---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 55: - • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 55: -

0

«پس داری می‌گی که...» برای به زبان آوردن این کلمات، لاولیان اول‌حملاتی​ باید فک افتاده‌اش را جمع می‌کرد، «یوجین جوان از هسته فرمول شعله‌گرفته​ سفید به عنوان یه حلقه استفاده کرد و باهاش جادو اجرا کرد؟»

هرا تأیید کرد: «بله، قربان.»

«بدون هیچ اشتباهی، تونست فوراً یه گلوله آتشین‌انعطاف‌پذیری​ احضار کنه و بعد، بدون باطل کردن جادو،‌غیرممکن​ اون رو به یه موشک جادویی تبدیل کرد...؟»

«بله، قربان.»

«و بعد این موشک‌ممکنه​ جادویی، گلم کاربیوم تو‌فلز​ رو به پشت زمین انداخت؟»

هرا در حالی که به سینه گلم اشاره‌تازه​ می‌کرد، گفت: «دقیقاً خورد اینجا، قربان.» در واقع، فرورفتگی‌احساس​ عمیقی از اثر برخورد در آنجا باقی مانده بود.

لاولیان لحظه‌ای به آن نگاه کرد‌نشده​ و بعد با خنده گفت: «...هو‌قدرت​ هو. معلومه ضربه خیلی محکمی بوده.»

هرا با شگفتی گفت: «اولین‌دفع​ بارش بود که جادو اجرا‌جوجه​ می‌کرد، اما دقیقاً وسط هدف خورد.»

«خلوص کاربیوم چقدر بود؟»

«سطح بیرونیش کاملاً‌غیرممکن​ از کاربیوم ساخته‌جوجه​ شده بود، قربان.»

«و تو هیچ‌ممکنه​ افسون دفاعی‌ای روش‌نشده​ اجرا نکرده بودی؟»

«هنوز فرصت نکرده بودم.»

لاولیان در حالی که با دستش جای‌نشده​ زخم‌های روی گلم را لمس می‌کرد، زیر‌قابل‌توجه​ لب زمزمه کرد: «واقعاً همچین چیزی ممکنه؟»

با وجود اینکه هیچ افسون دفاعی‌ای روی آن اجرا نشده بود، کاربیوم فلز انعطاف‌پذیری بود‌شگفتی‌ای​ که حتی می‌توانست حملاتی با قدرت قابل‌توجه را دفع کند. غیرممکن بود که طلسم تهاجمی‌مهم​ یک جوجه جادوگر که تازه جادو را یاد گرفته بود، بتواند پوسته کاربیوم را سوراخ کند.

هرا با یادآوری شگفتی‌ای که در آن لحظه احساس کرده بود، ادامه داد: «...خلوص و تراکم مانای‌طلسم​ اون باورنکردنی بود. اون‌قدر که سخت می‌شد باور کرد فقط یه جادوگر تازه‌کاره. مهم نیست چه نوع جادویی‌مانای​ رو برای اجرا انتخاب می‌کرد، قدرت طلسم تهاجمی اون احتمالاً از یه جادوگر حلقه سوم هم بیشتر می‌شد.»

لاولیان در حالی که‌قابل‌توجه​ زمزمه آرامی می‌کرد، ابروهایش‌طلسم​ را بالا داد: «...همم...»

'شنیده بودم که‌چیزی​ یوجین در ستاره‌اینکه​ سوم فرمول شعله سفیده.'

رسیدن او به ستاره سوم در هفده سالگی بی‌سابقه بود. گیلیاد از‌پوسته​ لاولیان درخواست کرده بود که اگر یوجین استعداد خاصی در جادو نشان‌اون‌قدر​ نداد، او را متقاعد کند تا برای آموزش‌های بیشتر به عمارت اصلی برگردد.

'فرمول شعله سفید، ستارگان رو به عنوان شکلی از هسته در اطراف قلب‌قابل‌توجه​ ایجاد می‌کنه. هسته‌های هنرهای رزمی و حلقه‌های جادو با هم متفاوتن... اما اون‌سوراخ​ تونسته به تنهایی مانای یه حلقه رو با مانای فرمول شعله سفید جایگزین کنه؟'

این سطح هیولاواری از استعداد بود، تا جایی که ممکن بود به جای تحسین، واقعاً‌بتواند​ احساس ترس کند. یک بچه هفده ساله واقعاً توانسته بود چنین کنترل مانایی را بدون هیچ‌باور​ خطایی به نمایش بگذارد و سیستم مانای یک هنر رزمی را جایگزین سیستم حلقه‌ها کرده بود.

