چپتر 55: هالبرگ [۱]
0«بسیار خب،درست لطفاً همهقامت سوار اتوبوس بشن.»
دونا در حالی که یک تیشرت سفید گشاداوضاع پوشیده بود که مرتب داخل شلوار جینش قرارمثل داشت، یک حضور و غیاب سریع انجام داد.
هنگام حضور و غیاب، هر حرکتش توجه تمام پسرهای حاضرکسانی را به خود جلب میکرد. چشمان بنفشش کمی درخشید وبیتفاوت باعث شد همه در حالت خلسه و مسخشدگی فرو بروند.
من هموخیم مسحور اومستقیماً شده بودم.
دونا پس از اطمینان از حضور تمام افراد کلاس A-25، بدون توجه به چهرههای سرخشدهی پسرها، سوار یک اتوبوس سفید و غولپیکر شد و از ما خواست که دنبالش برویم.
درست پس از اینکه قامت او دراوقات داخل اتوبوس ناپدید شد، پسرها از آن حالتکسانی خلسه بیرون آمدند و حواسشان سر جایش برگشت.
با دیدن نگاه گیج روی صورتبعضی همه، نتوانستم جلوی خودم را بگیرمکوین و به آرامی سرم را تکان دادم.
این صحنه خیلی آشنا بود. اینفقط اولین باری نبود که چنین اتفاقی میافتادبرابر و احتمالاً آخرین بار هم نخواهد بود.
دونا هر وقت که حالش بد بود، ناخودآگاهحواسشان بخشی از قدرتش را آزاد میکرد و باعث میشدجلوی تمام پسرهای کلاس ناگهان به شدت شیفتهی او شوند.
گاهی اوقات اوضاع آنقدرشیفتهی وخیم میشد که بعضیاوضاع از پسرها مستقیماً غش میکردند.
فقط کسانی مثل کوین و جینبعضی تا حدودی میتوانستند در برابر اینکوین فوران اغواکنندهی ناگهانی او بیتفاوت بمانند.
با به دست آوردن خونسردیام و نگاه کردنمثل به بقیه که داشتند سوار میشدند، ناخودآگاه بهناگهانی اتوبوسی که دونا تازه واردش شده بود خیره ماندم.
کاملاً شگفتزده شده بودم.
بدنهی بیرونی اتوبوس به رنگ سفیدگاهی درآمده بود و طراحی صاف آن،مستقیماً صیقلی و مدرن به نظر میرسید.
این اتوبوس که بسیار عظیم بود ومستقیماً طول آن به ۱۵ متر میرسید، میتوانستحدودی تا ۲۰۰ نفر را در خود جای دهد.
دلیل اینکه اتوبوس میتوانست این تعداد آدم را درکوین خود جای دهد این بود که طبقهی دومی داشت کهدست در کمال تعجب، مجهز به یک بوفهی کوچک تنقلات بود.
دور تا دور اتوبوس، تمام پنجرهها دودی وحواسشان سیاه بودند که دیدن داخل را غیرممکن میکرد وجلوی مانع از سرک کشیدن افراد به درون آن میشد.
شاسی و اسکلت اتوبوس از آلیاژهای فلزیاوقات بسیار مقاومی ساخته شده بود که میتوانست درکسانی برابر تمام قدرت چند تبهکار رتبهدار مقاومت کند.
این وسیله نقلیه از امنیت بالایی برخوردار بودمیکردند و به طور خاص برای محافظت از دانشآموزان درفوران برابر کمینهای ناگهانی تبهکاران یا جانوران ساخته شده بود.
با نگاهی به پشت اتوبوس، پانزده اتوبوس دیگر در دوردستجین ردیف شده بودند. در کنار آنها، جمعیتی از دانشآموزان مشابهآوردن ما، همگی منتظر بودند تا سوار اتوبوسهای مربوط به خودشان شوند.
