---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 65: هر اتفاقی قرار باشد بیفتد، می‌افتد [۲] • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 65: هر اتفاقی قرار باشد بیفتد، می‌افتد [۲]

0

«...هممم.»

با نگاه کردن به نقشه‌های‌مانند​ ساختمان از طریق قابلیت هولوگرافیک‌تکیه​ تبلتم، به فکر عمیقی فرو رفتم.

دیگر روز بعد فرا رسیده‌خروج​ بود و امروز روزی بود‌خروجی‌ها​ که رویداد «قتل‌عام هولبرگ» آغاز می‌شد.

بعد از اینکه دیشب تمام شب را در عمارت پرسه زدم، بالاخره توانستم‌خروجی‌ها​ نقشه‌های ساختمان را برای خودم گیر بیاورم... و حالا با نگاه کردن به‌هدف​ آن‌ها، نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و فقط به یک چیز فکر نکنم.

بزرگ.

عمارت بزرگ بود.

...و وقتی‌باید​ می‌گویم بزرگ، منظورم‌خروج​ خیلی بزرگ است.

اگر تمام امکانات بیرونی را‌باید​ نادیده بگیریم، عمارت تقریباً به‌تحلیل​ اندازه یک استادیوم فوتبال بود.

پنج طبقه داشت؛ پایین‌ترین طبقه یک پارکینگ پر‌فوتبال​ از ماشین‌های متعدد بود و طبقه همکف جایی بود‌جایی​ که پذیرش و سالن غذاخوری در آن قرار داشتند.

طبقه‌های اول و دوم محل قرارگیری‌جاذبه​ اتاق‌های مهمان بودند؛ اساتید در طبقه دوم‌روی​ و دانش‌آموزان در طبقه اول اقامت داشتند.

آخرین طبقه دارای یک استخر روباز با‌تحلیل​ امکانات تمرینی بود که دانش‌آموزان می‌توانستند در‌مناطق​ هر زمانی از روز از آن‌ها استفاده کنند.

با اینکه به اندازه امکانات لاک پیشرفته‌ورود​ نبودند، اما همچنان به تجهیزات روز دنیا‌موقعیت​ مانند اتاق‌های جاذبه و آدمک‌های تمرینی مجهز بودند.

در حالی که با تکیه دادن‌اندازه​ بازوهایم روی میز وزنم را تحمل‌پایین‌ترین​ می‌کردم، نگاه دقیقی به نقشه‌های ساختمان انداختم.

...باید تمام نقاط ورود و خروج ساختمان را با‌حالی​ دقت تحلیل می‌کردم. اینکه نزدیک‌ترین و دورترین خروجی‌ها از‌دقیقی​ موقعیت من کجا قرار داشتند و کدام مناطق امن‌ترین بودند.

با نیشگون گرفتن هولوگرام برای‌خروج​ زوم کردن، با دقت به نقشه‌موقعیت​ طبقات یک تا سه نگاه کردم.

هدف آدمکش‌ها این بود که‌باید​ به سه طبقه بالایی و‌تحلیل​ همچنین طبقه پایینی نفوذ کنند.

...اگر اشتباه نکنم، حوالی ساعت ۸:۰۰ شب،‌استادیوم​ زمانی که ضیافت شام پایان سفر در‌ماشین‌های​ حال برگزاری بود، آدمکش‌ها به عمارت نفوذ می‌کردند.

برنامه آن‌ها این بود که به محض بازگشت هر دانش‌آموز‌تکیه​ از ضیافت شام، به او حمله کنند. به این معنی‌باید​ که تا زمان پایان ضیافت، آماده‌سازی آدمکش‌ها تمام شده بود.

آدمکش‌های قوی‌تر به اساتید حمله می‌کردند‌دقت​ تا آن‌ها را عقب نگه دارند و‌کدام​ از کمک کردنشان به دانش‌آموزان جلوگیری کنند.

طبق چیزی که در رمان نوشته بودم، نیروهای کمکی دقیقاً یک ساعت بعد‌خروجی‌ها​ از حمله می‌رسیدند و این دونا بود که با قدرت خود در کنار‌هدف​ یک استاد دیگر، موفق می‌شد به تنهایی بیشتر آدمکش‌های طبقه دوم را بکشد.

