چپتر 58: هالبرگ [۴]
0«شما هم دارین میرین پایین؟»
اما وقتی از اتاقش بیرونکرده آمد، چشمش به دو دختری افتادواینستادین که بیسروصدا در راهرو قدم میزدند.
به خاطر نور خوب راهرو، چهرههای آن دو دختر واضحتر به نظر میرسید. هر دو پوستراحتی سفید و بینقصی داشتند که هیچ عیب و ایرادی در آن دیده نمیشد. موهایشان که بهکاملاً ترتیب مشکی و قهوهای بود، به نرمی روی پشتشان ریخته و درست بالای کمرشان متوقف شده بود.
سمت چپ، آماندا شلوار مشکی جذبی به همراه یک پلیور یقه اسکی سفیدفرقی پوشیده بود که بخشی از گردنش را میپوشاند. در طرف دیگر، ملیسا یک ژاکتواقعاً بافتنی قهوهای ساده، یک پیراهن سفید بدون طرح و شلوار جین به تن داشت.
در حین راه رفتن، رفتار سرد آماندا در تضاد کاملباشه با رفتار مغرورانه و ازخودراضی ملیسا بود و صحنهای تماشاییتمام خلق میکرد. انگار در حال تماشای یک جفت ققنوس بودی.
اما برای رسیدن به آنها قدمهایش را تندترگفت کرد، موهایش را به یک طرف زد ونگاهی وقتی به فاصله یک دستیِ آنها رسید، ایستاد.
اما در حالی که کمی لبهایشچرخاند را آویزان کرده بود، با دلخوری بهادبه آماندا و ملیسا نگاه کرد و گفت:
«هی بیخیال،بیخیال چرا واینستادینواینستادین و منتظرم نموندین؟»
ملیسا از گوشهتیزی چشم نگاهی به امادوست انداخت و جواب داد:
«فرقی هم میکرد؟»
اما سرش را بهفرقی سمت ملیسا چرخاند، نگاه تیزیمنتظر به او انداخت و گفت:
«چی... نه، ولیچرا خب منتظر موندن برایگوشه یه دوست نشونه ادبه.»
«...باشه، هر جور راحتی.»
«اوف، واقعاًکمی با توآویزان چیکار کنم.»
اما در واکنش به جواب بیتفاوت ملیساتیزی سرش را تکان داد و به آمانداباشه نگاه کرد که تمام مدت ساکت مانده بود.
«...»
آماندا نگاهش را از اما دزدیدموندن و به اطراف راهرو خیره شد. کاملاًاوف مشخص بود که دلش نمیخواهد حرف بزند.
اما چشمانش رالبهایش چرخاند و دستشدلخوری را روی پیشانیاش کوبید.
«من با شماها چیکار کنم...»
با وجود اینکه حدود دو ماه بود همدیگرچشم را میشناختند، اما در تمام این مدتِ باتیزی هم بودن، فاصلهی بینشان ذرهای کم نشده بود.
مهم نبود چقدر تلاش میکرد باموندن آنها معاشرت کند و صمیمی شود، آنهااوف همیشه فاصلهشان را با او حفظ میکردند.
این موضوع به خصوص در مورد آماندا صدقگفت میکرد؛ کسی که همیشه کوتاه و مؤدبانه جواب میدادانداخت و با همه طوری رفتار میکرد که انگار غریبهاند.
در نهایت، اما درفرقی برخورد با این دوولی نفر کاملاً احساس درماندگی میکرد.
اما آهیبیخیال کشید، کمی فکرمنتظرم کرد و گفت:
«...راستی، به نظرتونتیزی جین این روزاموندن یکم عجیب نشده؟»
به محض اینکه اسم «جین»کرده از دهان اما خارج شد،چرا چهره ملیسا در هم رفت.
«حتی اسمجواب اون پسرهفرقی رو هم نیار...»
