چپتر 50: عواقب [۲]
0داخل کلاس کوچکی که تقریباًتصادف هماندازه یک اتاق خواب بود،بگو دو نفر روبهروی هم نشسته بودند.
از این دوهمهچیز نفر، یکی دخترباور و دیگری پسر بود.
پسر سرش را پایین انداخته بود و با ترس بهبگو دختری نگاه میکرد که با دستها و پاهای گرهخورده بهچشمک او خیره شده بود. چهره دختر بهطرز بیسابقهای تاریک بود.
انگار در یک دادگاهاِهم قتل بودند و دانشآموز پسر،اطراف همان متهم تحت محاکمه بود.
دختری که صدایشبگم بهشدت تاریک به نظرباور میرسید، سکوت را شکست.
«رن. دوور.»
«...مـ-مدتی میشه ملیسا.»
بله، پسری که دراِهم حال حاضر داشت بازخواستاسترس میشد، در واقع من بودم.
در حالی که روبهروی ملیسا نشسته بودم، تمام تلاشم را میکردم تا از نگاهمیاد کردن به چشمانش طفره بروم. در این لحظه، لبهایش میخندیدند اما چشمانش نه. حسیاسترس به من میگفت که هیچچیز بیشتر از این نمیخواهد که مرا زنده زنده بخورد.
چرا اینقدر اعصابش خرد بود؟
با نگاهی به شماره خودمتصادف و شماره ملیسا، چند قطرهبگو اشک روی گونههایم سرازیر شد.
[گروه ۹]
...نقشهام بدجوریبهت نتیجه عکسهمهچیز داده بود.
«...ا-اگه بهت بگمهمهچیز همهچیز یه تصادفباور بود، حرفمو باور میکنی؟»
«تصادف؟ لطفاً بگو دقیقاً به چی اشاره میکنی.میکنی یادم میاد توی کلاسمون یه حشره رو دیدمکلاسمون که داشت بهم چشمک میزد... یا شایدم اشتباه دیدم؟»
«...اِهم.»
لطفاً یکی منو نجات بده!
با استرس به اطراف اتاق نگاه کردم ولطفاً چشمانم روی معجون سیاهرنگی در وسط میز متوقف شد.دیدم از روی استیصال، سعی کردم بحث را عوض کنم.
«این چیه؟»
ملیسا که انتظاراشتباه سوالم را داشت، لبخندبده خیرهکنندهای زد و گفت:
«معجون جدیدیه که دارمهمهچیز روش آزمایش میکنم. فقطمیکنی برای تو، اونم کاملاً رایگان.»
چشمانم را ریز کردم،تصادف صندلیام را به عقبلطفاً کشیدم و با احتیاط پرسیدم:
«کارش چیه؟»
ملیسا دستش رااشتباه روی دهانش گذاشت، خندهبده سبکی کرد و گفت:
«کار خاصی نمیکنه، فقط باعث میشه دهها بار بالا بیاری و حس کنی کهمیاد تازه از جهنم برگشتی. چیزی که این معجون رو خاصتر میکنه اینه که اگهاسترس بهاندازه کافی خوششانس باشی، ممکنه رودههای خودت رو هم بالا بیاری و درجا بمیری.»
«...میشه بیخیالش بشم؟»
راستش اینکه چطور توانست تمامتصادف این حرفها را با چهرهای کاملاًدقیقاً جدی بگوید، مرا به وحشت انداخت.
-بام!
درست زمانی که داشتم از وضعیتمحرفمو ناامید میشدم، در باز شد واشاره سه جوان مغرور وارد اتاق شدند.
با نگاهی به اطراف اتاق، خیلی زودمیکنی متوجه ملیسا شدند که روبهروی من نشستهتوی بود. بلافاصله غرورشان یک درجه فروکش کرد.
«سلام، ملیسا هال.»
کسی که به نظر میرسید رهبرنجات این گروه سهنفره باشد، جلو رفت وسیاهرنگی با ظرافت در برابر ملیسا تعظیم کرد.
