---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 118: افسانه پادشاه شیاطین • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 118: افسانه پادشاه شیاطین

0

[مترجم: Peptobismal]

[ویراستار: Max]

پس اونا‌ردی​ از طرف دوک‌کنه​ گراهام فرستاده شدن.

زیک به یاد آورد که اطلاعاتی‌کنه​ درباره وارلاک باستانی که آنجلینا را نفرین‌تمام​ کرده بود، به دوک گراهام داده بود.

اما با شنیدن داستان آن‌ها، یک‌حرف​ مشکل وجود داشت: وارلاک باستانی در‌توهین​ سیاه‌چالی که او گفته بود، حضور نداشت.

خط زمانی با زمانی‌نتونست​ که زیک او را‌پیدا​ دستگیر کرده بود، همخوانی نداشت.

دوک گراهام برای دستگیری وارلاک باستانی، نه‌حرف‌های​ تنها شوالیه‌هایش، بلکه ماجراجویان باتجربه و آشنا‌پیداش​ به سیاه‌چال‌ها را نیز بسیج کرده بود.

ریک ادامه داد:

«شنیدیم که یه جادوگر سیاه شرور تو‌ریچموند​ این منطقه هست، برای همین اومدیم ببینیم‌باشد​ همون وارلاکیه که دوک گراهام دنبالشه یا نه.»

با این حرف، ریچموند که‌هیچ​ پشت سرشان بود، طوری که انگار‌حرف‌های​ به او توهین شده باشد، لرزید.

او داشت در خلوت سیاه‌چالش از تحقیق روی استخوان‌های هیولاها لذت می‌برد‌تمام​ و حالا یک گروه ماجراجو سرزده وارد شده و او را با‌ماهری​ یک وارلاک که نفرین‌های شیطانی می‌فرستد، اشتباه گرفته بودند. غرورش جریحه‌دار شده بود.

ارباب! من یه وارلاک‌ازش​ سطح پایین نیستم که از‌ناامید​ این نفرین‌های شیطانی استفاده کنم!

ریچموند که نمی‌توانست این را‌دنبالشه​ بلند بگوید، با صدایی که فقط‌انگار​ زیک می‌شنید، به او اعتراض کرد.

آره، می‌دونم، پس ساکت باش.

زیک به ریک گفت:

«متأسفانه، همچین وارلاکی اینجا نبود. ریچموند‌کنه​ که یه جادوگره، اینجا رو کامل گشت،‌تمام​ اما نتونست هیچ ردی ازش پیدا کنه.»

ریک و همراهانش‌همون​ با شنیدن حرف‌های زیک‌ریچموند​ ناامید به نظر می‌رسیدند.

«که این‌طور؟ ما تمام سیاه‌چال‌ها‌هیچ​ رو گشتیم تا پیداش کنیم،‌همراهانش​ اما نمی‌تونیم بفهمیم کجا رفته.»

زیک به‌ردی​ حرف‌های ریک‌پیدا​ فکر کرد.

همم، به نظر می‌رسه ماجراجویان‌پیدا​ کاملاً ماهری باشن. اگه بتونم‌نظر​ ازشون استفاده کنم، خیلی خوب می‌شه.

«ریک، حالا که بهش فکر می‌کنم، من یه‌پشت​ سری اطلاعات درباره یه وارلاک شرور دارم. مطمئن‌خلوت​ نیستم همونی باشه که دنبالشین، اما احتمالش هست.»

زیک از میان اطلاعاتی که در زندگی قبلی‌اش پیش از دستگیری وارلاک‌ناامید​ باستانی به دست آورده بود، مواردی را که ماجراجویان می‌توانستند در جستجوی‌فکر​ خود از آن‌ها استفاده کنند، دست‌چین کرد و با آن‌ها در میان گذاشت.

جیسونِ جادوگر، با‌ازش​ دقت تمام حرف‌های‌همراهانش​ زیک را یادداشت کرد.