از آنجا که تعداد افراد سالبیرون اولی بسیار بیشتر از ۲۰۰۰ نفر بود،گیج دانشآموزان به کلاسهای مختلفی تقسیم شده بودند.
کلاس من، کلاس A-25 بود.
هر کلاس مربی مخصوص به خودش را داشت و انتخاب آنهامثل تصادفی بود. البته اگر جین، اما، آماندا، کوین و ملیسا رادست فاکتور بگیریم که هر کدام میتوانستند کلاسشان را خودشان انتخاب کنند.
امتیازِ افراد بااستعداد...
با ورود به اتوبوس، به چپبیرون و راست نگاه کردم و پس ازگیج پیدا کردن گروهم، به سمتشان راه افتادم.
در طول مسیر، نتوانستمشیفتهی جلوی شگفتیام را ازاوضاع فضای داخلی اتوبوس بگیرم.
صندلیها که مرا به یاد صندلیهای فرستکلاس هواپیما میانداختند، از چرم مرغوب ساخته شده بودند. صندلیهابرابر در دو ردیف جدا شده بودند و در هر طرف دو صندلی قرار داشت. جلوی هرخیره صندلی، یک میز بلوطی زیبا قرار داشت که روی آن چند نوع خوراکی گذاشته شده بود.
با رسیدن به جاییمستقیماً که گروهم قرار داشت، نگاهکوین پیچیدهای روی صورتم نقش بست.
طبق چیزی که دونا از قبل به ما اطلاع داده بود، در طولگیج کل مسیر اتوبوس که حدود پنج ساعت طول میکشید، باید با گروه خودمانخیلی مینشستیم. این کار برای این بود که بتوانیم بهتر با یکدیگر آشنا شویم.
...با این حال، با نگاه کردنگاهی به گروهم، شک کردم که آیامستقیماً این واقعاً ایدهی خوبی بود یا نه.
در سمت راستم، اوان و کاساندرا کنار هم نشسته بودندکسانی و داشتند چیپس میخوردند. پشت سر آنها، ملیسا با چشمان بسته،بمانند بیصدا روی صندلیاش نشسته بود. تمام هالهاش فریاد میزد: «مزاحمم نشو».
در سمت راست، دونالد کنار پنجره نشسته بود. او در حالحدودی حاضر مشغول خیره شدن به منظرهی بیرون پنجره بود و بهکردن همین دلیل به نظر میرسید متوجه نشده که من تازه رسیدهام.
با نگاهی به اطراف، بهناپدید جز صندلیهای کنار ملیسا وبرگشت دونالد، بقیهی جاها پر بود.
در حالی که چشمانم برای چند ثانیه بین ملیسا و دونالد درمستقیماً رفتوآمد بود، تصمیم گرفتم کنار دونالد بنشینم. با وجود اینکه از اینناگهانی پسر خوشم نمیآمد، اما حداقل با این کار خطر مرگ تهدیدم نمیکرد.
«همم؟ داری چیکار میکنی عوضی؟»
درست وقتی که میخواستممستقیماً کنار دونالد بنشینم، او برگشتکوین و به من چشمغره رفت.
«...اِااا دارم میشینم.»
لحظهای مکث کردم، کمی بهشوند دونالد نگاه کردم و سپس بابعضی نادیده گرفتن او، روی صندلی نشستم.
به محض اینکه رویآنقدر صندلی نشستم، نزدیک بودمیکردند نالهای از دهانم خارج شود.
احساس میکردم داخل ابری از جنس پنبه هستم. پشتم فوراً در صندلیمیتوانستند فرو رفت و روکش چرمی دور صندلی که مقداری از سرمای شبداشتند گذشته را در خود نگه داشته بود، فوراً بدنم را خنک کرد.
...بیش از حد راحت بود.
