چپتر 51: فصل 51
0حالت خشن چهره لاولیان در یک آن تغییر کرد. او دوباره بهموضوع همان مرد جوان و مهربانی تبدیل شد که چهار سال پیش درچنین مراسم تداوم خط خونی با لبخندی بر لب گفته بود: «سلام بچهها».
لاولیان با احترام سرهاها تکان داد و گفت:نشناسمت «خیلی وقته ندیدمت، یوجین.»
هرچند چهره خندانش مثل همان موقع بود، اما لحن صدایش تغییر کرده بود. دلیلش این بود کههیچ جایگاه یوجین هم در این چند سال تغییر کرده بود. چهار سال پیش، یوجین فقط یکی ازحالی بچههای شاخههای فرعی و معمولی خاندان بود. اما یوجینِ حالا، پسرخواندهی خط اصلی خاندان لاینهارت محسوب میشد.
لاولیان با دقت به او نگاهمانای کرد و گفت: «خیلی بزرگ شدی.بار هاها، راستش رو بخوای، نزدیک بود نشناسمت.»
یوجین در تعریف ازنتوانسته او گفت: «استاد لاولیانبار که اصلاً هیچ تغییری نکرده.»
لاولیان جواب داد: «خب که چی. فقط به خاطر اینهاستاد که با جادو جوونیم رو حفظ کردم. هر چی باشه،حفظ داشتن یه ظاهر جوون بهتر از یه ظاهر پیر نیست؟»
لاولیان در حالی که روی زمین فرود میآمد، لبخند پهنی به یوجین زد.نشناسمت طبق چیزهایی که یوجین شنیده بود، لاولیان نزدیک به صد سال سن داشت. باباشه این حال، ظاهرش در نهایت شبیه به یک جوان بیست و چند ساله بود.
یوجین با خود فکر کرد: «هرچندمانای به نظرم با اون موقعی کهبار چهار سال پیش دیدمش فرق کرده.»
حتی آن موقع هم، حس تهدیدآمیز و مبهمی از لاولیان دریافت کرده بود. اما از آنجا که هنوز تمرینپنج حساسیت به مانا را شروع نکرده بود و نمیتوانست مانای این مرد را حس کند، نتوانسته بود از چیزی مطمئنیاد شود. با این حال، حالا که یوجین یک بار دیگر لاولیان را میدید، کاملاً از این موضوع مطمئن شده بود.
لاولیان قوی بود.
این مسئله در واقع کاملاً منطقی بود. اوشدی به عنوان یکی از پنج استاد برج آروث،اصلاً حداقل باید چنین سطحی از قدرت را میداشت.
با این وجود، یوجین هیچ حس خاص دیگری از لاولیان دریافت نکرد؛ فقط اینکه او قوی بود. وقتیقوی یوجین افراد قدرتمندی را که در زندگی قبلیاش دیده بود به یاد میآورد، کسانی که بلافاصله در ذهنشاینکه نقش میبستند، افرادی بودند که علاوه بر قدرتشان، تأثیر و حس منحصربهفردی از خود به جا گذاشته بودند.
یوجین با خود گفت: «بهچیزی نظر میرسه راه درازی در پیشکاملاً داره تا به سطح سیهنا برسه.»
لاولیان نیز متقابلاً یوجینهاها را برانداز کرد ونشناسمت با خود اندیشید: «...این مسخرهست.»
لاولیان از مقدار ماناییمیشد که از یوجین حسشدی میکرد، شگفتزده شده بود.
خود لاولیان بود که پیشنهاد فرزندخواندگی یوجین را داده بود. او در همان مراسم تداومکاملاً خط خونی متوجه پتانسیل یوجین شده بود. حتی پس از بازگشت به آروث نیز ارتباطشقدرت را با گیلیاد حفظ کرده و تمام اخبار مربوط به دستاوردهای یوجین را شنیده بود.
او شنیده بود که چطور یوجین در کمتر از ده دقیقه پس از ورود به لیلاین، توانسته مانا را حسبرج کند. این سطح از حساسیت به مانا کاملاً غیرعادی بود. نه تنها این، بلکه یوجین چنان سطح هیولاواری از سازگاریمیآورد با مانا نشان داده بود که به او اجازه میداد به محض حس کردن مانا، آن را تحت کنترل خود دربیاورد.
لاولیان هر بار که این داستانها را دربارهنشناسمت یوجین میشنید، نمیتوانست جلوی احساس آشفتگی و نگرانیاش رااینه بگیرد. البته، دلیل این موضوع کسی نبود جز اوارد.
