چپتر 64: هر اتفاقی قرار باشد بیفتد، میافتد [۱]
0«اون خودشه؟»
«واقعاً سر یهبدنامی مأموریت به اینوضعیت سادگی اینطوری زخمی شده؟»
«واقعاً همشدن ضعیف بهلحظهای نظر میرسه.»
در حالی که بیهدف در عمارت قدمشمشیرم میزدم، پچپچها و نگاههای خیره برخی از دانشآموزانیآدم را که از کنارشان رد میشدم، نادیده گرفتم.
دیشب، بعد از اتمام مأموریت، با سر وتمام وضعی دربوداغان به عمارت برگشتم. کل دستم بهشدتسالاولیها خونریزی میکرد و لباسهایم کاملاً پاره شده بودند.
با اینکه از هوش نرفتم، اما برایداغانم کسانی که بازگشتم را دیدند، طوری بهتبدیل نظر میرسید که انگار از جهنم برگشتهام.
از آنجا که کمی بدنامی داشتم، خبرشمشیرم وضعیت داغانم بین تمام دانشآموزان پخش شد... وآدم خیلی زود تبدیل به موضوع داغ سالاولیها شدم.
از آنجا که مأموریتهایی که گرفته بودیم برای بقیه دانشآموزان رازطور نبود، با کمی پرسوجو، مردم فوراً فهمیدند هدفم چه کسی بودهشبیه و خبر کتک خوردنم از یک فرد رتبهدار در سراسر آکادمی پیچید.
...در نهایت، این باعثخبر شد که تبدیل بهتمام سوژه خنده سالاولیها شوم.
«ضعیف»
«بازنده»
«آشغال»
در حالی که در راهرو قدمداغانم میزدم، هر کسی که مرا میدید انواعتبدیل و اقسام القاب توهینآمیز را نثارم میکرد.
در یک روز عادی، غرغرخبر میکردم و به کسانی که پشتمپخش چرتوپرت میگفتند فحش میدادم، اما امروز...
با خیره شدن به دستانم، لحظهای راشمشیرم به یاد آوردم که شمشیرم جان چندکرد نفر را به طور همزمان درو کرد.
...من آدم کشتم.
کل شب را نخوابیده بودم.
الان برای اطرافیانم احتمالاً شبیهخبر یک جسد بیجان بودم کهدانشآموزان بیهدف در عمارت پرسه میزد.
ذهنم مدام لحظاتی رالحظهای که جان آن چهار محافظچند را درو کردم، بازپخش میکرد.
...میتوانستم چهره ملتمس کارل را درآوردم حالی که التماس میکرد به اوهمزمان رحم کنم، به وضوح به یاد بیاورم.
«هوووو...»
با بیرون دادن نفسی طولانیخبر و خیره شدن به سقف راهرو،پخش سعی کردم ذهنم را آرام کنم.
اتفاقی کهشدن افتاده بود،لحظهای دیگر افتاده بود.
...دیگر راه برگشتی نبود.
من آدم کشتهداشتم بودم و بایدداغانم به راهم ادامه میدادم...
این قرار نبود تنها باری باشدوضعیت که این کار را میکنم، وخیلی قطعاً قرار نبود آخرین بار هم باشد.
این مسیری بود که براییاد خودم انتخاب کرده بودم و درطور نتیجه باید مسئولیت تصمیماتم را میپذیرفتم.
علاوه بر این،دستانم چیز مهمتری وجود داشتشمشیرم که باید نگرانش میبودم.
قتلعام هولبرگ.
دومین رویدادکمی بزرگ درداشتم آرک اول رمان.
فردا ساعت ۹:۴۵ شب، در آخرینآوردم روز سفر، زمانی که همه درهمزمان خواب بودند، یک حمله سازمانیافته رخ میداد.
با اینکه اهداف اصلی آنها کوینآوردم و بقیه بودند، دانشآموزان ضعیفتر همهمزمان از تعقیب آنها در امان نمیماندند.
...به این معنیداشتم که من همداغانم در امان نبودم.
با اینکه تصمیم گرفته بودم دخالتوضعیت نکنم، اما باید خودم را برایخیلی آنچه در پیش بود آماده میکردم.
در حالی که دستملحظهای را زیر چانهام گذاشتم،جان در افکاری عمیق فرو رفتم.
اول از همه...دستانم باید کل نقشهآوردم ساختمان را حفظ میکردم.
باید نقطه مناسبی پیدا میکردم که هم دید خوبی به اتفاقات داشته باشم و همداغ کمترین توجه را جلب کنم. دلیل اینکه به دید خوبی از اتفاقات نیاز داشتم اینبوده بود که بتوانم هر چیزی را که از خط داستانی منحرف میشد، زیر نظر بگیرم.