درست در حالی که داشتم از این تجربه لذت میبردم، صدایبعضی بلندی را در سمت راست گوشم شنیدم. با چرخاندن سرم بهفوران آن سمت، با صحنهی فریاد کشیدن دونالد بر سرم مواجه شدم:
«عوضیِ بیشعور! کیاوضاع بهت اجازه دادبعضی کنار من بشینی؟»
با اخم، میخواستم جوابش را بدهم، اماکسانی پس از کمی فکر کردن خودم رافوران کنترل کردم و تصمیم گرفتم نادیدهاش بگیرم.
از بحثدرست کردن با اوناپدید چیزی گیرم نمیآمد.
«اصلاً به حرفم گوششیفتهی میدی عوضیِ بیشعور؟ چطور امثالآنقدر تو جرئت میکنن منو نادی...»
در ابتدا توانستم بدون هیچ مشکلی نادیدهاش بگیرم،میکردند اما پس از چند دقیقه توهین کلامیِ مداوم،برابر دیگر نتوانستم تحمل کنم و از کوره در رفتم:
«به کی میگی عوضی،مستقیماً ای عوضی؟ اسم من رنه.کوین رن دوور، نه "عوضیِ بیشعور".»
در حالی که انگشتقامت وسطم را در صورتش بالاجایش آوردم، صدایم را بلند کردم:
«لعنتی تنهام بذار، دارم سعی میکنم ازاوقات این صندلی لذت ببرم، پس مثل طوطیفقط جیغوجیغ نکن و بذار آرامش داشته باشم!»
«توی حروم...»
دونالد با چشمانی گشاد، میخواست جوابم را بدهد اماکوین قبل از اینکه بتواند این کار را بکند، صدایبمانند سردی را شنید که از سمت چپ اتوبوس میآمد.
«بسه.»
ملیسا چشمانش را باز کرد،شوند عینکش را درآورد و بهوخیم من و دونالد چشمغره رفت:
«همین الاناوقات به این نمایشوخیم بچگانهتون پایان بدید.»
او در حالی که بهمیکردند پشت سرش، جایی که بقیهیجین دانشآموزان نشسته بودند اشاره میکرد، گفت:
«برنامهریزی کردید که من رو از خجالت بکشید؟ این نقشهای بود که ازگیج قبل برای کشتن من کشیده بودید؟ اگه اینطوره، موفق شدید. ترجیح میدم خودمخیلی رو تو یه کاسه آب خفه کنم تا اینکه بیشتر از این تحملتون کنم.»
با نگاه به جایی که ملیسا اشارهاوقات میکرد، خیلی زود متوجه شدم که تقریباًفقط همه توی اتوبوس به سمت ما زل زدهاند.
«اهم... اهم، ببخشید همگی.»
با چندوخیم سرفه معذبکننده، ازمیکردند همه عذرخواهی کردم.
به نظر میرسیداینکه صدای من و دونالدآمدند کمی زیادی بلند بود...
بدون اینکه نیازی به تذکر دوبارهی ملیسا باشد، سرآنقدر جایمان نشستیم و حرف زدن را متوقف کردیم. چشمهایمجین را بستم و تصمیم گرفتم یک چرت کوتاه بزنم.
امپیتری پلیرم را روشن کردم،وخیم بلافاصله هندزفریام را توی گوشم گذاشتممثل و یک آهنگ تصادفی پخش کردم.
با دیدن اینکه من و دونالد مثل بچههای حرفگوشکن ساکت نشستهایم، بالاخرهمیتوانستند گره از ابروهای ملیسا باز شد. کمی بعد، او هم پلکهایش را بستمیشدند و آمادهی خوابیدن شد. با این حال، درست بعد از بستن چشمهایش گفت:
«بهتره تادرست وقتی خوابمقامت ساکت باشید، چون...»
«باشه...»
«...اگه حتی یه کلمه دیگه حرفبعضی بزنید، کاری میکنم معجون جدیدم رو بنوشیدجین که میتونه شما رو مستقیم بفرسته بهشت.»
«...»
«...»