جیسون پس از‌ردی​ شنیدن حرف‌های زیک‌کنه​ سر تکان داد.

«آها، پس این احتمال وجود‌دنبالشه​ داره که اون تو شمال‌طوری​ باشه، نه تو قلمرو بربرها.»

«برخلاف جادوگران سیاه، وارلاک‌ها بیشتر دنبال ردپای خدایان‌پیدا​ باستانی فراموش‌شده یا ارواح خبیث می‌گردن. تا قدرت‌های شومی‌گشتیم​ رو که تو اون مکان‌ها باقی مونده پیدا کنن.»

ریک با‌ردی​ شنیدن حرف‌های زیک‌کنه​ سر تکان داد.

«منطقیه. باید بریم به‌ازش​ همون جایی که گفتی‌حرف‌های​ و دنبال ردپای وارلاک بگردیم.»

«اگه ردی از وارلاک پیدا کردین، سعی نکنین‌پشت​ باهاش درگیر بشین. فوراً با دوک گراهام تماس‌خلوت​ بگیرین. وگرنه ممکنه گرفتار یه نفرین باستانی شوم بشین.»

ریک و همراهانش‌گشت​ با لحن قاطع‌ردی​ زیک سر تکان دادند.

آن‌ها شب را در اردوگاه‌کنه​ گذراندند و صبح زود، به محض‌این‌طور​ طلوع خورشید، از کوه پایین رفتند.

«از کمکت ممنونیم، زیک.‌ازش​ دفعه بعد که دیدیمت،‌حرف‌های​ حتماً لطفت رو جبران می‌کنیم.»

«امیدوارم بتونین‌ببینیم​ ردی از‌وارلاکیه​ وارلاک پیدا کنین.»

پس از پایین رفتن ریک و همراهانش از کوه،‌کنه​ زیک مدتی آن‌ها را تماشا کرد و سپس به‌پیداش​ همراه ریچموند به سمت قلمرو بربرها به راه افتاد.

در حین بالا‌ازش​ رفتن از کوه، زیک‌حرف‌های​ ناگهان از ریچموند پرسید:

«ریچموند، تا حالا‌ردی​ اسم جایی به‌کنه​ نام ابیس رو شنیدی؟»

ریچموند سرش را تکان داد.

«نه، ارباب. اون دیگه چیه؟»

«مهم نیست. فقط خواستم‌پیدا​ بپرسم. پس با این حساب،‌نظر​ قطعاً نمی‌دونی ‹کتاب شیر› چیه.»

«آه، اونو می‌دونم.»

زیک غافلگیر شد.

«چی؟ واقعاً می‌دونی؟»

ریچموند از‌ردی​ واکنش زیک‌پیدا​ جا خورد.

«بله، می‌دونم...‌هیچ​ مگه قرار‌ازش​ نبود بدونم؟»

«نه، دلیلی نداره‌همون​ که ندونی. بهم‌حرف​ بگو کتاب شیر چیه.»

ریچموند که دید زیک واقعاً‌هیچ​ دارد از او سؤال می‌پرسد، با‌حرف‌های​ حالتی مغرورانه شروع به صحبت کرد.

«آدمای معمولی‌ردی​ احتمالاً چیزی درباره‌کنه​ کتاب شیر نمی‌دونن.»

«چرت و پرت‌ردی​ گفتن رو بس کن‌همراهانش​ و خلاصه‌ش رو بگو.»

«چشم، قربان. خلاصه بگم، کتاب‌دنبالشه​ شیر، کتابیه که پادشاه شیاطین‌طوری​ برای انسان‌ها به جا گذاشته.»

«کتابی که‌کامل​ پادشاه شیاطین نوشته؟‌هیچ​ بیشتر برام بگو.»