در نهایت، لاولیان گفت:میشد «...خبرش رو از گیلیاد شنیدم.هاها پس به جادو علاقه داری؟»
یوجین تأیید کرد: «بله، آقا.»
لاولیان در حالی که این کلمات را زمزمه میکرد، سرش را چرخاند: «جادوشده شاخهی مطالعاتی بهشدت جذابیه. هرچند یادگیریش درست به همون اندازهای که جالبه، سخته...قدرت اما اگه پای تو در میون باشه یوجین، مطمئنم که از پسش برمیای.»
او میتوانست حضور شخصی را در پشت درِ بستهای که ورودی طبقه اول برج را مسدودخاطر میکرد، احساس کند. از اینکه آن شخص فقط همانجا پرسه میزد و جرئت باز کردن درفرود را نداشت، احساس ناخوشایندی به او دست داد. لاولیان نوچی کرد و نگاه تندی به در انداخت.
غژژژ!
درِ بسته با شتاب باز شد و بلافاصله صدای نفسنفس زدنِ ناشیبار از شوک به گوش رسید. این صدا متعلق به مرد جوان وبرج لاغراندامی بود که از باز شدن ناگهانی در بهوضوح جا خورده بود.
او اوارد لاینهارت بود.
یوجین نتوانست فوراً او را بشناسد. هرنزدیک چه بود، چهار سال برای بچهها زماننکرده فوقالعاده طولانی و زیادی به حساب میآمد.
اوارد خیلی قد کشیده بود. با این حال، هیکلش متناسب با قد جدیدش رشد نکرده بود. یوجین نگاهی به دستجواب و پاهای بدون عضله و لاغر اوارد انداخت. همچنین متوجه چشمان کدر و بیروح او شد. و اما موهای خاکستریاشپهنی که در کنار نشان خاندان، نماد لاینهارتها به شمار میرفت... حالا به خشکی و بیجانیِ علفهای پژمرده به نظر میرسید.
در حالی که یوجین به اوارد نگاه میکرد، چشمانش از شعلههایشود خشمی درونی گر گرفت: «اون حرومزادهی عوضی. با همچین ظاهری، عملاًعنوان داره جار میزنه که چطور سوکوبوسها دارن مرتباً نیروی حیاتش رو میمکن.»
لاولیان با لحنی سرزنشآمیز به اواردمطمئن گفت: «حداقل نباید میاومدی بیرون تاموضوع با برادر کوچیکترت سلام و احوالپرسی کنی؟»
«...اهم.» اوارد با سرفهای معذب سرشبخوای را بالا آورد و به یوجینهیچ نگاه کرد. «...راستش نمیدونم چی باید بگم—»
یوجین در حالی که به اوارد چشمغره میرفت،شدی با لحنی محکم گفت: «از دیدنت خوشحالم، داداش بزرگ.هیچ بیا از این به بعد با هم خوب باشیم.»
اوارد در حالی که از نگاه سنگین یوجین فرار میکرد، سرششود را به نشانه تایید تکان داد و گفت: «بـ-باشه.» سپس، باعنوان احتیاط برای اینکه خشم لاولیان را بیشتر نکند، آرامآرام عقب کشید.
لاولیان در حالی که نگاهش را از اوارد میگرفت،دیگر با تندی گفت: «...اصلاً معلوم هست داری چیکار میکنی؟ اگهپنج کار دیگهای نداری، برو بالا و حداقل یه کتاب بخون.»
اگر اوارد فرزند تبار اصلی خاندان لاینهارت نبود و پای درخواست دوست قدیمیاش، گیلیاد، در میانخاطر نبود... لاولیان هرگز اجازه نمیداد اوارد در برجش بماند. چند سالی میشد که لاولیان با اینفرود کشمکش درونی دستوپنجه نرم میکرد؛ تقابلی میان دوستیاش با گیلیاد و میل شدیدش به اخراج اوارد.
اوارد با شانههاییمحسوب افتاده گفت: «بله، قربان...»بزرگ و پاورچینپاورچین دور شد.
لاولیان بدون اینکه به قامتنمیتوانست رقتانگیز و در حال دور شدنشود اوارد نگاه کند، آه بلندی کشید.
لاولیان عذرخواهی کرد و گفت: «...واقعاً که.شود لطفاً عذرخواهی من رو بپذیر که بهقوی محض رسیدنت، با چنین صحنهی شرمآوری روبهرو شدی.»
یوجین عذرخواهیاشبزرگ را پذیرفت: «نگرانراستش نباشید، مشکلی نیست.»