...نمیخواستم حادثه دیگریبدنامی مثل اتفاقی که برایداغانم آماندا افتاد، تکرار شود.
خوشبختانه، آن کتاب مرموز را همراهم داشتم. با آنچند میتوانستم کم و بیش تشخیص دهم که آیا قراربودم است اتفاقی خارج از روال عادی بیفتد یا نه.
اگر هر اتفاقی میافتاد که از خطشمشیرم داستانی منحرف میشد، وظیفه من بود کهکرد به هر قیمتی از آن جلوگیری کنم.
دوم اینکه، باید بهخبر سرعت از زخمهایی کهتمام دیروز برداشته بودم بهبود مییافتم.
با وجود اینکه معجونهای شفابخش داشتم، آنها نمیتوانستند تمامتمام جراحاتم را به آن سرعت درمان کنند. مخصوصاً از آنجامأموریتهایی که کل شانهام سوراخ شده و عضلاتش پاره شده بود.
...هنوز به یک روزلحظهای کامل نیاز داشتم تاجان شانهام کاملاً التیام یابد.
در حال حاضر، کل دست راستم به شدت درد میکرد. فقططور با کوچکترین حرکتی، دردی شوکهکننده در بدنم میپیچید. با اینکه میتوانستمشبیه تحملش کنم، اما ترجیح میدادم برای فردا در بهترین فرم خودم باشم.
در نهایت،بدنامی باید وضعیت ذهنیاموضعیت را مرتب میکردم.
در حال حاضر، در وضعیت روحی مناسبیداغانم نبودم که در سناریوی دیگری قرار بگیرمتبدیل که نیازمند درو کردن جان آدمها باشد.
...فقط نمیتوانستم.
فقط فکر کردن به اینکه دوباره کسی را بکشمچند باعث میشد دستانم بیاختیار بلرزند. از نظر ذهنی آمادهبودم نبودم که دوباره چنین تجربهای را از سر بگذرانم...
در نهایت، از قبل تصمیم گرفتهداغانم بودم که برای فردا، در تمامزود طول رویداد از بیتفاوتی پادشاه استفاده کنم.
تازه دیروز بعد از اینکه برای اولین باربین آدم کشتم، متوجه شدم که چقدر چه ازداغ نظر مبارزه و چه از نظر ذهنی نقص دارم.
بیش از حد احساساتی بودم.
با وجود اینکه تمام تلاشم را میکردم تا با این واقعیت که کسیدرو را کشتهام کنار بیایم، فکر کردن به آیندهای که پیش رویم بود و اینکهذهنم چند جان دیگر را خواهم گرفت، باعث شد انسانیت خودم را زیر سؤال ببرم.
آیا حق با من بود؟ آیاداغانم واقعاً هر کاری که میکردم درستزود بود؟ آیا کشتن جواب درستی بود؟
در حالی که سعی میکردمخبر پاسخ درست را پیدا کنم،دانشآموزان افکار متناقض مدام در ذهنم میجوشیدند.
...در نهایت، هنوز راه درازی درآوردم پیش داشتم تا بتوانم با اعتماد بهدرو نفس در برابر شیاطین و تبهکاران بایستم.
با کشیدن آهی و دور کردن تمامشمشیرم افکار مزاحم، سریع به اتاقم رفتم وکرد شروع به آماده شدن برای فردا کردم.
«...اینها احتمالاًبدنامی طولانیترین دو روزوضعیت زندگیام خواهند بود.»
...
-بنگ! -بنگ! -بنگ!
«هاف... هاف... هاف»
فردی فوقالعاده خوشقیافه و بدون پیراهن، دربین وسط یک اتاق خالی پر از آدمکهایموضوع تمرینی ایستاده بود و به شدت نفسنفس میزد.
بدن کاملاً ورزیدهاش غرق درخبر عرق بود و چشمانش ازدانشآموزان شدت خونگرفتگی قرمز شده بودند.
-قلپ!
آن جوان پس از سر کشیدن یک معجون و بازیابینفر مقداری از استقامتش، به سرعت به سمت یکی از آدمکهایاطرافیانم تمرینی هجوم برد و با تمام توانش به آن مشت کوبید.
«بمیر! بمیر! بمیر!»
-بنگ! -بنگ! -بنگ!
در حالی که فحش میداد و تا زمانی که نفسش بندطور بیاید مدام به آدمک مشت میکوبید، با طنینانداز شدن صدای برخورد مشتهایشجسد به آدمکها در فضا، امواج شوک کوچکی در سراسر اتاق پخش میشد.