ریچموند در دلش از دست زیک غرغر کرد؛‌ناامید​ کسی که اول به او گفته بود خلاصه‌نمی‌تونیم​ و کوتاه حرف بزند، اما حالا جزئیات بیشتری می‌خواست.

«صدای غرغرهات رو می‌شنوم.»

«هین! عذر می‌خوام، ارباب.»

ریچموند دوباره‌کامل​ شروع به‌نتونست​ توضیح دادن کرد:

«افسانه پادشاه‌ردی​ کایسیر رو‌پیدا​ می‌دونین، درسته؟»

او نه تنها افسانه را‌پیدا​ می‌دانست، بلکه شخصاً شمشیرزنی را‌نظر​ از خود پادشاه آموخته بود.

زیک بدون اینکه‌همون​ گذشته‌اش را فاش‌حرف​ کند، سر تکان داد.

ریچموند به سرعت ادامه داد:

«داستان مهر و موم‌پیدا​ کردن پادشاه شیاطین توسط‌ناامید​ پادشاه کایسیر رو هم می‌دونین؟»

زیک با شنیدن‌ردی​ این حرف سرش‌کنه​ را تکان داد.

«نه، اون داستان رو نشنیدم.»

او در طول تمریناتش با روح‌ردی​ کایسیر، داستان‌های مختلفی شنیده بود، اما‌ناامید​ هرگز چیزی درباره پادشاه شیاطین نشنیده بود.

ریچموند سر‌ردی​ تکان داد‌پیدا​ و گفت:

«داستان خیلی معروفی نیست. در واقع، اگه بخوام‌حرف‌های​ دقیق‌تر بگم، این دستاورد پادشاه کایسیر نبود، بلکه‌کنیم​ کار ‹حکیم› بود که مثل یه پدر براش می‌موند.»

«حکیم؟»

«بله. احتمالاً می‌دونین که کایسیر از پیوند‌ازش​ حکیم و پادشاه الف‌ها به دنیا اومد،‌می‌رسیدند​ که باعث شد نیمه‌انسان و نیمه‌الف باشه.»

«آره. هرچند خودش‌ازش​ زیاد از این‌همراهانش​ بابت خوشحال نبود.»

با این حرف زیک،‌ازش​ ریچموند سرش را کج‌حرف‌های​ کرد و ادامه داد:

«پادشاه الف‌ها با همراهی حکیم،‌دنبالشه​ کایسیر رو خلق کرد تا‌طوری​ جلوی پادشاه شیاطین رو بگیره.»

«صبر کن، یعنی کایسیر‌نتونست​ از روی عشق به‌پیدا​ دنیا نیومده، بلکه خلقش کردن؟»

«الف‌ها موجودات قلمرو فیزیکی نیستن، پس چطور می‌تونستن عاشق یه انسان بشن؟ پادشاه الف‌ها با کمک حکیم، موجودی‌کجا​ رو خلق کرد که با قدرت خودش آمیخته شده بود. حکیم هم کایسیر رو که قدرت‌های او و‌دارم​ پادشاه الف‌ها رو دریافت کرده بود، به پادشاه گرگ‌های آتشین سپرد تا به عنوان یه قهرمان بزرگ بشه.»

«تو کتاب‌های داستانی که من خوندم، نوشته‌همراهانش​ بود که اون تو نوزادی به خاطر یه‌پیداش​ جادوگر شرور رها شده و گرگ‌ها بزرگش کردن.»

«چی؟ مطمئناً حکیم پادشاه‌وارلاکیه​ قهرمان رو به این‌پشت​ شکل مسخره از دست نمی‌داده.»

حالا که این‌گشت​ را می‌شنید، برایش‌ردی​ منطقی به نظر می‌رسید.

این یک مسئله پیچیده خانوادگی بود که زیک نمی‌توانست مستقیماً از خود‌تمام​ کایسیر بپرسد، و شاید به همین دلیل بود که در ویدیوهای وقایع‌نگاری که‌باشن​ کایسیر از خود به جا گذاشته بود نیز اشاره‌ای به آن نشده بود.

