چپتر 54: -
0یوجین اعلامدارد کرد: «دیگهجایگزین شروع میکنم.»
هرا گفت: «بسیار خب.»
هرا نمیتوانست نگاه مضطرب چشمانش را پنهان کند. او بیصدا عصایش را احضارهدایت کرد و آن را با هر دو دست محکم گرفت. این کار برایفقط این بود که در صورت بروز شرایط اضطراری بتواند فوراً واکنش نشان دهد.
یوجین اما کاملاً خونسرد بود.
«واقعاً شبیه فرمول شعله سفیده.»
او داشت به حلقهها فکر میکرد. ازاگه آنجا که این سیستم جادویی را سیهنا خلقعرض کرده بود، یوجین واقعاً به آن علاقه داشت.
با اینکه اینبودند دو سیستمهای متفاوتی بودند،سفید اما ذات یکسانی داشتند.
فرمول شعله سفید ماناحال را به سمت ستارگانمطمئن اطراف قلبش هدایت میکرد.
حلقهها مانا رامیشه به یک جریانبین دایرهای هدایت میکردند.
در فرمول شعله سفید، هرلحظه زمان که رشد به حدگند کافی میرسید، ستارهی دیگری شکل میگرفت.
در حلقهها هم، هر زمانیکسانی که رشد به حد کافیستارگان میرسید، حلقهی دیگری شکل میگرفت.
«فقط بایدطور سعی کنم باصیقل هم ترکیبشون کنم.»
همه چیز برایش کاملاً منطقی بود. یوجین درک خوبی از هر دو روش داشت و شخصاً با فرمول شعلهحسابی سفید آشنا بود. و اما کنترل مانای مورد نیاز؟ او از زندگی قبلیاش به طور مداوم در حال صیقل دادنکردند و ارتقای آن بود. با اینکه مطمئن نبود جواب میدهد یا نه، اما حس میکرد ارزش امتحان کردن را دارد.
«میشه ستارگان رو جایگزین حلقهها کرد. رزونانس بین ستارگان میتونه مانابزنم رو تقویت کنه. بسته به موقعیت، باید مانا رو در لحظههیچ تنظیم کنم. اگه اشتباه پیشبینی کنم و گند بزنم، حسابی دردسرساز میشه.»
این یک فرمول جادویی معمولییکسانی نبود. در عرض چند لحظه،ستارگان ممکن بود تمام مانایش تخلیه شود.
با این حال، یوجین هیچ تردیدی به خود راه نداد.جواب مانای درون بدنش در قلبش متمرکز شد. سه ستاره شروعمیتونه به درخشش کردند و با اتصال به یکدیگر، به رزونانس درآمدند.
هرا که عصایش راجایگزین محکم گرفته بود، باتقویت ناباوری گفت: «...امکان نداره.»
او نه تنها میتوانست خلوص مانایی رااگه که یوجین از هستهاش بیرون کشیده بود حسعرض کند، بلکه متوجه قدرت عظیم آن نیز میشد.
پس این بود نوادهی ورموث بزرگ، مردی که به عنوان خدای جنگ و استاد اعظم شناخته میشد. تمامرشد دنیا آوازهی بینظیر بودن طومار آموزش مانای خاندان لاینهارت را شنیده بودند. اما آیا این دیگر بیش ازخوبی حد نبود؟ چطور یک نوجوان هفدهساله مثل یوجین میتوانست چنین حجم عظیم و خالصی از مانا را بیرون بکشد؟
یوجین بهطور خودش یادآوریحال کرد: «آروم...»
وووش!
شعلهای به رنگ سفید خالص تمام بدنش را در بر گرفت. یوجین تمام تمرکزش را جمع کرد و جریان مانا راشود تنظیم نمود. او باید حواسش به محدودیتهای فعلیاش در کنترل مانا میبود، چرا که اصلاً جای زیادهروی و اشتباه نداشت. یوجینخلوص باور داشت که این کار شدنی است، چون حس میکرد این فرآیند هیچ تفاوتی با تولید نور شمشیر یا نیروی شمشیر ندارد.
