---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 55: هالبرگ [۱] • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 55: هالبرگ [۱]

0

«بسیار خب،‌پسرها​ لطفاً همه‌خواست​ سوار اتوبوس بشن.»

دونا در حالی که یک تی‌شرت سفید گشاد‌قامت​ پوشیده بود که مرتب داخل شلوار جینش قرار‌نگاه​ داشت، یک حضور و غیاب سریع انجام داد.

هنگام حضور و غیاب، هر حرکتش توجه تمام پسرهای حاضر‌آن‌قدر​ را به خود جلب می‌کرد. چشمان بنفشش کمی درخشید و‌حدودی​ باعث شد همه در حالت خلسه و مسخ‌شدگی فرو بروند.

من هم‌حدودی​ مسحور او‌برابر​ شده بودم.

دونا پس از اطمینان از حضور تمام افراد کلاس A-25، بدون توجه به چهره‌های سرخ‌شده‌ی پسرها، سوار یک اتوبوس سفید و غول‌پیکر شد و از ما خواست که دنبالش برویم.

درست پس از اینکه قامت او در‌اینکه​ داخل اتوبوس ناپدید شد، پسرها از آن حالت‌دیدن​ خلسه بیرون آمدند و حواسشان سر جایش برگشت.

با دیدن نگاه گیج روی صورت‌شوند​ همه، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم‌بعضی​ و به آرامی سرم را تکان دادم.

این صحنه خیلی آشنا بود. این‌اغواکننده‌ی​ اولین باری نبود که چنین اتفاقی می‌افتاد‌کردن​ و احتمالاً آخرین بار هم نخواهد بود.

دونا هر وقت که حالش بد بود، ناخودآگاه‌اینکه​ بخشی از قدرتش را آزاد می‌کرد و باعث می‌شد‌نگاه​ تمام پسرهای کلاس ناگهان به شدت شیفته‌ی او شوند.

گاهی اوقات اوضاع آن‌قدر‌دنبالش​ وخیم می‌شد که بعضی‌قامت​ از پسرها مستقیماً غش می‌کردند.

فقط کسانی مثل کوین و جین‌شوند​ تا حدودی می‌توانستند در برابر این‌بعضی​ فوران اغواکننده‌ی ناگهانی او بی‌تفاوت بمانند.

با به دست آوردن خونسردی‌ام و نگاه کردن‌بی‌تفاوت​ به بقیه که داشتند سوار می‌شدند، ناخودآگاه به‌می‌شدند​ اتوبوسی که دونا تازه واردش شده بود خیره ماندم.

کاملاً شگفت‌زده شده بودم.

بدنه‌ی بیرونی اتوبوس به رنگ سفید‌درست​ درآمده بود و طراحی صاف آن،‌حواسشان​ صیقلی و مدرن به نظر می‌رسید.

این اتوبوس که بسیار عظیم بود و‌گاهی​ طول آن به ۱۵ متر می‌رسید، می‌توانست‌می‌کردند​ تا ۲۰۰ نفر را در خود جای دهد.

دلیل اینکه اتوبوس می‌توانست این تعداد آدم را در‌بمانند​ خود جای دهد این بود که طبقه‌ی دومی داشت که‌واردش​ در کمال تعجب، مجهز به یک بوفه‌ی کوچک تنقلات بود.

دور تا دور اتوبوس، تمام پنجره‌ها دودی و‌اینکه​ سیاه بودند که دیدن داخل را غیرممکن می‌کرد و‌نگاه​ مانع از سرک کشیدن افراد به درون آن می‌شد.

شاسی و اسکلت اتوبوس از آلیاژهای فلزی‌اینکه​ بسیار مقاومی ساخته شده بود که می‌توانست در‌دیدن​ برابر تمام قدرت چند تبهکار رتبه‌دار مقاومت کند.

این وسیله نقلیه از امنیت بالایی برخوردار بود‌اوقات​ و به طور خاص برای محافظت از دانش‌آموزان در‌مثل​ برابر کمین‌های ناگهانی تبهکاران یا جانوران ساخته شده بود.

با نگاهی به پشت اتوبوس، پانزده اتوبوس دیگر در دوردست‌دست​ ردیف شده بودند. در کنار آن‌ها، جمعیتی از دانش‌آموزان مشابه‌خیره​ ما، همگی منتظر بودند تا سوار اتوبوس‌های مربوط به خودشان شوند.

