یه دروغگویی!»
مرد خشکش زد.
«شب عروسیمون،موهای چی بهمنوازش قول دادی؟»
لو چیانچیائو دستش را روی گوش گرگرفتهاش کشید. آن شب... او آن شب حرفهای زیادی زده بود، اما همهی آنهانهایت در شرایطی بسیار خاص و بهشدت گیجکننده از دهانش پریده بودند. در آن لحظه، اگر دختر از او میخواست ماه راکشید از آسمان پایین بیاورد، احتمالاً بدون لحظهای تردید قبول میکرد. حالا که اینطور از او میپرسید... قرار بود چه جوابی بدهد؟
«بهم قول دادی روزپایین دوم، بذاری من بالالحظهای باشم! ولی زدی زیر قولت!»
دیشب، او با بیقراری منتظر بود تا مرد به وعدهاش عمل کند. بعد از حمام، روی او پریده بود، او را به پایین هلابروهایش داده، رویش نشسته، از سر و کولش بالا رفته، گازش گرفته و لمسش کرده بود... و در تمام این مدت حواسش بود که کتاببهشدت مجموعه مشک ارکیده و پرچمهای ظریف را در صفحهی درست باز کند و برای مشاهده و تمرین در لحظه، روی میز کنار تخت بگذارد.
درست در همان لحظهای که با حرارت خودش را به او میمالید و میسایید، در حالی که خون درمرد رگهایش به جوش آمده و شهوتش سرریز شده بود و آماده میشد تا قدم بعدی و حیاتی را بردارد، مردحرفهای ناگهان دیگر نتوانست تحمل کند. دست دراز کرد، کمرش را گرفت، چرخید و او را برگرداند، و به همین س
راستش را بخواهی... لو چیانچیائوموهای واقعاً با او خوب تا میکرد.پرسید شین مِی این را خوب میفهمید.
«ولی انگار خیلی هم خوشحال نیستی...احتمالاً همهش هر چند روز یه بارحالا پا میشی میای خونهی بابات. نکنه شوهرت...»
عمه بزرگ سرش را پایین انداخت،لحنی دهانش را با آستین پوشاند وخوابآلود چند کلمهای در گوشش پچپچ کرد.
«نه، نه.»
شین مِی با شدت سرش را تکان داد تا تمام افکار مربوطخوب به شراب ببر و قرصهای تقویتی گوزن را از ذهنش بیرون کند. تازه...گرهای اگر لو چیانچیائو بیشتر از این چیزها میخورد، مایه عذاب بیشتر خودش نمیشد؟
عمه بزرگ از شدت تعجببیاورد دستش را روی دهانش گذاشت.قبول «نکنه تو این کار خیلی ماهره؟!»
قضیه این هم نبود...
شین مِی با درماندگی نگاهش کرد. عمه بزرگ، میشهخوب لطفاً مثل غروب آفتاب سرخ نشی؟ با اون نگاهصورت پر از انتظار و فضولی و عشوهگری... واقعاً ترسناک شدی!
ترفندهای دلسوزانه عمه بزرگ به در بسته خورد. او آنقدرملایم در اتاق ماند تا اینکه وقت شام نزدیک شد و ناگهانصورت صدای کسی را شنید که از آمدن لو چیانچیائو خبر میداد.
شین مِی همراه با عدهای به سمت ورودی دوید و همانطور که انتظار میرفت،میپرسید لو چیانچیائو را دید که دوباره همان پارچه مشکی را روی چشمانش بسته بود وکند سوار بر کرهاسب ابر سرکش، با ظاهری جذاب و باوقار با شین شیونگ صحبت میکرد.
عمه بزرگ صورتش را میان دستانش گرفت و با حالتی خجالتی، مدت طولانیگیج او را برانداز کرد. سپس ناگهان به گوش شین مِی نزدیک شد ولبوپچهای حرف شوکهکنندهای زد: «عزیز دلم، شوهرت قبل از عروسی هیچ تجربهای نداشته، مگه نه؟»
آب دهان شین مِینوازش پرید توی گلویش و چیزیخوب نمانده بود همانجا غش کند.
لو چیانچیائو با نگرانی به سمتشان چرخید. از پشت آن پارچه مشکی، شین مِی نمیتوانست حالت چشمانشبیهدف را بخواند. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما در نهایت کلمهای به زبان نیاورد. شینعروسیمون شیونگ که اشک میریخت، بازوی او را گرفت و کشانکشان و لنگلنگان او را به داخل عمارت برد.
عمه بزرگ با حالتی حقبهجانب سراحتمالاً تکان داد و گفت: «حالا فهمیدم. عزیزاینطور دلم، این مسئله رو بسپار به عمهجان.»
کدام مسئله را به او بسپارد؟ شین مِی با گیجیِ تمام تماشاخوابآلود کرد که عمه بزرگش چرخید تا به دنبالشان برود، در حالی کهابروهایش لبههای دامن روشن و ظریفش مثل گلبرگهای یک گل در هوا موج میخورد.