اما حالا، چطور باید این مانا را به شکل یک طلسم تجلی میبخشید؟ از اعماق خاطراتش، روشزمان خاصی برای پردازش فرم طلسم را به یاد آورد. نیازی نبود که وردها حتماً با صدای بلندمنطقی خوانده شوند. مهمترین چیز این بود که ارادهای شفاف و قوی برای فعال کردن اثر طلسم داشته باشد.
مانایش فوران کرد، اما یوجین آن را مهار کرد وجواب به تنظیم رشتههای سرکش مانا ادامه داد. تجربهی زندگی قبلیاش، دقیقاًتقویت همان میزان کنترل مانا را که نیاز داشت در اختیارش میگذاشت.
هرا با خودش فکر کرد: «چه کنترل مانای بینقصی داره... مدام به نظر میرسهاگه که الانه از هم بپاشه، اما همهچیز یکپارچه باقی میمونه. این یعنی داره حتیشود کوچکترین ذرات مانا رو هم کنترل میکنه؟ مگه تو این سن اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
هرچه سعی کنی مانای بیشتری راتنظیم کنترل کنی، تسلطت روی آن ضعیفترحسابی میشود؛ این یک قانون کاملاً بدیهی بود.
کنترل مانا نه تنها به استعداد، بلکه به تجربهی بسیار زیادی هم نیاز داشت. تازه چهار سال پیش بود که یوجینستارهی لاینهارت، به عنوان نوادهای از شاخهی فرعی، برای اولین بار مانایش را بیدار کرده بود. اما توانسته بود در همین چهارمورد سال کوتاه، این حجم از مانا را انباشته کند و به کنترل بینقصی روی آن برسد؟ این واقعاً مضحک و غیرقابلباور بود.
در حال حاضر، مانای یوجین آنقدر خالص و قدرتمندنبود بود که اوارد، با اینکه مانایش را در پنجسالگیرزونانس بیدار کرده بود، حتی به گرد پایش هم نمیرسید.
هرا حرفی را که لاولیان دربارهیبین یوجین به او زده بود به یادتنظیم آورد: «...شنیده بودم که اون یه هیولاست.»
با این حال، لاولیان تنها منبع شایعات او در مورد یوجین نبود. مراسم تداوم خط خونی یکی از سنتهای معروف خاندان لاینهارت به شمارخود میرفت. در طول سیصد سالی که از برگزاری این مراسم میگذشت، تنها یک بار پیش آمده بود که نوادهای از شاخهی فرعی، فرزندان شاخهی اصلیقدرت را شکست دهد. یوجین تنها کسی در تاریخ بود که توانسته بود از این طریق، صلاحیت پذیرفته شدن در خانوادهی اصلی را به دست آورد.
وقتی این اتفاق بر سریکسانی زبانها افتاد، تمام دنیا یوجینِستارگان سیزدهساله را یک هیولا خطاب کردند.
وووش!
کرهای از شعلههای آتش در مقابل یوجین ظاهر شد. یوجین در حالی که به آن خیره شده بود، به آرامیدردسرساز شروع به جدا کردن کره و تبدیل آن به رشتههای مجزا کرد تا فرم طلسم دیگری به آن بدهد. اواتصال نمیتوانست اجازه دهد مانا کاملاً پراکنده و در نتیجه ناپدید شود، بنابراین تمام تمرکزش را روی مانایش معطوف کرده بود.
رشتههای پراکندهی شعله بار دیگر شروع به ادغام شدن کردند. قطرات عرقحسابی از روی پیشانیاش چکید، تا روی چانهاش پایین آمد و سپس روی زمینراه افتاد. شکل شعلههای در هم تنیده، حالا کاملاً با کرهی قبلی تفاوت داشت.
طلسم پایه حلقه اول، یعنی گلوله آتشین، حالا به یکستارگان طلسم دیگر از حلقه اول، یعنی موشک جادویی تبدیل شده بود.ستارهی یوجین به موشک جادویی کاملشدهای که جلویش شناور بود، خیره شد.