آیا واقعاً می‌شد از یک هسته برای جادو استفاده کرد؟ از نظر تئوری غیرممکن نبود. در میان آن‌طلسم​ شمشیرزنان جادویی نادری که نامشان زبانزد بود، چند نفری می‌توانستند با استفاده از روش‌های منحصربه‌فرد خودشان جادو اجرا‌مانای​ کنند. با این حال، او هرگز نشنیده بود کسی از یک هسته به جای یک حلقه استفاده کند.

اصلاً چه نیازی به این کار بود؟ حلقه، حلقه بود‌گرفته​ و هسته، هسته. اگر کسی می‌خواست کنترل مانای خود را‌داد​ افزایش دهد، ایجاد یک حلقه جدید به مراتب کارآمدتر بود.

'یعنی فرمول‌چیزی​ شعله سفید تا‌اینکه​ این حد خاصه؟'

او نمی‌توانست چنین احتمالی را نادیده بگیرد. هر چه نباشد، خالق فرمول شعله سفید، ورموث بزرگ بود. ورموث به عنوان استاد‌احساس​ اعظم شناخته می‌شد، چرا که مهارتش در جادو به همان اندازه مهارتش در هنرهای رزمی بود. با این حال، در زمان‌ابروهایش​ حال، غیرممکن بود که با اطمینان فهمید آیا ورموث برای اجرای جادو از حلقه‌ها استفاده می‌کرده یا روشی کاملاً متفاوت داشته است.

اما پس از ورموث، هرگز جادوگر دیگری‌نشده​ در خانواده اصلی متولد نشده بود که‌قابل‌توجه​ بتوان او را یک جادوگر اعظم نامید.

'اگه بخوام حدس بزنم، آیا‌تهاجمی​ ستاره سوم فرمول شعله سفید‌گرفته​ معادل یه جادوگر حلقه سومه؟'

سیه‌نای خردمند طلسم‌های مختلف را بر اساس تعداد حلقه‌های مورد نیاز برای اجرایشان دسته‌بندی کرده بود.‌غیرممکن​ جادوگران حلقه اول نمی‌توانستند از طلسم‌های حلقه سوم استفاده کنند. دلیلش این بود که مانای تولید شده‌داد​ توسط یک حلقه اول، بسیار کمتر از مانای مورد نیاز برای اجرای یک طلسم حلقه سوم بود.

البته، این یک استاندارد مطلق نبود. گاهی اوقات، نوابغ نادری پیدا می‌شدند که می‌توانستند جادوهای سطح بالایی‌سوراخ​ را اجرا کنند که فراتر از محدودیت‌های حلقه خودشان بود. لاولیان یکی از همین نمونه‌ها بود. زمانی‌مهم​ که او به حلقه سوم رسیده بود، می‌توانست انواع جادوها را تا سطح حلقه پنجم اجرا کند.

لاولیان در‌همچین​ نهایت پرسید: «...گفتی‌وجود​ یوجین رفته بیرون؟»

هرا پاسخ داد: «بله.‌طلسم​ گفت قرار داره و‌تازه​ قبل از ظهر رفت.»

لاولیان در حالی‌ممکنه​ که از گلم‌نشده​ فاصله می‌گرفت، گفت: «خوبه.»

او پشت میزش نشست،‌قابل‌توجه​ به هرا نگاه کرد‌طلسم​ و صدا زد: «هرا.»

او پاسخ‌همچین​ داد: «بله،‌ممکنه​ جادوگر ارشد.»

«به نظرت مسخره‌ست اگه من‌تهاجمی​ یه توصیه‌نامه بنویسم و درخواست‌گرفته​ کنم یوجین وارد آکرون بشه؟»

چشمان هرا‌چیزی​ از تعجب‌وجود​ گرد شد: «...ها؟»

آکرون نام کتابخانه سلطنتی آروث بود. تنها تعداد انگشت‌شماری‌تهاجمی​ از جادوگران عالی‌رتبه برج‌های جادو، اشراف بلندپایه و اعضای‌یادآوری​ خاندان سلطنتی اجازه ورود به آن مکان را داشتند.

