چپتر 120: نبرد با اژدهای نه سر
0[مترجم: Peptobismal]
[ویراستار: Max]
بوم!
به دنبال حرفهای زیک، بیگ فوتعنصری نه تنها جنگجویان قبیله صخره، بلکهحال جنگجویان قبایل همسایه را هم احضار کرد.
دهها جنگجوی بربر که هرچیزی کدام به تنهایی یک سلاح مرگبارشمشیر محسوب میشدند، در روستا جمع شدند.
زیک با دیدن جنگجویان بربرمداخله که دور هم جمع شدهپنج بودند، به مشت پادشاه گفت:
«مشت پادشاه،توجه نیزههای سنگیاستراحتگاه نیاز دارم.»
«نیزه سنگی برای چیمیتواند میخوای؟ میتونیم با دستبربیاید خالی هم لهشون کنیم.»
«این بهترینمیرسید راه برای بهچیزی کشتن دادن خودتونه.»
حتی بیگ فوت که رئیس قبیلهکند بود هم مجبور شد برای راضی کردنبعد جنگجویان لجباز و نافرمان بربر مداخله کند.
زیک از آنهاچیزی خواست تا نفری پنجمیکرد نیزه سنگی آماده کنند.
بعد از اینکه نیزههای سنگی را آوردند - کهوضعیت تیز شده و سختتر و برندهتر از آهن بودندمیآمد - زیک روی هر کدامشان روغن گل دماسبی مالید.
«چرا داری اینو میمالی بهشون؟»
«برای مارها کشندهست.»
مطمئن نبود روی هیدرا هم جواب میدهدمیکرد یا نه، اما زیک قصد داشت هرنشانههای روشی که به ذهنش میرسید را امتحان کند.
با توجه به چیزی که در استراحتگاه کایسیر دیده بود، حس میکردحال میتواند با شمشیر عنصری از پسش بربیاید، اما در این وضعیت کهاژدها نشانههای عجیبی در حال ظهور بود، بیاحتیاطی حماقت محض به حساب میآمد.
زیک جنگجویان بربرامتحان را به بیروناستراحتگاه از قلعه هدایت کرد.
سپس، چشمان اژدها را با نقشهکند ترکیب کرد تا مکانی که احتمالاً هیولاهابعد و هیدرا آنجا بودند را پیدا کند.
در کمال تعجب،چیزی ریچموند به درددیده بخور ظاهر شد.
«ا-ارباب. من یهمیکرد انرژی عجیب ازعنصری اون طرف حس میکنم.»
«دقیقاً منظورتمیرسید از انرژیتوجه عجیب چیه؟»
«آه، خب... یه جورنافرمان حس مورمور شدنه؟ باعثخواست میشه لرزه به تنم بیفته.»
زیک فهمید چیزی کهاستراحتگاه ریچموند از آن حرفمیتواند میزند، همان شرارت است.
با درک این موضوع کهشمشیر ریچموند یک دستگاه متحرک تشخیصنشانههای شرارت بود، به او افتخار کرد.
پیدا کردنمیرسید هیولاها خیلیتوجه راحتتر میشه.
او نیروهای بربر رانافرمان به سمتی که ریچموندخواست اشاره کرده بود، هدایت کرد.
زیک در امتداد مسیری که ریچموند نشان دادهمیتواند بود، غار بزرگی را زیر صخرهای پیدا کردحال که سنگها آنجا روی هم تلنبار شده بودند.
با بررسیدیده آنجا، متوجهمیتواند چیز عجیبی شد.
اون دیگه چیه؟
ظاهر هیولاهایی کهلجباز جلوی غار ایستادهکند بودند، عجیب بود.
آنها بیشتر ازچیزی هر هیولای دیگریدیده شبیه هیولا بودند.
زیک دردیده ذهنش ازمیتواند ریچموند پرسید:
ریچموند، تامیرسید حالا هیولاهاییتوجه شبیه اینا دیدی؟
نـ-نه. این اولین باریهنافرمان که میبینمشون. به نظرخواست میرسه مثل کایمرا جهشیافته شدن.
اگر حتی ریچموند که متخصص هیولاها بود هممیتواند برای اولین بار آنها را میدید، پس احتمالاًحال هیولاهایی بودند که توسط شرارت فاسد شده بودند.
زیک به مشتمیکرد پادشاه که پشتعنصری سرش بود گفت:
«لطفاً حساب اونامتحان هیولاها رو برس.استراحتگاه من میرم داخل.»
«نه. منم میخواملجباز اژدهای نه سرکند رو شکار کنم.»
«به بابات میگما.»