اجزای صورتش که هیچ نقصی نداشتند، در کنار چشمها و ابروهای تیزش، ظاهری جذاب وتوی باوقار به او میبخشیدند. موهای کوتاه مشکی و چشمانی سبز داشت که شبیه یشمهای بهخوبی صیقلخوردهچشمانم بودند. با اینکه بینهایت خوشتیپ نبود، اما ظاهرش برای از هوش بردن هر دختری کفایت میکرد.
«ملاقات با ملیسا هال، یکی ازباور زیباترین زنان آکادمی ما و پیشگامیادم در زمینه علمی، باعث افتخار منه.»
مکثی کرد،بهت یونیفرمش را مرتبتصادف کرد و گفت:
«اسم من دونالد برسن هست.»
...کی؟
یک سیاهیلشکر دیگرهمهچیز که فکر میکردباور برای خودش کسی است.
راستش را بخواهید، اگر این پسرحرفمو میتوانست در این لحظه ذهن ملیسااشاره را بخواند، احتمالاً پا به فرار میگذاشت.
ملیسا با لبخند،اشتباه نگاهی به جواننجات روبهرویش انداخت و گفت:
«تو باید دونالد برسن با رتبه ۱۶۷ باشی که پدرش یه قهرمان رتبه A از گیلد استارلایت هست.»
بهمحض اینکه حرف ملیسا تمام شد،باور دونالد با غرور کمرش را صاف کرد.میاد نگاهی به من انداخت و پوزخند زد.
هم؟ ...مگه من چیکار کردم؟
اصلاً تو رو میشناسم؟
یعنی اینقدربهت افتخار میکنههمهچیز که ملیسا میشناسدش؟
ملیسا بیتفاوت به حرکتتصادف نامحسوس دونالد علیه من،لطفاً لبخندی زد و مودبانه گفت:
«چطور میتونم کمکتون کنم؟»
از نظر من، انگار داشت میگفت «زود بنالید و گورتونوکردم گم کنید، وقت ندارم با یه مشت آشغال سر وعوض کله بزنم»، اما شاید هم من بیش از حد بدبین بودم.
«آه، اجازه بده قبلهمهچیز از اینکه ادامه بدم، بقیهلطفاً افراد رو هم معرفی کنم.»
دونالد به کنار رفتتصادف و یکی دیگر ازلطفاً اعضای گروه را معرفی کرد.
«این ایوانبهت اسموک، رتبههمهچیز ۲۹۸ هست.»
از پشت دونالد، شخص نسبتاً چاق و چلهای با موهای زنجبیلی ومعجون صورت پر از ککومک ظاهر شد. ایوان در حالی که دستانش راسوالم پشت سرش گره کرده بود، با تکبر به اطراف اتاق نگاه کرد.
...رفتارش مرا یاد یکیهمهچیز از آن نجیبزادگان شروری میانداختلطفاً که در رمانها پیدا میشدند.
ایوان با لبخندیهمهچیز دوستانه، تعظیم کوتاهیباور در برابر ملیسا کرد.
«از ملاقاتت خوشحالم ملیسا هال. من از بچگی درباره دستاوردهای برجستهات شنیده بودم. بیصبرانهمیاد منتظر روزی بودم که با هم ملاقات کنیم و الان که میبینمت، میتونم با اطمیناناطراف بگم هیچ زن دیگهای وجود نداره که بتونه با اعتمادبهنفس ادعا کنه از تو زیباتره.»
...این دیگه تهِ چاپلوسیه.
برخلاف دونالد،بهت من واقعاًهمهچیز میدانستم او کیست.
او بهخودیخود آدم مهمی نبود، فقط یک سیاهیلشکر دیگر بود. اما این بار، واقعاًتوی او را میشناختم چون دقیقاً یادم بود که دربارهاش نوشتهام. او در طول ایناطراف سفر ظاهر میشد و با غرور با کوین روبهرو میشد، اما درجا سر جایش مینشست.
یک سیاهیلشکر واقعی.
پس از اینکه معرفیاِهم ایوان تمام شد، دونالداسترس رو به دانشآموز باقیمانده کرد.
«...و اینمبهت کاساندرا لی،همهچیز رتبه ۴۷۵ هست.»
