چپتر 29: سگهای شکاری امپراتوری روم
0تجار و کالسکهچیپاهایشان از فریاد جنگیگیر ناگهانی اورکها جا خوردند.
«غ-غیرممکنه! چطور ممکنهتبدیل تو یه منطقهمیکرد امن اورک پیدا بشه؟!»
کالسکهچی دیوانهواریکی به اسبهامتلاشی شلاق زد.
«یالا! تندتر!»
غرررش!
فریاد جنگیخون اورکها بارحضورش دیگر طنینانداز شد.
شیهه!
اسبها که از این فریادغیرممکن وحشت کرده بودند، با بیقراری رویجلوی دو پای عقب خود بلند شدند.
بام!
با تقلا وتبدیل دست و پا زدناجساد اسبها، کالسکه واژگون شد.
زیک بهسرعتیکی از کالسکهمتلاشی بیرون پرید.
بوم!
کالسکه کاملاً چپ کرد و اسبها نیزبود به زمین افتادند، در حالی که پاهایشانگوش زیر بار و بنه گیر کرده بود.
در این وضعیت،تبدیل رسیدن به کمپمیکرد اصلی غیرممکن بود.
فریاد اورکهایکی از هر طرفماجراجویانِ به گوش میرسید.
ماجراجویی که پیش از این جلویطرف زیک لاف میزد، رنگپریده و لرزان،لاف شمشیرش را در دست گرفته بود.
'فارغالتحصیل آکادمی دریکر، ارواح عمهش.'
زیک پشت درختیتبدیل پنهان شد و اوضاعاجساد را زیر نظر گرفت.
لحظهای بعد،یکی چیزی از میانماجراجویانِ جنگل بیرون آمد.
غرررش!
گروهی از اورکها بازیر تبرهای سنگی بزرگ ظاهر شدندرسیدن و به مردم حمله کردند.
«آاااخ! ک-کمکم کنید!»
یک اورک با تبرمتلاشی سنگیاش سر یکی ازبرابر افراد را متلاشی کرد.
ماجراجویانِ مسلح سعی کردنداصلی در برابر اورکها مقاومتمیرسید کنند، اما فایدهای نداشت.
«ک-کمک!»
سر همان ماجراجویتبدیل لافزن با تبر سنگیاجساد یک اورک له شد.
زمین بهسرعتیکی به دریایی ازماجراجویانِ خون تبدیل شد.
زیک در حالی که حضورش راطرف پنهان کرده بود، تماشا میکرد که اورکهامیزد اجساد و وسایل مردگان را جمعآوری میکنند.
اگر مداخله میکرد، ردپایی از خودشگیر به جا میگذاشت، بنابراین با خونسردیغیرممکن منتظر ماند تا اورکها ناپدید شوند.
'چطور اورکهاخون وارد منطقهحضورش امن شدن؟'
آرگوس، با صنعت پیشرفته سیاهچالههایش، برای محافظت ازبرابر تجار در حال رفتوآمد، مناطق امن را درماجراجوی سطح ملی و با دقت کامل محافظت میکرد.
'باید یهرسیدن اتفاقی تو کمپغیرممکن اصلی افتاده باشه.'
با عبور اورکها، او حضورش راگیر پنهان کرد، وارد مسیر جنگلی شدغیرممکن و به سمت کمپ اصلی حرکت کرد.
کمپ اصلی کهتبدیل به آن رسید،میکرد واقعاً منظرهای هولناک داشت.
گویی هیولاها آنجا را جارو کردهمسلح بودند؛ حصارها همگی شکسته و چمدانهایفایدهای خونآلود به هر سو پراکنده شده بود.
زیک اجساد را بررسی کرد.
در میان آنها سربازانزیر اعزامی از پادشاهی آرگوسوضعیت هم به چشم میخوردند.
'با این تعدادتبدیل نیرو، باید میتونستن جلویاجساد بیشتر هیولاها رو بگیرن.'
زیک که نمیتوانست شرایط راماجراجویانِ درک کند، ردپاهای بهجامانده درکنند کمپ اصلی را بررسی کرد.
با بررسیرسیدن ردپاها، چهرهاشاصلی در هم رفت.
دلیلش این بود که دربنه محل حمله، نه ردپای هیولاها،کمپ بلکه ردپای «انسانها» را پیدا کرد.
اگرچه این اتفاق به عنوان حملهمیکرد هیولاها صحنهسازی شده بود، اما واضحاگر بود که این فاجعه کار انسانهاست.