من و دونالد باشیفتهی نگاه به همدیگر، لرزاوضاع سردی را احساس کردیم.
بلافاصله خفه خون گرفتیم و تصمیمبعضی گرفتیم در تمام طول مسیر اتوبوسکوین حتی یک کلمه هم به زبان نیاوریم.
-وورروم!
طولی نکشید که موتور اتوبوسناپدید با صدای بلندی غرش کردبرگشت و اتوبوس آرامآرام سرعت گرفت.
در حالی که به مناظر بیرون پنجره که مدامآنقدر در حال تغییر بودند خیره شده بودم، نفس عمیقیجین کشیدم و خودم را برای سفر پیش رو آماده کردم.
...
بعد از فاجعهبعضی اول، نقشه جهانفقط کاملاً تغییر کرد.
کل جهان به یک توده خشکیبیرون یکپارچه تبدیل شد و نقشهای که قبلاًگیج به آن عادت داشتیم کاملاً دگرگون گشت.
سپس فاجعه دوم رخ دادشوند و بشریت ششهشتم از خشکیهایوخیم خود را از دست داد.
کشورهایی که به هر نحوی توانسته بودند از فاجعه اولکسانی جان سالم به در ببرند، از بین رفتند و جای خودبمانند را به یک حکومت متمرکز جدید به نام دولت مرکزی دادند.
با وجود اینکه دیگرمستقیماً کشوری وجود نداشت، مردم نمیتوانستندکوین ریشههای خود را فراموش کنند.
هولبرگ.
شهری که در سال ۲۰۱۵، توسط قهرمان رتبه S آن زمان، لودویگ هولبرگ، که قبل از فاجعه اول یک شهروند آلمانی بود، تأسیس شد.
هدف از ایجاد هولبرگ، بازآفرینی «آلمان» بود. لودویگ هولبرگ عمیقاً باورمثل داشت که انسان هرگز نباید ریشههایش را فراموش کند و ازدست آن زمان به بعد، هولبرگ به عنوان آلمان جدید شناخته شد.
بسیاری از افراد آلمانیتبار به هولبرگ مهاجرت کردند و به امیدحدودی توسعه بیشتر شهر، در آنجا ساکن شدند. فرهنگ، زبان، مردم و همهچیزبقیه دقیقاً همانطور بود که در آلمانِ قبل از فاجعه اول وجود داشت.
با پیروی از الگوی هولبرگ، بسیاری از کشورهایحواسشان دیگر نیز همین کار را کردند و شهرهایینتوانستم را بر اساس کشور مبدأ خود تأسیس نمودند.
دولت مرکزی نه جلوی آنها را گرفت و نهآنقدر تلاشی برای این کار کرد. آنها آنقدر مشکلات مختلف برایحدودی رسیدگی داشتند که نمیتوانستند به چنین مسائل پیشپاافتادهای اهمیت بدهند.
«خیلیخب بچهها، حدود دهآنقدر دقیقه دیگه به هولبرگمیکردند میرسیم، پس آماده بشید.»
صدای رسا و دلنشین دونامیکردند که از بلندگوی اتوبوس پخشجین میشد، مرا از خواب بیدار کرد.
«هوااام...»
با صدای بلندیشدت خمیازه کشیدم وگاهی بدنم را کشوقوس دادم.
با نگاهی به اطراف، میتوانستم دونالد و بقیه را ببینم که درکوین حال بیدار شدن بودند. پشت سرشان، چند نفر از دانشآموزان از قبلخونسردیام بیدار شده بودند و با گوشیهایشان بازی میکردند یا با یکدیگر حرف میزدند.
چند بار چشمهایم رامستقیماً مالیدم و سرم رامثل روی پشتی صندلی گذاشتم.
راستش را بخواهید، با اینکه دربیرون تمام طول سفر راحت بودم، اما ترجیحگیج میدادم از طریق دروازههای ابعادی سفر میکردیم.