دختر جوان و نسبتاً لاغری که موهایش را از ته تراشیده بود، در کنار ایوان خودش را نشان داد. در حالی که دستانش را در جیبهایبده کتش فرو برده بود و آدامس میجوید، با علاقه به ملیسا نگاه کرد. دو پیرسینگ روی لب راست و بینیاش داشت و لبهای سیاهرنگش به همراهفقط چشمانی که پر از سایه چشم بود، مرا یاد کسانی میانداخت که در فاز ایمو بودند. دستبندهای فلزی مشکی روی دستش داشت و یونیفرمش نامرتب بود.
با لبخند کمرنگیبگم به ملیسا نگاهحرفمو کرد و گفت:
«از آشناییت خوشبختم.»
ملیسا پس از خوشامدگوییهمهچیز به همه، دوباره توجهشمیکنی را به دونالد معطوف کرد.
«از آشناییتونبگم خوشبختم، خبتصادف چی میخواید؟»
«چیز خاصی نیست، ما توی یه گروهیم برایمیکنی همین میخواستم خودم و همراهانم رو بهت معرفیکلاسمون کنم، چون قراره بخشی از تیم ما باشی.»
«از اونجایی که هنوز حدود یه هفته تا رفتن بهکردم سفر فرصت داریم، فکر کردم ایده عالیای باشه که تاعوض اون موقع یه رابطه خوب با هم شکل بدیم، هاماها.»
دونالد، ایوان و کاساندراهمهچیز با خندهای سبک، مشتاقانهمیکنی به ملیسا نگاه کردند.
...هوف.
دیگه ازبهت این تابلوترهمهچیز هم میشه؟
اگه میخواستید با ملیسا وقتمنو بگذرونید، میتونستید همون اول بگید.کردم چرا اینهمه چرتوپرت سر هم میکنید؟
دونالد که متوجه واکنش منتصادف شده بود، خندهاش را قطعبگو کرد و با لحنی تیره گفت:
«چی اینقدر خندهداره؟»
در حالی کهبگم از این رفتار بچگانهاشباور چشمانم را میچرخاندم، گفتم:
«یه هفته تا سفر مونده ونجات شما بهجای اینکه وظایفمون رو تقسیممعجون کنید، دنبال دوست پیدا کردن هستید.»
دونالد که از جوابم کلافهتصادف شده بود، بالاخره حضورم رابگو به رسمیت شناخت و پرسید:
«تو دیگه کی هستی؟»
«رتبه ۱۷۵۰، رن دوور.»
فوراً تمام اتاقاشتباه پر از صداینجات خنده و تمسخر شد.
«هاهاها، رتبه ۱۷۵۰ هستیهمهچیز و جرئت میکنی اینطوریمیکنی با من حرف بزنی؟»
«هوهوهو، کی فکرشو میکردتصادف کسی با این رتبهلطفاً پایین اصلاً وجود داشته باشه.»
«شرط میبندم از نظر چرتوپرت گفتن،حرفمو رتبهاش توی کل سال، نه، تویاشاره کل آکادمی جزو سه نفر اوله.»
چشمانم راشایدم برایشان چرخاندماِهم و گفتم:
«فکر میکردم فقط یههمهچیز متوهم اینجاست، اما نگومیکنی سه تا هستن؟ چقدر ناامیدکننده.»
«...»
اتاق در یک لحظه غرق در سکوت شد. چهره دونالد ودقیقاً آن دو نفر دیگر فوراً در هم فرو رفت. پس ازشایدم مکثی کوتاه و پردازش چیزی که تازه گفته بودم، دونالد فریاد زد:
«چی گفتی!؟»
دونالد با احضار نیزهاش از فضای ابعادی، آن رالطفاً در دست گرفت و نوک تیزش را به سمتدیدم من نشانه رفت. درخشش آبیرنگی در اطراف بدنش ظاهر شد.
«اون دهن گشادت رو ببند، وگرنه قبل از اینکه متوجهدقیقاً بشی، با مهارتها و استعداد برترم که یه آدم هیچکاره مثلشایدم تو حتی تو خواب هم نمیتونه داشته باشه، زبونت رو میبرم.»