مشخص بود که کمپ اصلی مورد حمله قرار گرفتهمقاومت و سپس هیولاها با جذب شدن به بوی خون، واردخون آنجا شده و اجساد و آذوقهها را غارت کرده بودند.
به نظر میرسید اورکها پسغیرممکن از پایین آمدن به مسیر کوهستانی،جلوی به کالسکه مسافربری حمله کرده بودند.
زیک خاک دستانشپاهایشان را تکاند وگیر از جا بلند شد.
'فعلاً مهمترینخون چیز پیداحضورش کردن خرابههای کایسیره.'
زیک از میان وسایل باقیمانده درمسلح کمپِ بههمریخته، تنها آذوقههای ضروری رافایدهای برداشت و بلافاصله آنجا را ترک کرد.
ماندن در اینجا هیچاصلی فایدهای نداشت؛ فقط او راماجراجویی به یک مظنون تبدیل میکرد.
او بلافاصله نقشه کوچک رابنه باز کرد و به سمتکمپ قلمرو بربرها به راه افتاد.
هرچه بالاتر میرفت، زمینحضورش ناهموارتر میشد و سرعتوسایل پیشرویاش را کاهش میداد.
پس از حدود دومتلاشی روز سفر در اعماقبرابر کوهستان، زیک چیزی پیدا کرد.
'خیلی وقته اینو ندیده بودم.'
صدها جمجمه کهپاهایشان از شاخههای درختانگیر آویزان شده بودند.
نه تنها جمجمههای انسان، بلکهتماشا جمجمه هیولاهای مختلف نیز درجمعآوری کنار هم آویزان شده بود.
این نشانهای بودافراد که آغاز قلمرومسلح بربرها را مشخص میکرد.
حتی هیولاها هم بهندرتاصلی وارد منطقهای میشدند که اینماجراجویی نشانه در آن وجود داشت.
اما زیک هیچ تردیدیزیر به خود راه نداد ورسیدن قدم به قلمرو بربرها گذاشت.
درست در همان لحظه،حضورش چیزی حواس زیک راوسایل به خود جلب کرد.
او حضور کسیافراد را که تعقیبشمسلح میکرد، احساس کرد.
در ابتدا فکر کرداصلی که آنها بربرها هستند، اماماجراجویی بعد سرش را تکان داد.
بربرها هرگز مخفیانهپاهایشان مزاحمانی را که واردبود قلمروشان میشوند، تعقیب نمیکنند.
اگر آنها را میدیدند، بلافاصلهتماشا دستگیرشان میکردند و به معنای واقعیمیکنند کلمه، اندامهایشان را از هم «میدریدند».
ووش!
زیک روی درختیکمپ پرید و خودشطرف را پنهان کرد.
سپس خنجریحالی از جیبشزیر بیرون آورد.
همانطور که حضورش را کاملاًتماشا محو کرده بود، چهرهی کسانیجمعآوری که تعقیبش میکردند، آشکار شد.
آنها سه نفرافراد بودند و ماجراجویانیمسلح معمولی به نظر نمیرسیدند.
'اینا شوالیههاییرسیدن هستن کهاصلی حرفهای آموزش دیدن.'
با این حال، حرکاتشانزیر برای یک شوالیه بیشوضعیت از حد پنهانکارانه بود.
آنها حتماً از میان کارآموزانتماشا شوالیه انتخاب شده و تکنیکهای تعقیبمیکنند و ترور را آموزش دیده بودند.
در خاطرات زیک، تنها یکماجراجویانِ مکان وجود داشت که چنینکنند جنونی در آن رخ میداد.
'سگهای شکاری...رسیدن امپراتوریها تواصلی آرگوس چیکار میکنن؟'
سگهای شکاری یگانی بودند کهبنه امپراتور امپراتوری روم مخفیانه برایکمپ جمعآوری آثار باستانی سازماندهی کرده بود.
در زندگی قبلی، اینحضورش سگهای شکاری به نیرویوسایل اصلی امپراتوری روم تبدیل شدند.
اما در حال حاضر، سگهای شکاریمسلح هنوز در هالهای از پنهانکاری قرار داشتندنداشت و افراد کمی از وجودشان باخبر بودند.
در آن لحظه، زیک متوجهغیرممکن شد که سگهای شکاری مسئولپیش نابودی کمپ اصلی نیز بودهاند.
