---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 119: ورود به روستای بربرها • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 119: ورود به روستای بربرها

0

[مترجم: پپتوبیسمال]

[ویراستار: مکس]

در حالی که زیک هیولاها را‌چهره​ مهار می‌کرد، بربرها نیز دوباره سلاح‌هایشان‌شدیم​ را به دست گرفتند و هجوم آوردند.

هیولاهایی که قابلیت بازسازی داشتند، از آنجا که پیش از‌متحد​ این توسط زیک به شدت مجروح شده بودند، نتوانستند در‌خورد​ برابر حملات همزمان بربرها دوام بیاورند و از پا درآمدند.

حالا درختان و صخره‌های‌کمکت​ اطراف پوشیده از خون‌آغوش​ و مایعات سیاه هیولاها بود.

کییییک!

پس از شکست دادن‌شدی​ آخرین هیولا، زیک به‌هیولاهای​ مشت پادشاه نزدیک شد.

«مشت پادشاه، خیلی وقته ندیدمت.»

مشت پادشاه سر تکان داد.

«برادر زیک، ممنون بابت کمکت.»

مشت پادشاه زیک را‌شدی​ به سمت خود کشید و‌زیادی​ او را در آغوش گرفت.

سپس، سایر‌همراه​ بربرها به‌سوال​ آن‌ها نزدیک شدند.

«مشت پادشاه، اون یه انسانه؟»

مشت پادشاه‌صخره​ زیک را به‌بقیه​ آن‌ها معرفی کرد.

«این برادرم‌قبیله‌ها​ زیکه. اون‌شدی​ خیلی قویه.»

«بهش میاد. واقعاً یه انسانه؟»

زیک رو به‌بابت​ بربرها سر تکان‌خود​ داد و گفت:

«من انسانم. از دیدنتون خوشبختم.»

با وجود اینکه بربرها نژادی منزوی بودند، اما‌هیولاهای​ از آن دسته‌ نبودند که در برابر کمک‌زیرا​ دیگران، نمک‌نشناسی کنند و دینشان را نادیده بگیرند.

آن‌ها زیک را‌شدی​ به عنوان یک‌رفت​ جنگجوی هم‌رزم پذیرفتند.

زیک از مشت پادشاه پرسید:

«تو از قبیله‌نیستی​ صخره نیستی؟ چرا با‌همراه​ بقیه قبیله‌ها همراه شدی؟»

با این سوال‌همراه​ زیک، چهره مشت‌چهره​ پادشاه در هم رفت.

«هیولاهای زیادی پیداشون‌شدی​ شد. با بقیه‌رفت​ قبیله‌ها متحد شدیم.»

به نظر می‌رسید آن‌ها با سایر قبایل‌کشید​ اطراف متحد شده بودند، زیرا قبیله صخره‌اون​ به تنهایی نمی‌توانست از پس هیولاها بربیاید.

زیک از‌صخره​ حرف‌های مشت‌چرا​ پادشاه جا خورد.

«بربرها به ندرت با‌شدی​ قبیله‌های دیگه متحد می‌شن. به‌زیادی​ نظر می‌رسه اوضاع خیلی جدیه.»

درست در همان‌شدی​ لحظه، ریچموند از‌رفت​ میان درختان بیرون آمد.

«هوف... هوف... ارباب.‌بابت​ چطور تونستید من رو‌کشید​ جا بذارید... ایییک! بـ-بربرها...؟!»

ریچموند از دیدن بیش از دوازده بربر که دور‌سوال​ هم جمع شده بودند، وحشت کرد؛ همان کسانی که‌می‌رسید​ می‌توانستند حتی هیولاها را درسته بجوند و قورت دهند.

زیک به ریچموند گفت:

«اینا دشمن نیستن، پس‌سوال​ نترس. تازه، مگه تو یه‌پیداشون​ لیچ نیستی؟ چرا این‌قدر ترسویی؟»

ریچموند عرق‌ممنون​ سردش را پاک‌سمت​ کرد و گفت:

«خـ-خب، من بیشتر عمرم رو‌بقیه​ صرف تحقیق روی هیولاها کردم،‌چهره​ برای همین تجربه مبارزه زیادی ندارم.»

«تو واقعاً‌قبیله‌ها​ از خیلی‌شدی​ جهات نوبری.»

