چپتر 46: فصل 46
0یوجین پس از پایان گفتوگویش با گیلیاد، اتاقمگه را ترک کرد. در حالی که از راهرو برمیگشت،پدر صدای تقتقی از پشت یک درِ کاملاً قفلشده شنید.
یوجین در حالی کهبشه قدمهایش را متوقف میکرد،اندازه بدون هیچ نگرانیای پرسید: «چیه؟»
او میدانست آن اتاق متعلق به چه کسی است. یکی از اتاقهایی بود که سیئل ازبهت آن استفاده میکرد. از چند ماه پیش که او وارد دوره سخت بلوغ شده بود، دیگراجازه به سالن تمرین نمیرفت و در عوض از بعضی اتاقهای عمارت برای تمرینات خودش استفاده میکرد.
«واقعاً میخوای بری آروث؟»
سیئل در را کامل باز نکردمعلمت و در عوض گذاشت صدایش ازجادوگرای لای درِ نیمهباز به بیرون درز کند.
یوجین پرسید: «سیان بهت گفت؟»
«اوهوم. اینم گفتبری که به ستاره سومنکرد فرمول شعله سفید رسیدی.»
«پس همهچیز رو شنیدی.»
«پرسیدم واقعاً میخوای بری آروث؟»
«آره، حتیکنی از پاتریارکبشه هم اجازه گرفتم.»
سیئل در حالی که اینکامل را میگفت، یک بار دیگر بهنیمهباز در کوبید: «اصلاً برای چی میری؟»
تق تق.
یوجین لبخندی زدپایتخت و با چند تقتقبشه متقابل جوابش را داد.
او توضیحکنی داد: «چون میخواممگه جادو یاد بگیرم.»
سیئل بحث کرد: «اگه قضیه اینه، واقعاًنکرد نیازی نیست بری آروث. میتونی فقط یهکند جادوگر از پایتخت دعوت کنی تا معلمت بشه.»
«مگه نمیدونی کهجادوگرای اونا به اندازهازش جادوگرای آروث خوب نیستن؟»
«اگه ازش بخوای،پایتخت پدر حتی یه جادوگربشه از دربار احضار میکنه.»
«اما فکر نمیکنم یه جادوگر دربارنمیدونی تو درس دادن بهتر از یهازش جادوگر از برجهای جادوی آروث باشه.»
«مهارت جادوگرای دربار تضمینشدست.»
یوجین با حوصله توضیح داد: «چیزی کهبخوای من میخوام یه جادوگر ماهر نیست، بلکهنمیکنم جادوگریه که تو درس دادن خوب باشه.»
سیئل در حالی که صدایشکنی کمی تند و بهانهگیرانه میشد،اونا پرسید: «واقعاً لازمه جادو یاد بگیری؟»
او در را کمی باز کرد و سرش را از اتاق بیرون آورد. سیئلپدر هفدهساله، چیز زیادی از آن چهرهی شیطنتآمیز گذشتهاش را حفظ نکرده بود، اما این تغییرحوصله فقط ظاهری بود. یوجین بهخوبی میدانست که شخصیت واقعی این دختر چقدر میتواند مکار باشد.
سیئل دوباره اصرار کرد:آروث «واقعاً نیازی نداری جادوگذاشت یاد بگیری، مگه نه؟»
یوجین در جوابش گفت:خوب «اما یاد گرفتن جادوپدر هم هیچ ایرادی نداره، داره؟»
«اگه جادو میخوای، مگه همون جادوی ارواحبشه برات کافی نیست؟ تازه، وقتی اینجا نیستی، ممکنهازش من و برادرم بتونیم به سطح مهارتت برسیم.»
سیئل داشت آشکارا اوبشه را تحریک میکرد، اما یوجینجادوگرای فقط با سرگرمی پوزخند زد.
یوجین پوزخندی زد وآروث گفت: «اگه اینطور بشه کهصدایش در واقع به نفع منه.»
«...کجاش اینقدر خوبه؟»
«این فقط به این معنی نیست که خانواده اصلی دارهاونا قویتر میشه و مبارزه تمرینی با شما دو تا بیشتر کیفاما میده؟ آها، هرچند خیلی وقته که با تو مبارزه تمرینی نکردم.»
«اگه از این به بعدمگه باهات مبارزه تمرینی کنم، بهخوب جای رفتن به آروث همینجا میمونی؟»
«نه، بازم میرم.»
سیئل با چهرهای درهمرفته و آویزانازش به او توهین کرد: «پسرهی عوضی.» وفکر بعد سرش را به داخل اتاق کشید.
تا همین چند لحظه پیش، سیئل غرق در تمرین بود، برای همینجادوگرای موهایش وز شده و بدنش از عرق خیس بود. او نمیخواست چنین ظاهریدادن را به کسی نشان دهد، و همچنین نمیخواست کسی متوجه بوی بدنش شود.