همان‌طور که از چنین کتابخانه معروفی انتظار می‌رفت، آکرون پر از متون جادویی بود‌قابل‌توجه​ که بسیار برتر از تمام متون موجود در برج‌های جادو بودند. حتی با در نظر‌شگفتی‌ای​ گرفتن کل برج جادوی سرخ، کمتر از ده جادوگر اجازه ورود به آکرون را داشتند.

هرا با تردید گفت: «راستش...»

لاولیان در حالی که دست‌به‌سینه در فکر فرو رفته بود، زمزمه کرد: «فکر نمی‌کنم خیلی هم غیرمنطقی باشه. به نظرم لياقت این فرصت رو‌بتواند​ داره. تو سن کم هفده سالگی، تونسته به جای حلقه، با استفاده از یه هسته جادو اجرا کنه، اونم درست همون موقعی که تازه‌سوم​ یادگیری جادو رو شروع کرده. تازه، کسی هم نبوده که بهش جادو یاد بده، مگه نه؟ هرا، نکنه تو چیزی به یوجین یاد دادی؟»

هرا اعتراف کرد: «...من‌قابل‌توجه​ فقط جواب چند تا‌طلسم​ از سؤال‌هاش رو دادم.»

«چه جور سؤال‌هایی؟»

«فقط سؤالاتی‌کند​ درباره ساختار‌طلسم​ پایه طلسم‌ها بود.»

«پس داری می‌گی هیچ‌وجود​ چیز دیگه‌ای درباره جادو‌انعطاف‌پذیری​ بهش یاد ندادی، درسته؟»

«بله، قربان.»

لاولیان ناخودآگاه زد زیر خنده.

لاولیان شرایط را جمع‌بندی کرد: «اگه این‌طوره، یعنی یوجین فقط با خوندن متن‌های مقدماتی جادو به مدت یه ماه، تونسته از جادو‌مانای​ استفاده کنه و حتی به جای حلقه از هسته بهره ببره. بدون هیچ مشورتی از یه جادوگر رده‌بالا، فقط بر اساس قضاوت و‌هفده​ دانش خودش تونسته این کار رو بکنه. و طلسمی که با این روش اجرا کرده، تونسته زره یه گلم کاربیوم رو سوراخ کنه.»

هرا که هنوز‌ممکنه​ باورش نمی‌شد، تأیید‌نشده​ کرد: «...بله، درسته قربان.»

«هرا، می‌دونی به‌قدرت​ کسی که می‌تونه همچین‌غیرممکن​ کارهایی بکنه چی می‌گن؟»

«یه نابغه.»

لاولیان انگشتش را تکون داد و گفت: «نه، اون یه هیولاست.» کشوی میز باز شد و‌لحظه​ یه ورق کاغذ سفید به سمت لاولیان پرواز کرد. «برای همین تصمیم گرفتم برای یوجین یه‌نوع​ توصیه‌نامه بنویسم. قطعاً غیرمنطقی نیست. اگه اون واقعاً هیولایی با همچین استعدادیه، باید باهاش رفتار مناسبی بشه.»

هرا با تردید گفت:‌وجود​ «...می‌ترسم بقیه جادوگرها از‌انعطاف‌پذیری​ این موضوع ناراضی بشن.»

«و تو چی؟»

«برای من مهم نیست. چون‌وجود​ خودم به چشم دیدم که‌حتی​ ارباب‌زاده یوجین چه توانایی‌هایی داره.»

لاولیان در حالی که خودکاری برداشت و شروع به نوشتن توصیه‌نامه روی کاغذ سفید کرد، گفت: «پس مشکلی نیست.‌ادامه​ تو ناراضی نیستی چون استعداد یوجین رو دیدی. این یعنی کاری که یوجین انجام داده واقعاً همون‌قدر شگفت‌انگیزه. اگه‌ابروهایش​ اونا بعد از فهمیدن حقیقت بازم ناراضی باشن، فقط معنیش اینه که نمی‌خوان واقعیت رو بپذیرن و حسادت کورشون کرده.»

البته، اجازه ورود به آکرون فقط با توصیه‌نامه لاولیان تضمین نمی‌شد، اما این موضوع اهمیت چندانی‌غیرممکن​ نداشت. در صورت نیاز، لاولیان آماده بود تا با سایر استادان برج بحث کند؛ اگر باز‌ادامه​ هم مشکل حل نمی‌شد، لاولیان می‌توانست شخصاً هر متن جادویی را بردارد و به یوجین قرض بدهد.