با شنیدن اینمیکرد حرف، مشت پادشاه باپسش ناامیدی سر تکان داد.
زیک خنجری از جیبشتوجه بیرون آورد و آن رامیکرد با اراده انفجار آغشته کرد.
سپس، آن رالجباز به سمت آنکند هیولاهای عجیبالخلقه پرتاب کرد.
تق!
خنجر دردیده کمر یکی ازشمشیر هیولاها فرو رفت.
«کررر؟»
بوم!
لحظهای بعد، انفجار مهیبی رخکایسیر داد و هیولاها به اینعنصری انفجار ناگهانی واکنش نشان دادند.
«کیااااا!»
مشت پادشاه، طبقامتحان دستور زیک، هیولاها راکایسیر به سمت دیگری کشاند.
«ریچموند، وضعیت رو از بیرونمداخله زیر نظر داشته باش وپنج هر چیز غیرعادیای دیدی گزارش بده.»
«بـ-بله، قربان.»
زیک باهاموت را بیرونمیتواند کشید و وارد غاری شدوضعیت که هیدرا در آن بود.
این دیگه چه بوییه؟
غار پرکردن از بوینافرمان تعفنی بود.
شبیه همان بویی بوداستراحتگاه که در غار جادوگرانمیتواند سیاه حس کرده بود.
هر چه عمیقترمیکرد میرفت، این بویعنصری گند بدتر میشد.
درست همان موقع،
کرررررر!
غرش عظیمی کهچیزی کل غار رادیده لرزاند، طنینانداز شد.
زیک با احتیاط جلو رفت.
طولی نکشید که فضای بازچیزی بزرگی نمایان شد و هیدرا راشمشیر دید که آنجا چنبره زده است.
خودشه.
به نظر میرسید سری که زیکدیده قطع کرده بود از قبل ترمیمبربیاید شده، چون هنوز نه تا سر داشت.
زیک با استفاده از پنهانکاری خودش را مخفی کرد ونشانههای به این فکر افتاد که چطور قبل از اینکه هیدراقلعه متوجه حضورش بشود، با یک حرکت کارش را تمام کند.
باید با یهامتحان ضربه، نقطه حساسشاستراحتگاه رو سوراخ کنم.
حتی وقتی ارباب مرداب رامداخله گیر انداخت، تازه بعد از شکافتنآماده قلبش توانست کارش را یکسره کند.
زیک از چشمان اژدهااستراحتگاه استفاده کرد تا نقاطمیتواند ضعف هیدرا را بررسی کند.
همان موقع، پیامی ظاهر شد.
یک گونه اژدهای فاسد شده که کاملاً توسط شرارت بلعیده شده، شناسایی شد.
کاملاً بلعیده شده؟
زیک ارباب مرداب رامیتواند که قبلاً با او روبرووضعیت شده بود، به یاد آورد.
ارباب مرداب هم کاملاً توسط شرارتاستراحتگاه بلعیده شده بود و از یکعنصری اژدها به یک هیولا تبدیل شده بود.
برخلاف دفعه قبلی که دیده بودش، بهآنها نظر میرسید هیدرا هم درست مثل ارباباینکه مرداب کاملاً توسط شرارت بلعیده شده است.
اون حرومزادههای امپراتوریچیزی حتماً تو ایندیده مدت یه کاری کردن.
زیک اولدیده هرسیون خودشمیتواند را مجهز کرد.
سپس، باهاموت راامتحان بیرون کشید و قلبکایسیر هیدرا را هدف گرفت.
وووونگ!
انرژی درتوجه شمشیر زیکاستراحتگاه جمع شد.
او با استفاده از تکنیکشمشیر اژدهاکشی، حمله غافلگیرکنندهای را بهنشانههای سمت قلب هیدرا انجام داد.
تکنیک اژدهاکشی،میرسید سبک شمشیرزنیتوجه اژدهای حقیقی
فصل ۶، بند ۲
شکافتن قلب اژدها
هاله عظیمی از شمشیر زیکشمشیر فوران کرد و مستقیم بهنشانههای سمت قلب هیدرا پرتاب شد.
کرررررر!
هیدرا با حس کردننافرمان آن انرژی شوم، هرخواست نه سرش را تکان داد.
«کیااااا!»
تیغه هاله که زیکمیتواند رها کرده بود، مستقیماًبربیاید به بدن هیدرا برخورد کرد.
بوم بوم بوم بوم بوم!
گردبادی ازکردن هاله، بدن هیدرامداخله را تکهتکه کرد.
جواب داد.
حمله غافلگیرکنندهاشدیده به هدفمیتواند خورده بود.
