چپتر 61: من کوین ووس هستم [۳]
0-شارت!
کوین پشت یکی از نگهبانانی که درگوشهای حال گشتزنی در منطقه بود ظاهر شد وکرد به سرعت و بیصدا گلوی او را برید.
کوین جسد نگهبان را به پشت بوتهای کشید و باپوشاند لباس فرم سیاه و کلاهی بر سر بیرون آمد. رویشناسایی سینه راستش، یک نشان نام سفید روی لباس فرم قرار داشت.
پس از بررسی تمام نگهبانان ازباز طریق پهپاد، کوین ایده کلی ازبخواهیم الگوی حرکتی نگهبانان به دست آورده بود.
کوین به راست پیچید و از کنارواقعبینانه نگهبان دیگری گذشت که در فاصله نهنبود چندان دوری از او در حال گشتزنی بود.
نگهبان به نشانه سلامگلویش سر تکان داد ووقتی از کنار کوین گذشت.
-شارت!
کوین به سرعت پشت سر نگهبانباز ظاهر شد و بیصدا گلویش رابخواهیم برید، سپس جسدش را به گوشهای کشید.
وقتی دوباره بیرون آمد، کوین نشانبرود نام قبلیاش را با نشان نامگزینهای نگهبانی که تازه کشته بود عوض کرد.
دلیل این کارش این بود که برخی از نگهبانان فقط اجازه گشتزنیتازه در مناطق خاصی را داشتند. اگر میفهمیدند نگهبانی که قرار بود درداشتند محیط بیرونی گشت بزند، خارج از منطقه تعیینشدهاش است، بدون شک مشکوک میشدند.
اگرچه میدانست نقشهاش زیاد دوام نخواهد آورد، اما حداقلصورتش میخواست قبل از اینکه با زور و درگیری راهش رادستگاه به سمت هدف باز کند، تا نقطه خاصی پیش برود.
واقعبینانه بخواهیم بگوییم، پنهان ماندن گزینهای عملیکند نبود... اما کوین اهمیتی هم نمیداد. اوپنهان به مهارتش تا این حد اطمینان داشت.
با ورود به ویلا،نقطه کوین کلاهش را پایینتربخواهیم کشید و صورتش را پوشاند.
در اینتکان لحظه، کوین بایدسپس سریع عمل میکرد.
هدفش از قبلمهارتش میدانست که اوویلا در تعقیبش است.
پیش از این، او چندین دستگاه شناساییکند به داخل ویلا فرستاده بود و به همینماندن دلیل دقیقاً میدانست ویکتور کجا پنهان شده است.
با این حال، با وجود اینکه قابلیتواقعبینانه نامرئی شدن آنها نسبتاً خوب بود، امانبود از قبل توسط شخصی شناسایی شده بودند.
کوین تخمین زد کسی که دستگاهها را پیدا کرده، حداقل داراینگهبانی یک رتبه بوده، اگر نگوییم رتبهای بالاتر. فقط شخصی با این سطحخاصی از توانایی میتوانست دستگاههای شناسایی او را به این سرعت تشخیص دهد.
اگرچه به خاطر هشدار قبلی سیستم میدانست کهپایینتر قرار است شخصی در این سطح آنجا باشد،هدفش اما باید خودش هم این موضوع را تأیید میکرد.
...و حالا مطمئن شده بود.
کوین سرعتش را بیشتر کرد و به سمتی رفتبگوییم که آخرین بار ویکتور را در آنجا ردیابی کردهاطمینان بود. میدانست که نمیتواند هیچ وقتی را تلف کند.
اگر اجازه میداد هدف فرار کند، دفعه بعدی که برای ترورش تلاش میکرد، احتمالاًعوض او آمادهتر میبود. حتی بدتر از آن، ممکن بود پنهان شود تا زمانی کهبیرونی کوین چارهای جز بازگشت به آکادمی نداشته باشد و از تکمیل مأموریتش جلوگیری کند.
او باید به هر قیمتی کهویلا شده همین الان او را میکشت.باید اگر نه، شانس دومی در کار نبود.
کوین با پیچیدن به سمت چپباز راهرو، از کنار دو نگهبان گذشتبخواهیم که به نظر میرسید عجله دارند.