این وقایع‌نگاری‌ها بیشتر شامل اطلاعاتی درباره‌کنه​ چگونگی تأسیس پادشاهی کرونوس توسط کایسیر‌این‌طور​ و نحوه آشنایی و جمع‌آوری زیردستانش بود.

داستانی که ریچموند‌همون​ درباره پادشاه شیاطین گفت،‌ریچموند​ در آن‌ها وجود نداشت.

«به هر حال، وقتی پادشاه، پادشاهی کرونوس رو‌پیدا​ تأسیس کرد و پادشاهی‌های انسانی شکل گرفتن، پادشاه شیاطین‌گشتیم​ با قوم شیطانی خودش به قلمرو فیزیکی حمله کرد.»

«صبر کن، قوم شیطانی؟ مگه‌کنه​ اونا موجودات خیالی نیستن که بزرگترا‌این‌طور​ برای ترسوندن بچه‌ها ازشون استفاده می‌کنن؟»

ریچموند با‌هیچ​ ناباوری به‌ازش​ زیک نگاه کرد.

«قوم شیطانی موجودات خیالی‌ان؟‌وارلاکیه​ پس جادوگران سیاه چطور‌پشت​ جادوی سیاه رو یاد می‌گیرن؟»

«فکر کنم از‌گشت​ طریق ارواح فاسدشده‌ردی​ و تکنیک‌های ممنوعه.»

«اینا روش‌هایی‌ردی​ هستن که قوم‌کنه​ شیطانی آموزش دادن.»

«ها؟»

با شنیدن این داستان برای‌دنبالشه​ اولین بار، چهره زیک حتی از‌انگار​ ریچموند هم مات و مبهوت‌تر شد.

«به هر حال، کسی که تمام روش‌های کنترل ارواح فاسدشده، از جمله همین جادوی‌می‌رسیدند​ سیاهی که گفتم رو خلق کرد، پادشاه شیاطینه و قوم شیطانی به عنوان پیروان پادشاه‌باشن​ شیاطین، انسان‌ها رو وسوسه کردن و اون جادوی سیاه رو تو سراسر جهان گسترش دادن.»

«چرا دقیقاً انسان‌ها؟»

«خب، شاید چون‌ردی​ وسوسه کردن انسان‌ها‌کنه​ از همه راحت‌تره؟»

«منطقیه.»

«از اونجا که هر کسی می‌تونست با تقدیم کردن روحش به قوم شیطانی به راحتی‌این‌طور​ قدرت زیادی به دست بیاره، تعداد جادوگران سیاه تو دنیا به شدت افزایش پیدا کرد.‌اگه​ و در نهایت، اونا حتی مراسم‌هایی برای احضار قوم شیطانی به قلمرو فیزیکی انجام دادن.»

«عوضی‌های دیوونه.»

«قوم شیطانی که توسط جادوگران سیاه به قلمرو فیزیکی احضار شده بودن، از قدرت پلیدشون برای خلق‌نمی‌تونیم​ جانوران جادویی استفاده کردن و دنیا رو به آشوب کشیدن. تا زمانی که پادشاه سعی کرد جلوشون‌می‌کنم​ رو بگیره، دیگه خیلی دیر شده بود. در نهایت، خود پادشاه شیاطین به قلمرو فیزیکی نزول کرد.»

«چرا این‌ببینیم​ داستان به نسل‌های‌دنبالشه​ بعدی منتقل نشد؟»

«خـ-خب، زمانی که‌گشت​ من تو دنیا بودم،‌ازش​ این اطلاعات مخفی نبود...»

