---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 116: 116 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 116: 116

0

[مترجم: Peptobismal]

[ویراستار: Max]

فیسسسسسس!

قطار آرگوس ستون‌خودشان​ بلندی از بخار را‌دلیل​ در هوا رها کرد.

زیک وارد کوپه خصوصی‌اش شد،‌درآورد​ سر جایش نشست و اسنادی را‌روبه‌روی​ که کی فرستاده بود، بررسی کرد.

این گزارشی بود که‌بسته​ سندیکا درباره ناپدید شدن‌هم‌نوعان​ گورین تهیه کرده بود.

با خواندن گزارش،‌وایسا​ چهره زیک در بهت‌خنجر​ و حیرت فرو رفت.

رفته به کوه‌های غول‌پیکر تا یه اثر‌دلیل​ جدید خلق کنه و آخرین باری که‌کشته​ ازش خبری شده نزدیک قلمرو بربرها بوده؟

بربرها در فرهنگی بسته زندگی می‌کردند و فقط‌بازی​ با هم‌نوعان خودشان در ارتباط بودند، به همین دلیل‌گذاشت​ هر غریبه‌ای را که به قلمروشان نزدیک می‌شد، می‌کشتند.

اگر بربرها گورین‌فرهنگی​ را به اشتباه کشته‌فقط​ بودند، دردسر بزرگی می‌شد.

«همم، هدف این ماموریت جستجوعه،‌کسی​ نه نجات. برام سواله که پیدا‌پیشانی‌اش​ کردن جسدش هم کافیه یا نه.»

درست در همان لحظه که‌بودند​ داشت از روی تاسف برای بی‌احتیاطی‌می‌کشتند​ و حماقت گورین سر تکان می‌داد،

ناگهان درِ‌بیای​ کوپه زیک‌پالتویش​ باز شد.

زیک فورا هوشیار شد‌بسته​ و در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌هم‌نوعان​ خنجری از جیبش بیرون کشید.

«صـ-صبر کن! وایسا! منم، منم!»

کسی که در را‌ارتباط​ باز کرده و وارد شده‌قلمروشان​ بود، کسی نبود جز کی.

زیک خنجر را به جیبش‌درآورد​ برگرداند و از کی که عرق‌روبه‌روی​ سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود، پرسید:

«کی، چی‌بوده​ باعث شده‌بسته​ بیای اینجا؟»

کی پالتویش را درآورد و‌کسی​ لباس یقه بازی را که‌سردی​ همیشه به تن داشت، نمایان کرد.

او روبه‌روی زیک نشست،‌ارتباط​ پاهایش را روی هم انداخت‌قلمروشان​ و سیگاری گوشه لبش گذاشت.

«می‌دونی تو اون‌اینجا​ صندوق امنیتی که‌لباس​ بهم دادی چی بود؟»

زیک در‌بوده​ جواب کی‌بسته​ سر تکان داد.

«نه، اگه‌صبر​ می‌دونستم توش چیه‌کسی​ که برات نمی‌فرستادمش.»

با این جواب زیک،‌ارتباط​ کی غرولندی کرد و‌غریبه‌ای​ گزارشی را بیرون آورد.

«یه نگاهی به این بنداز.»

زیک در حالی‌فرهنگی​ که اسناد اهدایی کی‌فقط​ را می‌خواند، اخم کرد.

«این... خیلی جدیه.»

اسناد فقط حاوی اطلاعاتی‌ارتباط​ درباره آزمایش تزریق خون‌غریبه‌ای​ هیولا به انسان‌ها نبود.

آزمایش‌های کایمرا‌بیای​ برای ترکیب‌پالتویش​ انسان و هیولا.

جادوی تبدیل انسان حتی‌بسته​ در میان جادوهای سیاه، یک‌خودشان​ تابوی مطلق به شمار می‌رفت.

امپراتوری در حال نقض این تابو‌نبود​ بود و برای ساخت سلاح‌های جنگی، آزمایش‌هایی‌پرسید​ برای تبدیل انسان‌ها به کایمرا انجام می‌داد.

علاوه بر این، اطلاعاتی در مورد نحوه ربودن و انجام‌می‌شد​ آزمایش‌ها نه تنها روی انسان‌ها، بلکه روی زوین از محله‌های‌جستجوعه​ فقیرنشین و نژادهای مختلف انسان‌های حیوان‌نما نیز در آن وجود داشت.

«اینا کاملا‌بیای​ عقلشون رو‌پالتویش​ از دست دادن.»