اینکه سگهای شکاری، که تخصصشان تعقیب وبود یافتن آثار باستانی بود، در نزدیکی خرابههایگوش کایسیر حضور داشتند، تصادفی به نظر نمیرسید.
برای زیک که به رتبهتماشا شوالیه آبی ارتقا یافته بود، مقابلهمیکنند با سگهای شکاری کار آسانی بود.
'باید ازشونیکی بازجویی کنم وماجراجویانِ اطلاعات بکشم بیرون.'
ووش!
ورق برگشت و حالازیر زیک بود که سگهایوضعیت شکاری را تعقیب میکرد.
او حضورش را محو کرد و برایاجساد مدتی طولانی سگهای شکاری را زیر نظرردپایی گرفت و محدوده فعالیتشان را بررسی کرد.
سگهای شکاری درافراد گروههای حداقل دوازدهمسلح نفره حرکت میکردند.
زیک که در زندگی قبلیاشغیرممکن ارتباط عمیقی با سگهای شکاریپیش داشت، چیزهای زیادی درباره آنها میدانست.
او متوجه شد که آنهابنه در حال انجام وظیفه گشتزنیکمپ و تامین امنیت محیطی هستند.
'تو این سطح، چرخه ارتباطی معمولشونمیکرد باید طولانی باشه، بنابراین حتی اگهاگر بکشمشون، طول میکشه تا کسی متوجه بشه.'
زیک بایکی حوصله سگهای شکاریماجراجویانِ را تعقیب کرد.
و سرانجام، توانست غاریاصلی را که در آنمیرسید مستقر بودند، پیدا کند.
او خنجرش را درزیر دست گرفت و بهآرامیوضعیت به غار نزدیک شد.
با استفاده ازتبدیل مهارت چشمان اژدها، میتوانستاجساد در تاریکی بهوضوح ببیند.
درست در همانافراد لحظه، یکی از آنهاسعی از غار بیرون آمد.
ووش!
زیک از پشت دهانش را گرفت،گیر با خنجر به ریههایش ضربه زدغیرممکن و سپس شریان کاروتیدش را برید.
سگ شکاری بدونتبدیل اینکه حتی فریادیمیکرد بکشد، روی زمین افتاد.
زیک جسد راافراد به کناری کشیدمسلح و وسایلش را گشت.
شاید به خاطر جایگاهشاصلی بود، اما هیچ چیزمیرسید قابل توجهی همراهش نبود.
زیک مخفیانه وارد غار شدبنه و با استفاده از نقشهکمپ کوچک، وضعیت زمین را بررسی کرد.
سگهای شکاری داخل غارحضورش را تغییر داده بودندوسایل تا یک پایگاه بسازند.
«خاطراتم زنده شد. تو دورانماجراجویانِ حضورم تو کارتل، عملاً توکنند کمپهای جنگلی مثل همین زندگی میکردم.»
زیک زمانی به عنوان یک قاتلطرف برای کارتل بدنام مککین که برلاف قاره جنوبی حکومت میکرد، فعالیت داشت.
پس از اینکه توسط یک راهنمای سیاهچال فریب خوردرسیدن و به عنوان برده در قاره جنوبی فروخته شد، آموزشهایلاف قاتل شدن را دید و به ماموریتهای ترور فرستاده شد.
با وجود اینکه مهارتهایی که در گهواره و آکادمی یاد گرفته بود کمیمداخله زنگزده بودند، اما در بدنش ریشه دوانده بودند و به او اجازه دادندآرگوس تا به هر طریقی از ماموریتهای طاقتفرسای ترور جان سالم به در ببرد.
کارتل که این موضوع برایش جالب بود،سعی او را به طور رسمی آموزش دادکمک و به یکی از قاتلان سازمان تبدیل کرد.
به لطف این موضوع، زیک پنجطرف سال را در میان کشمکشهای قدرتلاف بین کارتلهای قاره جنوبی سپری کرد.
در مقایسه با رؤسای بیرحمبنه کارتلها، سگهای شکاری که هنوز بیتجربهاصلی بودند، اهداف آسانی به حساب میآمدند.
زیک برای پنهان کردن چهرهاشتماشا ماسکی به صورت زد وجمعآوری باهاموت را در موجودیاش قرار داد.
با آمادگییکی کامل، واردمتلاشی غار شد.
فیش!
خنجری که زیک پرتاب کرد،بنه در گردن یکی از سگهای شکاریاصلی که غافلگیر شده بود، فرو رفت.
