چپتر 48: فصل 48
0دیدن این جمعیت چیز عجیبی نبود. عمارت سیهنای خردمند برای تمام نوآموزان جادو، مثل یک مکاناونا مقدس بود که آرزوی دیدنش را داشتند؛ حتی برای کسانی که جادو هم نمیآموختند، یکی از جاذبههایاگه گردشگری اصلی آروث به حساب میآمد که هرکس به آنجا سفر میکرد، باید حداقل یک بار میدیدش.
«خواهش میکنم... تو رو خدا کمکمتوجه کن این امتحان رو قبول شم تاپولش بتونم وارد یکی از برجهای جادو بشم...»
«این یازدهمین باریه که قرارهجلو رد بشم. تو رو خدابهشون حداقل بذار به مرحله مصاحبه برسم...»
امتحانات ورودی برجهای جادو که سالی دو بار برگزار میشد، به رقابتهای بهشدتلازم بیرحمانهشان معروف بودند. هزاران جادوگر برای ورود به این پنج برج در آزمون شرکتپول میکردند، اما در نهایت، فقط چند ده نفر از آنها قبول و پذیرفته میشدند.
با اینکه هنوز دو ماه تا برگزاری آزمون عمومیِ وحشتناکگفت بعدی مانده بود، خیابانِ روبهروی عمارت سیهنا از همین حالاچون کیپتاکیپ پر از هنرجویانی بود که برای موفقیتشان دعا میکردند.
راهنما وقتی دید یوجین با چشمانی حیرتزده به آنها خیرهنمیتونن شده، با نیشخندی جلو آمد و گفت: «لازم نیست بهشون توجهسال کنید. اونا بههرحال نمیتونن وارد عمارت بشن، چون پولش رو ندارن.»
یوجین پرسید: «...که اینطور؟»
«فقط پول ورودیِ عمارت صدها هزار سال میشه. تازهنیشخندی این فقط برای دیدن باغه؛ اگه بخواید داخل عمارت روبههرحال هم ببینید، باید چند برابر این مبلغ رو پیاده بشید.»
«چرا اینقدر گرونه؟»
«چون هنوزم آدمایی پیدا میشن که حاضرن برای رفتن به داخل عمارت همچین پولی رو بپردازن.اینطور یه خرافاتی هست که میگه اگه جلوی پرتره بانو سیهنا که تو سالن اصلی عمارت آویزونهبشید برای قبولی دعا کنید، قطعاً تو آزمون ورودی هر برج جادویی که دلتون بخواد قبول میشید.»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
«معلومه که نه... چند سال پیش، بعد ازشده کلی جون کندن و پسانداز کردن، رفتم جلویتوجه همون پرتره دعا کردم، ولی بازم رد شدم.»
راهنما این راچشمانی گفت و شانههایششده با ناامیدی افتاد.
«...بههرحال، همین که اینقدر گرونه نشون میده فرصتِ رفتن به داخلش چقدر ارزشمنده، مگهندارن نه؟ از اونجایی که بانو سیهنا هیچوقت ازدواج نکرد و بچهای هم از خودشببینید به جا نذاشت، تمام درآمد گردشگری این عمارت مستقیم میره تو جیب کاخ سلطنتی.»
یوجین به همراه راهنما به سمت دروازه اصلی عمارت رفت. باتوجه اینکه از قبل عدهای آنجا صف کشیده بودند، نام لاینهارت قدرتپول خودش را نشان داد و باعث شد همه برایشان راه باز کنند.
«پس واسه همیندید بود که گفتحیرتزده لباسای رسمیام رو درنیارم.»
قبل از سوار شدن به کالسکه هوایی، یوجین که از نگاههای خیره بقیه کلافه شدهکنید بود، میخواست لباسهای رسمیاش را عوض کند. اما راهنما اصرار کرده بود که باید همانهامیشه را بپوشد، یا حداقل تا پایان بازدید از عمارت سیهنا آنها را از تنش درنیاورد.
به لطف نصیحت او، دیگر نیازی نبود تو صف منتظر بمانند.بشن راهنما نگهبانها را کنار کشید تا چند کلمهای با آنها صحبتمیشه کند و بلافاصله کاپیتان نگهبانها برای خوشامدگویی به یوجین بیرون آمد.