...بنابراین برای یک‌نادیده​ ساعت، هدف دانش‌آموزان‌اندازه​ زنده ماندن بود.

بعد از یک ساعت، بیشتر آدمکش‌ها‌جاذبه​ توسط دونا کشته می‌شدند و او‌بازوهایم​ سپس به کوین و بقیه کمک می‌کرد.

با اینکه گفتم هدف زنده‌خروج​ ماندن برای یک ساعت بود... اما‌موقعیت​ گفتنش راحت‌تر از انجام دادنش بود.

آدمکش‌هایی که به دانش‌آموزان حمله‌باید​ می‌کردند، رتبه‌هایی از تا داشتند و‌نزدیک‌ترین​ به شدت ماهر و باتجربه بودند.

این بدان معنا بود که حتی اگر‌استادیوم​ دانش‌آموزان با یک آدمکش هم‌رتبه خود می‌جنگیدند،‌ماشین‌های​ به دلیل کمبود تجربه، احتمال باختشان زیاد بود.

خوشبختانه برای من، چون هیچ‌کس از قدرتم خبر نداشت، می‌توانستم‌تکیه​ کم و بیش به سرعت از شر افرادی که دنبالم‌باید​ بودند خلاص شوم و وضعیت را با دقت زیر نظر بگیرم.

حالا سؤال اصلی این بود...

از آن‌می‌کردم​ به بعد‌انداختم​ چطور پیش بروم؟

آیا بی‌سروصدا از شر‌بگیریم​ برخی از آدمکش‌ها خلاص‌فوتبال​ شوم یا پنهان شوم؟

«هممم...»

حدس می‌زنم گزینه اول چندان معقول‌دقت​ نباشد، چون باید در نظر بگیرم که‌کدام​ دخالتم چه عواقبی در پی خواهد داشت.

این احتمال وجود داشت که اگر برخی از آدمکش‌هایی‌دقت​ را که قرار بود نقش مهمی در این سناریو‌امن‌ترین​ ایفا کنند می‌کشتم، خط داستانی را به گند بکشم.

...در نهایت، بعد از کمی فکر کردن، تصمیم گرفتم که بهترین گزینه‌پایین‌ترین​ برای من در حال حاضر این است که سر جایم بمانم و‌اول​ فقط زمانی دخالت کنم که نیاز به دفاع از خودم داشته باشم.

دخالت بیش از حد از طرف من می‌توانست باعث‌حالی​ ناهنجاری‌های آینده در خط داستانی شود که ممکن بود‌دقیقی​ سناریوهای ناخواسته‌ای مانند مهمانی بعد از مسابقات ایجاد کند.

«خیلی خب، پس همین شد.»

با چک کردن ساعتم و دیدن‌نقاط​ اینکه ساعت ۶:۳۰ عصر بود، تبلتم‌دورترین​ را بستم و به سمت حمام رفتم.

در عرض سی دقیقه، باید لباس‌اندازه​ می‌پوشیدم و به سمت جایی که شام‌پارکینگ​ پایان سفر در آن برگزار می‌شد، می‌رفتم.

با آهی که کشیدم، از همین حالا می‌توانستم خودم را‌تکیه​ تصور کنم که در حال تحمل یک ساعت سخنرانی‌های طولانی‌باید​ و خسته‌کننده‌ام که به نظر می‌رسید تا ابد ادامه دارند.

نکته خنده‌دار این بود که‌خروج​ در طول آن سخنرانی‌های خسته‌کننده، آدمکش‌ها‌موقعیت​ در حال نفوذ به ساختمان بودند.

حتی اگر می‌خواستم در مورد خطر‌نقاط​ قریب‌الوقوع به آن‌ها هشدار دهم، احتمالاً‌دورترین​ مسخره‌ام می‌کردند و به من می‌خندیدند.

