چپتر 46: افترپارتی نهچندان شاد [۲]
0-جرینگ! -جرینگ! -جرینگ!
«لطفاً همه توجه کنید.»
الایجا با ضربه زدن بهدید گیلاس شرابی که در دستجرئتش داشت، توجه همه را جلب کرد.
الایجا که با ظرافت وسط سالنجدی ایستاده بود، قبل از ادامه دادن مطمئنسالاولیها شد که همه به او نگاه میکنند.
«اول از همه، میخوام از همهی شما که تصمیم گرفتید تو اینجرئتش دورهمی شرکت کنید تشکر کنم. هرچند کلاس اختیاری ما ممکنه نسبت بهسکوت بقیه کلاسهای اختیاری کوچیکتر به نظر برسه، اما ما اینجا مثل یک خانوادهایم.»
درحالیکه با تکتک افراد حاضر درنداشتند اتاق ارتباط چشمی برقرار میکرد، لحنامضا الایجا کمی جدی شد و گفت:
«اخیراً متوجه درگیریهایی شدم که بین سالاولیها و ما سالبالاییها اتفاق میافته، و راستشحرفهای دیدن این موضوع برام دردناکه. شاید نتونم این وضعیت رو تغییر بدم، اما ازشخص صمیم قلب امیدوارم که تو کلاس اختیاری ما، این تعصبات و درگیریها جایی نداشته باشه.»
الایجا مکث کوتاهی کرد،لحن نگاهی به همه انداخت، گیلاسشمتوجه را بالا برد و گفت:
«اینجا چیزی فراترحالات از یک کلاسخاصی اختیاریه. اینجا یک خانوادهست!»
در ابتدا، همه ساکت بودند. با نگاه کردن به یکدیگر، میشد حالات بیشماری را درتشویق چهرهی افراد خاصی دید. آنها میخواستند مخالفت کنند، اما... جرئتش را نداشتند. با نفوذ فعلی الایجا،متوجهم حرفهای او حکم قانون را داشت. مخالفت با او مثل امضا کردن حکم مرگ خودشان بود.
-تشویق!
صدای یک دستمیکرد زدن، سکوت معذبکنندهجدی و پرتنش را شکست.
-تشویق! -تشویق! -تشویق!
طولی نکشید که شخص دیگری هم شروع بهفعلی دست زدن کرد و مانند یک واکنش زنجیرهای،صدای همه همراهی کردند و شروع به دست زدن کردند.
«متوجهم، منبیشماری از دستورخاصی رئیس پیروی میکنم!»
«عاشقتیم رئیس!»
«دوستت دارم رئیس!»
صدای تشویق در سراسر سالن طنیناندازنداشتند شد، درحالیکه هم دانشآموزان پسر وامضا هم دختر برای الایجا هورا میکشیدند.
الایجا با لبخند، جرعهی بزرگی ازآنها شرابش نوشید و یک بار دیگرنفوذ گیلاسش را در هوا بالا برد.
«با افتخار و غرورلحن فراوان، به کلاس اختیاریمون،اخیراً یعنی کاوش غذا خوشآمد میگم!»
«ممنون!»
«کاوش غذا!»
«بهترین کلاس اختیاری!»
با وجود اینکه همه تشویق میکردند، دو نفر این کاردرگیریهایی را نکردند. یکی در تمام طول این ماجرا چهرهای بیتفاوت بهدردناکه خود گرفته بود، درحالیکه دیگری مدام از شدت چندش مورمورش میشد.
البته، این موضوع از چشمان الایجا پنهان نماند؛ چشمانشمیخواستند برای کسری از ثانیه ریز شد و سپس بهقانون حالت عادی برگشت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
بیتفاوت به این واقعیت که الایجا احتمالاً متوجه رفتارم شده بود، با بیخیالیمرگ روی مبل نشستم و از شرابم لذت بردم. اینکه او توانسته بود آنمانند حرفها را بدون اینکه چندشش بشود به زبان بیاورد، واقعاً جای تحسین داشت.
تا جایی که من میدانستم، الایجا هیچ اهمیتی به درگیریهای داخل آکادمی نمیداد. در واقع، احتمالاً ازامضا اینکه در آکادمی درگیری وجود داشت، خوشحال هم بود. مخصوصاً از این جهت که بخشی از توجهاتهمراهی از روی او برداشته میشد و به او اجازه میداد هر طور که دلش میخواهد رفتار کند.