[عروس به خانه پدریاش بازگشت و با یکی از زنان باتجربه فامیل درددل کرد. آن زناینکه سالخورده از شدت خشم، داماد را در گوشهای خلوت گیر آورد و به باد سرزنش گرفت؛بهم داماد نیز غرق در شرم و پشیمانی شد.] — حکایات مقبره امپراتور یشم، به قلم ژائو گوآنرِن
بعد از شام، بالاخره شین مِی توانست با لو چیانچیائوملایم تنها شود؛ یک شبِ کامل فقط برای خودشان. این بار، آنهاصورت واقعاً زن و شوهر بودند و باید در یک اتاق میخوابیدند.
شعله چراغ روغنی روی میزبیاورد به آرامی سوسو میزد و سایههایشانمیکرد نرم و آهسته روی دیوار میرقصید.
پارچه مشکی از روی چشمان لو چیانچیائو باز شده بود. خدا میدانست عمه بزرگ بهچرخید او چه گفته بود که هنوز هاله عجیبی از سرخی روی گونههایش جا خوش کردهخشکش بود. حواسش پرت بود، ذهنش پرواز میکرد و افکارش انگار در دوران باستان سیر میکرد.
شین مِی یک فنجان چای برایش ریخت. بعد از اینکه مدتها با خودشگیج کلنجار رفت، بالاخره به حرف آمد: «لو چیانچیائو، من از دستت عصبانی نیستم.لبوپچهای فقط... خب، دلم میخواست بیام بابام رو ببینم. فردا برگردیم به مقبره امپراتوری.»
انگار اصلاً صدای او را نشنید. فنجان چای رالحنی بالا برد و آب جوش را روی گردنش ریختچرخید و از شدت داغی با صدای بلندی از جا پرید.
...عمه بزرگ واقعاً چه به خوردش دادهبدون بود؟ مثل پرندهای که از صدای رها شدنقرار تیر از کمان زهرهترک میشود، وحشت کرده بود.
شین مِی پارچه تمیزی پیدا کرد تا آب روی لباسش راچشمان خشک کند. سپس با بیخیالی کمربندش را باز کرد تا ببیند پوستشمیان سوخته است یا نه، که ناگهان... لو چیانچیائو مچ دستش را گرفت.
«شین مِی...» با نگاهی پر ازلحنی ترحم و عذابوجدان به او خیرهخوابآلود شد. «ببخشید. من همیشه... همهش تقصیر منه.»
چشمان شین مِی برقیرفت زد. یقه لباسش را چسبید.لحنی «پس میدونی که اشتباه کردی؟»
یعنی حالا حاضر بود تسلیم شود تا شینلحظهای مِی او را روی تخت بیندازد و هر کاریبدهد دلش میخواهد بکند؟ یعنی میگذاشت شین مِی بالا باشد؟
لو چیانچیائو با پشیمانیِ عمیقی سر تکان داد. عمه بزرگ به او گفته بود که هرچنداینکه شین مِی شانزده سال دارد، اما از نظر جسمی نسبت به دختران همسنوسالش کمی دیرتر بهبهم بلوغ رسیده است. برای بعضی کارها، فقط یک قانونِ طلایی وجود داشت: آهسته و پیوسته پیش برو.
آهسته و پیوسته پیش برو!
دستش را میان موهای دختر کشید ونوازش با صدایی که از شدت لطافت لبریزچشمان بود گفت: «زود بخواب. منم پیشت میمونم...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که شین مِی خودش را روی او انداخت،اینطور سرش را در آغوش گرفت و غرق در بوسه و گازهای ریز کرد.بیقراری در همان حال، ردای روییاش را هم از تنش درآورد و روی زمین انداخت.
«صبر کن...» اینپریشانش تنها کلمهای بود کهملایم توانست به زبان بیاورد.
«صبر کنم که چی بشه!» شین مِی او راخوب روی تخت هل داد. «ما با هم قرار گذاشتیم!صورت امروز من تو رو میندازم رو تخت! تکون نخور!»
عمراً اگر باور میکرد کهموهای رابطهشان در اتاقخواب نمیتواند غرقملایم در لذت و شور باشد!
بوم. بالش روی زمین افتاد.
دینگ. یک سنجاقسرپریشانش هم روی کفپوشلحنی چوبی رها شد.
رنگ از رخسار لو چیانچیائو پریده بود. با بدنی خشک و منقبض روی تخت دراز کشیده بود، دست و پاهایش را ازگرهای هم باز کرده بود و با دندانهای کلیدشده، خودش را مجبور به تحمل میکرد. تنها چیزی که در ذهنش طنین میانداخت همانآنها قانون طلایی بود: آهسته و پیوسته پیش برو! آهسته و پیوسته پیش برو! باید دندان روی جگر میگذاشت، باید آرام پیش میرفت!