«جناب یوجینخیره لاینهارت، هویتنیشخندی شما تأیید شد.»
کارت شناسایی یوجین با خونش پیوند خورده بود، به همین دلیل جعل کردنشلازم غیرممکن بود. بهعلاوه، کارت او ظاهر کمیاب و چشمنوازی داشت؛ چرا که پساینطور از پذیرفته شدنش در تبار اصلی، نشان لاینهارت پشت آن حک شده بود.
«اون قدیما، بهجایچشمانی این چیزا باشده خودمون نشان حمل میکردیم...»
با اینکه همه آن نشانها را همراهشان داشتند، اما در واقع برای احرازپولش هویت خیلی مناسب نبودند، چون میشد بهراحتی جعلشان کرد. تو آن دورانِ خونریزیهایبخواید بیوقفه، این قدرت آدمها بود که هویتشان را ثابت میکرد، نه یک تیکه نشان.
«حتی پولها همشده تبدیل شدن به یهگفت مشت تیکه کاغذ عجیبوغریب...»
با اینکه اسم واحد پول هنوز هم همان سال بود، اما قبلاًگفت سکههای مس، نقره و طلا با خودشان جابهجا میکردند. ولی این پولهایندارن کاغذی که این روزا استفاده میشد؟ ارزش اینا دقیقاً از کجا میآمد؟
«دنیا واقعاً خیلی عوض شده.»
تا وقتی یوجین در عمارت اصلی زندگی میکرد، این تفاوتها را خیلی حس نکردهندارن بود. اما از وقتی پایش را به دنیای بیرون گذاشته و متوجه شده بودببینید که همهچیز نسبت به گذشتهاش چقدر تغییر کرده، همهچیز برایش کمی غیرواقعی به نظر میرسید.
کاپیتان نگهبانها پرسید:شده «آقایان، هزینه ورودیآمد رو چطور پرداخت میکنید؟»
راهنما با خونسردی جواب داد: «ماحیرتزده تور کامل عمارت رو میخوایم. جناب یوجین،لازم با پول نقد پرداخت میکنید یا کارت؟»
یوجین که غافلگیرچشمانی شده بود، باشده تتهپته گفت: «...بـ-با کارت.»
یوجین با دستپاچگی کارتش را از کیف پولش بیرون آورد. این چیزی که بهش میگفتند کیف پول هم بدجور روی اعصابش بود. چرا آدم باید پولشبخواید را از توی این جیبهای چرمی نازک بیرون میکشید؟ یعنی این روزا دیگه کسی از کیسه پول استفاده نمیکرد؟ اصلاً این کارت دیگه چه صیغهای بود؟ بهقبولی او گفته بودند هر وقت خواست چیزی بخرَد، میتواند بدون هیچ تردیدی از آن استفاده کند. یک کارت سیاه بود که نشان لاینهارت رویش حک شده بود.
راهنما آب دهانش را قورتجلو داد و کارت را ازبهشون دستش گرفت: «یه کار... کارت سیاه.»
بانکهای ملی این کارتهای سیاه را فقط برای بالاترین سطح حسابها صادر میکردند. با اینکه داشتنتوجه چنین کارتی میتوانست دزدها را برای سرقت وسوسه کند، اما استفاده از کارتهای دزدی به این راحتیهاتازه نبود. بانکهای عمومی این کارتها را هم درست مثل کارتهای شناسایی، با خون صاحبشان پیوند داده بودند.
کاپیتان نگهبانها بعد از مکثیخیره کوتاه، سرش را با احترام خملازم کرد و کارت را گرفت: «واو...»
پس از اتمام مراحل پرداخت، یوجین وکنید راهنما را نه از دروازه اصلیِ شلوغ،ندارن بلکه به سمت یک دروازه خلوتتر راهنمایی کردند.
کاپیتان نگهبانها با تعظیمنیشخندی آنها را بدرقه کرد:لازم «لطفاً از تور لذت ببرید.»
یوجین در حالی که هنوز داشت به تفاوت عمیق بینجلو منطقِ دنیای امروز و منطقی که از زندگی گذشتهاش بهنمیتونن ارث برده بود فکر میکرد، کیف پولش را در جیبش گذاشت.