دقیقاً سی دقیقه پس از ضربه زدنشمشیرم مداوم به آدمکها، مرد جوان روی زمینکرد دراز کشید و به شدت نفسنفس میزد.
در حالی که به سقف خیرهداغانم شده بود، فکش را محکم روی همتبدیل فشرد و چشمانش را با بازویش پوشاند.
«...من دقیقاً چی کم دارم؟»
جین با یادآوری دستاوردهای کوین در اولین شبجان محول شدن مأموریت، نمیتوانست جلوی احساس وجود دیوارکشتم عظیمی را که در برابرش قرار داشت، بگیرد.
احساس میکرد دیواری که نمیتواندیاد از آن بالا برود، پیشنفر رویش قد علم کرده است.
مهم نبود چقدر تلاش میکرد، نمیتوانستداغانم هیچ راهی برای پر کردن شکافزود بین خودش و کوین پیدا کند.
آیا کوین تابدنامی این حد ازوضعیت او بااستعدادتر بود؟
آیا باید به سادگیلحظهای این حقیقت را میپذیرفت کهچند کوین از او بهتر است؟
«لعنتی...»
-بنگ!
جین مشتش را محکمداشتم گره کرد و بابین شدت به زمین کوبید.
«نمیتونم این رو قبول کنم! حتی اگه استعدادم به خوبینفر اون نباشه، من به بهترین منابع و امکانات دسترسی دارم!اطرافیانم همین باید برام کافی باشه تا بتونم ازش بهتر بشم!»
کوین که یک یتیم بود و هیچچیز نداشت،جان توانسته بود از او که با قاشق طلاییکشتم در دهانش به دنیا آمده بود پیشی بگیرد؟
نمیتوانست این را بپذیرد.
به هیچوجهکمی نمیتوانست آنداشتم را قبول کند.
-قلپ!
جین که کمی از انرژیاشیاد را به دست آورده بود، بلافاصلهطور معجون دیگری سر کشید و ایستاد.
«هر طوربدنامی شده ازتخبر جلو میزنم!»
-بنگ!
با سرعت به سمت یکی از آدمکهای تمرینیجان هجوم برد و بار دیگر تمرین را شروعکشتم کرد تا جایی که دیگر نتوانست روی پاهایش بایستد.
این روند به طور مداومیاد تکرار شد تا اینکه هرنفر دو مشتش خونین و کبود شدند.
...در نهایت، تنها پس ازوضعیت اینکه از شدت کار زیاد ازخیلی هوش رفت، دست از تمرین کشید.
...
داخل یک کافه کوچک و دنج که با گیاهانچند زیبا و میز و تختههای چوبی قدیمی تزئین شدهبودم بود، دو دختر جوان و خیرهکننده روبهروی هم نشسته بودند.
یکی از آن دو دختر خیرهکننده که موهای کوتاهچند قهوهای کرمی داشت، در حالی که موکای داغش رابودم مزهمزه میکرد، به دختر روبهرویش نگاه کرد و گفت:
«...بگو ببینم، آماندا،داشتم تو این چند روزبین متوجه اتفاق عجیبی نشدی؟»
آماندا نگاهی به اما انداختخبر و برای لحظهای اخم کرد،دانشآموزان اما بعد سرش را تکان داد.
«نه.»
«واقعاً؟»
اما کمی اخمداشتم کرد، اما بعد ابروهایشبین از هم باز شد.
«شاید فقط حس منه...»
در چند روز گذشته، اما اینآوردم حس ناراحتی را داشت. او مدام احساسدرو میکرد کسی او را زیر نظر دارد.
این موضوع تا حدی آزاردهنده بود...آوردم اما در نهایت، فقط میتوانست آنهمزمان را به پای پارانویای خودش بگذارد.
با تمام اتفاقاتی که برایوضعیت خانواده پارکر میافتاد، ناخودآگاه نسبتپخش به اطرافش حساستر شده بود.
از آنجا که نمیتوانست استنباطهایش راوضعیت ثابت کند، فقط میتوانست دعا کندخیلی که اینها صرفاً یک سوءتفاهم باشد...
اما سرش را تکان دادیاد و با عوض کردن بحث،نفر به آماندا نگاه کرد و گفت:
«راستی، جدیدترین شایعه رو شنیدی؟»
آماندا سرش راداشتم کج کرد و بهبین نشانه منفی تکان داد.
«...آه آره، تو ازداشتم اون دسته نیستی کهبین به اینجور چیزا اهمیت بدی.»