از آنجا که تعداد افراد سال‌برویم​ اولی بسیار بیشتر از ۲۰۰۰ نفر بود،‌حواسشان​ دانش‌آموزان به کلاس‌های مختلفی تقسیم شده بودند.

کلاس من، کلاس A-25 بود.

هر کلاس مربی مخصوص به خودش را داشت و انتخاب آن‌ها‌وخیم​ تصادفی بود. البته اگر جین، اما، آماندا، کوین و ملیسا را‌برابر​ فاکتور بگیریم که هر کدام می‌توانستند کلاسشان را خودشان انتخاب کنند.

امتیازِ افراد بااستعداد...

با ورود به اتوبوس، به چپ‌برویم​ و راست نگاه کردم و پس از‌حواسشان​ پیدا کردن گروهم، به سمتشان راه افتادم.

در طول مسیر، نتوانستم‌دنبالش​ جلوی شگفتی‌ام را از‌قامت​ فضای داخلی اتوبوس بگیرم.

صندلی‌ها که مرا به یاد صندلی‌های فرست‌کلاس هواپیما می‌انداختند، از چرم مرغوب ساخته شده بودند. صندلی‌ها‌کسانی​ در دو ردیف جدا شده بودند و در هر طرف دو صندلی قرار داشت. جلوی هر‌بقیه​ صندلی، یک میز بلوطی زیبا قرار داشت که روی آن چند نوع خوراکی گذاشته شده بود.

با رسیدن به جایی‌برابر​ که گروهم قرار داشت، نگاه‌بمانند​ پیچیده‌ای روی صورتم نقش بست.

طبق چیزی که دونا از قبل به ما اطلاع داده بود، در طول‌حواسشان​ کل مسیر اتوبوس که حدود پنج ساعت طول می‌کشید، باید با گروه خودمان‌سرم​ می‌نشستیم. این کار برای این بود که بتوانیم بهتر با یکدیگر آشنا شویم.

...با این حال، با نگاه کردن‌درست​ به گروهم، شک کردم که آیا‌حواسشان​ این واقعاً ایده‌ی خوبی بود یا نه.

در سمت راستم، اوان و کاساندرا کنار هم نشسته بودند‌آن‌قدر​ و داشتند چیپس می‌خوردند. پشت سر آن‌ها، ملیسا با چشمان بسته،‌می‌توانستند​ بی‌صدا روی صندلی‌اش نشسته بود. تمام هاله‌اش فریاد می‌زد: «مزاحمم نشو».

در سمت راست، دونالد کنار پنجره نشسته بود. او در حال‌آوردن​ حاضر مشغول خیره شدن به منظره‌ی بیرون پنجره بود و به‌کاملاً​ همین دلیل به نظر می‌رسید متوجه نشده که من تازه رسیده‌ام.

با نگاهی به اطراف، به‌دنبالش​ جز صندلی‌های کنار ملیسا و‌ناپدید​ دونالد، بقیه‌ی جاها پر بود.

در حالی که چشمانم برای چند ثانیه بین ملیسا و دونالد در‌حواسشان​ رفت‌وآمد بود، تصمیم گرفتم کنار دونالد بنشینم. با وجود اینکه از این‌آرامی​ پسر خوشم نمی‌آمد، اما حداقل با این کار خطر مرگ تهدیدم نمی‌کرد.

«همم؟ داری چی‌کار می‌کنی عوضی؟»

درست وقتی که می‌خواستم‌برابر​ کنار دونالد بنشینم، او برگشت‌بمانند​ و به من چشم‌غره رفت.

«...اِااا دارم می‌شینم.»

لحظه‌ای مکث کردم، کمی به‌برویم​ دونالد نگاه کردم و سپس با‌آمدند​ نادیده گرفتن او، روی صندلی نشستم.

به محض اینکه روی‌شدت​ صندلی نشستم، نزدیک بود‌اوقات​ ناله‌ای از دهانم خارج شود.

احساس می‌کردم داخل ابری از جنس پنبه هستم. پشتم فوراً در صندلی‌خونسردی‌ام​ فرو رفت و روکش چرمی دور صندلی که مقداری از سرمای شب‌بدنه‌ی​ گذشته را در خود نگه داشته بود، فوراً بدنم را خنک کرد.

...بیش از حد راحت بود.