ملیسا در میانهی حرفش،واینستادین دستش را روی شکمشچشم گذاشت و ادامه داد:
«...لعنتی، همین الانش همولی با فکر کردن بهش دارمادبه اشتهام رو از دست میدم.»
«نه، جدی میگم.لبهایش این روزا یکمدلخوری غیرعادی به نظر میرسه...»
هرچند اما میدانست که ملیسا هر روز و به طور مداومدوست از دست جین عذاب میکشد، اما این را هم میدانست کهبیتفاوت اگر قرار باشد کسی متوجه رفتار عجیب او شود، آن شخص ملیساست.
دلیلش هم ساده بود؛ جینمنتظرم هر وقت زمان آزادی پیدا میکرد،جواب سعی میکرد با او همصحبت شود.
کار به جایی رسیده بودمنتظر که ملیسا عمداً تصمیم میگرفت دیرترجور از حد معمول به خوابگاه برگردد.
فقط برای اینکهلبهایش بتواند از دستدلخوری او فرار کند...
پیش از آنکه ملیسا بتواندسرش جوابی بدهد، آماندا که تمامموندن این مدت ساکت بود، گفت:
«خیلی ساکتتر از قبل شده.»
اما سرش را بهولی سمت آماندا چرخاند، سرنشونه تکان داد و گفت:
«پس توکمی هم همینآویزان فکر رو میکنی...»
ملیسا با شنیدن گفتگویفرقی بین اما و آماندا،ولی کمی فکر کرد و گفت:
«شاید حق با شما باشه، منم متوجه شدمچشم که کمتر از قبل روی اعصابم میره... ولی هرولی اتفاقی که براش افتاده، من کاملاً ازش استقبال میکنم.»
با وجود اینکه جین در ابراز علاقهاشدوست کاملاً تابلو رفتار میکرد، ملیسا بیش ازواقعاً یک بار او را کاملاً پس زده بود.
او اصلاً به داشتن روابط عاشقانهدلخوری اهمیتی نمیداد، چرا که تنها چیزیمنتظرم که در ذهنش میگذشت، تحقیقاتش بود.
او در آستانهی اثبات قضیه خاصی بود کهولی چند سالی ذهنش را درگیر کرده بود. این موضوعاوف تقریباً برایش به یک وسواس فکری تبدیل شده بود...
بنابراین... برای ملیسا که در چنین مقطعگوشه حساسی از اثبات قضیهاش قرار داشت، مزاحمتهایسرش مداوم جین چیزی جز سردرد به همراه نداشت.
اگر کسی از او میپرسید رویاعصابترینموندن فرد آکادمی کیست، بدون شک برایراحتی او، جین در رتبهی اول قرار داشت.
«کمتر رویکمی اعصابت میره؟آویزان همم... یه چی-»
در میانهی حرفش، ملیسا حرفسرش اما را قطع کرد و نتوانستدوست جلوی خودش را بگیرد که نگوید:
«بیا دیگه درچرا موردش حرف نزنیم. دارهگوشه اشتهام رو کور میکنه.»
ملیسا بدون اینکه منتظر جواب اما بماند، قدمهایشنشونه را تندتر کرد و به سمت طبقه اول،کنم جایی که ضیافت در آن برگزار میشد، رفت.
اما سرش را به کناری چرخاند ونگاه وقتی دید آماندا هم علاقهای به اینگوشه بحث ندارد، آه سبکی کشید و گفت:
«...باشه.»
...
بعد از اینکه کمی آرام شدم،موندن تصمیم گرفتم به طبقه پایین، جاییراحتی که ضیافت در آن برگزار میشد، بروم.
در نهایت، گرسنگی کارآویزان خودش را کرد وگفت بر من غلبه کرد.
در حالی که داشتم از پلهها پایین میرفتم، خیلی زود متوجه قامتنشونه دانشآموزی شدم که جلوتر از من راه میرفت. چشمانم را ریز کردمتمام تا بهتر ببینم چه کسی است و از چیزی که فهمیدم، جا خوردم.