«به هر‌ردی​ حال، بعدش‌پیدا​ چی شد؟»

«پادشاه شیاطین برای اینکه مستقیماً به دنیای فیزیکی بیاد، بیش از حد قدرتمند بود.‌گشتیم​ اون به یه بدن قوی نیاز داشت که بتونه قدرتش رو تحمل کنه. تو‌بتونم​ قلمرو فیزیکی فقط یه بدن وجود داشت که می‌تونست در برابر پادشاه شیاطین دوام بیاره.»

«چی بود؟»

«یه اژدها.»

«چی؟»

«فقط بدن یه اژدهای‌ازش​ فاسدشده می‌تونست قدرت پادشاه‌حرف‌های​ شیاطین رو تحمل کنه.»

ریچموند ادامه داد:

«حتی بعد از تسخیر بدن اژدها، تحمل تمام قدرت پادشاه شیاطین کار‌ناامید​ سختی بود. در نهایت، پادشاه شیاطین کتابی خلق کرد که حاوی قدرتش‌فکر​ بود و اون همون کتاب شیره که رسماً با نام نکرونومیکون شناخته می‌شه.»

«پس اون‌ردی​ کتاب واقعاً‌پیدا​ وجود داره؟»

«این داستانی از دوران پادشاه قهرمانه، پس ممکنه اغراق یا حذفیاتی توش‌این‌طور​ باشه. این یه افسانه‌ست که سینه به سینه نقل شده، اما حتی اگه‌ماهری​ همه‌اش هم درست نباشه، ممکنه بخشی از اون حقیقت داشته باشه، مگه نه؟»

«همم...»

از آنجا که زیک شخصاً توسط کایسیر،‌ازش​ پادشاه قهرمان افسانه‌ای، شمشیرزنی را آموزش دیده‌می‌رسیدند​ بود، می‌دانست که همه افسانه‌ها داستان‌های ساختگی نیستند.

زیک دوباره از ریچموند پرسید:

«آدمایی هم بودن که سعی‌پیدا​ کنن اون نکرونومیکون یا هر اسم‌می‌رسیدند​ دیگه‌ای که داره رو پیدا کنن؟»

«افسانه جالبیه، اما هیچ‌کس باور نداشت که این کتاب واقعاً وجود داشته‌توهین​ باشه. حتی اگه وجود هم داشت، کنترل کردنش غیرممکن بود. این افسانه‌ایه که‌گروه​ مخفیانه بین جادوگران سیاه دهن به دهن می‌چرخید، درست مثل داستان پادشاه زردپوش...»

«کافیه، پس داری می‌گی‌نتونست​ که حکیم، پادشاه شیاطینِ نزول‌کرده‌کنه​ رو مهر و موم کرد؟»

«بله. طبق افسانه‌ها، حکیم، پادشاه قهرمان و شوالیه‌های برج ساعت‌می‌رسیدند​ برای مهر و موم کردن پادشاه شیاطین با هم متحد‌فکر​ شدن و تو این مسیر، حکیم روح خودش رو فدا کرد.»

«پادشاه شیاطین‌هیچ​ رو کجا مهر‌پیدا​ و موم کردن؟»

«کجا به جز نکرونومیکون؟ می‌گن که روح‌ریچموند​ هر دوی اونا، یعنی حکیم و پادشاه‌باشد​ شیاطین، درون اون مهر و موم شده.»

به لطف ریچموند، زیک‌نتونست​ به طور غیرمنتظره‌ای سرنخی‌پیدا​ درباره کتاب شیر پیدا کرد.

«یعنی ابیس دنبال پیدا‌پیدا​ کردن اون کتاب و شکستن‌نظر​ مهر و موم پادشاه شیاطینه؟»

عبارت «مهر و موم پادشاه شیاطین» شبیه چیزی‌حرف‌های​ از دل یک افسانه باستانی به نظر می‌رسید،‌کنیم​ به همین دلیل کاملاً برایش قابل درک نبود.