درست در حالی که داشتم از این تجربه لذت می‌بردم، صدای‌آمدند​ بلندی را در سمت راست گوشم شنیدم. با چرخاندن سرم به‌خودم​ آن سمت، با صحنه‌ی فریاد کشیدن دونالد بر سرم مواجه شدم:

«عوضیِ بی‌شعور! کی‌ناگهان​ بهت اجازه داد‌شوند​ کنار من بشینی؟»

با اخم، می‌خواستم جوابش را بدهم، اما‌ناگهانی​ پس از کمی فکر کردن خودم را‌بقیه​ کنترل کردم و تصمیم گرفتم نادیده‌اش بگیرم.

از بحث‌پسرها​ کردن با او‌دنبالش​ چیزی گیرم نمی‌آمد.

«اصلاً به حرفم گوش‌دنبالش​ می‌دی عوضیِ بی‌شعور؟ چطور امثال‌ناپدید​ تو جرئت می‌کنن منو نادی...»

در ابتدا توانستم بدون هیچ مشکلی نادیده‌اش بگیرم،‌اوقات​ اما پس از چند دقیقه توهین کلامیِ مداوم،‌کسانی​ دیگر نتوانستم تحمل کنم و از کوره در رفتم:

«به کی می‌گی عوضی،‌برابر​ ای عوضی؟ اسم من رنه.‌بمانند​ رن دوور، نه "عوضیِ بی‌شعور".»

در حالی که انگشت‌خواست​ وسطم را در صورتش بالا‌قامت​ آوردم، صدایم را بلند کردم:

«لعنتی تنهام بذار، دارم سعی می‌کنم از‌اینکه​ این صندلی لذت ببرم، پس مثل طوطی‌برگشت​ جیغ‌وجیغ نکن و بذار آرامش داشته باشم!»

«توی حروم...»

دونالد با چشمانی گشاد، می‌خواست جوابم را بدهد اما‌بمانند​ قبل از اینکه بتواند این کار را بکند، صدای‌تازه​ سردی را شنید که از سمت چپ اتوبوس می‌آمد.

«بسه.»

ملیسا چشمانش را باز کرد،‌برویم​ عینکش را درآورد و به‌بیرون​ من و دونالد چشم‌غره رفت:

«همین الان‌می‌شد​ به این نمایش‌شیفته‌ی​ بچگانه‌تون پایان بدید.»

او در حالی که به‌فوران​ پشت سرش، جایی که بقیه‌ی‌دست​ دانش‌آموزان نشسته بودند اشاره می‌کرد، گفت:

«برنامه‌ریزی کردید که من رو از خجالت بکشید؟ این نقشه‌ای بود که از‌حواسشان​ قبل برای کشتن من کشیده بودید؟ اگه این‌طوره، موفق شدید. ترجیح می‌دم خودم‌سرم​ رو تو یه کاسه آب خفه کنم تا اینکه بیشتر از این تحملتون کنم.»

با نگاه به جایی که ملیسا اشاره‌اینکه​ می‌کرد، خیلی زود متوجه شدم که تقریباً‌برگشت​ همه توی اتوبوس به سمت ما زل زده‌اند.

«اهم... اهم، ببخشید همگی.»

با چند‌حدودی​ سرفه معذب‌کننده، از‌فوران​ همه عذرخواهی کردم.

به نظر می‌رسید‌غول‌پیکر​ صدای من و دونالد‌درست​ کمی زیادی بلند بود...

بدون اینکه نیازی به تذکر دوباره‌ی ملیسا باشد، سر‌ناپدید​ جایمان نشستیم و حرف زدن را متوقف کردیم. چشم‌هایم‌روی​ را بستم و تصمیم گرفتم یک چرت کوتاه بزنم.

ام‌پی‌تری پلیرم را روشن کردم،‌شیفته‌ی​ بلافاصله هندزفری‌ام را توی گوشم گذاشتم‌وخیم​ و یک آهنگ تصادفی پخش کردم.

با دیدن اینکه من و دونالد مثل بچه‌های حرف‌گوش‌کن ساکت نشسته‌ایم، بالاخره‌خونسردی‌ام​ گره از ابروهای ملیسا باز شد. کمی بعد، او هم پلک‌هایش را بست‌بیرونی​ و آماده‌ی خوابیدن شد. با این حال، درست بعد از بستن چشم‌هایش گفت:

«بهتره تا‌پسرها​ وقتی خوابم‌خواست​ ساکت باشید، چون...»

«باشه...»

«...اگه حتی یه کلمه دیگه حرف‌شوند​ بزنید، کاری می‌کنم معجون جدیدم رو بنوشید‌مستقیماً​ که می‌تونه شما رو مستقیم بفرسته بهشت.»

«...»

