چپتر 44: فصل 44
0سیان باممکن ناباوری پرسید: «اصلاًهرگز همچین چیزی ممکنه؟»
سیان آنقدر احساس شرم میکرد که با خودش میگفت اگر بمیرد خیلی بهتر است. او هفت سالمورد زودتر از یوجین مانایش را بیدار کرده بود و تقریباً به همان مدت هم روی فرمول شعله سفیدالتماسِ تمرین میکرد. به لطف همین موضوع، سه سال پیش توانسته بود به ستاره دوم فرمول شعله سفید برسد.
اما تا همین حالا، پیشرفت سیان روی ستاره دوم متوقف شده بود. ستارگانِ اطراف قلبش طوری به نظر میرسیدند کهمیزنی انگار هر لحظه ممکن است تکثیر شوند، اما هرگز این اتفاق نمیافتاد. اما در عوض... آن حرامزادهی روی اعصاب، یوجین، کهمیرفت مانایش را هفت سال دیرتر از سیان بیدار کرده بود، همین حالا هم به ستاره سوم فرمول شعله سفید رسیده بود.
یوجین در حالی که میگذاشت مانایشحساب محو شود، با لبخندی خونسرد گفت:بمیری «البته که ممکنه. چون من یه نابغهم.»
یوجین با خودش فکر کرد که به زبان آوردن چنین حرفی دربارهی خودش واقعاً خجالتآور است. یامحو حداقل، قبلاً اینطور فکر میکرد. اما حالا، باید اعتراف میکرد که فروتنیِ بیدلیل واقعاً مسخره است. اوحداقل با بدن یک نابغه به دنیا آمده بود و مهمتر از آن، خاطرات زندگی گذشتهاش را هم داشت.
هرچند هامل در زندگی گذشتهاشحرص نابغه نبود، اما یوجین قطعاًسرزنشش یک نابغه به حساب میآمد.
سیان بابمیری حرص ناسزا گفت:نباید «چرا نمیری بمیری؟»
یوجین سرزنشش کرد: «برادرانبود که نباید از اینحرص حرفا به هم بزنن.»
«انگار تو صلاحیت داری در مورد کارایی که برادراعوض نباید بکنن حرف بزنی! هر روز صبح یه جوریشود منو کتک میزنی که حس میکنم دارم جون میدم.»
«مگه خودت نیستی که هر روز صبحچرا التماسِ مبارزه میکنی؟ اگه نمیخوای کتک بخوری،بزنن بیا بیخیالش بشیم. واسه من که فرقی نداره.»
سیان در حالی که به یوجین چشمغره میرفت، دندانهایش را رویکارایی هم سایید. به چالش کشیدن یوجین برای مبارزهی هر روزه، روشِدارم خاص سیان برای تخلیهی سرخوردگیِ ناشی از رقابت با او بود.
راستش را بخواهید، یوجین از این تغییر در رفتار سیان راضی بود. اوایلسرزنشش فکر میکرد سیان فقط یک بچهنُنُرِ احمق است، اما شاید به خاطر اینکه بعدجوری از مراسم فرزندخواندگی یوجین را پذیرفته بود، حماقتهایش تا حد زیادی کمتر شده بود.
سیان به بحث اصلی برگشت:هرگز «...ولی آخه چرا بین اینحرامزادهی همه چیز گیر دادی به جادو؟»
یوجین توضیح داد:حساب «چون تا حالاناسزا هیچ جادویی یاد نگرفتم.»
«فقط به خاطر همین میخوای جادو یادبزنن بگیری؟ خندهدار نشو... اصلاً دقیقاً چطوری میخوای جادوروز یاد بگیری؟ میخوای یه معلم از پایتخت بیاری؟»
«در اینهرچند مورد باید باقطعاً پاتریارک صحبت کنم.»
«واقعاً جدی میگی؟ نه،شوند آخه... اصلاً چرا یهو بهعوض سرت زده جادو یاد بگیری؟»
سیان اصلاً نمیتوانست یوجین را درک کند. وقتی اینقدر درسرزنشش هنرهای رزمی استعداد داشت، چرا به جای تمرکز روی چیزیحرف که در آن مهارت داشت، میخواست خودش را درگیر جادو کند؟
سیان سعی کرد یوجینبرادرا را منصرف کند: «واسه یادداری گرفتن جادو زیادی پیر نشدی؟»
یوجین مخالفت کرد:هامل «هفده سالگی هنوزحساب خیلی هم جوونه.»