پس از سکوتی کوتاه، سیئلمگه به حرف زدن ادامه داد:خوب «...چقدر طول میکشه تا برگردی؟»
یوجین با بیخیالیبری جواب داد: «تاباز نرسم اونجا معلوم نمیشه.»
«باید حدوداًاندازه بدونی چقدرخوب طول میکشه.»
«حداقل یک سالی میشه.»
«چرا میخوای اینقدر طولانیبشه بمونی؟ اسبابکشی مکافاته، تازه باجادوگرای آقای گرهارد میخوای چیکار کنی؟»
شاید به خاطر دوقلو بودنشان بود،باز اما سیئل در نهایت همان حرفیبیرون را زد که سیان گفته بود.
یوجین اشاره کرد:جادوگرای «پدرم بدون منازش هم حالش خوبه.»
سیئل سرانجام پسپایتخت از کمی مکث گفت:بشه «...عمو گیون تنها میشه.»
«شاید اینطور باشه.»
یوجین هم ازبری مبارزات تمرینی مکررشباز با گیون لذت میبرد.
یوجین با شیطنت گفت: «براینیستن جبران نبودن من، شما دواحضار تا باید حتماً باهاش بازی کنین.»
سیئل ناگهان پایپایتخت سیان را وسطمعلمت کشید: «پس برادرم چی؟»
«چرا پایکنی سیان روبشه میکشی وسط؟»
«منظورم اینه که برادرمآروث هم از مبارزه تمرینیگذاشت با تو لذت میبره.»
«اگه واقعاً از کتک خوردننیستن از من لذت میبره، برادرتاحضار باید یه تختش کم باشه.»
«به هر حال، اگه تو نباشی برادرمبشه تنها میشه. قبلاً وقتی داشت باهام حرف میزد،ازش حتی مخفیانه اعتراف کرد که دلش نمیخواد بری.»
«اما منکنی به هر حالمگه قصد دارم برم.»
«منم ترجیح میدم که نری.»
«همونطور که گفتم، بازم میرم.»
«پسرهی عوضی.»
پشت در، چهرهی سیئل درهم رفت و اخم کرد. در خانواده اصلی، یوجین تنها کسی بوداحضار که اجازه میداد حرفهای سیئل بدون هیچ واکنشی از کنارش رد شوند. سیئل فقط سرش رابلکه بیرون آورد تا چشمغرهای به او برود و بعد در را با صدای بلندی به هم کوبید.
صدای خفهی سیئلبری از پشت درباز آمد: «...کی میری؟»
یوجین جواب داد: «فردا.»
«چرا اینقدر زود میری؟»
«دلیلی داره که عقبش بندازم؟ حالا کهاونا اجازه گیلیاد رو گرفتم، باید تو وقتپدر صرفهجویی کنم و همین الان راه بیفتم.»
«عوضیِ بیشعور،میخوای حداقل نباید یهکامل مهمونی خداحافظی بگیریم؟»
«چرا باید بخوایجادوگرای برای یه عوضیازش مهمونی خداحافظی بگیری؟»
یوجین به عنوان خداحافظی دوباره به در کوبید و بهاونا راه رفتن در راهرو ادامه داد. تنها پس از اینکه یوجیناما کمی دور شد، سیئل یک بار دیگر در را باز کرد.
«واقعاً فردا میری؟»
وقتی این صدا از پشت سرش آمد،نکرد یوجین بدون اینکه برای نگاه کردن به سیئلسیان برگردد، در جواب فقط دستش را تکان داد.
از آنجا که تأیید گیلیاد را گرفته بود، یوجیندربار در اقدامات بعدیاش هیچ تردیدی نشان نداد. پس ازبرجهای بازگشت به عمارت فرعی، درِ اتاق گرهارد را زد.
«بهسلامت برگردی.»
با وجود اینکه ناگهان به او اطلاع داده شد کهخوب یوجین فردا به آروث میرود، گرهارد پیش از دادن دعاینمیکنم خیرش، زمان زیادی را صرف فکر کردن به آن نکرد.
اینطور نبود که هیچ نگرانیای برای پسرش نداشته باشد،صدایش اما گرهارد هم نمیخواست پس از اینکه یوجین تا ایناینم حد عالی رشد کرده بود، آزادیِ پسرش را محدود کند.
گرهارد پسرش را نصیحت کرد: «وقتیازش اونجایی، با بچههای ناخلف نگرد واما حواست باشه که از درسهات غافل نشی.»
یوجین هم متقابلاً گفت: «حتی وقتی منبشه اینجا نیستم، کاری که نباید بکنی رونیستن نکن، پدر، و از ورزشت هم غافل نشو.»