او از قبل با استفاده ازمیکرد نقشه کوچک، موقعیت مکانی و محلاگر استقرار سگهای شکاری را درک کرده بود.
زیک بلافاصلهیکی به اعماقمتلاشی غار یورش برد.
دو سگ شکاری روی نردههای یکطرف ساختمان دو طبقه که در کنارلاف دیواره غار ساخته شده بود، نگهبانی میدادند.
او خنجرهایی را از موجودیاشبنه بیرون آورد و با سرعتکمپ با هر دو دست پرتابشان کرد.
تاپ!
دو سگ شکاری که خنجرهای زیکمسلح به آنها اصابت کرده بود، بهفایدهای پایین سقوط کردند و به زمین افتادند.
با شنیدن این صدای غیرعادی،غیرممکن سگهای شکاری که داخل منتظرپیش بودند، به بیرون هجوم آوردند.
زیک خنجرهای توی دستش رابنه به سمت سگهای شکاری کهکمپ به سویش میدویدند، پرتاب کرد.
جرنگ!
یکی از آنها شمشیرش را بالامسلح آورد، آن را با هاله آغشتهفایدهای کرد و خنجرهای زیک را دفع کرد.
و در همان لحظه،اصلی یک سگ شکاری از پهلوماجراجویی به سمت زیک یورش برد.
زیک حالت بدنشپاهایشان را پایین آوردگیر و روی زمین غلتید.
او خنجری بیرون آورد و آن را دروسایل پای سگ شکاری فرو کرد، سپس بلافاصله خنجرمیگذاشت دیگری درآورد و تاندون آشیل او را برید.
«آآآخ!»
زیک به پشتکمپ سگ شکاری چرخیدطرف و گردنش را شکست.
این دقیقاً همان روشیزیر بود که قاتلان جنوبیوضعیت با شوالیهها مقابله میکردند.
«یه جنوبیه! راه فرار رو ببندیدمیکرد و فاصلهتون رو حفظ کنید! ازاگر دور با کمان پولادی بهش شلیک کنید!»
احتمالاً علاوه بر شوالیهها، سربازانی هممسلح حضور داشتند، چرا که سربازانی مجهزفایدهای به کمان پولادی از ساختمان بیرون آمدند.
زیک بارسیدن سرعتی باورنکردنیاصلی به جلو دوید.
فیش!
بارانی از تیرها به سمت زیک بارید، اما ازمردگان آنجا که او به صورت زیگزاگ حرکت میکرد، نتوانستندخونسردی به درستی نشانهگیری کنند و تمام تیرها خطا رفت.
قبل از اینکه بهمتلاشی خودشان بیایند، زیک درست درمقاومت مقابل سربازان کماندار ایستاده بود.
شلپ!
زیک با خنجرش سر یکیبنه از سربازان را از تن جدااصلی کرد و کمان پولادیاش را قاپید.
او با مهارت تمام کمان رامیکرد به دست گرفت و تیرهایی رااگر به سمت سربازان دیگر شلیک کرد.
تاپ!
سربازان در حالی کهاصلی تیرها در سینههایشان فرومیرسید رفته بود، روی زمین افتادند.
در حالی که زیک با کمانگیر پولادی و خنجرهایش مشغول مقابله با سربازانطرف بود، سگهای شکاری دور او حلقه زدند.
زیک با خنجرهاییتبدیل در هر دومیکرد دست، گارد گرفت.
سپس، کسی که به نظرماجراجویانِ میرسید رهبرشان باشد، قدمی بهکنند جلو گذاشت و به زیک گفت:
«یه جنوبی اینجا چیکار میکنه؟»
به نظر میرسید کهزیر زیک را با یکوضعیت قاتل جنوبی اشتباه گرفته بودند.
«بذار اوضاعخون رو ازحضورش اینم آشفتهتر کنم.»
او صدایش راافراد پایین آورد و باسعی لهجه جنوبی صحبت کرد:
«فکر کردید میتونید بهاصلی اموال مککین دست بزنید وماجراجویی قسر در برید، امپراتوریهای لعنتی؟»
رهبر سگهایحالی شکاری بازیر صدایی دستپاچه گفت:
«اموال مککین؟ ما بهحضورش هیچ چیزی که متعلقوسایل به اونا باشه دست نزدیم.»
«این رو بعد ازمتلاشی مرگت با اون امپراتوربرابر لعنتیتون در میون بذار.»