سیان در حالی که خاک شلوارش را میتکاند، با پوزخندی گفت: «اینا همش چرتوپارته. یادت رفتهمیگذاشت چه بلایی سر اوارد اومد؟ اون وقتی پونزده سالش بود رفت که جادو یاد بگیره، یعنی دوخجالتآور سال کوچیکتر از سنِ الانِ تو، و حالا تو آروث دارن مثل یه احمق باهاش رفتار میکنن.»
یوجین به سیان چشمغره رفتحرص و غرید: «عوضی، چطور جرأت میکنیبرادرا همچین حرفی درباره برادر بزرگترت بزنی؟»
سیان بیتوجه به نگاه تند یوجین، شانه بالا انداخت و اعتراض کرد: «مگه دروغ میگم؟ ...به جای اینکهمنو الکی کلاس بذاری و بیدلیل پاشی بری آروث تا جادو یاد بگیری، همینجا تو عمارت اصلی بمون وبشیم راحت زندگیتو بکن. ...اگه واقعاً بهش بگی که میخوای جادو یاد بگیری، ممکنه پدر از دستت خون گریه کنه.»
به نظرهرچند میرسید که واقعاًقطعاً هم همینطور بشود.
چهار سال پیش، اوارد لاینهارت، پسر ارشد خانوادهی اصلی،عوض به محض پایان مراسم تداوم خط خونی، همراه باشود لاولیان، جادوگر ارشد برج جادوی سرخ، راهی آروث شده بود.
...اما در نهایت، نتوانست شاگرد لاولیان شود. از آنجایی که به او اجازه داده بودند در آروثمورد بماند، به نظر میرسید پتانسیلش آنقدرها هم بد نباشد، اما نتوانست به آن موفقیت بزرگی که پدر والتماسِ مادرش انتظار داشتند، دست پیدا کند. حالا چهار سال گذشته بود و اوارد همچنان در آروث حضور داشت.
طبق چیزهایی که یوجین جسته و گریخته شنیده بود، اوارد در حال حاضر زیر نظر یکی از جادوگرانِ وابسته بهمیزنی برج جادوی سرخ در حال یادگیری جادو بود، اما... به نظر نمیرسید پیشرفت چندانی کرده باشد. به خاطر همین موضوع،چشمغره نه تنها اعتبار لاولیان به عنوان جادوگر ارشد زیر سؤال رفته بود، بلکه آبروی خانوادهی اصلی نیز خدشهدار شده بود.
هرچند پاتریارک فقط میخواست با استفاده از نفوذش و فرستادن اوارد به برج جادوی سرخ، بهترینحرفا کار را برای پسر ارشدش انجام دهد، اما در نگاه دیگران اینطور به نظر میرسید که پاتریارکجون با تبعید کردن او به برج جادوی سرخ، قصد دارد از شرِ یک وارثِ بیعرضه خلاص شود.
یوجین گفت: «حتی اگه پاتریارکهرگز خون هم گریه کنه، بانوحرامزادهی آنسیلا در نهایت ازم حمایت میکنه.»
سیان با نگاهی محتاطانه و البته بیدلیل به عمارتبمیری اصلی، زیر لب زمزمه کرد: «...آره، از مادرم برمیآد.کارایی ا... البته اینطور نیست که مادرم ازت بدش بیاد.»
یوجین مخالفت کرد: «ولی بعضینباید وقتا که با هم روبهرو میشیم،کارایی یه جوری با غضب نگاهم میکنه.»
سیان جواب داد: «خبنبود واسه اینه که میبینه چطورناسزا منو مثل سگ کتک میزنی!»
«خب دیده باشه، من چیکار کنم؟این وقتی خودت هی اصرار میکنی، چطوردیرتر میتونم کتک زدنت رو بیخیال شم؟»
«تولهسگ.»
راستش را بخواهید، این خودِ سیان بود که از او خواسته بود مبارزاتشان را جدیروز بگیرد. چون سیان فکر میکرد اگر یوجین بخواهد به او آسان بگیرد، مهارتهایش هیچ پیشرفتیمیکنی نخواهد کرد؛ اما حالا مدتها بود که سیان از زدنِ چنین حرفی عمیقاً پشیمان شده بود.