کی در‌بوده​ تایید حرف‌های زیک‌زندگی​ سر تکان داد.

«خب، می‌خوای در موردش چیکار‌کسی​ کنی؟ اگه این موضوع درز‌سردی​ کنه، امپراتوری به هم می‌ریزه.»

زیک در واکنش‌خودشان​ به حرف او‌همین​ سر تکان داد.

«امپراتوری انکارش می‌کنه. هیچ مدرکی‌درآورد​ وجود نداره چون خرابه‌هایی که‌نمایان​ توش آزمایش می‌کردن کاملا فروریخته.»

«با وجود اینکه‌فرهنگی​ اسنادش باقی مونده‌می‌کردند​ بازم انکارش می‌کنن؟»

«تو امپراتوری روم رو خوب نمی‌شناسی. اونا هر چیزی که به ضررشون باشه رو انکار‌بیای​ می‌کنن. حتی اگه شواهد غیرقابل انکاری هم پیدا بشه، با قطع کردن دم خودشون راهی‌گذاشت​ برای فرار پیدا می‌کنن. احتمالا همه‌چیز رو به عنوان انحراف شخصی یه جادوگر جلوه می‌دن.»

زیک در زندگی‌خودشان​ قبلی‌اش به وضوح‌همین​ شاهد جنایات امپراتوری بود.

حتی زمانی که آن‌ها اطلس را به خاک و خون‌نمایان​ کشیدند، امپراتوری ادعا کرده بود که برای دستگیری شورشیانی که‌صندوق​ شهروندان را تهدید می‌کنند، نیروهای حافظ صلح مستقر کرده است.

با این حال، همان نیروهای به‌می‌کردند​ اصطلاح حافظ صلح، بیش از نیمی‌همین​ از شهروندان اطلس را قتل‌عام کردند.

و آبل دریکر‌وایسا​ و مورگان بوپون در‌خنجر​ آن کشتار دست داشتند.

یک روزنامه‌نگار شجاع شواهدی از قتل‌عام شهروندان اطلس ارائه داد، اما مورگان‌اگر​ با بی‌شرمی تمام بیانیه‌ای دروغین صادر کرد و مدعی شد که این‌پیدا​ جنایت توسط شورشیان و پیش از ورود نیروهای حافظ صلح انجام شده است.

آن روزنامه‌نگار مدام جنایات‌پالتویش​ امپراتوری را افشا می‌کرد،‌بازی​ اما هیچ فایده‌ای نداشت.

تا اینکه یک‌فرهنگی​ روز، روزنامه‌نگار در یک‌فقط​ تصادف ناگوار جان باخت.

شایعات زیادی بر سر زبان‌ها افتاد که‌خنجر​ امپراتوری روزنامه‌نگار را ترور کرده است، اما هیچ‌کس‌بیای​ جرات نداشت آشکارا در مورد آن صحبت کند.

زیک در حالی که‌ارتباط​ اسناد را ورق می‌زد،‌غریبه‌ای​ به فکر فرو رفت.

او روی بخشی تمرکز کرد‌درآورد​ که درباره استفاده امپراتوری از انسان‌های‌روبه‌روی​ حیوان‌نما به عنوان نمونه‌های آزمایشی بود.

اگر این اسناد را برای «آواز شعله خفته» که‌خودشان​ در حال تشکیل ارتش انقلابی غرب برای آزادی انسان‌های‌اگر​ حیوان‌نما بود می‌فرستاد، دلیل و انگیزه قوی‌تری به آن‌ها می‌داد.

باید به زودی‌وایسا​ با آواز شعله‌نبود​ خفته ملاقات کنم.

زیک اسناد‌هم‌نوعان​ را به کی‌بودند​ برگرداند و گفت:

«خب، کاملا مشخصه که امپراتوری داره کم‌کم‌یقه​ دیوونه می‌شه. راستی، در مورد اون مکانی‌سیگاری​ که بهش می‌گن ابیس چیزی پیدا کردی؟»

کی سرش را تکان داد.

«من تمام قبیله‌های جادوی سیاه رو گشتم، اما‌برگرداند​ هیچ اشاره‌ای به مکانی به اسم ابیس که‌اینجا​ کتاب شیر رو در اختیار داشته باشه، پیدا نکردم.»

«پس اونا حتی‌خودشان​ تو تیررس شبکه‌همین​ اطلاعاتی سندیکا هم نیستن...»