«هه هه.»

مشت پادشاه که منتظر پایان‌سمت​ گفتگوی آن‌ها بود، به زیک گفت‌سایر​ که با آن‌ها به روستا بیاید.

«می‌تونم وارد روستا بشم؟»

«مشکلی نیست. بابام رئیس قبیله‌ست.»

دعوت شدن یک انسان به روستای‌رفت​ بربرها به همان اندازه نادر بود که‌می‌رسید​ یک غریبه به قبیله ایشتار دعوت شود.

«از اونجایی که‌بابت​ پسر رئیس قبیله‌ست،‌خود​ نباید مشکلی پیش بیاد.»

با پیشنهاد مشت پادشاه،‌چرا​ زیک و ریچموند به‌شدی​ دنبال بربرها راهی روستا شدند.

«واو.»

با دیدن ورودی‌شدی​ روستای بربرها، فک‌رفت​ ریچموند به زمین چسبید.

دژی روی یک کوه بنا شده بود که‌آغوش​ صخره‌های عظیم‌الجثه‌ای مانند دیوار روی هم چیده شده‌معرفی​ بودند و وزن و اندازه آن‌ها باورنکردنی بود.

به نظر می‌رسید حتی هیولاهای بسیار‌قبیله‌ها​ خطرناک، چه رسد به هیولاهای معمولی،‌هیولاهای​ قادر به ورود به آن نبودند.

در واقع، زمانی که دشمنان به‌چهره​ دژ حمله می‌کردند، بربرها با پرتاب صخره‌نظر​ از بالا، راه آن‌ها را سد می‌کردند.

حقیقت این بود که صخره‌هایی‌چهره​ که با قدرت خارق‌العاده بربرها پرتاب‌شدیم​ می‌شدند، از هر سلاحی ترسناک‌تر بودند.

به همین دلیل بود که شوالیه‌های‌خود​ انسانی، هر چقدر هم که قدرتمند بودند،‌شدند​ جرئت نمی‌کردند به قلمرو بربرها دست‌درازی کنند.

زیک که با چشمان‌چرا​ اژدها در حال بررسی اطراف‌سوال​ بود، متوجه حقیقت شگفت‌انگیزی شد.

«سراسر این‌قبیله‌ها​ دژ با‌شدی​ جادو محافظت می‌شه؟»

جادوی باستانی، و نه‌سوال​ جادوی مدرن، در سرتاسر‌زیادی​ دژ تعبیه شده بود.

حتی اگر یک ارتش جادویی به اینجا می‌آمد و از‌سپس​ جادوهای محاصره در مقیاس وسیع استفاده می‌کرد، دژ فرو نمی‌ریخت. در‌بهش​ عوض، جادو را منحرف می‌کرد و به خود مهاجمان آسیب می‌رساند.

زیک دریافت که تمدن‌چرا​ بربرها بسیار پیشرفته‌تر از آن‌سوال​ چیزی است که تصور می‌کرد.

«برادر زیک.‌قبیله‌ها​ یه لحظه‌شدی​ صبر کن.»

مشت پادشاه و سایر جنگجویان بربر به‌هیولاهای​ ورودی دژ نزدیک شدند و با تمام‌قبایل​ توانشان، صخره‌ای غول‌پیکر را به کنار هل دادند.

غررررش!

صخره‌ای به اندازه یک‌چرا​ خانه، با صدای مهیبی‌شدی​ به کنار رانده شد.

پس از ورود گروه،‌شدی​ بربرها صخره را به‌هیولاهای​ سر جای اولش هل دادند.

زیک و ریچموند با دهان باز‌رفت​ به این روش عجیب و غریب‌نظر​ باز و بسته کردن دروازه خیره شدند.

مشت پادشاه و بربرها آن‌ها را‌خود​ از دروازه عبور دادند. در داخل،‌آن‌ها​ منظره شگفت‌انگیزی پیش چشمانشان نقش بست.

یک شهر بربری، متفاوت از هر‌قبیله‌ها​ چیزی که تا به حال دیده‌هیولاهای​ بودند، در درون دژ گسترده شده بود.