راستش را بخواهید، پرتاب کردن یک پرتو از نور شمشیر خیلی راحتتر و قویتر از این بود که برای یکمیتونه موشک جادویی ساده اینهمه به خودش زحمت بدهد. یا حتی میتوانست فقط یک روح باد احضار کند. در هر صورت، هرشود دوی این کارها از این اولین تلاش ناشیانه قویتر بودند و برای یوجین فعلی بسیار راحتتر و آشناتر به حساب میآمدند.
با این حال، یوجین با رضایت لبخند زد. مگر این نتیجهی خوبی برای اولین تلاششاشتباه نبود؟ با اینکه قدرت این طلسم به اندازهای نبود که ارزش اینهمه تلاش را داشتهتردیدی باشد، اما همین که میتوانست اینطور از جادو استفاده کند، برای خوشحال کردن یوجین کافی بود.
«چون تو زندگیبسته قبلیم هیچوقت نتونستمتنظیم جادو یاد بگیرم.»
حقیقت این بود که سیهنا درداشتند گذشته چند بار به او پیشنهاد دادههدایت بود که از او جادو یاد بگیرد.
— اگه واقعاًمداوم دلت میخواد، میتونم یکمارتقای جادو بهت یاد بدم.
— نیازی ندارم.
— ولی ورموث توموقعیت جادو عالیه. دلت نمیخواد مثلپیشبینی ورموث از جادو استفاده کنی؟
— من تو چیزایی که الان بلدم نمیتونم از ورموث جلو بزنم، پس اگه بخوام ادعایمیکردند همهچیزدونی دربیارم و سعی کنم جادو هم یاد بگیرم، فقط فاصلهی بینمون بیشتر نمیشه؟ تازه، اصلاً اینقدربرایش به خودت مطمئنی که بتونی جادویی بهم یاد بدی که باهاش ورموث رو لت و پار کنم؟
— ...اوممم...
— و جدی میگم سیهنا،رزونانس اینطوری نیست که تو تو جادوموقعیت از ورموث بهتر باشی، مگه نه؟
— دلت میخواد بمیری؟ من رو با یه چیزی مثل اون مقایسهحسابی نکن! اصلاً منطقیه ورموث رو که هم تو مبارزه و هم توخود جادو عالیه، با منی که فقط بلدم از جادو استفاده کنم مقایسه کنی؟
— من نمیتونم از جادو استفادهداشتند کنم و تو مبارزه هم خوبم،قلبش ولی بازم مبارز بهتری از ورموث نیستم.
— اون به خاطر اینه که تو یهمطمئن احمقی...! من... من تو استفاده از جادو از ورموثجایگزین بهترم. فقط... خب... تخصصهامون با هم فرق داره. همین.
اگر آن زمان فقطجایگزین مطیعانه درسها را یاد میگرفت،کنه الان خیلی به دردش میخورد.
«خب لعنتی، ازبسته کجا باید میدونستمتنظیم قراره تناسخ پیدا کنم.»
اگر میدانست که قرار است تناسخ پیدا کند، قطعاً سخت تلاش میکرد تا از سیهنا جادو یاد بگیرد.رشد یوجین پوزخندی زد و سعی کرد موشک جادویی را به اطراف حرکت دهد. با اینکه کمی ناشیانه بود، اماروش حس متفاوتی نسبت به زمان استفاده از مانای خالصی که توسط فرمول شعله سفید تولید میشد، به او میداد.
«با نورطور شمشیر همحال فرق داره...»
یوجین در حالی که به اینبین موضوع فکر میکرد، از طریق روشلحظه تنفسی شروع به بازیابی مانای خود کرد.
هرا که با چشمانی مات وتنظیم مبهوت به تمام این اتفاقات نگاهحسابی میکرد، گفت: «شما... شما واقعاً فوقالعادهاید.»
با اینکه همه چیز را با چشمان خودش دیده بود، اما هنوز همهدایت نمیتوانست آن را کاملاً باور کند. نگاه هرا بین یوجینِ غرق در عرقفقط و موشک جادویی که جلوی او نگه داشته شده بود، در رفتوآمد بود.