یوجین در طول مبارزاتشان مطلقاً هیچ رحمی از خودش نشان نمیداد. اگر حتی یک نقطهضعفِ کوچک میدید، فوراً از همانجا نفوذ میکرد و بیرحمانه به حملاتشصبح ادامه میداد. در حین مبارزه، یوجین دائماً کاستیهای مختلف سیان را هم به رخش میکشید. با این حال، از آنجایی که یوجین انتقاداتش را واضح ودندانهایش قابلفهم بیان میکرد، سیان مجبور بود حتی در لحظاتی که احساس میکرد قلبش از شدت عصبانیت در حال ایستادن است، در سکوت به حرفهایش گوش دهد.
سرانجام، سیان ازتکثیر یوجین پرسید: «...واقعاًاین قصد داری بری آروث؟»
تنها توضیحی که یوجین لازم دیدناسزا بدهد این بود: «اگه قراره چیزی یادحرفا بگیری، باید درست و حسابی یادش بگیری.»
اگر کسی میخواست جادو رانباید به درستی یاد بگیرد، بهترینمورد کار رفتن به آروث بود.
یوجین با خودش فکر کرد:قطعاً «ضمن اینکه یه چیزی هم هستنمیری که میخوام در موردش تحقیق کنم.»
او میخواست ببیند زندگی سیهنا در آروث پس از سفرشان چگونه بوده است. این خواسته مدتها بود که در درونش شکلگفت میگرفت. و فقط هم سیهنا نبود، بلکه آنیس و مولون هم بودند. او میخواست بداند همراهانش پس از بازگشت از قلمرو شیاطیننابغه در سیصد سال پیش، چگونه زندگی کردهاند و در نهایت... میخواست حقیقتِ اتفاقاتی را که در آن زمان رخ داده بود، بفهمد.
«حتی اینجا، توحساب عمارت اصلی هم تقریباًچرا هیچ سوابقی ازشون نیست.»
تاریخچه جد بنیانگذار، ورموث، نیز بسیار مبهم رها شده بود. با وجود اینکه اوبزنی در طول این چهار سال همهجا را جستجو کرده بود، تقریباً هیچ ردپایی از کارهاییمبارزه که قهرمان و همراهانش پس از بازگشت از قلمرو شیاطین انجام داده بودند، وجود نداشت.
«و همینطور این گردنبند.»
یوجین به گردنبندی که از گردنش آویزان بود خیره شد. از چهار سال پیش که آن را از خزانهلبخندی بیرون آورده بود، همیشه آن را به گردن داشت. حتی وقتی جادوگر ارشد برج سرخ شخصاً به خاطرات بهجامانده درفروتنیِ مانای گردنبند نگاهی انداخته بود، لاولیان نتوانسته بود هیچ خاطرهای پیدا کند که نشان دهد این گردنبند یادگاری هامل است.
این یعنی شخص دیگری یکحرص لایه دروغین و غیرقابلتشخیص درسرزنشش خاطرات گردنبند ایجاد کرده بود.
از نظر یوجین، تنها کسانی که میتوانستند چنین کاری کنند،مورد سیهنا یا ورموث بودند. اما آخه چرا باید چنین کاریمیزنی میکردند؟ او نمیتوانست بفهمد دلیلشان برای این کار چه میتوانسته باشد.
با این حال... اگر قرار بود حدس بزند، احتمال اینکه سیهنانمیری چنین شوخیای را در گردنبند کار گذاشته باشد، بیشتر از ورموث بود.حرف ورموثی که یوجین به یاد میآورد، آدمی نبود که چنین کارهایی بکند.
سیان سرفهای کرد و باهرگز چهرهای مردد ادامه داد: «...خب...حرامزادهی اگه بری آروث... سیئل ناراحت میشه.»
یوجین که از حرف مضحک سیان خندهاش گرفته بود، گفت:سرزنشش «واقعاً؟ داریم در مورد همون سیئلی حرف میزنیم که هر وقتبزنی منو میبینه قیافهش جوری میشه که انگار حالش به هم خورده؟»
سیان با اینکه این حرف را زد،بزنن اما به نظر نمیرسید خودش هم بهبزنی آن اطمینانی داشته باشد: «اونا احساسات واقعیش نیستن.»