تو این دوره و زمونه،‌دنبالشه​ کسی با آزاد کردن پادشاه‌طوری​ شیاطین می‌خواست چی کار کنه؟

«یعنی برخلاف‌کامل​ پادشاه قهرمان، این‌هیچ​ فقط یه افسانه‌ست؟»

همه افسانه‌ها بر اساس‌پیدا​ رویدادهای واقعی نبودند، بنابراین‌ناامید​ این احتمال وجود داشت.

«فکر کنم برای‌ردی​ فهمیدنش باید اون عوضی‌های‌همراهانش​ ابیس رو گیر بندازم.»

به هر حال، او‌وارلاکیه​ اکنون یک سرنخ داشت،‌پشت​ سرنخی برای ردیابی آن‌ها.

زیک به همراه ریچموند با پشتکار به‌ازش​ صعود به سمت قلمرو بربرها ادامه داد‌می‌رسیدند​ و در طول راه درگیر گفتگوهای مختلفی شد.

شاید به این دلیل که زیک روز قبل‌ناامید​ هیولاهای بسیار زیادی را کشته بود، حتی زمانی‌نمی‌تونیم​ که ریچموند از جادویش استفاده می‌کرد، هیولاها نزدیک نمی‌شدند.

زیک که تعداد زیادی‌ازش​ امتیاز را از دست داده‌ناامید​ بود، با حسرت نوچی کرد.

ریچموند با‌ببینیم​ احتیاط از‌وارلاکیه​ زیک پرسید:

«ارباب، شما کینه خاصی‌نتونست​ از هیولاها به دل دارین؟‌کنه​ چرا این‌قدر برای کشتنشون مشتاقین...؟»

درست در همان لحظه،‌پیدا​ چیزی حواس زیک را‌ناامید​ به خود جلب کرد.

«این انرژی... یه هیولاست؟»

او ریچموند را پشت سر گذاشت،‌حرف​ جهشی کرد و به سمتی که‌توهین​ انرژی هیولاها را حس کرده بود، دوید.

ووش!

ریچموند با دهانی باز‌پیدا​ به زیک که روی‌ناامید​ شاخه‌های درختان می‌دوید، خیره شد.

«صـ-صبر کنین ارباب!»

غررررش!

هیولاهای غول‌پیکر‌ردی​ به سمت‌پیدا​ بربرها هجوم بردند.

«گرررر!»

بربرها فریادهای جنگی بلندتری نسبت به‌حرف​ هیولاها سر دادند و با چکش‌های‌توهین​ غول‌پیکری در دست به جلو یورش بردند.

بنگ!

چکش‌ها که با نیرویی‌پیدا​ قدرتمند آغشته شده بودند،‌ناامید​ به بدن هیولاها کوبیده شدند.

بوم!

جانوران جادویی که ضربه چکش‌ها‌دنبالشه​ را خورده بودند، به هوا پرتاب‌انگار​ شده و به صخره‌ها برخورد کردند.

اگر آن‌ها هیولاهای معمولی بودند، مغزشان‌ردی​ متلاشی می‌شد و بدنشان در هم‌ناامید​ می‌شکست، اما این هیولاها متفاوت بودند.

ترق!

بدن و سرهای شکسته‌شان دوباره به هم متصل‌حرف‌های​ شد و آن‌ها بار دیگر آرواره‌های غول‌پیکرشان را‌کنیم​ باز کرده و دندان‌های تیزشان را به نمایش گذاشتند.

در میان بربرها، یکی از‌دنبالشه​ آن‌ها که جثه‌ای به‌ویژه بزرگ و‌انگار​ خوش‌تراش داشت، قدم به جلو گذاشت.

«مشت پادشاه!»

مشت پادشاه،‌ردی​ جنگجوی قبیله‌پیدا​ صخره، ظاهر شد.

مشت پادشاه در برابر جانوران جادویی ایستاد‌همراهانش​ و مشتش را که به اندازه سر‌گشتیم​ یک جنگجوی بربر معمولی بود، گره کرد.

«بمیرین!»