«هی!»
با شنیدن صدای فریاد کسی که بهگوشهای سمت او بود، کوین قدمهایش را متوقفعوض کرد اما همچنان به جلو خیره ماند.
«موریسون، اینجا چیکار میکنی؟»
یکی از نگهبانان با دویدنهدف به سمت کوین، با شکبرود و تردید به او نگاه کرد.
«تو نباید اینجا باشی. ماپیش همین الان یه پیام اضطراری درماندن مورد نفوذ یه نفر به محوط--خخ»
درست زمانی که نگهبان میخواست حرفش را تماموقتی کند، کوین نامحسوس به نشان نام او، «لئو»، نگاهاین کرد و به سرعت ضربهای به قلبش وارد کرد.
کوین با یک دست بدن بیجان لئو را نگه داشت تا ایستاده بماند وعمل وانمود کرد که در حال گفتگو با اوست. در اواسط مکالمه، کوین کمی چنگشوجود را روی بدن لئو شل کرد و بدن او به آرامی به سمتش خم شد.
«میدونم، یکی بهمراهش دستور داد که...باز هی؟ لئو حالت خوبه؟»
«چه خبره؟»
نگهبان دیگری که همراه لئو بود وگوشهای کوین تازه او را کشته بود، باعوض متوجه شدن چیز عجیبی، به سمت کوین دوید.
کوین با استفاده از شانهاش برایویلا پنهان کردن خونی که به آرامی ازسریع بدن لئو تراوش میکرد، با دستپاچگی گفت:
«نـ-نمیدونم. داشتم باهاشراهش حرف میزدم کهباز یهو جلوم غش کرد.»
«هی، لئو!»
نگهبان با رسیدنداد به کنار لئو، ضربهگوشهای آرامی به او زد.
«...همم؟»
با دیدن لکه قرمز کوچکی روی زمین، نگهبان فوراً احساس کردواقعبینانه که یک جای کار میلنگد، اما قبل از اینکه بتواند واکنشیاطمینان نشان دهد، رگهای نقرهای از نور در برابر قلبش ظاهر شد.
-شارت!
-تلپ!
-تلپ!
کوین که میدانست هر لحظه ممکن استکند هویتش فاش شود، با تمام سرعت بهپنهان سمتی که ویکتور پنهان شده بود دوید.
«هی!»
«هی!»
در حالی که میدوید، با چند نگهبانکلاهش روبرو شد که سعی کردند راهش راعمل ببندند. با این حال، همه چیز بیفایده بود.
کوین با پا گذاشتنسمت روی دیوار، شمشیرش رانقطه به سمت آنها فرو برد.
دو نگهبان با متوجه شدنپیش حرکت کوین، بلافاصله سعی کردندپنهان حمله او را دفع کنند...
...اما ناگهان از ناکجاآباد، شمشیری که تصورگوشهای میکردند از جلو میآید، ناگهان از پهلوعوض ظاهر شد و آنها را کاملاً غافلگیر کرد.
-شارت!
-تلپ!
کوین پس از کشتن یکی از نگهبانان، با استفاده از شتابیماندن که از پریدن از روی دیوار به دست آورده بود، درپایینتر هوا معلق زد و ضربهای به سمت نگهبان دیگر وارد کرد.
نگهبان با دستپاچگی سعی کرد حمله کوین را دفع کند، اما درستتازه مانند نگهبان اول، زمانی که شمشیر حدود یک اینچ با او فاصله داشت،اگر ناگهان از جهتی کاملاً متفاوت ظاهر شد و او را کاملاً غافلگیر کرد.
-شارت!
-تلپ!
بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، کوین به دویدن وماندن کشتن نگهبانان در چپ و راست ادامه داد و با زورپایینتر راه خود را به سمت جایی که ویکتور بود باز کرد.
«همونجا وایسا!»
درست زمانی که کوین میخواست به اتاقی که ویکتورصورتش در آن پنهان شده بود برسد، مردی تنومند وچندین بلندقامت در برابرش ظاهر شد و راهش را سد کرد.