خانه‌هایی که با تراشیدن و روی هم چیدن صخره‌های کوچک ساخته شده بودند، در‌می‌رسید​ امتداد کوه قرار داشتند. خیابان‌ها و میدان‌هایی که با سنگ‌های صاف سنگ‌فرش شده بودند و‌درست​ همچنین دکه‌هایی که آن‌ها نیز از سنگ ساخته شده بودند، بسیار چشمگیر به نظر می‌رسیدند.

یک بربر در دکه‌اش گوشت و چرم‌هیولاهای​ هیولا را به نمایش گذاشته بود و مکان‌های‌زیرا​ دیگری نیز وجود داشتند که کالاهای مختلفی می‌فروختند.

همچنین مغازه‌هایی به چشم می‌خوردند‌سمت​ که گهگاه کالاهایی از انسان‌ها‌سپس​ و سایر نژادها را معامله می‌کردند.

زیک از‌صخره​ دیدن مغازه‌های‌چرا​ بربرها شگفت‌زده شد.

او در زندگی قبلی‌اش با بربرها مذاکره کرده و‌زیادی​ در کنارشان جنگیده بود، اما هرگز وارد روستای آن‌ها‌نمی‌توانست​ نشده بود؛ بنابراین این منظره برای او نیز تازگی داشت.

ریچموند که علاقه زیادی به‌چهره​ استخوان هیولاها داشت، با چشمانی گرد‌شدیم​ شده در میان مغازه‌ها پرسه می‌زد.

«ا-ارباب! خدای من، اونا‌کمکت​ حتی دارن استخوان و‌آغوش​ چرم قفقاز و وایورن می‌فروشن!»

زیک به ریچموند گفت که گشتی در‌همراه​ مغازه‌ها بزند و خودش به همراه مشت‌پیداشون​ پادشاه برای ملاقات با رئیس قبیله رفت.

هدف او این بود که‌سوال​ درباره محل اختفای گولین، کسی‌پیداشون​ که به دنبالش می‌گشت، پرس‌وجو کند.

رئیس قبیله صخره، درست برازنده نام قبیله‌اش،‌هیولاهای​ در ساختمانی زندگی می‌کرد که از توخالی‌قبایل​ کردن یک صخره غول‌پیکر ساخته شده بود.

مشت پادشاه‌ممنون​ اول وارد شد‌سمت​ و فریاد زد:

«بابا! برادر زیک باهام اومده!»

در داخل صخره، بربری که از مشت‌رفت​ پادشاه بزرگ‌تر و خشن‌تر به نظر می‌رسید،‌می‌رسید​ با چشمان بسته در حال مراقبه بود.

او به آرامی چشمانش‌سوال​ را باز کرد و‌زیادی​ به مشت پادشاه خیره شد.

مشت پادشاه از‌بابت​ جا پرید و یک‌کشید​ قدم به عقب برداشت.

«چـ-چی شده؟»

بیگ فوت، پدر مشت‌شدی​ پادشاه و رئیس قبیله صخره،‌زیادی​ به آرامی از جا برخاست.

او هیکل غول‌پیکری‌شدی​ داشت که یادآور‌رفت​ غول‌های افسانه‌ای بود.

بی‌دلیل نبود که می‌گفتند‌کمکت​ بربرها خط خونی غول‌های‌آغوش​ باستانی را به ارث برده‌اند.

بیگ فوت دهان‌نیستی​ باز کرد و‌قبیله‌ها​ به زیک گفت:

«پسر احمقم‌قبیله‌ها​ حتماً باعث‌شدی​ تعجبت شده.»

رئیس قبیله با صدایی‌سوال​ بم، به زبان مشترک‌زیادی​ سلیس و روانی صحبت می‌کرد.

زیک با‌ممنون​ تعجب به رئیس‌سمت​ قبیله پاسخ داد:

«شما می‌تونید‌صخره​ به زبان‌چرا​ مشترک صحبت کنید؟»

«این یکی از بزرگ‌ترین‌شدی​ دلایلیه که بقیه جنگجوها نمی‌خوان‌زیادی​ رئیس قبیله بشن. اینجا بشین.»

بیگ فوت به مشت پادشاه گفت‌رفت​ که آن‌ها را تنها بگذارد و به‌می‌رسید​ زیک تعارف کرد تا کنار آتش بنشیند.