«من به گشتن ادامه‌پالتویش​ می‌دم. حالا می‌خوای با‌بازی​ داده‌های آزمایشی امپراتوری چیکار کنی؟»

«فعلا نگهش می‌داریم. نمی‌تونیم همین‌طوری بی‌گدار به آب بزنیم‌خودشان​ و فاشش کنیم. قبل از اینکه یه ضربه دقیق بهشون‌اشتباه​ بزنیم، باید تله‌ای براشون بکنیم که نتونن ازش فرار کنن.»

کی اسناد‌صبر​ را جمع‌منم​ کرد و ایستاد.

«تو رئیس مایی، پس منم از دستوراتت پیروی می‌کنم. اما‌می‌شد​ این رو یادت باشه. ممکنه فکر کنی داری تنهایی کار می‌کنی،‌نجات​ اما خطری که تهدیدت می‌کنه هیچ‌وقت فقط مختص به خودت نیست.»

زیک با‌بیای​ شنیدن حرف‌های‌پالتویش​ کی پوزخندی زد.

«یاد قدیما افتادم.»

«یاد قدیما؟ کِی؟»

زیک ناگهان متوجه شد‌ارتباط​ که به یاد کی‌غریبه‌ای​ در زندگی قبلی‌اش افتاده است.

«هیچی، مهم نیست.»

«چقدر مرموز. تو اولین ماموریتت موفق‌می‌کردند​ باشی. وقتی به اطلس برگردی، من و‌دلیل​ فینون یه مهمونی خوش‌آمدگویی برات ترتیب می‌دیم.»

«بی‌صبرانه منتظرشم.»

مدت کوتاهی پس از‌ارتباط​ اینکه کی کوپه را ترک‌قلمروشان​ کرد، قطار به راه افتاد.

زیک برای لحظه‌ای چشمانش را‌درآورد​ بست، سپس آن‌ها را باز کرد‌روبه‌روی​ و یک ساعت جیبی بیرون آورد.

او به ساعت کرونوس، تنها‌زندگی​ یادگار مادرش، خیره شد و‌ارتباط​ در افکاری عمیق فرو رفت.

به محض اینکه زیک به آرگوس رسید، یونیفرم‌غریبه‌ای​ خاندان دریکر را در موجودی‌اش قرار داد و لباس‌هایی‌همم​ را پوشید که معمولا یک مزدور به تن می‌کرد.

سپس، با کارت شناسایی «زیک موری»‌لباس​ که از قبل آماده کرده بود،‌پاهایش​ به سمت انجمن ماجراجویان به راه افتاد.

معمولا ساختمان انجمن پر از ماجراجویانی بود‌فقط​ که سعی می‌کردند مجوز ورود به سیاه‌چاله‌ها را‌قلمروشان​ بگیرند، اما به طرز عجیبی، آنجا سوت‌وکور بود.

زیک وارد شد و از‌کسی​ یکی از کارکنان که در حال‌پیشانی‌اش​ حل جدول کلمات متقاطع بود، پرسید:

«چرا اینجا این‌قدر خلوته؟»

کارمند نگاهی‌بیای​ به زیک انداخت‌درآورد​ و نوچی کرد.

«نشنیدی؟ هشدار‌بوده​ هیولای سطح‌بسته​ ۳ صادر شده.»

هشدار سطح ۳ به‌منم​ این معنا بود که هیولاهای‌عرق​ پرخطر در کوهستان ظاهر شده‌اند.

زیک با نگاهی‌خودشان​ گیج و متعجب‌همین​ از کارمند پرسید:

«هشدار هیولای سطح ۳؟‌پالتویش​ مگه اوگرها دارن اون اطراف‌همیشه​ پرسه می‌زنن یا همچین چیزی؟»

«فقط اوگرها نیستن. اورک‌ها که‌زندگی​ جای خود دارن، تازه شنیدم یه‌بودند​ سایکلوپس هم یه جایی دیده شده.»

سایکلوپس‌ها هیولاهایی درنده‌تر و قوی‌تر از اوگرها‌خنجر​ بودند، اما به این راحتی‌ها بیرون از سیاه‌چاله‌هایی‌بیای​ که در اعماق کوهستان قرار داشتند، پیدا نمی‌شدند.

زیک فهمید که‌خودشان​ یک جای کار‌همین​ در کوه‌های غول‌پیکر می‌لنگد.