فشار عظیمیدرگیری از بدنسمت او ساطع میشد.
کوین متوقف شد،کند به او نگاهبرود کرد و گفت:
«...پس تو بایدداد همونی باشی که اسکوترهایگوشهای من رو پیدا کرد.»
مرد تنومند بدون اینکه جواب کوین راکلاهش بدهد، او را برانداز کرد. اخمی کردعمل و ردی از حیرت در چهرهاش نمایان شد.
«رتبه E؟ چـ-چطور ممکنه؟»
«به جای رتبهکند من، باید نگرانبرود چیز دیگهای باشی!»
کوین در برابر الدور ظاهرسپس شد، شمشیرش را کشید وقبلیاش به سمت او ضربه زد.
«چطور جرئت میکنی!»
-جرنگ!
قبل از اینکه شمشیر کوین بتواند بهواقعبینانه الدور برخورد کند، تبر غولپیکری در دست اواهمیتی ظاهر شد و حملهاش را کاملاً دفع کرد.
-کخخ!
الدور با برداشتن چند قدم بهویلا عقب، تبرش را در زمین فروباید کرد تا از عقبتر رفتنش جلوگیری کند.
الدور با بازیابیراهش تعادلش، با جدیتباز به کوین نگاه کرد.
«اینکه تونستی من رونقطه تا این حد به عقببگوییم برونی... زیاد هم بد نیستی.»
-شوا!
بدون پاسخ دادن به الدور، کوینویلا در سمت چپ او ظاهر شدباید و به سمت سرش ضربه زد.
درست زمانی که الدور میخواست حمله شمشیر کویننقطه را دفع کند، در میانه حرکتش متوقف شد وعملی تبرش را به سمت چپ بدنش تغییر مسیر داد.
-کریییک!
«خخخ...»
الدور که به سختی توانستهورود بود حمله کوین را دفع کند،لحظه تبرش روی شمشیر کوین کشیده شد.
با اینکه توانست جلوی ضربههدف کوین به کبدش را بگیرد، اماواقعبینانه بریدگی بزرگی روی بدنش ظاهر شد.
«این دیگه چه هنر شمشیرزنیایه؟»
الدور با بهت به زخمش نگاهجسدش کرد و سپس به کوین که چندکشته قدم از او فاصله داشت خیره شد.
کوین بیتوجهنمیداد به الدور، بارورود دیگر حمله کرد.
-شوا!
-کریک!
الدور با دقت به شمشیری که بهگوشهای سمتش میآمد خیره شد و بار دیگرعوض به سختی توانست حملهاش را دفع کند.
«خخخ... لعنتی.»
الدور در حالی که پهلویش را گرفته بود، بهپیش سرعت معجونی از جیبش بیرون آورد و آن رانبود سر کشید. به آرامی، جراحاتش شروع به ترمیم کردند.
-شوا!
کوین در سمت راست الدور ظاهر شد و شمشیرشدوباره را به سمت سر او فرود آورد. با شکافتهکارش شدن هوا توسط شمشیر، صدای سوتمانندی به گوش رسید.
-کلنک!
الدور با قدرت حمله واقعی کوین راکند که به سمت قلبش نشانه رفته بود،پنهان دفع کرد و پوزخندی روی صورتش نقش بست.
«فکر کردی بعدکند از دفعه دومبرود نمیتونم دفعش کنم؟»
الدور با استفاده ازگلویش هیکل غولپیکرش، کوین راوقتی به عقب هل داد.
«هوووااا!»
الدور تبرش را در هواهدف بالا برد و با قدرتبرود به سمت کوین فرود آورد.
کوین با یک قدم به پهلو سعی کرد از حمله جاخالی دهد، اما در میانه راه، تبر الدور با حرکتی J شکل به سمت پهلو چرخید.
-کلنک!
کوین حمله را دفع کرد،ورود اما احساس کرد تمام استخوانهای بدنشلحظه از شدت برخورد به لرزه درآمدهاند.
«دوباره!»
الدور تبرش را دوبارهنقطه بالا برد و باربخواهیم دیگر ضربهای وارد کرد.
-شوووا!