هیدرا در حالی که سوراخچیزی بزرگی روی بدنش ایجاد شدهمیتواند بود، به عقب تلوتلو خورد.
درست همان موقع بود که،
ترق!
انرژی سیاهی از سوراخ روی بدنعنصری هیدرا فوران کرد و به سرعتحال زخم را بست و شفا داد.
زیک با دیدنامتحان این صحنه، چهرهایاستراحتگاه بهتزده به خودش گرفت.
اون حملهکردن نباید به اینمداخله سرعت درمان میشد.
«کیااااا!»
هیدرا به سمت زیکمیتواند که آن حمله غافلگیرکننده راوضعیت انجام داده بود، غرش کرد.
نه سر غولپیکرش بهتوجه سمت زیک هجوم آوردنددیده و دود سمی بیرون دادند.
دود سمیکردن از لابهلای شکافهایمداخله هرسیون نفوذ کرد.
سم هیدرا شناسایی شد.
خنثیسازی سم با ویژگی مصونیت در برابر تمام سموم با شکست مواجه شد.
شما به سم هیدرا آلوده شدید.
زیک که به سم هیدرامداخله آلوده شده بود، حس کرد دستآماده و پاهایش کمکم دارند سنگین میشوند.
نمیدانست با عامل شفا چقدر میتواند دواممیکرد بیاورد، برای همین به این نتیجه رسیدنشانههای که ماندن در این مکان خطرناک است.
«لعنتی!»
زیک با استفادهامتحان از تندباد با عجلهکایسیر از غار فرار کرد.
گرومبببب!
غار به شدت لرزید، طوری کهدیده انگار هر لحظه ممکن بود بربربیاید اثر برخورد جثه عظیم هیدرا فرو بریزد.
کرررراش!
وقتی زیک از غار خارج شد،استراحتگاه شمشیرش را چرخاند تا ورودی راعنصری تخریب کند و کمی زمان بخرد.
اما فایدهای نداشت.
سرهای هیدرا سنگهایچیزی فروریخته را کناردیده زدند و بیرون آمدند.
«کیااااا!»
نه سر او همچنانتوجه به بیرون دادن دوددیده سمی سیاه ادامه میدادند.
با اینکه هرسیونی که زیک پوشیدهکند بود تا حدودی جلوی سم را میگرفت،بعد اما نمیدانست تا کی میتواند دوام بیاورد.
هیدرا به طورچیزی کامل از غاردیده بیرون آمده بود.
اندازهاش خیلی بزرگتر از زمانیشمشیر بود که آن را درنشانههای خرابههای پادشاه قهرمان دیده بود.
«لعنتی، تومیرسید این مدتتوجه چه اتفاقی افتاده؟»
زیک باکردن عجله بوسفالوسنافرمان را احضار کرد.
شیههههه!
زیک سوار بوسفالوسمیکرد شد و بهعنصری آسمان اوج گرفت.
«بوسفالوس! ضربه رعد و برق!»
با فرمان زیک، دهها صاعقهمداخله از شاخ بوسفالوس فوران کردپنج و به هیدرا حمله برد.
تراک!
صاعقهها به بدن هیدرا برخوردشمشیر کردند، اما همانطور که انتظارنشانههای میرفت، زخمها به سرعت التیام یافتند.
به نظر میرسید ارگانیسم سیاهی کهاستراحتگاه در بدن هیدرا جریان داشت، زخمهاعنصری را میبست و آنها را شفا میداد.
«به نظر میرسهلجباز با کینه فرق داره،آنها اون دیگه چه کوفتیه؟»
زیک از مهارت گرز نورکایسیر که تازه به دست آوردهعنصری بود، علیه هیدرا استفاده کرد.
بوم!
گرز نورمیرسید غولپیکر به بدنچیزی هیدرا کوبیده شد.
کیاااااا!
در کمال تعجب، برخلاف سایر حملات،دیده نقطهای که گرز نور به آنبربیاید برخورد کرده بود، به درستی ترمیم نشد.
«هر چی که هست،میتواند به نظر میرسه ترمیمبربیاید شدنش به کینه ربط داره.»
زیک با درک موقعیت، زنجیرهایی رااستراحتگاه از مچ دستش بیرون کشید و ازپسش تکنیک مهر و موم روح استفاده کرد.
ووش!
زنجیرها طبق اراده زیکاستراحتگاه تا بینهایت امتداد یافتند وشمشیر دور تمام سرهای هیدرا پیچیدند.
«کیاااااا!»