هیچ‌چیز را بیشتر از این دوست نداشتم که تمام آن سخنرانی‌های طولانی و خسته‌کننده را نادیده بگیرم، اما‌پذیرش​ این‌طور نبود که بتوانم فقط بگویم: «ما در حال حاضر توسط چندین آدمکش محاصره شدیم و خیلی از‌استخر​ ما قراره بمیریم، پس عجله کنید و سخنرانی‌هاتون رو تموم کنید و برای دفاع از خودتون آماده بشید~»

علاوه بر این، با شهرت فعلی‌ام، احتمال‌آدمک‌های​ زیادی وجود داشت که هیچ‌کس به حرفم گوش‌وزنم​ ندهد. در واقع، احتمالاً مورد تمسخر قرار می‌گرفتم.

...عوضی‌ها.

در نهایت، بعد از یک دوش سریع و‌خروج​ عوض کردن لباس‌هایم با یک دست لباس جدید،‌کدام​ با افکاری سنگین به سمت سالن غذاخوری رفتم.

...

سالن غذاخوری، ۸:۱۵ شب.

«...بعد از نفوذ به‌ورود​ تأسیسات و از بین‌نزدیک‌ترین​ بردن شخص مسئول ارتباطات، من...»

حدود یک ساعت از ورودم‌باید​ به سالن غذاخوری می‌گذشت و دنیای‌نزدیک‌ترین​ اطرافم سیاه و سفید شده بود.

برای متمرکز‌بیرونی​ نگه داشتن‌بگیریم​ ذهنم مشکل داشتم.

یک ساعت.

یک ساعت تمام سخنرانی‌های حاشیه‌ای و طولانی از اساتید و نمایندگان‌موقعیت​ مختلف را تحمل کردم که مدام درباره اینکه چقدر به ما افتخار‌هدف​ می‌کردند و چیزهایی که در طول سفر یاد گرفته بودند، حرف می‌زدند.

از اینکه هیولاها چطور پردازش‌باید​ می‌شدند و از چیزهایی که‌تحلیل​ در طول مأموریتشان یاد گرفته بودند.

می‌خوام بمیرم...

چه کسی فکر کرده‌دنیا​ بود که دادن چنین‌مجهز​ سخنرانی‌های طولانی‌ای ایده خوبی است؟

کاملاً صادقانه بگویم، ترجیح می‌دادم همزمان مورد‌تحلیل​ حمله چندین آدمکش قرار بگیرم تا اینکه بخواهم‌امن‌ترین​ بیشتر از این به این چرندیات گوش دهم.

آهی کشیدم و به چپ و راست نگاه کردم. می‌توانستم‌تحلیل​ چند دانش‌آموز دیگر را در وضعیت مشابهی ببینم، آن‌ها هم‌گرفتن​ به نظر می‌رسید در آستانه بیهوش شدن از شدت بی‌حوصلگی هستند.

«...بعد از این سفر طولانی، شاهد رشد بسیاری از شما بودم و با‌پارکینگ​ اطمینان می‌تونم بگم که دارید کم‌کم به قهرمانانی قوی و توانا تبدیل می‌شید که‌قرارگیری​ به زودی بار سنگین محافظت از بشریت در برابر شیاطین رو به دوش می‌کشن.»

پروفسوری که در حال سخنرانی‌مانند​ بود، لیوان شرابش را بالا برد،‌دادن​ به همه نگاه کرد و گفت:

«با کمال افتخار و غرور می‌خوام‌دقت​ سخنرانیم رو با ادای احترام به‌کجا​ قهرمانان آینده‌ی دنیامون به پایان برسونم!»

-تشویق! -تشویق! -تشویق!

پس از پایان سخنرانی‌اش، موجی از تشویق‌استادیوم​ کل سالن غذاخوری را فرا گرفت و‌ماشین‌های​ تمام صداهای دیگر را در خود غرق کرد.

من هم دست زدم.

...اما به دلیلی کاملاً متفاوت.

«خیلی خب‌می‌کردم​ بچه‌ها، آروم‌انداختم​ باشید، آروم باشید.»

پروفسور کلاس A-17 ایستاد و با اشاره دست از همه خواست که آرام شوند.

کانر نورواک.

این نام پروفسور مسئول کلاس A-17 بود و با وجود اینکه یک قهرمان رتبه‌دار نبود، اما همچنان یک قهرمان قدرتمند رتبه S بود که حتی در شکست یک شیطان رتبه مارکیز نقش داشت.

...و از طرز رفتارش، می‌توانستم‌باید​ بفهمم چطور یک شیطان رتبه‌تحلیل​ مارکیز را شکست داده است.