با نگاه بهمیکرد گیلاس شراب درجدی دستم، اخم کردم.
هرچند به خاطر ترومای گذشتهام معمولاً از الکل بدم میآمد، اما دیگر مشکلی نبود.نفوذ جدا از این واقعیت که شراب آنقدرها هم قوی نبود، با فیزیک بدنی جدیدم فقطنکشید الکل بالای ۷۰ درصد میتوانست رویم تأثیر بگذارد. هر چیزی کمتر از آن، اذیتم نمیکرد.
این موضوع تا حدودی لذت الکل رانفوذ از بین میبرد، اما خب، اینطور نبود کهتشویق دوباره در زندگیام به الکل نیاز داشته باشم.
بعد از اینکه تقریباً نیمی از شرابی را کهکنند با خودم آورده بودم و خیلی راحت داخل دستبندم پنهانخودشان کرده بودم تمام کردم، احساس کردم مثانهام پر شده است.
به سمتبرقرار یک پیشخدمتلحن رفتم و پرسیدم:
«ببخشید، دستشویی کجاست؟»
پیشخدمت درحالیکه بهمخالفت سمت ورودی سالننداشتند اشاره میکرد، گفت:
«اونجا بپیچید سمت راست ودید بعد از چند متر پیادهروی،جرئتش باید تابلوی دستشویی رو ببینید.»
«ممنون.»
از پیشخدمت تشکر کردمبیشماری و با دنبال کردن راهنماییاش،میخواستند به سمت دستشویی راه افتادم.
«یه مرد بایدمخالفت کاری رو بکنه کهنفوذ یه مرد باید بکنه.»
...
آماندا درحالیکه روی مبل نشسته بود، در افکار خودش غرق شده بود. گهگاه به سمت راستش، جایی که یک دانشآموز پسر نشسته بود، نگاهی میانداخت. او با لباسهایی کهامیدوارم اصلاً با جو آنجا همخوانی نداشت، کاملاً وصلهی ناجور به نظر میرسید. موهای سیاه کوتاه و چشمانی آبی شبیه به اقیانوس داشت. اجزای صورتش که عاری از هرگونه جوش یامخالفت ککومک بود، تمیز و دلنشین به نظر میرسید. هرچند میشد او را خوشقیافه در نظر گرفت، اما در مقایسه با افرادی مثل جین و کوین، فقط در سطح متوسط بود.
آماندا با نگاه کردن به او، نمیتوانست جلوی نگاههای سردرگمش را بگیرد. او در حال حاضر روی مبلی نشستهامضا بود و درحالیکه بینهایت بیحوصله به نظر میرسید، شرابش را مزهمزه میکرد. هیچکس به او نزدیک نمیشد، او هممتوجهم به کسی نزدیک نمیشد و به نظر میرسید از این تنهایی لذت میبرد، چرا که گهگاه با خودش زمزمه میکرد.
...آیا حرفیمیخواستند که زدهکنند بود حقیقت داشت؟
دلیل اینکه آماندا اینقدر به او توجه میکرد این بود که همان دانشآموز،فعلی کمی قبلتر به او نزدیک شده بود. زمانی بود که آماندا در بالکنطولی ایستاده بود و درحالیکه غرق در افکار خودش بود، به ماه نگاه میکرد.
...عجیب بود.
آماندا خاطرهی مبهمی از او داشت،خاصی چرا که او یکی از معروفترین دانشآموزاننداشتند کلاسشان بود. البته نه از جنبهی مثبت...
«آدم عجیبوغریب»میخواستند چیزی بودکنند که صدایش میزدند.
او از جزئیات مطمئن نبود، اما بیشتر دانشآموزانمخالفت او را به چشم یک آدم عجیبوغریب میدیدندقانون که باید به هر قیمتی از او دوری میکردند.
با فکر کردن بهلحن تعاملاتش با او، آماندا کاملاًمتوجه با این موضوع موافق بود.
...او واقعاً عجیبوغریب بود.
معمولاً، دانشآموزان پسر به سمتشجرئتش میآمدند و از هر راهیحکم برای جلب توجه او استفاده میکردند.
با این حال، او قبل از رفتن فقطمخالفت دو چیز به آماندا گفت. چیزی که گیجکنندهترقانون بود، حرفهایی بود که به او زده بود.