هیدرا که نمیتوانست از زنجیرهایی که گردنهایشکایسیر را میفشردند رها شود، نه سر خودبربیاید را به شدت تکان داد و تقلا کرد.
گورومب!
با حرکت بدن عظیمالجثهاش، زمینکایسیر طوری لرزید که گویی کوهعنصری در حال فرو ریختن است.
«آخ!»
زیک هاله را به درون زنجیرهااستراحتگاه تزریق کرد، به سمت هیدرا هجوم بردپسش و گرز نور را بر بدنش کوبید.
بوم!
کییییک!
در حالی که هیدرا از درد به خود میپیچید، زیکنشانههای سوار بر بوسفالوس دوباره یورش برد و با رها کردنقلعه یک تیغه هاله، یکی از سرهای هیدرا را قطع کرد.
فیسسس!
دود سیاهی از زخمینافرمان که توسط تیغه هالهخواست بریده شده بود، بلند شد.
هیدرا در حالیچیزی که زجر میکشید،دیده سعی کرد عقبنشینی کند.
زیک در هوامیکرد چرخید و دوباره بهپسش سمت هیدرا حملهور شد.
«میخوای فرار کنی؟!»
گرز نور یکلجباز بار دیگر بهکند هیدرا برخورد کرد.
بوم!
هیدرا با برخورد گرزمیتواند نور لرزید و ناگهان بدنشوضعیت شروع به حباب زدن کرد.
زیک با دیدنامتحان واکنش ناگهانی هیدرااستراحتگاه به عقب رفت.
«اون دیگه چیه؟»
ناگهان هیولاهایتوجه کوچکی از بدنکایسیر هیدرا بیرون پریدند.
کییییک!
صدها هیولای خفاشمانندامتحان غولپیکر بالدار بهاستراحتگاه سمت زیک حملهور شدند.
«ای وای!»
زیک بوسفالوس راچیزی هدایت کرد ودیده در هوا چرخید.
سپس، رگباری از ضرباتمیتواند رعد و برق رابربیاید به سمت هیولاها رها کرد.
تراک!
هیولاها از تمام ضربات رعد و برقیآنها که بوسفالوس رها کرده بود جاخالی دادنداینکه و در آسمان به سمت زیک هجوم بردند.
شواش!
یکی از هیولاهامیکرد مایع سمی از دهانشپسش به بیرون پرتاب کرد.
فیسسس!
هرسیون تحت تأثیر قرار نگرفت، اماکند بوسفالوس که مورد اصابت مایع سمی قراربعد گرفته بود، در فرم روحیاش آسیب دید.
شیههههه!
زیک عقبنشینیدیده کرد و بهشمشیر هیولاها خیره شد.
در حالی که او مشغولچیزی مقابله با هیولاها بود، هیدرامیتواند در حال ترمیم بدن زخمیاش بود.
«لعنتی.»
درست در همان لحظه، مهارتکایسیر جدیدی که به دست آوردهعنصری بود به ذهنش خطور کرد.
«سپر نور!»
با فعال کردن مهارت،توجه هاله غولپیکری از نوردیده در مقابلش ظاهر شد.
سپس، بهکردن شکل یک سپرمداخله عظیم در آمد.
هیولاها بیخبر از اینکه زیک سپری ایجادمیکرد کرده است، در حالی که مایع سمینشانههای پرتاب میکردند، به سمت او یورش بردند.
تراک!
هیولاهایی که با سپر برخورد کردنداستراحتگاه در نور غرق شدند، به خاکسترعنصری سیاه تبدیل شده و از بین رفتند.
نیمی از هیولاهالجباز در یک چشم بهآنها هم زدن محو شدند.
زیک دستش را دراز کردکایسیر و سپر نور را بهعنصری سمت هیولاهای باقیمانده پرتاب کرد.
ووش!
سپر غولپیکرمیرسید به سویتوجه هیولاها پرواز کرد.
تراک!
سپر به نور تبدیل شدکایسیر و هیولاهای اطراف به خاکسترعنصری تبدیل شده و ناپدید شدند.
«واو، اوندیده تاج عجبمیتواند آرتیفکت فوقالعادهای بود!»
زیک پس ازامتحان نابود کردن هیولاها، دوبارهکایسیر به سمت هیدرا برگشت.
درست در همانلجباز لحظه، واکنش عجیبی درآنها بدن هیدرا نمایان شد.
ترق!
شاخهای غولپیکری در سرتاسرمیتواند بدن هیدرا، از جمله رویوضعیت سرهایش، شروع به رشد کردند.
کاااااااا!
سری که زیکلجباز قطع کرده بود، ازآنها قبل ترمیم شده بود.