رتبه ۵ «هان یوفی»
که با نام فرانک هان نیز شناخته میشد و رهبر کلاس A-23 بود.
از پشت سر، میتوانستم موهای کوتاه و مشکیاش را ببینم کهواینستادین طوری فر شده بود که انگار یک تیِ زمینشوی روی سرشچرخاند گذاشتهاند. هیکلش نسبتاً لاغر بود و عینک گِردی به چشم میزد.
با اینکه ظاهر چندان قدرتمندی نداشت، اما صرفاً حضورش برایموندن من بوی «خطر» میداد. حس میکردم دارم به ببری کمینکرده زلواکنش میزنم که منتظر است تا هر لحظه به سمتم خیز بردارد.
...فکر کنم بیدلیل رتبه پنجم را بهگوشه دست نیاورده بود. جدا از اینکه میدانستم رتبهچرخاند پنجم است، در واقع چیز زیادی دربارهاش نمیدانستم.
من شخصیت او را در داستانم زیاد بسط ندادهادبه بودم، اما تا جایی که یادم میآمد، پسر بیخیالبیتفاوت و راحتی بود که هیچ نیت پنهانی و شومی نداشت.
از همه عجیبتر این بود که او اصلاً به رتبهی دیگران اهمیتی نمیداد؛نموندین چرا که بیشتر کسانی که با آنها میگشت، رتبههای پایینتری نسبت به اوموندن داشتند. فاصلهی رتبهی بعضیهایشان حتی به اندازهی فاصلهی رتبهی من با او بود.
او اصالتی چینی داشت و هنرهای رزمیاش در سطحمنتظر کاملاً متفاوتی بود. احتمالاً او تنها کسی در آکادمیواقعاً بود که هنگام مبارزه از هیچ سلاحی استفاده نمیکرد.
او فقط با بدنش میجنگید.
او به عنوان یک «رزمیکارمنتظر تمامبدن» شناخته میشد؛ کسی کهباشه با تکتک اعضای بدنش مبارزه میکرد.
او از خاندان هان میآمد، یکی از سه خاندان اصلیچرا و باستانی چینی که در شهر اشتون ساکن بودند. اینفرقی سه خاندان باستانی به ترتیب وانگ، شان و هان نام داشتند.
طومار رزمی که تمرین میکرد در واقعتیزی یک طومار رزمی پنجستاره بود که توسطباشه رئیس خاندان به او ارث رسیده بود.
با وجود قدرتش، در رمان من شخصیتپردازی چندانی روی او انجام نشدهداد بود. فقط در مواقع نادری سر و کلهاش پیدا میشد؛ آن هم یاراحتی وقتهایی که در آکادمی بود یا زمانی که کوین به کمکش نیاز داشت.
حالا که به گذشته نگاهمنتظر میکنم، چنین شخصیت قدرتمندی قطعاًباشه باید حضور پررنگتری در داستان میداشت.
...خب، پشیمانیکمی برای کاری کهکرده گذشته فایدهای ندارد.
به دنبال فرانک،داد سریع به سمت محلتیزی برگزاری ضیافت راه افتادم.
خیلی زود صدای خنده و گپنموندین زدن جمعیت زیادی به گوشم رسید. هرفرقی چه نزدیکتر میشدم، صداها هم بلندتر میشدند.
با پیچیدن بهتیزی سمت چپ، خودم رادوست درون سالن عظیمی یافتم.
با نگاه به بالا، سه لوستر غولپیکر را دیدم که سالن رامنتظرم غرق در نور کرده بودند. ستونهای عظیم مرمری ساختار اتاق را نگه داشتهمنتظر بودند و در کنارشان، میزهای پر از غذا در همهجا به چشم میخورد.