«در مورد اون هیاهوی قبلی... خب... همونطور که هرا بهت گفت، این اتفاقات توی برج جادویاصلاً سرخ خیلی عادیه. هرچند آشوب بزرگی مثل امروز، بهندرت پیش میاد.» لاولیان لبخند تلخی زد، نگاهیپیر به هرا انداخت و گفت: «خب، از گیلیاد شنیدم که تمایلی نداری شخصاً بهت جادو آموزش بدم...»
یوجین توضیح داد: «فقطشروع نمیخوام بیدلیل به شمانتوانسته زحمت بدم، جادوگر ارشد.»
لاولیان اعتراف کرد: «من کهچیزی مشکلی ندارم. اما فقط امیدوارممیدید بتونی انتظاراتم رو برآورده کنی، یوجین.»
لاولیان از توضیح یوجین خوشش آمد. با اینکه چهار سال پیش همهیچ متوجه این موضوع شده بود، اما پسری که اکنون روبهرویش ایستاده بود،ظاهر درک و ملاحظهای از خود نشان میداد که اصلاً به سنوسالش نمیخورد.
لاولیان با خود فکر کرد: «البته شاید بهجای ملاحظه، بهتر باشه اسمشنزدیک رو بذاریم حسابگری...» قضاوت در این مورد کار آسانی نبود. لاولیان شناختجوونیم زیادی از یوجین نداشت و زمان زیادی هم با او نگذرانده بود.
خب، در هر صورت فرقی نمیکرد. بیشازحد باملاحظه بودن، خیلی بهترشود از این بود که با وجود بیعرضگی، پررو و وقیح باشی؛عنوان و حسابگر بودن هم خیلی بهتر از طمعکار و احمق بودن بود.
یوجین قدمی به عقب برداشت و پاسخ داد: «راستش کاملاً مطمئن نیستم که بتونم انتظاراتتون رو برآورده کنم. چرخاندن شمشیر، پرتاب کردنحداقل نیزه و تاب دادن تبر؛ اینا کارایی هستن که توشون بیشترین مهارت رو دارم. از همون بچگی مطمئن بودم که توی ایننقش زمینهها استعداد دارم. اما جادو... جادو حوزهایه که مطلقاً هیچ تجربهای توش ندارم... برای همین جرئت نمیکنم بگم که استعدادی هم توش دارم.»
این حرفها هم به دل لاولیان نشست. این نشانتعریف میداد که طرز فکر یوجین بسیار پختهتر از اواردجادو است؛ کسی که نه انگیزهای داشت و نه تلاشی میکرد.
یوجین در ادامه توضیح داد: «علاوه بر این، اگه من شخصاً جادونزدیک رو از استاد لاولیان یاد بگیرم، خیلیها با چشم نارضایتی به خاندان لاینهارتحفظ نگاه میکنن. بنابراین، ترجیح میدم فعلاً خودم بهتنهایی در زمینه جادو مطالعه کنم.»
لاولیان با لبخندی گرم سرش را تکان داد و گفت: «...بسیار خب. پس همین کار رو میکنیم. تا زمانی کهواقع خودت ازم نخوای، یوجین، من توی مطالعاتت دخالت نمیکنم. با این حال، از اونجا که برای یه تازهکار سخته کهزندگی مطالعه جادو رو کاملاً دستتنها شروع کنه... اگه هر وقت به کمک نیاز داشتی، اصلاً تعارف نکن و بهم بگو.»
«چشم، قربان.»
«برای اقامتتبزرگ جایی روهاها در نظر گرفتی؟»
«نه، هنوز جایی پیدا نکردم.»
«در این صورت، همینجا توی برج بمون.کند شاید بهاندازه عمارت خانواده اصلی مجلل نباشه،میدید اما جای مناسب و راحتی برای زندگیه.»
«مشکلی نیستمانای همین الاننتوانسته مستقر بشم؟»
«چرا که نه.»
با پاسخ خوشبینانه لاولیان، لبخند عریضی روی لبهای یوجین نقش بست. یوجیننزدیک از همان اول هم امیدوار بود که بتواند در برج بماند. دقیقاً بهحفظ همین دلیل بود که از قبل به دنبال پیدا کردن اقامتگاه نرفته بود.
یوجین پرسید: «حالا کهشروع اینطوره، اشکالی نداره اولنتوانسته یه سری به کتابخونه بزنم؟»
یادداشت مترجم: عناوین «استاد برج» و «جادوگرشود ارشد» هر دو برای یک مقام یکسان بهمسئله کار میروند و گاهی بهجای یکدیگر استفاده میشوند.