اما با درک اینکه آماندا به شایعات یاجان هیچکدام از این چیزها اهمیتی نمیدهد، به صندلیاشکشتم تکیه داد و به آرامی زیر لب گفت:
«خب، اینطور نیست که چیز خیلیآوردم هیجانانگیزی باشه... فقط درباره اون پسرهمزمان عجیبیه که سمت چپ کلاس میشینه...»
با شنیدن کلمات «عجیب»خبر و «سمت چپ کلاس»، ابرویدانشآموزان آماندا کمی پرید و گفت:
«...همم؟ کی؟»
اما که از علاقه ناگهانییاد آماندا جا خورده بود، بانفر تعجب به او نگاه کرد.
«اسمش رو دقیق نمیدونم، ولی همون پسر عجیبیهجان که سمت چپ کلاس میشینه و همیشه وسط زمیننخوابیده تمرین شمشیرش رو غلاف میکنه و از غلاف درمیاره...»
آماندا اخم کرد و گفت:
«...خب درکمی مورد اونداشتم چی میگن؟»
اما که متوجه چیز عجیبییاد در رفتار آماندا شده بود،نفر چشمانش را ریز کرد و گفت:
«چرا یهو اینقدر علاقهمندلحظهای شدی؟ تو معمولاً بهجان این چیزا اهمیت نمیدی.»
آماندا که متوجه شد کمی بیشداغانم از حد پیگیر به نظر میرسد،زود موضوع را نادیده گرفت و گفت:
«آه، چیز خاصی نیست. اونخبر تو کلاس اختیاری کاوش غذای منپخش بود، برای همین فقط کنجکاو شدم...»
اما که حرفش را باور نکرده بود، چشمانش راچند تنگ کرد و آماندا را زیر نظر گرفت. در نهایت،الان پس از دیدن چهره بیتفاوت آماندا، تسلیم شد و گفت:
«چیز جالبی نیست، فقط اینکهیاد الان بهش لقب "ضعیفترین سالاولی" وطور لقبهای احمقانه دیگهای مثل این دادن.»
آماندا که جا خورده بود،وضعیت نتوانست جلوی بالا رفتن ابرویشپخش را بگیرد و تکرار کرد:
«...ضعیفترین سالاولی؟»
اما سرش را تکانلحظهای داد و با دیدنجان سردرگمی آماندا، ادامه داد:
«ظاهراً این از اونجا نشأت میگیره که دیشب بعضی از دانشآموزا دیدن اوندرو با سر و وضعی داغون و کتکخورده برگشته، و بعد از بررسی اینکه چهذهنم مأموریتی داشته، فهمیدن که فقط باید با یه هیچکسِ رتبهدار سر و کله میزده.»
آماندا با گوش دادنخبر به حرفهای اما، نتوانستتمام جلوی اخم کمرنگش را بگیرد.
دقیقاً داشتکمی به چیداشتم فکر میکرد؟
هرچه بیشترشدن دربارهاش میفهمید،لحظهای او مرموزتر میشد.
برگشتن با سر و وضع داغونآوردم بعد از مبارزه با یک شخصهمزمان رتبهدار؟ عمراً اگر این را باور میکرد.
غیرممکن بود همان پسری که الایجا،داغانم یک شرور رتبهدار را کشته بود، بتواندتبدیل از یک شخص رتبهدار معمولی صدمه ببیند.
حتماً یا جراحتش راداشتم جعل کرده بود یابین اتفاق دیگری افتاده بود...
«هی، هی آماندا.»
کسی که آماندا را از افکارشآوردم بیرون کشید اما بود که برایشهمزمان لب و لوچه آویزان کرده بود.
«خودت بودی که ازم خواستی شایعاتداغانم مربوط به اون دانشآموز رو براتزود بگم، اونوقت حتی حواست هم نیست!»
«آه، ببخشید.»
اما سرش را تکانلحظهای داد، آهی کشید وجان به ساعتش نگاه کرد.
«...خب بیخیال،شدن به هر حالیاد دیگه وقتشه برگردیم.»
او ایستاد و در حالیوضعیت که ژاکتش را میپوشید، بهپخش آماندا نگاه کرد و گفت:
«بریم.»
آماندا سرش رادستانم تکان داد، ایستادآوردم و همراه اما رفت.
در طول راه، آماندا نتوانست جلوی خودش را بگیردچند و بار دیگر به رن فکر کرد که دربودم طول مهمانیِ بعد از مراسم او را نجات داده بود.
«هدف واقعیاش دقیقاً چی بود...»