«یعنی به خاطر اون سگ‌های‌درآورد​ شکاریه که اون موقع کوهستان‌نمایان​ رو زیر و رو می‌کردن؟»

سگ‌های شکاری‌ای که در‌بسته​ سیاه‌چال کایسیر دیده بود، همگی‌خودشان​ توسط بربرها تکه‌پاره شده بودند.

این احتمال وجود داشت که سگ‌های شکاری دیگری آمده‌عرق​ و کوهستان را به هم ریخته باشند، اما حس‌درآورد​ قوی‌ای به او می‌گفت که قضیه فراتر از این حرف‌هاست.

اگر هشدار سطح ۳ صادر شده‌همین​ بود، کالسکه‌های معمولی که به سمت‌اگر​ کمپ اصلی می‌رفتند، دیگر کار نمی‌کردند.

به نظر می‌رسید‌اینجا​ که باید به‌تنهایی تا‌یقه​ قلمرو بربرها بالا می‌رفت.

«خب، در این صورت، آب‌زندگی​ و غذای کافی توی موجودیم‌ارتباط​ دارم، پس همین الان راه می‌افتم.»

از آنجا که هیولاهای زیادی وجود‌نبود​ داشتند، مشکل بزرگی نبود، چون می‌توانست‌نشسته​ انرژی‌اش را با «پرخوری» تجدید کند.

زیک تصمیمش را‌خودشان​ گرفت و بلافاصله از‌دلیل​ کوه‌های غول‌پیکر بالا رفت.

و طولی نکشید که‌پالتویش​ فهمید چرا هشدار سطح‌بازی​ ۳ صادر شده است.

«چرا دم‌بوده​ ورودی کوهستان‌بسته​ گابلین پیدا می‌شه؟»

گابلین‌ها با دندان‌های‌وایسا​ تیز و برهنه‌شان به‌خنجر​ سمت زیک هجوم آوردند.

ووش!

زیک با حرکتی سبک‌پالتویش​ از حملات گابلین‌ها جاخالی داد‌همیشه​ و باهاموت را تاب داد.

چاک!

گابلین‌ها در یک چشم‌منم​ به هم زدن تکه‌تکه‌برگرداند​ شدند و روی زمین افتادند.

گابلین وحشی کشته شد. ۵ امتیاز کارما به دست آمد.

زیک حس می‌کرد هرچه‌بسته​ قوی‌تر می‌شود، امتیازاتی که از‌خودشان​ کشتن هیولاها می‌گیرد کاهش می‌یابد.

«بازم از هیچی بهتره.»

زیک با به یاد آوردن ضرب‌المثل «قطره قطره جمع‌قلمروشان​ گردد، وانگهی دریا شود»، تمام هیولاهای ضعیف و کوچکی‌هدف​ را که به سمتش حمله‌ور می‌شدند، از دم تیغ گذراند.

همان‌طور که حین کشتن هیولاها به بالا‌یقه​ رفتن از کوه ادامه می‌داد، حضور کسی‌سیگاری​ یا چیزی را در جلوتر حس کرد.

«کیااااک!»

با شنیدن صدای جیغی که به دنبال آن‌برگرداند​ آمد، زیک با استفاده از «پنهان‌کاری» خود را مخفی‌پالتویش​ کرد و به‌آرامی به منبع آن حضور نزدیک شد.

او از درختی بالا رفت تا اوضاع را‌غریبه‌ای​ بررسی کند و گروهی از ماجراجویان را دید‌بزرگی​ که با گله‌ای از هیولاها درگیر نبرد بودند.

فوووش!

یک کماندار به سمت هیولاها تیر شلیک می‌کرد، در‌خودشان​ حالی که یک جادوگر از پشت با جادو پوششی‌اگر​ ایجاد کرده بود تا مانع نزدیک شدن هیولاها شود.

یک شمشیرزن هیولاهایی را که نزدیک‌نبود​ می‌شدند دفع می‌کرد و با شمشیرش‌نشسته​ به نقاط حساس آن‌ها ضربه می‌زد.

جادوگر دیگری در حال اجرای‌بودند​ جادوهای دوربرد روی هیولاهای دورتر‌می‌شد​ بود تا جلوی پیشروی‌شان را بگیرد.

به نظر می‌رسید‌اینجا​ در مبارزه باتجربه هستند،‌یقه​ احتمالاً ماجراجویانی رده‌بالا بودند.

اما مشکل این بود‌بسته​ که تعداد هیولاها بیش‌هم‌نوعان​ از حد زیاد بود.

زیک در حالی که به‌کسی​ هجوم هیولاها به سمت ماجراجویان‌سردی​ نگاه می‌کرد، سرش را کج کرد.