زیک ناگهان با لگداصلی سنگی را که زیر پایشماجراجویی بود به هوا پرتاب کرد.
فیش!
سنگ سفت وتبدیل سخت دقیقاً در چشماجساد چپ رهبر فرو رفت.
«آآآخ!»
زیک با استفاده از این فرصت،طرف به جلو یورش برد و بالاف خنجرهایش گلوی سگهای شکاری را درید.
«آآآخ!»
هیچ چیز آسانتر از مقابلهتماشا با شوالیهای نبود که باجمعآوری هیجان و بیگدار به آب میزد.
زیک شمشیر یک شوالیه مرده را برداشتسعی و آن را به سمت شوالیه دیگریکمک که به سویش یورش میآورد، پرتاب کرد.
شمشیر که با اراده نفوذ آغشته شدهگوش بود، بدن شوالیه را شکافت و در بدنلرزان شوالیه دیگری که پشت سرش بود، فرو رفت.
زیک به سرعت سگهای شکاری را نابودبود کرد و تنها رهبرشان را که قبلاًگوش با زیک صحبت کرده بود، زنده گذاشت.
«ای آشغالخون بیتمدن جنوبی،حضورش چطور جرئت میکنی!»
فیش!
زیک جاخالی داد و شمشیر رهبرطرف را رد کرد، سپس خنجرش را تابمیزد داد و بازوی او را قطع کرد.
«آغ!»
تاپ!
خنجر زیکیکی ریههای رهبرمتلاشی را سوراخ کرد.
درست قبلرسیدن از مرگش، زیکغیرممکن به رهبر گفت:
«امپراتوریهای لعنتی، خرابههایپاهایشان کایسیر متعلق بهگیر کارتل مککین ماست.»
چشمان رهبرخون با شنیدنحضورش این حرف لرزید.
«چه مزخرفاتی...»
رهبر سگهای شکاریکمپ با چهرهای گیجطرف و سردرگم جان داد.
زیک از واکنش رهبرزیر متوجه شد که آنهاوضعیت به دنبال میراث کایسیر نبودند.
«پس اینخون عوضیها اینجاحضورش چیکار میکنن؟»
زیک به طبقه دوممتلاشی کمپ رفت و ردپایبرابر آنها را بررسی کرد.
و نامهای رمزنگاری شدهاصلی پیدا کرد که ازمیرسید طرف مافوقهایشان ارسال شده بود.
رمزی که شوالیههای امپراتوری استفاده میکردند بهبود طرز باورنکردنی پیچیده و پیشرفته بود، به طوریمیرسید که رمزگشایی آن تقریباً غیرممکن به نظر میرسید.
با این حال، زیک به لطفمیکرد تجربه میدان نبرد در زندگی قبلیاش،اگر میدانست چگونه رمز امپراتوری را بشکند.
او به سرعت نامهمتلاشی را از نظر گذراند ومقاومت محتوای آن را بررسی کرد.
«این عوضیها به دستور امپراتورغیرممکن کورکورانه دنبال خرابههای باستانی میگردن،پیش بدون اینکه حتی بدونن اینجا چیه.»
به نظر میرسید که امپراتور روم، کهبود تشنه جاودانگی بود، برای جمعآوری مصنوعات باستانیگوش هر گوشه از قاره را جستجو میکرد.
سگهای شکاری به هر مکانیتماشا که ممکن بود خرابههای باستانی درمیکنند آن وجود داشته باشد، اعزام میشدند.
زیک پسیکی از خواندنمتلاشی نامه، نوچنوچ کرد.
«اون امپراتوررسیدن واقعاً عقلش روغیرممکن از دست داده.»
حالا که میدانست سگهای شکاریبنه از خرابههای کایسیر بیخبرند، دیگرکمپ نیازی به تأخیر بیشتر نبود.
زیک ردپاهایی از خودحضورش به جا گذاشت ووسایل از غار خارج شد.
او دوباره نقشه کوچک راماجراجویانِ فعال کرد و در شرفکنند حرکت به سمت موقعیت خرابهها بود.
در همانرسیدن لحظه بود کهغیرممکن این اتفاق افتاد.
فیش!
صدای مورمورکنندهایخون در آسمانحضورش طنینانداز شد.
زیک اینیکی صدا رامتلاشی خیلی خوب میشناخت.
این سیگنال فعالکمپ شدن تور گریزناپذیرطرف سگهای شکاری بود.