بیگ فوت دیگ بزرگی پر از‌خود​ آب آورد، آن را روی آتش‌آن‌ها​ گذاشت و چند شاخه درون آن انداخت.

پس از مدتی، وقتی آب به جوش آمد، بیگ‌سوال​ فوت آبی را که با عصاره شاخه‌ها دم کشیده‌می‌رسید​ بود، در کاسه بزرگی ریخت و به زیک داد.

آن ظرف برای بربرها یک‌سوال​ کاسه بود، اما برای زیک،‌پیداشون​ دست‌کمی از یک تشت نداشت.

«ممنونم.»

زیک که درباره طعم چای بربرها‌خود​ کنجکاو شده بود، تشت را با‌آن‌ها​ چهره‌ای مشتاق گرفت و آن را چشید.

طعم کمی گس‌نیستی​ داشت، اما باطراوت بود‌همراه​ و اصلاً بد نبود.

بیگ فوت‌قبیله‌ها​ با دقت به‌سوال​ زیک خیره شد.

کاسه‌ای که به او داده‌چهره​ بود چیزی نبود که یک‌متحد​ انسان معمولی بتواند بلند کند.

با این حال، زیک کاسه را‌خود​ بدون هیچ زحمتی بلند کرد و‌آن‌ها​ چای را با جرعه‌های بزرگ سر کشید.

وقتی زیک چایش را تمام‌بقیه​ کرد و کاسه را پایین‌چهره​ گذاشت، بیگ فوت به حرف آمد:

«تو هم‌قبیله‌ها​ شبیه انسان‌های‌شدی​ معمولی نیستی. شوالیه‌ای؟»

زیک سر تکان داد.

«بله، من‌ممنون​ از خون‌کمکت​ دریکر هستم.»

بیگ فوت با‌نیستی​ شنیدن حرف زیک‌قبیله‌ها​ کمی اخم کرد.

به نظر می‌رسید‌همراه​ نام دریکر حتی برای‌رفت​ بربرها هم شناخته‌شده بود.

بیگ فوت خیلی‌شدی​ زود حالت چهره‌اش را‌هیولاهای​ آرام کرد و گفت:

«پیش از اینکه از خون دریکر‌خود​ باشی، انسانی هستی که به پسرم کمک‌شدند​ کرد. می‌خوام این دین رو ادا کنم.»

سپس زیک‌صخره​ به بیگ‌چرا​ فوت گفت:

«دنبال یه دورف می‌گردم.‌شدی​ یه آهنگر معروف. شنیدم‌هیولاهای​ این حوالی گم شده.»

بیگ فوت با‌شدی​ شنیدن حرف زیک‌رفت​ سر تکان داد.

«منظورت گولینه.»

زیک با چهره‌ای خوشحال گفت:

«می‌شناسیش؟»

«استادکاری مثل گولین شایسته استقباله. قبیله‌رفت​ ما تو سنگ‌تراشی مهارت بالایی داره،‌نظر​ اما تو کار با آهن ضعیفیم.»

«که این‌طور. مهارت‌های‌بابت​ گولین حتی بین‌خود​ انسان‌ها هم زبون‌زده.»

زیک غلافی را که از‌بقیه​ گلیون گرفته بود بیرون آورد‌چهره​ و به بیگ فوت نشان داد.

«این هدیه‌ایه‌قبیله‌ها​ که از شاگرد‌سوال​ انسانی گولین گرفتم.»

بیگ فوت به غلافی که‌چهره​ زیک به او داده بود‌متحد​ نگاه کرد و سر تکان داد.

«یادمه. این اولین اثری بود که گولین با ترکیب مواد هیولایی که‌آن‌ها​ ما شکار کرده بودیم و مواد معدنی ساخت. یادمه خیلی ذوق‌زده بود‌گفت​ و می‌گفت می‌خواد سلاحی بسازه که فراتر از هر سلاح دیگه‌ای باشه.»

زیک از‌صخره​ حرف‌های غیرمنتظره بیگ‌بقیه​ فوت غافلگیر شد.

«یعنی می‌گی‌قبیله‌ها​ این غلاف‌شدی​ همین‌جا ساخته شده؟»

زیک با تردید پرسید، چرا‌چهره​ که این داستان از نظر‌متحد​ زمانی غیرممکن به نظر می‌رسید.