پیشخدمتهایی با لباسهای یکدستفرقی مشکی در سالن میچرخیدند ومنتظر نوشیدنیهای مختلفی را سرو میکردند.
با وجود اینکه هنوز ساعتمنتظرم هشت نشده بود، سالن تاانداخت خرخره پر از دانشآموز بود.
با نگاهی به اطراف،ولی خیلی زود قسمتی که کلاسمادبه آنجا بود را پیدا کردم.
در مسیرم به آن سمت،کرده یک نوشیدنی از پیشخدمت گرفتمچرا و به آرامی مزهمزهاش کردم.
«...آه لعنتی، یادمداد رفته بود که الکلتیزی دیگه روم تأثیری نداره.»
بعد از چشیدن نوشیدنی و پی بردن بهچشم اینکه هیچ اثری رویم ندارد، زیر لب ناسزاییتیزی گفتم و کل آن را یکنفس سر کشیدم.
وقتی نمیتوانستی باتیزی الکل مست شوی،موندن دیگر چه فایدهای داشت؟
سرم را تکان دادم وکرده خیلی زود به قسمتی رسیدمچرا که برای گروهمان تعیین شده بود.
با نگاهی به چپ و راست،چرخاند سریع دونالد و بقیه اعضای گروهمنشونه را پیدا کردم و به سمتشان رفتم.
«یو.»
دستم را بهتیزی آرامی تکان دادمموندن و کنارشان ایستادم.
دونالد نگاهی به من که تازهدلخوری رسیده بودم انداخت، از گوشهی چشم براندازمنموندین کرد و بعد ترجیح داد نادیدهام بگیرد.
چشمانم را برایشداد چرخاندم و بهچرخاند روبهرو خیره شدم.
«به نظر میرسه همه اومدن.»
پنج دقیقه بعدتیزی از رسیدنم، سر ودوست کلهی دونا پیدا شد.
بلافاصله، تمام توجه پسرها به سمت او جلب شد. دونا با آن پیراهن یکتکهی مشکی که طرحهایانداخت ظریف نقرهای داشت، خیرهکننده به نظر میرسید. لباسش که نسبتاً تنگ بود، برجستگیهای بدنش را بیشتر نمایانواقعاً میکرد. بهعلاوه، گردنبند بنفشی که کاملاً با رنگ چشمانش همخوانی داشت، او را از همیشه مسحورکنندهتر کرده بود.
در کنارم، میتوانستم صدای نفسنفس زدن برخیتیزی از دانشآموزان پسر را بشنوم که باباشه چشمانی قلبیشکل به او خیره شده بودند.
چشمانم را بستمچرا و ضربان قلبمنموندین را آرام کردم.
در حالت عادی، من هم مثل بقیهی پسرهای اینجا میشدم،باشه اما امروز... امروز ذهنم بیش از حد درگیر بود. اصلاًتمام نمیتوانستم خودم را وادار کنم که زیباییش را تحسین کنم.
دونا بدون اینکه از نگاههای خیرهی بقیه معذب شود،بیخیال با چشمان بنفشش به تکتک افراد نگاه کرد. پسجواب از بررسی اطراف و اطمینان از حضور همه، ادامه داد:
«دو دلیل وجود داره که همهتون رو اینجا جمع کردم.موندن اولیش مشخصاً اینه که یه چیزی بخوریم، گرسنگیمون رو برطرف کنیمواکنش و بخشی از انرژیای که در طول بازدیدمون سوزوندیم رو برگردونیم.»
دونا به سمت راستش نگاهمنتظرم کرد و به محلی کهانداخت غذاها چیده شده بودند اشاره کرد:
«متأسفانه از اونجایی که ما آخرین کلاسدوست هستیم، چارهای نداریم جز اینکه صبر کنیم تاچیکار اول بقیه غذا بخورن... اما قبل از اون...»
دونا مکث کوتاهی کرد و دردلخوری حالی که نگاه عمیقی به چندمنتظرم نفر میانداخت، چهرهاش کمی جدیتر شد.