...اما شین مِی دوباره شروعموهای کرده بود به تردید کردن، دستدستپرسید کردن، اشتباه رفتن و لفت دادن...
احساس میکرد ستارههای طلایی جلوی چشمانشاحتمالاً منفجر میشوند؛ انگار میتوانست انتهای دوردستِحالا کاخ آسمانی را به چشم ببیند.
«شین مِی...» این دو کلمه رالحنی با بدبختی از میان لبهایش بیرونخوابآلود داد. «تو... یه کم عجله کن...»
شین مِی با عذابوجدان او را در آغوش گرفتخوب و بعد ناگهان دستش را دراز کرد تا پردههایصورت تخت را بیندازد. زیر لب زمزمه کرد: «الان تموم میشه.»
پردههای تخت دوباره به شدت شروع به لرزیدن کرد و به دنبالش صدای دو نالهیخوابآلود دیگر از شین مِی بلند شد. فوراً لو چیانچیائو را پس زد و خواست ازآویزان تخت پایین برود تا به دردش برسد. خیلی عجیب بود، چرا همیشه اولش اینقدر درد داشت؟!
این دیگرماه کاسه صبرشپایین را لبریز کرد...
دستان لو چیانچیائو روی کمر دختر قفل شد و او را دوبارهخوابآلود روی تخت خواباند. دست دیگرش آرامآرام کمر نرم و لطیف او راابروهایش نوازش کرد و او را پایین کشید تا محکم به سینهاش بچسباند.
درحالیکه نفسنفس میزد گفت: «همیشه درست همین موقع میذاری میری...نیست از قصد این کارو میکنی؟» و دهانش را باز کردثابت تا نرمه گوش لطیف شین مِی را میان لبهایش بگیرد.
شین مِی با تمام توانش تقلاپریشانش کرد. «حق نداری تکون بخوری! قرارخوب بود من تو رو بندازم رو تخت!»
دست مرد ذرهذره پایینتر لغزید و به سمتی رفت کهقبول شین مِی اصلاً دلش نمیخواست. دختر فوراً واکنش نشان دادبالا و با تقلای بیشتری سعی کرد از روی تخت فرار کند.
«تکون نمیخورم... تکون نمیخورم.» یک دستش را روی کمرخوب شین مِی فشار داد و سرش را روی بالشصورت گذاشت تا نشان دهد که واقعاً هیچ حرکتی نمیکند.
آهسته و پیوسته پیشنوازش برو. در مواجهه باپرسید این دختر، باید صبوری میکرد.
دستی که روی کمر دختر بود، دوباره آرام به سمت بالاپرسید حرکت کرد. سر شین مِی را که در سینهاش پنهان شدهمرد بود و نرم نفسنفس میزد بالا آورد و لبهایش را بوسید.
درحالیکه به آرامی لبهای نرم اواحتمالاً را گاز میگرفت، زمزمه کرد: «منحالا که اصلاً تکون نمیخورم... میبینی... تو بالایی.»
...آهسته و پیوسته پیش برو. این دیگر بهپرسید اندازه کافی آهسته بود، نه؟ اگر میخواست ازاینکه این هم کندتر پیش برود، حتماً جان میداد.
در همان لحظه، صدای ناله همیشگی و حاکیپرسید از درد شین مِی بلند شد. لو چیانچیائواینکه سرش را نوازش کرد و پرسید: «...درد داره؟»
شین مِی اول سرش را به نشانه نهکرد تکان داد و بعد سرش را به نشانهگیج آره تکان داد؛ اصلاً معلوم نبود منظورش چیست.
بیخیال... بهتر بودآسمان همانطور آهسته واحتمالاً پیوسته پیش برود...
و اینگونه بود کهنوازش آن شب، غرق درپرسید لذت و شور شد.
[از آن پس، داماد برای ارتقای مهارتهایش کمر همت بست و با پشتکار فراوان به مطالعه هنر هماهنگی زناشویی پرداخت. دو نسخه کمیاب و نفیس از یکآویزان کتاب خاص —مجموعه مشک ارکیده و پرچمهای ظریف— پای ثابت خانه آنها شد. عروس و داماد از آن روز به بعد، در هماهنگی و عشقی بینقص زندگیاگر کردند؛ عشقی که حتی جاودانهها نیز به آن غبطه میخوردند و تنها جفتهای اردک ماندارین همتای آنان بودند.] — حکایات مقبره امپراتور یشم، به قلم ژائو گوآنرِن
(مجموعه مشک ارکیده و پرچمهای ظریف در خفا اشک میریزد:ملایم این قضیه هیچ ربطی به ما ندارد! نسخه آنها تقلبینهایت است، تقلبی! ما به هیچوجه این تهمت را گردن نمیگیریم!)