«مدت زیادی از زمانی که با اون دورف آهنگر‌گرفت​ لجباز رفاقت کردیم می‌گذره. هر وقت تو ساختن یه‌برادرم​ اثر جدید به بن‌بست می‌خوره، زیاد به اینجا سر می‌زنه.»

«یعنی این اولین‌نیستی​ باری نیست که‌قبیله‌ها​ گولین به اینجا اومده؟»

«حدود ده سال پیش، تصادفی وارد قلمرو ما شد‌زیادی​ و ما بعد از دیدن مهارت‌های خاصش، ازش دعوت کردیم‌بربیاید​ تا مهمونمون باشه. این‌طوری بود که با هم آشنا شدیم.»

«آها، متوجهم. پس‌شدی​ الان گولین تو‌رفت​ همین روستا مونده؟»

با این سؤال‌بابت​ زیک، چهره بیگ‌خود​ فوت در هم رفت.

«نه، گولین تو روستای اون‌طرف کوهه.‌قبیله‌ها​ مشکل اینجاست که... الان ماه‌هاست ارتباط‌هیولاهای​ بین روستاها به خاطر هیولاها قطع شده.»

زیک به بیگ فوت گفت:

«وقتی داشتم از کوه بالا می‌اومدم، متوجه شدم که‌پیداشون​ هیولاها رفتار عجیبی دارن. برخلاف معمول، خیلی سریع ترمیم می‌شدن‌حرف‌های​ و حتی وقتی می‌کشتمشون، نمی‌مردن. هیولاهای این منطقه همیشه همین‌طورن؟»

رئیس قبیله‌ممنون​ سرش را‌کمکت​ تکان داد.

«نه. قبیله صخره طبق سنت دیرینه‌مون، همیشه مثل نگهبان عمل‌چهره​ کرده و نذاشته هیولاها از اینجا خارج بشن. تو تمام‌زیرا​ این مدت، این اولین باریه که همچین واکنشی از هیولاها می‌بینیم.»

زیک با‌قبیله‌ها​ شنیدن حرف‌های بیگ‌سوال​ فوت اخم کرد.

«قطعا یه اتفاق عجیبی‌سوال​ داره می‌افته. هیچ ایده‌ای داری‌پیداشون​ که دلیلش چی می‌تونه باشه؟»

بیگ فوت‌ممنون​ آرام به‌کمکت​ حرف آمد:

«از چند سال پیش، سر و کله انسان‌ها تو‌سوال​ سرزمین ما پیدا شد. اونا زمینی رو که قدرت اجدادمون‌قبایل​ توش نهفته‌ست کندن و جنگل و زمین رو نابود کردن.»

زیک متوجه شد کسانی‌شدی​ که بیگ فوت درباره‌شان صحبت‌زیادی​ می‌کرد، همان سگ‌های شکاری بودند.

«ما تمام انسان‌هایی رو که اومدن تیکه‌تیکه کردیم‌زیادی​ و کشتیم، اما اونا متوقف نشدن. برخلاف گذشته، با‌نمی‌توانست​ پنهان‌کاری حرکت کردن و زمینمون رو کندن. و بعد...»

چهره‌اش تاریک شد.

«به چیزی‌صخره​ دست زدن‌چرا​ که نباید می‌زدن.»

«منظورت چیه؟»

«هیولایی رو‌همراه​ که خوابیده‌سوال​ بود بیدار کردن.»

با شنیدن حرف‌های‌بابت​ بیگ فوت، چیزی از‌کشید​ ذهن زیک عبور کرد.

'نکنه...؟'

بیگ فوت‌قبیله‌ها​ با چهره‌ای‌شدی​ جدی گفت:

«اژدهای نه سر از‌سوال​ منطقه مهر و موم‌شده‌اش‌زیادی​ فرار کرده و اومده بیرون.»

حدس زیک درست بود.

به نظر می‌رسید هیدرا که در‌قبیله‌ها​ استراحتگاه کایسیر دیده بود، فرار کرده‌هیولاهای​ و از آن منطقه خارج شده است.