«این دیگه چیه؟ اورک‌ها، گابلین‌ها‌بودند​ و حتی مینوتورها. چرا هیولاهایی‌می‌شد​ از نژادهای مختلف با هم هستن؟»

مخصوصاً با توجه به‌پالتویش​ اینکه اورک‌ها و گابلین‌ها اصلاً‌همیشه​ رابطه خوبی با هم نداشتند.

زیستگاه و محیط زندگی‌شان شبیه به‌می‌کردند​ هم بود، به همین دلیل اغلب‌همین​ بین این دو نژاد درگیری رخ می‌داد.

با این حال، اورک‌ها و گابلین‌ها داشتند با هم همکاری‌سردی​ می‌کردند و مینوتورها هم از پشت سر از آن‌ها پشتیبانی می‌کردند.‌بازی​ حتی برای زیک با آن همه تجربه‌اش، این اتفاقی بی‌سابقه بود.

زیک «چشمان اژدها» را‌ارتباط​ فعال کرد و محیط‌غریبه‌ای​ اطراف را از نظر گذراند.

معمولاً وقتی چنین اتفاق‌پالتویش​ عجیبی رخ می‌داد، پای یک‌همیشه​ جادوگر سیاه در میان بود.

زیک با استفاده از چشمان اژدها‌می‌کردند​ متوجه انرژی عجیبی شد که از‌همین​ غاری در آن حوالی ساطع می‌شد.

او بلافاصله‌صبر​ به سمت‌منم​ غار هجوم برد.

ووش!

به محض ورود زیک به‌درآورد​ غار، گارگویل‌هایی که نگهبان آنجا‌نمایان​ بودند به سمتش حمله‌ور شدند.

کییییغ!

گارگویل‌ها با پوستی به‌منم​ سختی سنگ، برای ماجراجویان‌برگرداند​ مانند یک کابوس بودند.

شمشیرها و‌هم‌نوعان​ جادویشان در برابر‌بودند​ آن‌ها بی‌اثر بود.

اما این‌بیای​ موضوع برای زیک‌درآورد​ هیچ اهمیتی نداشت.

چاک!

باهاموت بی‌هیچ زحمتی‌وایسا​ سر گارگویل را‌نبود​ از تنش جدا کرد.

پیکری در ردای سیاه که‌بودند​ از عقب نظاره‌گر بود، جا‌می‌شد​ خورد و قدمی به عقب برداشت.

«چـ... چطور می‌تونه به‌پالتویش​ این راحتی یه گارگویل‌بازی​ تقویت‌شده رو شکست بده...؟»

زیک انرژی عجیبی‌فرهنگی​ را از پیکر‌می‌کردند​ سیاه‌پوش حس کرد.

«به نظر نمی‌رسه‌وایسا​ یه نکرومنسر ساده‌نبود​ باشه. یعنی یه لیچه؟»

تبدیل شدن به یک نامرده‌بودند​ برای طولانی‌تر کردن عمر، تکنیکی‌می‌شد​ ممنوعه برای جادوگران سیاه رده‌بالا بود.

با تبدیل شدن به یک لیچ، جادوگر سیاه‌بازی​ به یک نامرده تبدیل می‌شد، اما توانایی استفاده‌لبش​ از جادوی سیاه بسیار قدرتمندتری را به دست می‌آورد.

لیچ انگشت استخوانی‌اش‌فرهنگی​ را به سمت‌می‌کردند​ زیک دراز کرد.

«ماجراجویان مزاحم!‌صبر​ همین الان‌منم​ از اینجا گمشید!»

ناگهان، اسکلت‌هایی ساخته‌خودشان​ شده از استخوان‌های‌همین​ هیولاها از زمین برخاستند.

تق!

تق!

اسکلت‌های هیولایی‌صبر​ به سمت‌منم​ زیک هجوم آوردند.

اما به محض برخورد با‌بودند​ شمشیر زیک، فوراً به خاکستر تبدیل‌می‌کشتند​ شده و در هوا پخش شدند.

لیچ با دیدن اینکه زیک به این‌یقه​ راحتی اسکلت‌های هیولایی را که چندین برابر قوی‌تر‌گوشه​ از اسکلت‌های معمولی بودند خرد می‌کند، دستپاچه شد.

«تـ... تو. تو‌فرهنگی​ ماجراجو نیستی. تـ...‌می‌کردند​ تو یه شوالیه‌ای!»