او به همراه دونا، بیشتر آدمکش‌هایی که مانع از کمک‌طبقه​ آن‌ها به دانش‌آموزان می‌شدند را قتل‌عام کرد و در آینده‌غذاخوری​ برای چند رویداد که شامل کوین می‌شد، نقش کلیدی ایفا می‌کرد.

با نگاه به او، حضورش کاملاً کل سالن‌مجهز​ را در بر گرفت و باعث شد بیشتر‌تحمل​ دانش‌آموزان دست از هر کاری که می‌کردند بکشند.

من هم‌باید​ احساس کردم‌ورود​ منکوب شده‌ام.

انگار خرس عظیمی از بالا به‌نقاط​ من نگاه می‌کرد و آماده بود هر‌خروجی‌ها​ لحظه سرم را از تنم جدا کند.

ظاهرش مرا به‌نادیده​ یاد وایکینگ‌هایی می‌انداخت‌اندازه​ که در فیلم‌ها می‌دیدم.

حدود دو متر قد داشت و شانه‌هایی به شدت پهن و بزرگ داشت. زیر‌میز​ بینی‌اش ریش بلوند بلندی بود که تا نیمه گردنش می‌رسید و چشمان آبی دریایی و‌موقعیت​ موهای بلوند بلندی که تا روی کمرش ریخته بود، او را کاملاً خوش‌تیپ نشان می‌داد.

عضلاتش که سه برابر عضلات من بودند، به شدت چشمگیر‌خروجی‌ها​ به نظر می‌رسیدند و تی‌شرت سفیدش که برای بدنش خیلی‌نقشه​ تنگ بود، فرم حجیم بدنش را کاملاً به رخ می‌کشید.

کانر در حالی که ایستاده بود و به همه افراد‌تحلیل​ حاضر در اتاق نگاه می‌کرد تا مطمئن شود همه ساکت‌گرفتن​ هستند، با صدای بم خود در سراسر سالن طنین‌انداز شد:

«می‌دونم که بیشتر شما از این همه سخنرانی‌فوتبال​ خسته‌کننده حسابی کلافه شدید، راستش رو بخواید، خود‌همکف​ من هم از شدت خسته‌کننده بودنشون در آستانه مرگم...»

کانر حرفش را نیمه‌کاره رها کرد، مکثی کرد و‌حالی​ لبخندی زد، در حالی که موجی از خنده‌های ریز‌دقیقی​ از سوی چند دانش‌آموز و پروفسور به گوش رسید.

«حرفم رو کوتاه‌نقاط​ می‌کنم و یه‌دقت​ اعلامیه مختصر می‌دم.»

پس از اینکه منتظر‌انداختم​ ماند تا سالن ساکت‌خروج​ شود، کانر ادامه داد:

«تکالیفتون رو می‌تونید بلافاصله بعد از بازگشت از سفر تحویل بدید و امروز به جز استراحت و تفریح، نیازی نیست کار‌قرار​ دیگه‌ای بکنید. نمی‌خوام خیلی وارد جزئیات کارهایی که باید انجام بدید بشم، چون می‌تونید جزئیات کار رو از پروفسورتون بپرسید. فقط‌کنند​ می‌خوام بدونید که مهلت تحویل تکالیفتون دو روز بعد از سفره و گروه شما بر اساس چیزی که ارائه می‌دید نمره می‌گیره...»

کانر با نگاهی به اطراف‌مانند​ و دیدن اینکه همه متوجه‌تکیه​ حرف‌هایش شده‌اند، لبخندی زد و گفت:

«پس در نتیجه، لطفاً‌ورود​ از بقیه روزتون لذت‌نزدیک‌ترین​ ببرید. شما لیاقتش رو دارید.»

-تشویق! -تشویق! -تشویق!

با پایان صحبت‌هایش، کانر نشست و‌اندازه​ در میان موج تشویق دانش‌آموزان و اساتید،‌پارکینگ​ جرعه بزرگی از نوشیدنی‌اش را سر کشید.

مدت کوتاهی پس از آن، تمام دانش‌آموزان‌آدمک‌های​ متفرق شدند و به سمت بوفه رفتند تا‌وزنم​ بشقاب‌هایشان را با انواع غذاهای خوشمزه پر کنند.