فقط بایدیوجین سعی کنمحیرتزده بهش عادت کنم.
حتی زمانی که یوجین در گیدول بود، بهندرت از عمارت خارج میشد. هرچه باشد، وقتی از عمارت بیرون میرفت، تنها چیزیسال که برای دیدن وجود داشت، مزارع بیپایان گندم بود. و پس از اینکه به فرزندخواندگی خانوادهی اصلی درآمد، نینا آنجا بودهمچین تا هر چیزی که نیاز داشت را برایش بیاورد، بنابراین تمام وقتش را وقف تمرین مانا و هنرهای رزمی کرده بود.
راهنما باخیره احترام پرسید: «میخوایدجلو چقدر اینجا بمونید؟»
یوجین با لحنیدید نامطمئن جواب داد:حیرتزده «شاید یکی دو ساعت؟»
راهنما با لبخندی جواب داد:خیره «اگه اینطوره، پس من همین بیرونلازم منتظر میمونم تا کارتون تموم بشه.»
یوجین سرسری سرش را تکان داد و از او روی برگرداند. اولش باپولش خودش فکر کرده بود که اصلاً چه نیازی به راهنماست، اما حالا میدیدبخواید که سپردن کارهای دردسرساز به یک نفر دیگر چقدر راحت و بیدردسر است.
یوجین پیش از آنکه قدم بهآمد داخل بگذارد، نفس عمیقی کشید: «...خب پس...اونا بریم ببینیم این دختره چطوری زندگی میکرده.»
عمارت سیهنا بینهایت بزرگ بود.
اینجا خانهای بود که او بیش از صد سال در آن زندگی کردهبهشون بود. در این مدت، ورموث با بیشتر از ده زن ازدواج کرده بود وصدها حتی آن مولونِ احمق هم تشکیل خانواده داده و صاحب چند بچه شده بود.
با این حال، سیهنا هرگز ازدواج نکرد. او حتیبههرحال با سه شاگرد ارشدش هم یکجا زندگی نمیکرد. سیهنا درصدها این عمارت پهناور، بهجز خدمتکارانش، کاملاً تنها زندگی کرده بود.
اگه صد سال اینجا زندگی کرده،آمد اصلاً عجیب نبود که ازدواج کنهکنید و حتی نوههاش رو هم ببینه.
ازدواج نکردنِ آنیس بهخاطر اعتقادات مذهبیاش کاملاً منطقی بود. اما سیهناآمد چطور؟ اگر قرار بود اینقدر عمر کند، بهتر نبود مثل ورموثچون و مولون ازدواج کند و بچهدار شود تا حداقل احساس تنهایی نکند؟
—هی، بعد ازچشمانی تموم شدنِ اینشده ماجراها میخوای چیکار کنی؟
این خاطره... مال کِی بود؟
احتمالاً... مدتی بعد از کشتنِ پنجمین پادشاه شیاطین، یعنی پادشاه شیاطینتوجه کشتار بود. در خرابههای قلعهی پادشاه شیاطین، درحالیکه همه هنوز ازپول نبرد خسته و کوفته بودند، نوبتهای نگهبانی را مشخص کرده بودند.
در شبی که بقیه از شدت خستگی به خواب رفته بودند، هاملگفت مشغول بستنِ زخمهای بدنش بود که سیهنا، که نوبتِ بعدی نگهبانی مال اوپرسید بود، ناگهان چشمانش را باز کرد و این سؤال را از او پرسید.
—چرا یهو اینو میپرسی؟
—فقط کنجکاو شدم. ما داریم تو یه همچین جهنمدرهای اینهمه بدبختی میکشیم،چون اونم درست تو دورانی که باید از اوج جوونیمون لذت میبردیم. پسباغه حداقل نباید وقتی همهی اینا تموم شد، یه کم رنگ خوشبختی رو ببینیم؟
—هیچ ایدهایخیره ندارم. تاحالانیشخندی بهش فکر نکردم.
—اون مولونِ احمقدید میگه میخواد پادشاهحیرتزده بشه. خندهدار نیست؟
—عوضیِ دیوونه. عجبچشمانی چرتوپرتایی میگه. آخه براینیشخندی چی میخواد پادشاه بشه؟
—هی، ولش کن. ایننیست چیزیه که خودش میخواد...اونا هرکسی حق داره رؤیاپردازی کنه.