«...»

من و دونالد با‌دنبالش​ نگاه به همدیگر، لرز‌قامت​ سردی را احساس کردیم.

بلافاصله خفه خون گرفتیم و تصمیم‌شوند​ گرفتیم در تمام طول مسیر اتوبوس‌بعضی​ حتی یک کلمه هم به زبان نیاوریم.

-وورروم!

طولی نکشید که موتور اتوبوس‌دنبالش​ با صدای بلندی غرش کرد‌ناپدید​ و اتوبوس آرام‌آرام سرعت گرفت.

در حالی که به مناظر بیرون پنجره که مدام‌ناپدید​ در حال تغییر بودند خیره شده بودم، نفس عمیقی‌روی​ کشیدم و خودم را برای سفر پیش رو آماده کردم.

...

بعد از فاجعه‌می‌توانستند​ اول، نقشه جهان‌اغواکننده‌ی​ کاملاً تغییر کرد.

کل جهان به یک توده خشکی‌برویم​ یکپارچه تبدیل شد و نقشه‌ای که قبلاً‌حواسشان​ به آن عادت داشتیم کاملاً دگرگون گشت.

سپس فاجعه دوم رخ داد‌برویم​ و بشریت شش‌هشتم از خشکی‌های‌بیرون​ خود را از دست داد.

کشورهایی که به هر نحوی توانسته بودند از فاجعه اول‌آن‌قدر​ جان سالم به در ببرند، از بین رفتند و جای خود‌می‌توانستند​ را به یک حکومت متمرکز جدید به نام دولت مرکزی دادند.

با وجود اینکه دیگر‌برابر​ کشوری وجود نداشت، مردم نمی‌توانستند‌بمانند​ ریشه‌های خود را فراموش کنند.

هولبرگ.

شهری که در سال ۲۰۱۵، توسط قهرمان رتبه S آن زمان، لودویگ هولبرگ، که قبل از فاجعه اول یک شهروند آلمانی بود، تأسیس شد.

هدف از ایجاد هولبرگ، بازآفرینی «آلمان» بود. لودویگ هولبرگ عمیقاً باور‌وخیم​ داشت که انسان هرگز نباید ریشه‌هایش را فراموش کند و از‌برابر​ آن زمان به بعد، هولبرگ به عنوان آلمان جدید شناخته شد.

بسیاری از افراد آلمانی‌تبار به هولبرگ مهاجرت کردند و به امید‌آوردن​ توسعه بیشتر شهر، در آنجا ساکن شدند. فرهنگ، زبان، مردم و همه‌چیز‌شگفت‌زده​ دقیقاً همان‌طور بود که در آلمانِ قبل از فاجعه اول وجود داشت.

با پیروی از الگوی هولبرگ، بسیاری از کشورهای‌اینکه​ دیگر نیز همین کار را کردند و شهرهایی‌دیدن​ را بر اساس کشور مبدأ خود تأسیس نمودند.

دولت مرکزی نه جلوی آن‌ها را گرفت و نه‌ناپدید​ تلاشی برای این کار کرد. آن‌ها آن‌قدر مشکلات مختلف برای‌صورت​ رسیدگی داشتند که نمی‌توانستند به چنین مسائل پیش‌پاافتاده‌ای اهمیت بدهند.

«خیلی‌خب بچه‌ها، حدود ده‌شدت​ دقیقه دیگه به هولبرگ‌اوقات​ می‌رسیم، پس آماده بشید.»

صدای رسا و دلنشین دونا‌فوران​ که از بلندگوی اتوبوس پخش‌دست​ می‌شد، مرا از خواب بیدار کرد.

«هوااام...»

با صدای بلندی‌خواست​ خمیازه کشیدم و‌درست​ بدنم را کش‌وقوس دادم.

با نگاهی به اطراف، می‌توانستم دونالد و بقیه را ببینم که در‌بعضی​ حال بیدار شدن بودند. پشت سرشان، چند نفر از دانش‌آموزان از قبل‌اغواکننده‌ی​ بیدار شده بودند و با گوشی‌هایشان بازی می‌کردند یا با یکدیگر حرف می‌زدند.

چند بار چشم‌هایم را‌برابر​ مالیدم و سرم را‌بی‌تفاوت​ روی پشتی صندلی گذاشتم.

راستش را بخواهید، با اینکه در‌برویم​ تمام طول سفر راحت بودم، اما ترجیح‌حواسشان​ می‌دادم از طریق دروازه‌های ابعادی سفر می‌کردیم.