حالا که تقریباً بیشتر وقتم را صرف تمریناوضاع میکردم، نشستن به مدت پنج ساعت بدون هیچمثل فعالیتی، چیزی نبود که به آن عادت داشته باشم.
اگر قبل ازاوضاع تناسخم بود، هیچ مشکلیمستقیماً با این قضیه نداشتم.
با این حال، حالا که روتینم را کاملاً تغییرکوین داده بودم، نمیتوانستم بیشتر از پنج ساعت بدون هیچبمانند فعالیت فیزیکی سر کنم، مگر اینکه برای خوابیدن باشد.
متأسفانه، از آنجا که آکادمیناپدید دروازهها را بیش از حد خطرناکدیدن میدانست، نمیتوانستیم از آنها استفاده کنیم.
از آنجا که دروازههای ابعادی هنوز تکنولوژی جدیدی بودند، اطلاعات زیادی درباره ایمنی آنها در دست نبود. باجین وجود اینکه آزمایشها نشان داده بودند استفاده از دروازههای ابعادی بیخطر است، چند حادثه در ارتباط با آنهاواردش رخ داده بود که باعث میشد کل دولت همچنان از در دسترس قرار گرفتن تجاری آنها جلوگیری کند.
قطارها هم گزینه مناسبی نبودند، چون نمیتوانستند تجهیزات خاصی راکسانی که مربیها از قبل آماده کرده بودند حمل کنند، وبیتفاوت بنابراین در نهایت تنها گزینهای که داشتیم سفر با اتوبوس بود.
«بلند شو.»
«...هان؟»
کسی که مرا از افکارم بیرون کشیداوقات دونالد بود که ایستاده بود و منتظرفقط بود تا من از روی صندلیام بلند شوم.
از جایم بلند شدم ووخیم به دنبال صف دانشآموزانی که بهمثل سمت خروجی اتوبوس میرفتند، حرکت کردم.
به محض اینکه از اتوبوس پیاده شدم، نور خورشید برایجین لحظهای چشمهایم را کور کرد. موجی از هوای تازه بهآوردن صورتم خورد و در یک آن، کل بدنم را سرحال آورد.
در حالی که باقامت بازویم صورتم را پوشاندهحواسشان بودم، به اطراف نگاه کردم.
«...چه جای قشنگی.»
پیش رویم یک دشت سبز وسیع و پهناور قرار داشت. چندین خانهکوین که با اسکلتهای چوبی و سنگ ساخته شده بودند در این دشتخونسردیام سبز به چشم میخوردند، به همراه تعدادی گاو که در دشت پرسه میزدند.
در دوردست، ساختمان عظیمی با دیوارهای فلزی ضخیم که دور تا دور آنبرابر را پوشانده بود، دیده میشد. در آنسوی دیوارها، چندین ساختمان بزرگ قرار داشتنداتوبوسی که دود در هوا پخش میکردند و محیط پاک اطراف را آلوده میساختند.
بعد از اطمینان از اینکه کسی جا نماندهحواسشان است، دونا که به نظر میرسید نسبت بهنتوانستم قبل در وضعیت روحی بهتری قرار دارد، گفت:
«خیلیخب، همگی. با اینکه ما تو هولبرگ هستیم، اما فقط توبعضی حومه شهر قرار داریم. دلیلش هم اینه که قبل از رفتنفوران به داخل شهر، قراره یه سر به کارخونه فرآوری هیولاها بزنیم.»
«اول یه گشتی تو اونجا میزنیم ومستقیماً کمی بعد، شما با گروههاتون میرید وحدودی وظیفهای که بهتون محول شده رو انجام میدید.»
دونا مکثی کرد و پس از اینکهکسانی مطمئن شد همه منظورش را فهمیدهاند، چرخیدفوران و به سمت ساختمان بزرگ صنعتی حرکت کرد.
«خیلیخب، دنبالم بیاید...»