—مستی؟ «هرکسی حق داره رؤیاپردازیجلو کنه...» اینو میبینی؟ از این حرفِتوجه چندشت مو به تنم سیخ شد.
—آشغالِ عوضی. حالادید که داشتم ازحیرتزده تهدلم حرف میزدم—!
—خب، تو میخوای بعد ازخیره تموم شدن این ماجراها چیکارگفت کنی؟ میخوای مثل مولون ملکه بشی؟
—دیوونه شدی؟ چرا بایدنیست یه کار به ایناونا خستهکنندهای رو انتخاب کنم؟
—یعنی داری غیرمستقیمشده میگی که یه همچینگفت چیزی برات غیرممکن نیست؟
—معلومه که غیرممکن نیست. اگه بعد از سلاخیِ همهی پادشاهان شیاطین برگردیم، حتیلازم اگه خودمون هم نخوایم، بازم سعی میکنن تاجوتخت رو بهمون قالب کنن، مگهاینطور نه؟ مولون هم احتمالاً به همین فکر کرده که میگه میخواد پادشاه بشه.
—خب پس، اگهچشمانی نمیخوای ملکه بشی،شده میخوای چیکار کنی؟
—من... دلم میخواد...
یوجین به پرتره خیره شد. سیهنا همانجا بود، درست همانطور که هامل او رابههرحال به یاد میآورد. موهای بنفشِ روشنی که حتی با یک نگاه گذرا در میانتازه جمعیت هم چشمها را مسحور میکرد و چشمان سبزی که به اندازهی موهایش زیبا بود.
—...یه زندگی عادی داشته باشم... درست مثلخیره بقیه... دلم میخواد ازدواج کنم، بچهدار بشم، راحتبهشون زندگی کنم و آخرش هم یه مادربزرگ بشم.
در ذهنش، وزشچشمانی باد را در میاننیشخندی موهای سیهنا تصور کرد.
یوجین ناخودآگاه دستشلازم را بهسمت پرترهیتوجه سیهنا دراز کرد.
ناگهان صدایی به اونیشخندی یادآوری کرد: «شما اجازهیلازم لمس کردن پرتره رو ندارید.»
یوجین نتوانست جلوی ناسزا گفتنش راحیرتزده بگیرد: عوضیِ مادرجنده، درست همون موقعیگفت که یه کم احساساتی شده بودم.
یکی از نگهبانانی که در گوشهوکنار عمارت مستقر بودند، نگاهی هشدارآمیز بهنیست او انداخت. هرچند تمام اشیای داخل عمارت با جادوی محافظت طلسم شدهاینطور بودند، اما این بدان معنا نبود که میشد آزادانه به آنها دست زد.
نگهبان با لحنی دلسوزانه گفت: «احساساتتون رو درک میکنم.بههرحال بانو سیهنا واقعاً زیبا هستن... البته، امکان نداره این پرترهصدها بتونه زیبایی بانو سیهنا رو بهطور کامل به تصویر بکشه.»
یوجین که هنوز کمی کفری بود،آمد پرسید: «تو که تاحالا شخصاً ندیدیش،کنید پس چطور میتونی اینقدر مطمئن باشی؟»
نگهبان با اطمینان گفت:یوجین «چون پرترهها همیشه درشده برابر واقعیت کم میارن.»
یوجین چندان از این بابت مطمئن نبود. سرش را بالا آورد تا دوباره به پرترهکنید خیره شود. اولش فکر میکرد چهرهی درون پرتره دقیقاً با خاطراتش همخوانی دارد، اما حالامیشه که دوباره نگاه میکرد، احساس میکرد پرتره حتی از واقعیت هم زیباتر کشیده شده است.
...جداً که.
هرچه بیشتر به پرتره نگاه میکرد، احساس سردرگمیِ یوجین بیشتر میشد. اگر او بدون کشتنِ دوبشن پادشاه شیاطینِ باقیمانده برگشته بود، باید خیلی راحت ازدواج میکرد، بچهدار میشد و در کمال آرامشداخل در کنار نوههایش پیر میشد. پس چرا سیهنا بیشتر از صد سال کاملاً تنها زندگی کرده بود؟