کوین اخم کرد. در حالی که با دست راستش دسته شمشیرلحظه و با دست چپش تیغه آن را گرفته بود، حرکت تبرفرستاده را دنبال کرد و مسیر آن را به سمت زمین منحرف کرد.
-بام!
با خرد شدن کف مرمرین بهبرود میلیونها قطعه، ابر بزرگی از گردگزینهای و غبار محوطه را فرا گرفت.
کوین با مشاهدهداد این روزنه کوچک، تصمیمگوشهای گرفت وارد عمل شود.
او به سرعت نوک شمشیرش را چرخاند و صدای سوتی برخاست! نیرویباید حرکت کوین ناگهان تغییر کرد. دیگر خبری از حملات ملایم قبلیاش نبود وویکتور ضربات خشنتر و سنگینتری جایگزین آنها شد که الدور را در هم میکوبید.
به دنبال این ضربات سنگینتر، ردیابی شمشیر کوین حتی سختتر هم شد، چرا که تکتک حملاتش شبیه به یک حمله واقعی بهاطمینان نظر میرسیدند. او گاهی وانمود میکرد که در حال فریب دادن است، در حالی که در واقع هیچ فریبی در کار نبود.کجا این کار برای این بود که بتواند تمرکز روانی الدور را به هم بریزد و احتمال اشتباه کردن او را افزایش دهد.
الدور که زیر رگبار حملات قرار گرفته بود،بخواهیم در حالی که از تبر غولپیکرش به عنواننمیداد سپر استفاده میکرد، به سختی میتوانست مقاومت کند.
این حقیقت که او نمیتوانست به بیناییاش تکیه کند، اوضاع را برایش بسیارکشته سختتر کرده بود. او مجبور بود توجه ویژهای به صدای شکافته شدن هوامیفهمیدند توسط شمشیر داشته باشد، در غیر این صورت نمیفهمید شمشیر از کدام سمت میآید.
«خخخ، لعنتی.»
الدور در حالی که به عقب رانده میشد، دندانهایش را به هم سایید. با نگاهماندن به کوین که سرعت و قدرتش هر ثانیه بیشتر میشد، الدور که میدانست این وضعیتباید نمیتواند ادامه پیدا کند، تصمیم گرفت از قویترین حرکتش استفاده کند و کار را تمام کند.
«هیچ انتخابی برام نذاشتی!»
ناگهان، درخشش سیاهرنگی از بدنسپس الدور ساطع شد و عضلاتشقبلیاش شروع به متورم شدن کردند.
کوین که متوجه این تغییرات شده بود، بلافاصله با شدت بیشتری به اوسریع حمله کرد، اما بیفایده بود؛ چرا که الدور که تا پیش از اینکجا در حال تقلا بود، حالا داشت با دقت بیشتری حملاتش را دفع میکرد.
«داره ازدرگیری چیزی شبیه بههدف اوردرایو استفاده میکنه.»
کوین با متوقف کردن حملات رودررویش، چرا که میدانستبگوییم بیفایده است، تصمیم گرفت به چابکیاش تکیه کند واطمینان به سرعت به پشت بدن تنومند الدور حرکت کرد.
الدور با متوجه شدن حرکت کوین به پشت سرش، با سرعتی حیرتانگیز به عقب چرخید. پیشدلیل از آنکه کوین متوجه شود، تبر غولپیکر در دستان الدور با درخشش سیاه غلیظی پوشیده شدتعیینشدهاش و همراه با آن، فشار فوقالعاده وحشتناک و عظیمی بر کوین که غافلگیر شده بود، وارد آمد.
-وام!
به محض اینکه تبر به صورت افقی شکافینقطه در هوا ایجاد کرد، کوین احساس کرد هواگزینهای و محیط اطرافش به شدت به لرزه درآمدهاند.
آنقدر سریع بود کهنقطه جاخالی دادن از آنبخواهیم غیرممکن به نظر میرسید!
کوین با دیدن اینکهگلویش نمیتواند جاخالی دهد، مستقیماًوقتی با تبر روبهرو شد.
-کلنک!
موج شوک بزرگی محیط اطراف را درنوردید. کویننقطه در حالی که ده قدم به عقب راندهگزینهای شد، طعم آهنمانندی را در دهانش احساس کرد.