او مشت‌هایش‌کامل​ را روانه‌نتونست​ جانوران جادویی کرد.

بام! بام! بام!

هیولاها که حتی بیشتر از زمان‌کنه​ برخورد چکش‌ها له‌ولورده شده بودند، با بیرون‌تمام​ ریختن مایعات سیاه رنگ از هم فروپاشیدند.

آن‌ها به آرامی در‌وارلاکیه​ حال بازسازی بودند، اما‌پشت​ با سرعتی کمتر از قبل.

مشت پادشاه‌کامل​ به دیگر‌نتونست​ جنگجویان بربر گفت:

«تعداد هیولاها‌ردی​ خیلی زیاده.‌پیدا​ باید عقب‌نشینی کنیم.»

سپس، دیگر‌هیچ​ جنگجویان با‌ازش​ هیجان گفتند:

«ترسیدی؟»

مشت پادشاه به آن‌نتونست​ جنگجوی بربر چشم‌غره رفت و‌کنه​ دندان‌هایش را به هم سایید.

«می‌خوای بمیری؟»

در حالی که بربرها در میان خودشان‌همراهانش​ در حال بحث و جدل بودند، هیولاها‌گشتیم​ بهبود یافته و دوباره روی پای خود ایستادند.

مشت پادشاه و بربرها‌وارلاکیه​ بار دیگر فریادهای جنگی‌شان را‌سرشان​ رو به هیولاها سر دادند.

غرش آن‌ها به قدری بلند بود‌ردی​ که حتی غول‌ها را هم فراری می‌داد،‌نظر​ اما هیچ تأثیری روی این هیولاها نداشت.

مشت پادشاه احساس کرد‌پیدا​ که این ممکن است‌ناامید​ آخرین ایستادگی آن‌ها باشد.

مشت پادشاه و بربرها‌ازش​ با آمادگی برای مرگ، به‌ناامید​ سمت جانوران جادویی یورش بردند.

جییییغ!

درست زمانی که‌گشت​ هیولاها و بربرها‌ردی​ درگیر نبرد شدند،

ناگهان، نور قدرتمندی‌ازش​ از آسمانِ پشت سرشان‌حرف‌های​ به پایین سرازیر شد.

بوممم!

گرز نور که توسط‌وارلاکیه​ زیک فعال شده بود،‌پشت​ مستقیماً به هیولاها برخورد کرد.

جییییغ!

هیولاهایی که مورد اصابت گرز نور قرار‌حرف‌های​ گرفته بودند، وحشت‌زده شدند و در حالی‌پیداش​ که انرژی پلیدشان پراکنده می‌شد، عقب‌نشینی کردند.

ووش!

زیک تیغه هاله‌همون​ خود را به‌حرف​ سمت هیولاها تاب داد.

کییییک!

بربرها با چشمانی حیرت‌زده به زیک‌همراهانش​ که ناگهان ظاهر شده و به‌تمام​ هیولاها حمله کرده بود، نگاه کردند.

سپس، مشت پادشاه که در‌پیدا​ حال ارزیابی اوضاع بود، مشتش‌نظر​ را بالا برد و فریاد زد:

«زیک!»

زیک برگشت و مشت‌نتونست​ پادشاه را با آن‌پیدا​ مشتِ گره‌کرده و برافراشته‌اش شناخت.

«مشت پادشاه؟»

مشت پادشاه آغوشش را کاملاً‌پیدا​ باز کرد و با چهره‌ای‌نظر​ استقبال‌کننده به سمت زیک دوید.

زیک در حالی که گردن یک‌حرف​ جانور جادویی را قطع می‌کرد، به‌توهین​ مشت پادشاه که نزدیک می‌شد گفت:

«یادت رفته؟ من برادر بزرگ‌ترتم.»

«آه.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

شماره و عنوان فصل در متن اصلی ذکر نشده بود و بر اساس توالی داستان درج شده است.