«امشب باید مراقب باشی...» و «ممکنه امشبگفت اتفاقی بیفته، و تو ممکنه هدف باشی...سالبالاییها نه، تو به احتمال زیاد هدف هستی.»
اگر این ترفند جدیدیبیشماری برای جلب توجه اوآنها بود، موفق شده بود.
او واقعاً هشدارش را جدیجرئتش نگرفت، اما قطعاً شروع بهحکم توجه بیشتر به اطرافش کرد.
از آنجا که از کودکی در چنین موقعیتهایی قرارکنند گرفته بود، خلقوخویش محتاطانه شده بود. اگر کوچکترین اتفاق مشکوکیخودشان میافتاد، فوراً گاردش را تا بالاترین حد ممکن بالا میبرد.
با نگاهی اجمالی به سالن، همهچیز عادی به نظرمتوجه میرسید و به جز چند نفری که از همیندیدن حالا مست شده بودند، هیچ چیز عجیبی در مورد... هوم؟
مست؟
مگر شراب تنهامخالفت چیزی نبود کهنداشتند اینجا سرو میشد؟
چطور ممکنبیشماری بود مردم بادید شراب مست شوند؟
آماندا فوراًبرقرار فهمید که یککمی جای کار میلنگد.
دستش را پشت کمرش پنهان کردخاصی و آماده شد تا در صورتجرئتش وقوع اتفاقی خطرناک، کمانش را احضار کند.
-تلپ! -تلپ! -تلپ!
دانشآموزان یکی پسچهرهی از دیگری شروع بهمیخواستند افتادن روی زمین کردند.
آماندا بهطور غریزی سعی کرد کمانشجدی را احضار کند، اما موجی از سرگیجهسالاولیها باعث شد تعادلش را از دست بدهد.
درحالیکه تلوتلو میخورد، تمام تلاشش راخاصی کرد تا با تکیه دادن به یکنداشتند ستون، خودش را سر پا نگه دارد.
با نگاهی به اطراف،کنند متوجه شد که تمامفعلی دانشآموزان بیهوش روی زمین افتادهاند.
«لعنتی!»
آماندا دندانهایش را روی همکمی سایید و تمام تلاشش را کردشدم تا با اثرات دارو مقابله کند.
با وجود قوی بودن دارو، او هنوز هوشیاریاش را از دستکنند نداده بود. این تا حدودی به این دلیل بود که او یکیصدای از قویترین افراد حاضر در سالن محسوب میشد و ذهنیت قدرتمندی داشت.
...اما نمیدانست تا کی میتواند هوشیار بماند. زمان در حالحکم گذر بود و او فقط میتوانست تمام تلاشش را بکندشکست تا در دام نقشهای که کسی در حال چیدنش بود، نیفتد.
با نگاهی به اطراف سعی کرد پسری رامخالفت که از قبل به او هشدار داده بود پیداامضا کند... اما فایدهای نداشت، چون او ناپدید شده بود.
آماندا در حالی که به دنبال ردیگفت از او میگشت، با خود فکر کرد:سالبالاییها نکنه طراح اصلی پشت این ماجرا اونه...؟
شک کردن به او اشتباه نبود، زیرا درست به محضمخالفت اینکه همه شروع به افتادن روی زمین کردند، او ناگهانمرگ غیبش زد. دروغ بود اگر میگفت این موضوع مشکوک نیست...
شاید از اون دستکنند آدمهاییه که دوست دارنفعلی طعمهشون رو دست بندازن؟
اما خیلی زود این احتمال را رد کرد. با اینکه پسر عجیبی بود، میتوانست تشخیص دهد که او مقصر نیست. اگرچه آماندا زیاد اهل صحبت نبود و همیشه غرق در کتابهایش بهواکنش نظر میرسید، اما همیشه در حال مشاهده بود. این مهارتی بود که در طول سالها پرورش داده بود تا درک بهتری از کسانی که نیت شومی نسبت به او داشتند، پیدا کند.یعنی با مشاهدهی حالت بدن، حالات چهره و خلقوخوی آنها، میتوانست تا حد زیادی تشخیص دهد که آیا کسی نیت بدی دارد یا برای پنهان کردن خودِ واقعیاش نقابی به چهره زده است.
با اینکه عجیب بود، درکمی همان نگاه اول میتوانست بگویددرگیریهایی که قصد آسیب رساندن ندارد.