با دیدن اینکه نیزهاش را بیرون کشیده، شمشیرم را ازبگو دستبندم احضار کردم و آن را در دست گرفتم. درخششچشمک سفیدرنگی در اطراف بدنم شکل گرفت و با تندی جواب دادم:
«نه، تو دهنت رو ببند! دیگهنجات چطور میتونی ثابت کنی که بامعجون این دیالوگهای درجهسهات، یه شرور درجهسه هستی!»
دونالد با نگاهی پر از نفرت به من خیره شد ودقیقاً در حالی که دندانهایش را به هم میسایید، وانمود کرد که میخواهداشتباه با نیزهاش به من ضربه بزند، اما من حتی پلک هم نزدم.
«گررر.»
دونالد که دید دستش روتصادف شده و متوجه حمله دروغینش شدهام،دقیقاً دندانهایش را محکمتر به هم فشرد.
با دیدن واکنشش، پوزخنداِهم پیروزمندانهای زدم و انگشتاسترس وسطم را برایش بالا آوردم.
«میخوای شرط ببندیم که حتی نیازی نیستباور انگشتم رو تکون بدم تا بتونم اونمیاد سر بیخاصیتت رو از تنت جدا کنم!»
«تـــو عوضی!»
دونالد که با شنیدن حرفم بالاخره از کوره در رفته بود، آمادهاشاره شد تا واقعاً به من ضربه بزند. اما قبل از اینکه بتوانداِهم این کار را بکند، صدای آه کلافهای را از پشت سرش شنید.
هوف.
«اینطوری وقتبهت تلف کردنهمهچیز خیلی کیف میده؟»
ملیسا که رویهمهچیز میز نشسته بود، صورتشمیکنی را با دستانش پوشاند.
«ملیسا؟»
دونالد متوقف شد و بقیهمنو به ملیسا نگاه کردند که بهچشمانم نظر میرسید بهشدت اعصابش خرد است.
«چرا همهتونبهت دارید مثلهمهچیز بچهها رفتار میکنید؟»
«ا-اما اون شروع کرد؟»
ملیسا سرش داد کشیدهمهچیز و با انزجار مطلقمیکنی به دونالد نگاه کرد:
«چی؟ مگه بچهای؟ اون شروعمنو کرد، این شروع کرد؟ میدونیکردم چقدر به این مزخرفات اهمیت میدم؟»
دستش را بالا آورد،همهچیز با انگشتانش علامت «صفر»میکنی نشان داد و گفت:
«دقیقاً صفر.»
بقیه که توسط ملیسا سرزنش شده بودند، از روی شرم سرشان رااشاره پایین انداختند. اگر هر کس دیگری بود، احتمالاً با او مقابله میکردند،اِهم اما چون ملیسا بود، فقط میتوانستند دندان روی جگر بگذارند و تحمل کنند.
هر بار که کسی سعی میکردنجات حرف بزند، ملیسا فوراً به اومعجون چشمغره میرفت و درجا خفهاش میکرد.
ملیسا نوچایبهت کرد وهمهچیز ادامه داد:
«اون دهنهای بیخاصیتتون رو ببندید و کارتون رو بکنید. از ما خواستن که درباره کارمون حرف بزنیم. منبهم با این انتظار اومده بودم که افراد گروهم آدمهای عادی باشن، اما به نظر میرسه با یه مشتاستیصال جوجه بیمصرف و دلقک همگروهی شدم که فقط بلدن وحشیانه اینطرف و اونطرف بپرن و بیوقفه وِروِر کنن.»
«رک بگم، خفهبگم شید! صرفاً وجودتون دارهباور روی اعصابم راه میره.»
«ا-ا...»
ملیسا دستش را بالا آوردتصادف تا جلوی حرف زدنشان را بگیرد،دقیقاً به آنها چشمغره رفت و گفت:
«نمیخوام چیزی بشنوم. اگه میخوایدحرفمو در حقم لطفی بکنید، فقطدقیقاً نفس نکشید. اونوقت خیلی مفیدتر میشید.»