-پفف!
پس از چند ثانیه، کوین دیگرجسدش نتوانست خودش را نگه دارد و دهانیکشته پر از خون به بیرون تف کرد.
«هواااا!»
پیش از آنکه کوین زمان کافی برایکند تازه کردن نفسش داشته باشد، تبر غولپیکرپنهان الدور از بالا به سمتش تاب خورد.
-کاچا!
کوین با مویی فاصله از حمله جاخالیگوشهای داد و دید که تبر غولپیکر، کفعوض مرمرین را به دهها قطعه تقسیم کرد.
«...در نهایتنمیداد مجبورم ازشاطمینان استفاده کنم، هاه.»
کوین با نگاه به الدور که درکند حال آماده کردن خودش برای ضربه دیگری بود،ماندن چشمانش را بست و نفس بلندی بیرون داد.
[{E} اوردرایو]
گویی تمام عضلاتش احیا شدهسپس باشند، کوین احساس کرد قدرتقبلیاش بیسابقهای از اعماق وجودش فوران میکند.
کوین با منقبض کردناطمینان عضلات ساق پایش، درپایینتر پشت الدور ظاهر شد.
-تاد!
با یک برش رو به بالا، سری دربخواهیم هوا به پرواز درآمد و بدن عظیمی روی زمینمهارتش افتاد و آوار را به همه جا پراکنده کرد.
«خخخخخ...»
با غیرفعال کردن [اوردرایو]، عضلات کوین به طورپایینتر مداوم دچار اسپاسم شدند. درد آنقدر شدید بود کهتعقیبش به سختی توانست جلوی بیهوش شدن خودش را بگیرد.
...در نهایت، اوراهش مجبور شد ازباز [اوردرایو] استفاده کند.
عوارض جانبی استفاده از [اوردرایو] در حال حاضر برای اوپنهان بسیار زیاد بود. اگر به خاطر این واقعیت نبود کهویلا چارهای جز استفاده از آن نداشت، هرگز از آن استفاده نمیکرد.
در نهایت، با وجود اینکهسپس از الدور قویتر بود، اما تجربهاشنگهبانی هنوز بسیار کمتر از او بود.
او میخواست بدون نیاز به استفادهویلا از [اوردرایو] پیروز شود، اما درباید نهایت، بدون آن نمیتوانست برنده شود.
-قلپ! -قلپ! -قلپ!
کوین با سر کشیدن چند معجون،برود کمی احساس بهتری پیدا کرد... بهگزینهای اندازهای که بتواند روی پاهایش بایستد.
کوین با نگاهیداد به اطراف، به سمتگوشهای بدن بیسر الدور رفت.
-شاا!
کوین با زدن برشی به سمتباز دست الدور، آن را برداشت و بهبگوییم سوی یک در چوبی بزرگ حرکت کرد.
-بیپ!
کوین با قرار دادن انگشت رویجسدش قفل مقابل در، پیش از ورودتازه منتظر ماند تا در باز شود.
ویکتور که در آناطمینان سوی در منتظر بود،پایینتر ایستاد و نفس راحتی کشید.
«فقط الدور میتونه درسمت رو باز کنه، ایننقطه یعنی موفق شده، درسته...؟»
-کلیک!
با باز شدن کامل در، لبخند ویکتور باوقتی دیدن دو چشم قرمز مایل به زرشکی که بهاین سمت او خیره شده بودند، روی لبانش خشک شد.
«هییییی، تـ-تو کی هستی؟»
ویکتور در حالی که به عقب میافتاد،کند با لرزش روی زمین به عقب خزید... تاماندن جایی که ممکن بود از کوین دور شد.
«من کیام؟»
کوین با نگاه به وضعیت رقتانگیز ویکتور، پوزخندیوقتی زد. دستش را به سمت بالا دراز کرددلیل و به آرامی ضربهای به سمت او فرود آورد.
-اسلش!
-تاد!
کوین در حالی که غلتپیش خوردن سر چاق ویکتور را رویماندن زمین تماشا میکرد، به آرامی گفت:
«من کوین ووس هستم.»