«سرفه!... سرفه! خ-آماندا!»
الایجا در حالی کهکنند سرفه میکرد و تلوتلوفعلی میخورد، به سمت آماندا رفت.
آماندا با نگاه به الایجا کهآنها به نظر میرسید در وضعیت بدینفوذ قرار دارد، چند قدم به عقب برداشت.
«هاف... هاف... هاف»
الایجا روی یکحالات زانو افتاد وخاصی به شدت نفسنفس زد.
«خ-چه اتفاقی داره میافته؟»
آماندا که خودش هم در حال رنجمیخواستند کشیدن بود، تمام تلاشش را کرد تاحرفهای جلوی خودش را برای کمک به الایجا بگیرد.
غرایزش به او میگفتند این کار را نکند... با این حال نتوانستبین جلوی خودش را بگیرد و قدمی به سمت او برداشت. الایجا تنهاوضعیت کلیدی بود که برای پیدا کردن مادرش داشت... او به جواب نیاز داشت.
با وجود اینکه دستوپا میزد، آماندا کمکم داشتآنها به اثرات دارو عادت میکرد. طولی نکشید کهحرفهای ذهنش تا حدودی شفافیت خود را به دست آورد.
آماندا در چند متریکنند الایجا ایستاد و دستش راحرفهای به سمت او دراز کرد.
«مم-نونم»
الایجا دست راستش را دراز کرد و سعی کرد دستدرگیریهایی آماندا را بگیرد... اما قبل از اینکه بتواند کاملاً اوبرام را لمس کند، آماندا با ضربهای دستش را پس زد.
-شپلق!
«ت-تو»
الایجای شوکهشده به آمانداخاصی که با غضب به اوکنند خیره شده بود، نگاه کرد.
«بازی رو تمومش کن.»
«داری درمیشد م-مورد چیبیشماری ح-حرف میزنی؟»
«فکر میکنی میتونی گولم بزنی،جرئتش اونم وقتی تمام این مدتحکم یه پوزخند روی صورتت بود؟»
الایجا که جاچهرهی خورده بود، دستشآنها را به صورتش کشید.
«کو کو کو»
الایجا در حالی کهبیشماری میلرزید، لبخندش عمیقتر شدآنها و شروع به خندیدن کرد.
«چقدر بیدقتم...میخواستند فقط نتونستم هیجانمجرئتش رو کنترل کنم.»
الایجا از جایش بلندخاصی شد و با اغراقمخالفت دستش را روی پیشانیاش کوبید.
«آه... متأسفم، فقط نتونستم جلوی خودم رو بگیرماخیراً وقتی تصور کردم قراره با تو، یکی ازمیافته سه دختر زیبای سالاولیها، یه کم وقت بگذرونم.»
-ووم!
آماندا کمانش رامخالفت احضار کرد ونداشتند فوراً آن را کشید.
«اوه خدایبیشماری من، یه کمدید زیادی عجله نداریم؟»
الایجا در حالی که پوزخند میزد،جدی دستانش را به نشانه تسلیم بالابین برد و به سمت آماندا قدم برداشت.
-ووش! -ووش! -ووش!
به محض اینکه الایجا قدمی به سمتنفوذ او برداشت، آماندا بدون اینکه پلک بزند،خودشان سه تیر را پشت سر هم رها کرد.
ناگهان در حالی که تیرها باآنها سوت از هوا میگذشتند، سه رگهنفوذ نور سفید در مقابل الایجا ظاهر شد.
-تومپ! -تومپ! -تومپ!
«اوه واو،میشد عجب تیراندازیبیشماری با کمان فوقالعادهای.»
الایجا به پشت سرش نگاه کرد ونفوذ با دیدن سه تیری که عمیقاً درخودشان دیوار فرو رفته بودند، با تحسین سوت زد.
«...حیف که خطا رفتن.»
الایجا با نگاه به آماندا که روی زمین افتاده بود و بهبین شدت نفسنفس میزد، لبخند لذتبخشی روی صورتش نقش بست. چند دقیقه برای مقابلهتغییر با دارویی که او از قبل با دقت آماده کرده بود، کافی نبود.
الایجا به آرامی قدم برداشتچهرهی و از حالت چهرهی آماندا کهکنند در حال تقلا بود، لذت برد.