گرهارد از این جواب زد زیر خنده. گرهارد طی چهار سال گذشته در عمارت اصلی، حسابی به خودشاما رسیده بود. کلی وزن کم کرده بود و حتی حسابی عضله آورده بود. همه اینها به لطف شکارهای منظمشمیشد با پاتریارکهای شاخههای فرعی و پیادهرویهای طولانی در جنگل پهناور خاندان اصلی بود که حسابی از آنها لذت میبرد.
یوجین با اصرار گفت: «راستی، اگه کسی خواست به خاطرلای نبودنم برات دردسر درست کنه، سریع بهم نامه بنویس. الکیستاره نشین واسه خودت تو سکوت حرص بخوری و عذاب بکشی.»
گرهارد سعی کرد به پسرش اطمینانازش بدهد: «مطمئنم اگه موضوع رو بهاما پاتریارک بگم، حتماً بهش رسیدگی میکنه.»
«با این حال، خیالت راحتتر نیستمعلمت که به جای پاتریارکِ به اونجادوگرای شلوغی، تنها پسرت هواتو داشته باشه؟»
گرهارد در سکوت لبخندی زد و دستش را روی شانه یوجین کشید. این پسر بااستعداد، مایهاحضار افتخار و باارزشترین دارایی گرهارد بود. اگر به خاطر پسرش نبود... گرهارد با به یاد آوردن خاطراتشجادوگریه از گیدول، جایی که تا همین چند سال پیش در آن زندگی میکردند، سرش را تکان داد.
گرهارد سعی کرد حسآروث محافظتگرانه یوجین را آرام کند:صدایش «فقط نمیخوام وبال گردنت بشم.»
یوجین در حالی که با آرنج به پهلوی گرهارد میزد، بیپرده جواب داد: «کدوم وبال؟ دیگه ازبهتر این حرفا نزن. من حتی یه بارم فکر نکردم که تو وبال گردنمی. به هر حال، منسرش فردا میرم. حواسم هست که اونجا سالم بمونم، پس تو هم باید مراقب خودت باشی، پدر. فهمیدی؟»
«باشه، باشه. فهمیدم.»
یوجین حالا از گرهارد قدبلندتر شده بود. گرهارداندازه با خوشحالی به پسرش که حالا حسابی بزرگاحضار و پخته شده بود نگاه کرد و لبخند زد.
آن شب، یوجین و گرهارد و همچنین تمام اعضای خاندان اصلی، دور همدرز جمع شدند و دور یک میز بزرگ نشستند. حتی سیئل که مدتی بود سرشنیدی میز شام پیدایش نمیشد، حالا با پوشیدن یک لباس زیبا پشت میز نشسته بود.
هرچند این یک مهمانی خداحافظی مجلل نبود، اما حداقل توانسته بودندمیکنه دورهمی کوچکی ترتیب دهند تا وقتی یوجین آماده رفتن و دوری چندسالهحوصله از آنها میشد، تمام اعضای خاندان بتوانند برای آیندهاش آرزوی موفقیت کنند.
آرزوهای خوب مختلفی رویدعوت میزی پر از انواع غذاهاینمیدونی لوکس رد و بدل شد.
آنسیلا زبان به تحسین یوجین گشود: «پس واقعاً قصد داریخوب تو آروث جادو یاد بگیری... از اونجا که استعداد شگفتانگیزی تودرس هنرهای رزمی داری، مطمئنم تو یادگیری جادو هم عالی عمل میکنی.»
خبر رسیدن یوجین به ستاره سوم فرمول شعله سفید باعث شده بودبیرون آنسیلا از شدت حرص لبش را گاز بگیرد، اما این واقعیت که آنرسیدی بچه هیولا فعلاً عمارت اصلی را ترک میکرد، مایه تسلی و خوشحالی بود.
آنسیلا با چاپلوسی گفت: «واقعاًنیستن به سِر گرهارد بابت داشتناحضار چنین پسر فوقالعادهای حسودی میکنم.»
گرهارد با خندهپایتخت این تعریف را پذیرفت:بشه «هاها، شما لطف دارید.»
در طول این چهار سال، رفتار آنسیلا نسبت به زمانی که برای اولین بار یکدیگر را ملاقات کرده بودند تغییرنمیکنم زیادی نکرده بود. او هیچ قصدی برای ایجاد یک رابطه خصمانه با گرهارد نداشت، چه برسد به یوجین. در عوض،سرش او با لبخند دست دوستی دراز کرده بود و بدین ترتیب رابطه دوستانهای با گرهارد و یوجین شکل داده بود.
اما تانیس، همسر اول،آروث رفتار کاملاً متفاوتی نسبتگذاشت به این دو نشان میداد.