«لازمه این‌صبر​ رو هم‌منم​ بهت بگم؟»

زیک نوچه‌ای کرد‌خودشان​ و به سمت‌همین​ لیچ یورش برد.

چاک!

باهاموت بازوی‌بوده​ لیچ را‌بسته​ قطع کرد.

دود سیاهی‌صبر​ از قسمت‌منم​ قطع‌شده فوران کرد.

دود سیاه پخش نشد، بلکه‌بودند​ متراکم گشت و دیری نپایید که‌می‌کشتند​ بازوی استخوانی لیچ دوباره بازسازی شد.

لیچ به‌بیای​ زیک نگاه‌پالتویش​ کرد و گفت:

«شوالیه گستاخ. تو رو به‌زندگی​ یه شوالیه مرگ تبدیل می‌کنم‌ارتباط​ تا برای همیشه در خدمتم باشی.»

به محض پایان حرف‌هایش،‌منم​ دود سیاه بدن لیچ‌برگرداند​ را در بر گرفت.

سپس، دود سیاه به‌ارتباط​ نیزه‌هایی تیز تبدیل شد و‌قلمروشان​ به سمت زیک پرواز کرد.

ترق! ترق! ترق!

زیک که «زره فلس اژدها»‌زندگی​ را بر تن داشت، از‌ارتباط​ جادوی سیاه لیچ هیچ آسیبی ندید.

درست در همان‌وایسا​ لحظه، چیزی به‌نبود​ ذهن زیک خطور کرد.

«برام سواله که می‌تونم‌ارتباط​ این یارو رو با تطهیر‌قلمروشان​ هم شکست بدم یا نه.»

زیک «ماسک آگاممنون» را بیرون‌درآورد​ آورد، آن را روی صورتش گذاشت‌روبه‌روی​ و از مهارت «تطهیر» استفاده کرد.

وووونگ!

موجی طلایی‌رنگ‌صبر​ از بدن‌منم​ زیک ساطع شد.

زیک موج را روی شمشیرش متمرکز کرد‌دلیل​ و آن را که حالا آغشته به‌کشته​ قدرت تطهیر بود، به سمت لیچ تاب داد.

شواش!

هاله طلایی با دود‌بسته​ سیاهی که بدن لیچ را‌خودشان​ احاطه کرده بود برخورد کرد.

جلز و ولز!

«کیااااک!»

به محض تماس انرژی تطهیرکننده‌درآورد​ با دود سیاه، دود به خاکستر‌روبه‌روی​ تبدیل شد و از بین رفت.

لیچ از شدت‌فرهنگی​ درد به خود‌می‌کردند​ پیچید و لرزید.

«اوه، این خیلی خوبه.»

از آنجا که به ذهنش رسیده‌همین​ بود، زیک تصمیم گرفت «تکنیک مهر‌اگر​ و موم روح» را هم امتحان کند.

جرنگ!

زنجیرهایی از بازوی‌فرهنگی​ زیک بیرون جهیدند‌می‌کردند​ و دور لیچ پیچیدند.

«سرفه!»

لیچ که در بند زنجیرها‌بودند​ گرفتار شده بود، نمی‌توانست حتی‌می‌شد​ یک اینچ هم تکان بخورد.

وقتی زیک برای بررسی وضعیت‌درآورد​ لیچ به او نزدیک شد، لیچ‌روبه‌روی​ به لرزه افتاد و فریاد زد:

«خـ... خواهش‌بوده​ می‌کنم بهِم‌بسته​ رحم کن!»

«بهت رحم کنم؟ مگه‌منم​ تو یه لیچ نیستی؟‌برگرداند​ پس همین الانشم مُردی، نه؟»

«خـ... خب، قضیه یکم پیچیده‌ست.»

«هر چی،‌بیای​ دلیلی نمی‌بینم که‌درآورد​ بخوام زنده بذارمت.»

لیچ یک نامرده با قدرت جادویی‌می‌کردند​ بالا بود، بنابراین کشتن آن مقدار‌همین​ قابل توجهی امتیاز به همراه داشت.

زیک بدون‌صبر​ تردید هاله طلایی‌کسی​ را نزدیک‌تر آورد.

«کیااااک!»

لیچ که خطر نابودی‌پالتویش​ کامل را حس می‌کرد،‌بازی​ با دستپاچگی فریاد زد:

«سـ... سرورم! اگه‌فرهنگی​ جونم رو ببخشی!‌می‌کردند​ بـ... بهت گنج می‌دم!»

ناولها | novelha.net