...خیلی خب.

با نگاه به دانش‌آموزانی که به‌نقاط​ سمت منطقه غذا می‌رفتند، ساعتم را‌دورترین​ چک کردم و نفس عمیقی بیرون دادم.

الان ساعت ۸:۳۰ شب بود‌تقریباً​ و کمی بیشتر از یک‌طبقه​ ساعت دیگر، رویداد شروع می‌شد.

اگر می‌گفتم‌همچنان​ استرس ندارم،‌دنیا​ دروغ بود.

انگار یک میلیون پروانه‌ورود​ در دلم پرواز می‌کردند و‌دورترین​ باعث می‌شدند اشتهایم کور شود.

با نگاه به اطراف و دیدن تمام دانش‌آموزان‌خروج​ و اساتیدی که با شادی می‌خندیدند و با هم‌مناطق​ گپ می‌زدند، بخش کوچکی از وجودم احساس گناه کرد.

خیلی از‌بیرونی​ آن‌ها قرار‌بگیریم​ بود بمیرند.

...و با وجود اینکه‌دنیا​ این را می‌دانستم، هیچ کاری‌حالی​ برای جلوگیری از آن نکردم.

فکر کنم این بهایی‌ورود​ بود که باید به‌نزدیک‌ترین​ عنوان نویسنده این رمان می‌پرداختم.

-قلپ!

یک جام شراب از یکی‌تقریباً​ از پیشخدمت‌ها گرفتم و همه‌طبقه​ آن را یک‌نفس سر کشیدم.

«هاااا...»

در حالی که به لیوان‌خروج​ خالی در دستانم خیره شده‌خروجی‌ها​ بودم، با خودم فکر کردم:

«واقعاً به یه‌دقیقی​ الکل درست و‌نقاط​ حسابی نیاز دارم...»

...

۹:۳۰ شب.

«...پونزده دقیقه مونده.»

مسیر برگشت به‌دقیقی​ اتاقم خیلی طولانی‌تر از‌ورود​ همیشه به نظر می‌رسید.

هر قدمی که برمی‌داشتم سنگین‌تر‌تقریباً​ از قبلی بود، انگار که‌طبقه​ به پاهایم سرب بسته بودند.

به پشتم و به دانش‌آموزانی که همزمان با من‌حالی​ در حال بازگشت بودند نگاه کردم، لبم را گاز‌دقیقی​ گرفتم و به مسیرم به سمت اتاقم ادامه دادم.

...بالاخره وقتش رسید، هاه.

لحظه‌ای که از زمان‌انداختم​ آمدن به این سفر‌خروج​ از آن وحشت داشتم.

«قتل‌عام هولبرگ»

رویدادی که منجر به مرگ یک‌چهارم از‌آدمک‌های​ سال‌اولی‌ها می‌شد و یکی از بزرگ‌ترین اتفاقاتی بود‌وزنم​ که به رشد قهرمانان اصلی داستان کمک می‌کرد.

رویدادی که کل قلمرو انسان‌ها را در‌تحلیل​ شوک فرو می‌برد و باعث می‌شد لاک‌مناطق​ به شدت زیر ذره‌بین رسانه‌ها قرار بگیرد.

...در نهایت،‌می‌کردم​ هر اتفاقی قرار‌باید​ باشد بیفتد، می‌افتد.

وقتی به جلوی اتاقم رسیدم‌تقریباً​ و دستم را روی دستگیره‌طبقه​ در گذاشتم، نفس عمیقی بیرون دادم.

«فووووو...»

با خودم فکر کردم، همینه.

به محض اینکه‌دقیقی​ این در را باز‌ورود​ می‌کردم، رویداد شروع می‌شد...

به محض باز کردن در، چند آدمکش به‌فوتبال​ من کمین می‌زدند و از آنجا به بعد،‌همکف​ بقیه دانش‌آموزان هم با وضعیت مشابهی روبرو می‌شدند.

چشمانم را بستم و [بی‌تفاوتی‌مانند​ پادشاه] را فعال کردم، سپس‌تکیه​ به آرامی در را باز کردم.

-کلیک!

ناولها | novelha.net