حالا که تقریباً بیشتر وقتم را صرف تمرین‌قامت​ می‌کردم، نشستن به مدت پنج ساعت بدون هیچ‌نگاه​ فعالیتی، چیزی نبود که به آن عادت داشته باشم.

اگر قبل از‌ناگهان​ تناسخم بود، هیچ مشکلی‌گاهی​ با این قضیه نداشتم.

با این حال، حالا که روتینم را کاملاً تغییر‌بمانند​ داده بودم، نمی‌توانستم بیشتر از پنج ساعت بدون هیچ‌تازه​ فعالیت فیزیکی سر کنم، مگر اینکه برای خوابیدن باشد.

متأسفانه، از آنجا که آکادمی‌دنبالش​ دروازه‌ها را بیش از حد خطرناک‌بیرون​ می‌دانست، نمی‌توانستیم از آن‌ها استفاده کنیم.

از آنجا که دروازه‌های ابعادی هنوز تکنولوژی جدیدی بودند، اطلاعات زیادی درباره ایمنی آن‌ها در دست نبود. با‌روی​ وجود اینکه آزمایش‌ها نشان داده بودند استفاده از دروازه‌های ابعادی بی‌خطر است، چند حادثه در ارتباط با آن‌ها‌اتفاقی​ رخ داده بود که باعث می‌شد کل دولت همچنان از در دسترس قرار گرفتن تجاری آن‌ها جلوگیری کند.

قطارها هم گزینه مناسبی نبودند، چون نمی‌توانستند تجهیزات خاصی را‌آن‌قدر​ که مربی‌ها از قبل آماده کرده بودند حمل کنند، و‌حدودی​ بنابراین در نهایت تنها گزینه‌ای که داشتیم سفر با اتوبوس بود.

«بلند شو.»

«...هان؟»

کسی که مرا از افکارم بیرون کشید‌اینکه​ دونالد بود که ایستاده بود و منتظر‌برگشت​ بود تا من از روی صندلی‌ام بلند شوم.

از جایم بلند شدم و‌شیفته‌ی​ به دنبال صف دانش‌آموزانی که به‌وخیم​ سمت خروجی اتوبوس می‌رفتند، حرکت کردم.

به محض اینکه از اتوبوس پیاده شدم، نور خورشید برای‌دست​ لحظه‌ای چشم‌هایم را کور کرد. موجی از هوای تازه به‌خیره​ صورتم خورد و در یک آن، کل بدنم را سرحال آورد.

در حالی که با‌خواست​ بازویم صورتم را پوشانده‌اینکه​ بودم، به اطراف نگاه کردم.

«...چه جای قشنگی.»

پیش رویم یک دشت سبز وسیع و پهناور قرار داشت. چندین خانه‌بعضی​ که با اسکلت‌های چوبی و سنگ ساخته شده بودند در این دشت‌اغواکننده‌ی​ سبز به چشم می‌خوردند، به همراه تعدادی گاو که در دشت پرسه می‌زدند.

در دوردست، ساختمان عظیمی با دیوارهای فلزی ضخیم که دور تا دور آن‌کردن​ را پوشانده بود، دیده می‌شد. در آن‌سوی دیوارها، چندین ساختمان بزرگ قرار داشتند‌رنگ​ که دود در هوا پخش می‌کردند و محیط پاک اطراف را آلوده می‌ساختند.

بعد از اطمینان از اینکه کسی جا نمانده‌اینکه​ است، دونا که به نظر می‌رسید نسبت به‌دیدن​ قبل در وضعیت روحی بهتری قرار دارد، گفت:

«خیلی‌خب، همگی. با اینکه ما تو هولبرگ هستیم، اما فقط تو‌آمدند​ حومه شهر قرار داریم. دلیلش هم اینه که قبل از رفتن‌خودم​ به داخل شهر، قراره یه سر به کارخونه فرآوری هیولاها بزنیم.»

«اول یه گشتی تو اونجا می‌زنیم و‌گاهی​ کمی بعد، شما با گروه‌هاتون می‌رید و‌می‌کردند​ وظیفه‌ای که بهتون محول شده رو انجام می‌دید.»

دونا مکثی کرد و پس از اینکه‌ناگهانی​ مطمئن شد همه منظورش را فهمیده‌اند، چرخید‌بقیه​ و به سمت ساختمان بزرگ صنعتی حرکت کرد.

«خیلی‌خب، دنبالم بیاید...»

ناولها | novelha.net