گودی و سیاهی زیر چشمان تانیس و گونههای رنگپریدهاش، چهرهای درهمشکسته و افسرده از اودرس به نمایش میگذاشت. طی چند سال گذشته، تانیس به ندرت از عمارت خاندان اصلی خارجبهانهگیرانه میشد و روزهایش را با پرخاشگری و واکنشهای عصبی شدید به کوچکترین اشتباهات خدمتکاران سپری میکرد.
تانیس احساس میکرد چارهای جز این کار ندارد. حس میکرد با گذشت هر روز، بیشتر در تنگنا قرار میگیرد. اوارد نتوانسته بود آنطورنمیکنم که او امیدوار بود شاگرد لاولیان شود و نتوانسته بود هیچ ارتباطی با جادوگران عالیرتبه آروث برقرار کند. از آنجا که حتی گیلفوردچیز و همسرش که با تانیس دوست بودند، چند سال پیش عمارت اصلی را ترک کرده بودند، تانیس هیچ متحدی در عمارت اصلی فعلی نداشت.
یوجین در حالی که از نگاه خیره و تیز تانیسخوب دوری میکرد و روی بریدن گوشتش تمرکز کرده بود، بانمیکنم خود فکر کرد: «هرچند تقصیر خودشه که اینقدر تندخو و بدقلقه.»
گیلیاد هرگز بین تانیس و بقیه تبعیض قائل نشده بود. او حتیبیرون با وجود تمام شایعات منفی، اوارد را مجبور به بازگشت نکرده بود.سفید در عوض، گیلیاد همچنان به حمایتهای خود برای جبران کاستیهای اوارد ادامه میداد.
این تصمیم خود تانیس بود کهازش روزهایش را با دوری از دیگراناما و پرخاش به اطرافیانش سپری کند.
درست زمانی که صرفدعوت غذا رو به پایان بود،نمیدونی تانیس ناگهان صدا زد: «یوجین.»
اگرچه آنسیلا هر زمان که با یوجین روبهرو میشد با او گرم رفتار میکرد،پدر اما این اولین بار در تمام طول سال بود که همسر اولِ تندخو، یوجین راحوصله به اسم صدا میزد. هرچند در سالهای گذشته هم آنچنان با یکدیگر همکلام نشده بودند.
تانیس درخواست کرد: «وقتی رسیدیکامل به آروث، لطفاً هوای برادرلای بزرگترت، اوارد رو داشته باش.»
«...» یوجین که نمیتوانست به این کلماتیبخوای که ناگهان به سمتش پرتاب شده بودنمیکنم پاسخی دهد، فقط با تعجب پلک زد.
تانیس ادامه داد: «تو این چند سالی که تو آروث تنها مونده،جادوگرای حتماً خیلی احساس تنهایی کرده... میدونم که به عنوان دو تا برادردرس نتونستید وقت زیادی رو با هم بگذرونید، اما اوارد هنوز هم برادرته.»
یوجین بالاخرهکنی جواب داد:بشه «...بله، بانو.»
تانیس در حالی که چشمانش به گوشهای میلغزید، گفت: «شاید تو به فرزندی قبول شده باشی، اما اوارد برادرته. پس لطفاًسوم طوری باهاش رفتار کن که شایسته یه برادر کوچیکتره.» او در حالی که به سیان و سیئل که نزدیک یوجین نشستهمتقابل بودند چشمغره میرفت، به حرفش ادامه داد: «...مراقب برادر بزرگترت باش. حداقل از پسِ این یه کار که برمیای، مگه نه؟»
یوجین از دادنجادوگرای قول قطعی طفره رفت:بخوای «...تمام تلاشم رو میکنم.»
آنسیلا خنده مودبانهای کرد و با این حرفها، نگاه تانیس را ازجادوگرای سیان و سیئل دور کرد: «اوه خدای من، داری زیادی اصرار میکنیدرس خواهر بزرگتر. من مطمئنم یوجین هر کاری از دستش بربیاد انجام میده.»
تانیس با چشمان ریزشدهاش بهمگه آنسیلا خیره شد، سپس صندلیاش رانیستن به عقب هل داد و ایستاد.
«لطفاً منو ببخشید. احساسآروث خستگی میکنم. الان میرمگذاشت تا کمی استراحت کنم.»
گیلیاد با چهرهایجادوگرای سردرگم سر تکان دادبخوای و اجازه داد: «...مرخصی.»
طی چند سال گذشته، یوجین حسابی با گیلیاد صمیمینمیدونی شده بود. به لطف همین موضوع، او توانسته بوددربار به درک کاملی از جایگاه و موقعیت گیلیاد برسد.
«واقعاً که، نشستن رو صندلیمگه پاتریارک یه جایگاه کاملاً مزخرف ونیستن گندیه که آدم توش گیر میافته.»
یوجین هرگز نمیخواست پاتریارک شود.