«یه ماه تمام فقط متنهای مقدماتی جادو رو خوند... و این اولین باریه که واقعاً یه طلسم رو اجرا میکنه. حتی اگهکنه قبل از این کنترل مانا رو هم یاد گرفته باشه، مانایی که تو هنرهای رزمی استفاده میشه باید با مانایی که توخود طلسمها به کار میره فرق داشته باشه...» هرا در حالی که هنوز در ناباوری به سر میبرد، حرفش را در ذهنش ناتمام گذاشت.
چیزی که حتی بیشتر تعجبآور بود، این بود که یوجین هیچ وردی را به زبان نیاورده بود.گند ورد، محرک فعالسازی یک طلسم بود. با اینکه جادوگران ردهبالا میتوانستند بدون خواندن ورد جادو کنند، امادرون اگر کسی به آن سطح نرسیده بود، برای فعال کردن جادویش باید آن را به زبان میآورد.
«تونست تو اولین تلاشش تو جادو، طلسم رواشتباه بیصدا اجرا کنه. بعدش، بدون باطل کردن جادو،چند مانا رو به یه شکل دیگه تغییر داد.»
هرا آب دهانش را قورت دادداشتند و گفت: «ارباب یوجین، این واقعاًقلبش اولین باریه که از جادو استفاده میکنید؟»
یوجین با تعجبمداوم پرسید: «چرا یهودادن همچین چیزی میپرسی؟»
«شما همهی اینا رو ترتیب دادیدبین تا من رو غافلگیر کنید، مگهلحظه نه؟ تو اتاقتون مخفیانه جادو تمرین میکردید؟»
«امروز اولینکنه باریه کهموقعیت امتحانش میکنم.»
«این غیرممکنه...»
«چرا بایدطور همچین دروغیحال سر هم کنم؟»
یوجین در حالی که این را میگفت، شروع کرد به حرکت دادن موشک جادوییاگه به عقب و جلو. شاید به قدرت نور شمشیر نبود، اما از اینکه میتوانستشود بدون هیچ حرکت فیزیکی از جانب خودش آن را تکان دهد، خوشش آمده بود.
یوجین درخواست کرد:بسته «لطفاً یه هیولاتنظیم برام احضار کن.»
هرا بامتفاوتی گیجی زمزمهذات کرد: «ها؟»
یوجین برای توضیحمداوم گفت: «میخوام قدرتدادن طلسمم رو بسنجم.»
هرا قبل از قبول کردنرزونانس کمی تردید کرد: «آه... امم...بسته باشه. چه نوع هیولایی نیاز دارید؟»
«یه جونسختش رو لطفاً.»
«پس با یه گلم مشکلی ندارید؟ یه گلممانا هست که تازه ساختمش، برای همین میتونم بدونمیکردند اینکه برم و یه کاتالیزور بیارم، فوراً احضارش کنم.»
«آره، لطفاً.»
هرا در حالی که ورد احضارش را میخواند، عصایش را بالا برد. یک حلقهاگه جادویی در فاصلهی کمی از آنها ایجاد شد و مانا شروع به جریان یافتنشود به درون حلقه کرد. طولی نکشید که یک گلم بزرگ از درون حلقه احضار شد.
هرا آن را معرفی کرد: «این گلم از کاربیومپیشبینی ساخته شده. حتی بدون استفاده از هیچ تکنیک دفاعی، نیرویمانایش هر حملهای بهش در لحظهی برخورد پخش و دفع میشه.»
یوجین بامتفاوتی پوزخندی گفت: «عالییکسانی به نظر میرسه.»
هرا پس از اینکه گلمصیقل را راه برد تا جلویجواب یوجین بایستد، خودش به عقب رفت.
او صدادارد زد: «لطفاًجایگزین بهش حمله کنید.»
«باشه.» به محض اینکهموقعیت جوابش را داد، یوجیناشتباه موشک جادویی را پرتاب کرد.
بنگ! بنگ! بنگ!
گلم بهطور سمت عقبحال فرو ریخت.