هه هه.
با دیدن چهرههای درهمرفته آن سهنجات نفر، نتوانستم جلوی خنده آرامم رامعجون بگیرم. کارما بدجوری یقهشان را گرفت.
«و تو،بهت برای چیهمهچیز داری میخندی؟»
«...هم؟»
«آره با توأم... تو بینشون از همه بیمصرفتریمیکنی و با این حال جرئت میکنی جوری ازکلاسمون این وضعیت لذت ببری که انگار یه جور نمایشه؟»
«ا-اما...»
«خفه شو، ازبگم اونا الگو بگیرحرفمو و نفس نکش!»
دهانم را بستم وتصادف دیگر جرئت نکردم حتی یکبگو کلمه هم به زبان بیاورم.
کاملاً مطمئن بودم که از همان اول فهمیده بودلطفاً دارم آنها را مسخره میکنم و به همین دلیلدیدم بود که با غضبناکترین حالت ممکن به من چشمغره میرفت.
سرم را به سمت راست چرخاندم و اولین چیزی کهکردم توجهم را جلب کرد، آن سه نفر بودند که داشتند بهکنم سمتم پوزخند میزدند. به نظر میرسید از مخمصه من لذت میبرند.
چشمانم را برایشانبگم ریز کردم وحرفمو در ذهنم یادداشتی برداشتم:
«...به نظر میرسه سه تا اسم دیگه قراره بهبگو لیست طولانی آدمهایی که باید کتک بزنم اضافه بشه. فقطچشمک صبر کنید. قطعاً اون لبخندها رو روی لبتون خشک میکنم.»
«هوف، خیلی خب،بگم بیاید زودتر اینحرفمو قضیه رو تموم کنیم.»
ملیسا که دید همه مطیعتر شدهاند، دوباره سراسترس جایش نشست، پاهایش را روی هم انداخت ومتوقف نگاهی به وظایفی که قرار بود انجام دهیم انداخت.
لازم به ذکر است که او تنها کسی بود کهبگو نشسته بود، در حالی که بقیه ما همچنان با کمریچشمک صاف ایستاده بودیم و جرئت نمیکردیم حتی یک کلمه حرف بزنیم.
«تو وبگم تو، مسئولتصادف وظیفه اول هستید.»
ملیسا در حالی که به کاساندرا و ایوانمیکنی اشاره میکرد، با بیتفاوتی حرف زد و بدونکلاسمون اهمیت دادن به نظرشان، وظیفه آنها را مشخص کرد.
«تو و تو مسئول وظیفهمنو دوم هستید، در حالی که منچشمانم وظیفه سوم رو بهتنهایی انجام میدم.»
با نگاهی به سمت چپم، چشمانم با چشمان دونالدلطفاً تلاقی کرد. چشمان هر دوی ما فریاد میزدند «عمراً!»دیدم اما فقط وانمود کردیم که دوستانه به یکدیگر لبخند میزنیم.
گروهبندیها به این شکل بود: کاساندرا ومیکنی ایوان برای وظیفه اول، من و دونالدتوی برای وظیفه دوم، و ملیسا برای وظیفه سوم.
خیلی دلم میخواستبگم مخالفت کنم، اماحرفمو جرئتش را نداشتم.
مطمئنم دونالد هم دقیقاً همین حس را داشت،استرس اما هر دوی ما آنقدر از ملیسا میترسیدیممتوقف که جرئت نمیکردیم افکارمان را به زبان بیاوریم.
«خیلی خب، بهاندازه کافی وقتم رو برایباور پرستاری از شماها هدر دادم. من دارممیاد برمیگردم، کارهای مهمتری برای انجام دادن دارم.»
ملیسا بلیت گروه را دور انداخت، بلند شدلطفاً و اتاق را ترک کرد. بلافاصله بعد از او،دیدم بقیه هم از جمله من، از اتاق خارج شدند.
در حالی که به آسمانی کهحرفمو حالا داشت تاریک میشد خیره شدهاشاره بودم، آهی از سر خستگی کشیدم.
قرار بودشایدم سفر طولانیایاِهم در پیش باشد...