«دلیل دوم... اینهداد که بهزودی به همهتونتیزی یک مأموریت انفرادی میدیم.»
بلافاصله صدای همهمهی دانشآموزان بلند شدنموندین که با تعجب از هم میپرسیدند چهفرقی مأموریتی قرار است به آنها محول شود.
با توجه به نحوهی تأکیدش رویموندن کلمهی «انفرادی»، به نظر میرسید این مأموریتاوف باید کاملاً بدون کمک دیگران انجام شود.
«بهزودی مأموریتی که بهتون محول شده رو اعلام میکنم. هر کدومواینستادین از شما سه روز برای تکمیل این مأموریت فرصت دارید... وچرخاند شکست در انجامش، به معنای کسر نمرهی خودکار از کارنامهی پایان سالتونه.»
در حین صحبتهایش، دونا میدید که برخی ازولی دانشآموزان از شدت استرس به لرزه افتادهاند. اوراحتی به آرامی سرش را تکان داد و اضافه کرد:
«نگران نباشید، درجه سختی مأموریتهاتون بر اساس تواناییهای خودتون تعیین شده. بعدداد از بررسیهای فراوان، تونستیم مأموریتهایی رو بهتون محول کنیم که کاملاً باجور دادههای ثبتشده از قدرتتون همخوانی داره... بنابراین، جاتون نسبتاً امن خواهد بود.»
-تق!
دونا برای جلب توجه برخی از دانشآموزانی که دیگر بهچرا حرفهایش گوش نمیدادند و در تلاش بودند تا بفهمند مأموریتشانفرقی چیست، دستانش را به هم کوبید، لبخندی زد و گفت:
«بسیار خب، فکر کنم به اندازهی کافی توضیح دادم.منتظر بهزودی مأموریتهاتون رو به گوشیهاتون ارسال میکنم. لطفاً از غذاچیکار لذت ببرید و حواستون باشه که توی مأموریتها شکست نخورید.»
-دینگ!
درست در همان لحظه، پیامی روی صفحهی گوشیامنشونه ظاهر شد. همین که خواستم بازش کنم تاکنم ببینم مأموریتم چیست، دونا دوباره به حرف آمد:
«آه... یادم رفت یه چیزی رو اضافه کنم.گفت ما هیچ کمکی توی مأموریتتون بهتون نمیکنیم؛ پسنگاهی اگه بمیرید، مردید. ما قرار نیست به دادتون برسیم.»
بلافاصله فضای سالن متشنج شد. برخی از دانشآموزان ازمنتظر شدت اضطراب به لرزه افتادند و با ترس وواقعاً لرز به گوشیهایشان نگاه کردند تا ببینند مأموریتشان چیست.
«خب، شرمنده که حال و هواتون رو خراب کردم، اما حس کردمداد لازمه از قبل بهتون هشدار بدم تا یه وقت خیالتون راحت نشه وراحتی فکر نکنید حتی اگه گند بزنید، ما میآیم و ماتحتتون رو نجات میدیم.»
با پایان یافتن حرفهایش، دونا بهسرعت آنجا رانشونه ترک کرد و به دیگر مربیانی پیوست کهکنم خبرهای مشابهی را به سایر دانشآموزان داده بودند.
صفحهی گوشیام را روشن کردمکرده و به اعلانی که رویچرا آن نقش بسته بود خیره شدم:
«دانشآموز رتبه ۱۷۵۰، رن دوور - هدف مأموریت: کارل زار. رئیس یک سازمان کوچک مواد مخدر که در یک دههی گذشته به هولبرگ نفوذ کرده است. مکان هدف: جاده xxxxxx. الگوی رفتاری هدف...»
نفس عمیقی کشیدمچرا و به سقفنموندین سالن خیره شدم.
...مثل اینکهچرخاند باید خودمولی رو آماده کنم.