سیئل لاینهارت، آن وروجکِ مکار، به نظر میرسید از ابتدای امسال وارد دوران بلوغ شده بود. او دیگر مثل گذشته به یوجینبکنن نمیچسبید و حتی سر صحبت را هم با او باز نمیکرد. شاید به این دلیل بود که علائم بلوغش کاملاً شدید بود؛بیا او حتی بهندرت از اتاقش بیرون میآمد. اگرچه سیئل از تمریناتش غافل نمیشد، اما دیگر مثل قبل با یوجین و سیان تمرین نمیکرد.
دلیلی که برای اینشوند کار آورده بود ایننمیافتاد بود: «از بوی عرق متنفرم.»
به لطف همین موضوع، گیون و گیلیاد مجبور بودند حسابی سرشان شلوغ باشد. آنهابزنن صبحها اول به دیدن سیئلِ بلوغزده میرفتند و نیمی از روز را صرف آموزش اودارم میکردند، در حالی که نیمه دیگر روز را به آموزش سیان و یوجین اختصاص میدادند.
سیان پافشاری کرد: «...بهبرادرا هر حال، اگه بریصلاحیت آروث، سیئل ناراحت میشه.»
یوجین پرسید: «واقعاً فکر میکنیقطعاً فقط به خاطر اینکه سیئلچرا ناراحت میشه، نظرمو عوض میکنم؟»
سیان در حالی که مشتهایش از عصبانیت به خاطرعوض حرف بیتفاوت یوجین میلرزید، غرید: «عوضیِ بیاحساس. اصلاً بهشود این فکر کردی که آقای گرهارد چه حسی پیدا میکنه؟»
«پدرم بدونقطعاً من هممیآمد کاملاً حالش خوبه.»
حتی سیان هم چارهای جز موافقت با این حرف نداشت. گرهارد در ابتدا از زندگی در عمارت اصلی احساس ناراحتی میکرد، اما درجون طول چند سال گذشته کاملاً به زندگی در اینجا عادت کرده بود. حالا او مرتباً با سرپرستان سایر خانوادههای فرعی به سفرهای شکاربرای میرفت و گاهی تمام شب را با گیون و گیلیاد به نوشیدن آبجو میگذراند. حتی آنسیلا هم رابطه بسیار خوبی با گرهارد داشت.
البته، یوجین به خوبی از دلیل این موضوع آگاه بود. آنسیلا نمیخواست خصومت زیادی نسبت بهحرفا یوجین نشان دهد. اگرچه او هنوز هم با احتیاط زیادی مراقب یوجین بود، اما میدانست کهدارم اگر تظاهر به سازش کنند، برای هر دوی آنها بهتر از این است که آشکارا دشمنی بورزند.
با این حال، تانیس، به عنوان مادر اوارد و همسر اول رسمی... آشکارا نسبترسیده به یوجین و گرهارد محتاط و بدبین بود. پس از شکست اوارد در تبدیلآوردن شدن به شاگرد لاولیان، شخصیت بیش از حد حساس تانیس مدام بدتر شده بود.
یوجین به خودش یادآوریمیآمد کرد: «به نظر میرسه بایدبمیری یکم حواسم به تانیس باشه.»
اگر به او گفته میشد که یوجین قصد دارد به آروث برود، تانیس قطعاً نسبت به تهدیدیجوری که یوجین برای نامزدی پسرش ایجاد میکرد، حساستر میشد. این مشکلی نبود که یوجین بتواند صرفاً بابیا توجه بیشتر به او حلش کند. در عوض، این مسئلهای بود که باید مخفیانه به پاتریارک، گیلیاد، میسپرد.
سیان وقتی متوجه شدنبود یوجین دارد دور میشود،حرص پرسید: «...کجا داری میری؟»
یوجین از رویتکثیر شانه جواب داد:این «میرم پاتریارک رو ببینم.»
«همین الان میخوای بری دیدنش؟»
یوجین با این پاسخ نهایی، سالنحرفا تمرین را ترک کرد: «به هربکنن حال باید زودتر ازش اجازه بگیرم.»
سیان پس از اینکه باقطعاً حواسپرتی به دور شدن یوجینچرا خیره ماند، آه عمیقی کشید.
سیان غرغر کرد: «...این چرتوپرتها دراین مورد یاد گرفتن جادو دیگه چه کوفتیه؟»سوم و سپس به دنبال یوجین راه افتاد.