«آره... این همون چیزیه که میخواستم!نداشتند بالاخره، آماندای بینهایت بیتفاوت، بالاخره یهامضا حالت چهرهی متفاوت به من نشون داد!»
«با م-من چیکار کردی!»
آماندا دندانهایش را روی هم ساییدجدی و به الایجا که تنها چندبین قدم با او فاصله داشت، غره رفت.
«اوه عزیزم،میشد همچین قیافهای بهچهرهی من نشون نده...»
الایجا روی یک پا زانو زدنداشتند و چانهی آماندا را گرفت، حالتامضا چهرهاش به طرز وحشیانهای در هم پیچید.
«خب، خب، ما که نمیخوایمدید آماندای عزیزمون الان همچین قیافهایجرئتش به خودش بگیره، مگه نه؟»
الایجا در حالی که صورتکمی او را گرفته بود، بادرگیریهایی تحسین به اجزای چهرهاش نگاه کرد.
«اگه دستورات سختگیرانهای که ازچهرهی مادر مادرسالار دریافت کردم نبود،مخالفت تا الان تو رو بلعیده بودم...»
«مادر مادرسالار؟»
«اوپس، انگار زیادی حرف زدم.»
الایجا در حالی کهلحن به آرامی روی سرش میکوبید،متوجه حالت احمقانهای به چهره گرفت.
«فقط بیا اینطورحالات بگیم که به زودیدید قراره ازم تشکر کنی.»
-تفو!
آماندا در صورت الایجاخاصی تف کرد و بامخالفت سرکشی به او خیره شد.
«گمشو!»
«ت-تو ت-تو»
الایجا در حالی که میلرزید، گونهاش را در جایی که آماندا تف کردهمرگ بود لمس کرد. با نگاه به انگشتش که آغشته به بزاق بود، چهرهی الایجاواکنش به طرز تهدیدآمیزی در هم رفت و دستش را دور گردن او حلقه کرد.
«چطور، چطور جرئتچهرهی میکنی توی صورتآنها من تف کنی!»
در حالی که حلقهی دستانش راجدی دور گردن آماندا تنگتر میکرد، صدایبین بلندش در سراسر سالن طنینانداز شد.
«برخلاف تو، من به زیبایی بقیه به دنیاآنها نیومدم. به خاطر ظاهرم بهم توهین شد، مسخرهامحرفهای کردن و مورد آزار و اذیت قرار گرفتم.»
«سلسلهمراتب این دنیامخالفت توسط دو چیز دیکتهنفوذ میشه؛ زیبایی و استعداد.»
«برخلاف تو که هر دو رو داشتی، من هیچکدوم رو نداشتم! در تمام دورانحرفهای کودکیم مورد آزار و اذیت قرار گرفتم. حتی پدر و مادرم هم به خاطرشخص خواهر و برادرهای کوچیکترم که ظاهر بهتری نسبت به من داشتن، من رو رها کردن!»
الایجا که گردن آماندا راکمی محکمتر فشار میداد، صورت اودرگیریهایی را به صورت خودش نزدیکتر کرد.
«درست وقتی که میخواستم بهچهرهی زندگیم پایان بدم... مادر مادرسالارمخالفت اومد و من رو نجات داد.»
«اون به منمخالفت استعداد، قدرت و ایننفوذ ظاهر فعلیم رو داد.»
الایجا در حالی کهخاصی با تمام توانش غرهمخالفت میرفت، صدایش مدام بالاتر میرفت.
«اگه بهبرقرار خاطر اون نبود،کمی من هیچچیزی نبودم!»
«خخ»
الایجا با کم کردنکنند فشار روی گردن آماندا، بهحرفهای او نگاه کرد و گفت:
«بنابراین، مهم نیست چقدر تقلادید کنی، من برای انجام دادن مأموریتنداشتند اون از هیچ کاری دریغ نمیکنم!»
-آه.
صدای آه بلندی در سراسر سالن طنینانداز شد و هم آماندا و هم الایجا را ازحرفهای جا پراند. طولی نکشید که جوانی رنگپریده با چشمان آبی تیره وارد سالن شد. چشمانش قبلشروع از اینکه به آماندا که با تمام توانش تقلا میکرد نگاه کند، کمی روی الایجا مکث کرد.
با نگاهیمیخواستند کلافه، سرش راجرئتش خاراند و گفت:
«بهت هشدار دادم، مگه نه؟»