«یا این‌که می‌تونم به‌قابل‌توجه​ عنوان شاگردم و به‌طلسم​ نمایندگی از خودم بفرستمش داخل.»

آیا واقعاً این گزینه بهتری نبود؟ لاولیان در‌فلز​ حالی که به توصیه‌نامه‌ای که تازه نوشته بود‌کند​ نگاه می‌کرد، با جدیت به این موضوع فکر کرد.

لاولیان ناگهان چیزی به خاطرش رسید:‌جوجه​ «...راستی، یوجین برای چه قراری رفت‌پوسته​ بیرون؟ نباید کسی رو تو آروث بشناسه.»

هرا جواب داد:‌ممکنه​ «گفت می‌ره بیرون تا‌فلز​ یه دوست رو ببینه.»

لاولیان پرسید: «یه دوست؟»

یوجین کِی در آروث دوست پیدا کرده‌نشده​ بود؟ لاولیان در حالی که مهرش را روی‌دفع​ توصیه‌نامه می‌زد، با کنجکاوی سرش را کج کرد.

میدان مردین،‌چیزی​ روبه‌روی برج‌وجود​ جادوی سبز.

مجسمه بلندی در مرکز این میدان قرار داشت که به نام‌جادوگر​ خانوادگی سیه‌نا نام‌گذاری شده بود. این مجسمه سیه‌نا بود که در‌کرده​ دست راستش عصا و در دست چپش یک گریموار نگه داشته بود.

یوجین در حالی که به مجسمه‌اینکه​ نگاه می‌کرد، پیش خودش فکر کرد: «این‌قدرت​ یکی هم از خود واقعیش بهتر دراومده.»

درست مثل آن پرتره، چهره‌ی مجسمه هم کمی زیباتر از تصویری بود که‌سوراخ​ یوجین از سیه‌نا به یاد داشت. نه، شاید واقعاً دقیقاً شبیه خود واقعی‌اش بود؟‌باور​ یوجین در حالی که به چهره‌ی مجسمه خیره شده بود، با خودش فکر کرد.

در خاطرات او، چهره‌ی سیه‌نا اکثراً کلافه و عصبی بود. هر چه نباشد،‌قابل‌توجه​ هلموث جایی پر از انواع و اقسام چرت‌وپرت‌ها بود و سفرشان هم به‌سوراخ​ شدت طاقت‌فرسا بود. آن مکان لعنتی جهنمی بود که نمی‌توانستی در آن کلافه نشوی.

—خواهش می‌کنم، التماست می‌کنم.

—برای همین... برای همین بهت‌وجود​ گفتم فقط برگرد. آخه چرا‌حتی​ با این لجبازی دنبال‌مون راه افتادی...؟

اما به جای چهره‌ی کلافه‌اش، زنده‌ترین خاطره‌ای که‌تازه​ یوجین از او داشت، گریه کردنش بود؛ در‌لحظه​ حالی که اشک از چشمان قرمزش پایین می‌ریخت...

—خواهش می‌کنم، تو نباید بمیری.

—نباید... حق‌حملاتی​ نداری بمیری.‌قابل‌توجه​ خواهش می‌کنم، هامل.

خاطرات لحظه‌ی مرگش کمی مبهم بود و نتوانسته بود به وضوح بشنود که در‌قابل‌توجه​ اطرافش چه می‌گذرد... در هر صورت، این چیزی بود که باور داشت سیه‌نا گفته است.‌شگفتی‌ای​ یوجین با کلافگی دستش را خاراند و سپس با کشیدن آهی خودش را خالی کرد.

چهره‌ی مجسمه گریان نبود. در عوض، لبخندی پر از اعتمادبه‌نفس داشت. یوجین آن چهره را‌شگفتی‌ای​ می‌شناخت. سیه‌نایی که زود از کوره در می‌رفت، هر وقت موفق می‌شد با جادویش کار‌مهم​ بزرگی انجام دهد، چنین حالتی به خود می‌گرفت و با غرور به او نگاه می‌کرد.

یوجین در حالی که برمی‌گشت، زیر‌نشده​ لب زمزمه کرد: «...فکر کنم خیلی‌قدرت​ هم با خود واقعیش فرق نداره.»

ناولها | novelha.net