هیدرا نه سر خود را بالا آورد،میکرد دندانهای تیز و متراکم خود را بهنشانههای نمایش گذاشت و به سمت زیک غرش کرد.
حالا کمتر شبیه به یک موجود از نوعبربیاید اژدها بود و بیشتر به هیولای بزرگی شباهت داشتحساب که در گذشته در سوابق تراکان دریکر دیده بود.
«خفاشهایی که قبلاً از بدنش بیرون اومدن، ودیده این ترمیم غیرطبیعی... حتی اگه کاملاً توسط کینهنشانههای بلعیده شده باشه... اون حرومزادههای امپراتوری چه غلطی کردن؟»
زیک دندانهایش را به هم فشرد و درخواست هوا چرخید تا نقطه ضعف این هیدرا را کهسختتر چنین علائم عجیبی از خود نشان میداد، پیدا کند.
در همان لحظه بود.
کرررررر!
انرژی در هرامتحان نه دهان هیدرا شروعکایسیر به متمرکز شدن کرد.
زیک این نشانهلجباز شوم را حس کردآنها و به عقب رفت.
همزمان، نه پرتوچیزی نفس از دهانهای هیدرامیکرد به بیرون فوران کرد.
کوا کوا کوا کوا کوانگ!
در یک چشم به همچیزی زدن، جنگل ناپدید شد، صخرهمیتواند فرو ریخت و سنگها متلاشی شدند.
کیاااااا!
نه سر هیدراچیزی پرتوهای نفس را بهمیکرد همه جهات شلیک کردند.
زیک با دیدن منظرهای کهشمشیر در یک لحظه ویران شدهنشانههای بود، عرق سردی بر پیشانیاش نشست.
«دیوانهکنندهست...»
در همان لحظه بود.
بالهایی ازتوجه بدن هیدرااستراحتگاه جوانه زدند.
ووشش!
هیدرا بالهایش را بهتوجه هم زد و سعیدیده کرد به پرواز درآید.
قلب زیک به شدت میتپید.
اگر آن هیولا به جای ماندن در اینجا به پایین کوهپسش میرفت، شهر قطعاً در یک چشم به هم زدن به ویرانهمیآمد تبدیل میشد و دهها هزار نفر جان خود را از دست میدادند.
«هر طوردیده شده بایدمیتواند جلوش رو بگیرم.»
او تا حدودی میتوانست درک کند کهکایسیر تراکان دریکر در طول جنگ آزادیبخش، هنگام رویاروییوضعیت با اژدهایان و هیولاها چه احساسی داشته است.
زیک بار دیگرلجباز زنجیرها را ازکند بازویش بیرون کشید.
سپس، هالهتوجه را رویاستراحتگاه شمشیرش متمرکز کرد.
«فقط یه راه برای کشتن هیولاییعنصری که این علائم عجیب رو نشونحال میده، با یک ضربه وجود داره.»
در زندگی قبلیاش، زمانی که با استادش، زاهد جنگل، بهمیتواند شکار هیولا میرفت، زیک دیده بود که استادش چگونه بابیاحتیاطی هیولاهایی که علائم غیرطبیعی از خود نشان میدادند، مقابله میکرد.
«هیولاهایی که علائم عجیب نشون میدن، کاملاًآنها خارج از قوانین دنیا هستن. برای نابودیشون،اینکه باید خود ظرف رو با قدرت روح بشکنی.»
یک طلسم منفرد، با القایکایسیر اراده از طریق کلام روح،عنصری قدرت دنیای فیزیکی را تقویت میکرد.
اما طلسم دوگانه متفاوت بود.
این قلمروِمیرسید دستکاری مستقیمتوجه قدرت روح بود.
حتی موجودات خارج از قوانین دنیاکند نیز در صورت حمله به روحشان،کنند نمیتوانستند فرم خود را حفظ کنند.
«هوو...»
زیک نفس عمیقی کشید.
«روح هیدرا روامتحان با یک ضربه باکایسیر طلسم دوگانه قطع میکنم.»
کیاااااا!
زیک شمشیرش را بهاستراحتگاه سمت هیدرا که درمیتواند هوا شناور بود، نشانه گرفت.
قلب باهاموت به شدتمیتواند تپید و تالار اتر اووضعیت را پر از مانا کرد.
وووونگ!
زیک کلام روحلجباز را به درونکند شمشیر مرتعش تزریق کرد.
دهانش به آرامی باز شد.
«طلسم دوگانه، قطع.»
یادداشت مترجم
شماره و عنوان فصل در متن اصلی ذکر نشده بود و بر اساس توالی داستان درج شده است.