'هیدرا یه نوع اژدهای‌شدی​ فاسدشده‌ست، اما ممکنه روی بقیه‌زیادی​ هیولاها هم تأثیر گذاشته باشه؟'

منطقی نبود هیدرا که مدت‌ها در منطقه‌ای که استراحتگاه کایسیر‌متحد​ در آن قرار داشت مانده بود، ناگهان وحشی شود، هیولاها را‌ندرت​ رهبری کند و تمام هیولاهای کل رشته‌کوه را به هم بریزد.

زیک آزمایش‌های مختلفی را‌کمکت​ که امپراتوری انجام داده‌آغوش​ بود به یاد آورد.

'نکنه اون حرومزاده‌ها‌نیستی​ بلایی سر هیدرا‌قبیله‌ها​ و هیولاها آوردن؟'

این احتمال وجود داشت که امپراتوری، که‌رفت​ آزمایش‌های مختلفی روی هیولاها انجام داده بود،‌می‌رسید​ کاری کرده باشد که هیدرا را تحریک کند.

زیک به بیگ فوت گفت:

«پس می‌گی تا وقتی که با هیولاهایی‌کشید​ که این علائم عجیب رو نشون می‌دن مقابله‌انسانه​ نکنیم، نمی‌تونیم وارد روستایی بشیم که گولین اونجاست؟»

«در حال حاضر وضعیت همینه. من و رؤسای بقیه قبایل دور هم جمع شدیم و جنگجوهای جوون‌نظر​ هر قبیله رو با هم متحد کردیم، اما شکار اژدهای نه سر فقط با اونا کار سختیه. البته،‌لحظه​ اگه رؤسا، از جمله خود من هم وارد عمل بشیم، شانس موفقیت تو این شکار بالا می‌ره، اما...»

زیک با شنیدن‌همراه​ این حرف سرش‌چهره​ را تکان داد.

«اگه این اتفاق بیفته، انسان‌هایی که‌رفت​ گفتی ممکنه از این فرصت استفاده‌نظر​ کنن و به روستا حمله کنن.»

بیگ فوت‌ممنون​ هم سر‌کمکت​ تکان داد.

«ما هم نگران همین‌چرا​ موضوع بودیم، برای همین‌شدی​ نمی‌تونستیم بی‌گدار به آب بزنیم.»

«جای دیگه‌ای‌قبیله‌ها​ نیست که‌شدی​ ازش کمک بخواین؟»

«من با "زاهد‌شدی​ جنگل" تماس گرفتم،‌رفت​ اما نمی‌دونم کی می‌رسه.»

لحظه‌ای که زیک کلمات «زاهد جنگل» را‌کشید​ از دهان بیگ فوت شنید، احساس کرد بدنش‌انسانه​ خشک شد و عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست.

بیگ فوت از‌نیستی​ واکنش ناگهانی زیک‌قبیله‌ها​ سرش را کج کرد.

«چیزی شده؟»

زیک در حالی‌شدی​ که عرق می‌ریخت،‌رفت​ سرش را تکان داد.

«هـ-هیچی.»

زیک در‌صخره​ دل نفس‌چرا​ عمیقی کشید.

'زاهد جنگل لقب‌همراه​ استاده. اگه لفتش بدم،‌رفت​ ممکنه باهاش روبه‌رو بشم.'

استادش یکی از کسانی‌سوال​ بود که می‌خواست تا حد‌پیداشون​ امکان از دیدنش دوری کند.

زیک دوباره‌ممنون​ از بیگ‌کمکت​ فوت پرسید:

«پس جون‌صخره​ مردم اون روستا‌بقیه​ هم تو خطره؟»

«اگه داخل قلعه باشن، حتی اژدهای نه سر و هیولاها هم نمی‌تونن به این راحتی‌ها بهشون‌زیرا​ آسیب برسونن، اما با شناختی که از شخصیت گولین دارم، نمی‌تونم تضمین کنم که اونجا آروم‌ریچموند​ نشسته باشه. اون از اون آدم‌هاییه که برای پیدا کردن مواد کمیاب، تو جاهای خطرناک پرسه می‌زنه.»

گولین به عنوان یک صنعتگر عجیب و‌هیولاهای​ غریب معروف بود، بنابراین قطعاً از آن دسته‌زیرا​ دورف‌هایی بود که دست به چنین کاری می‌زد.

'خیلی شانس می‌آریم اگه با یه تبر‌کشید​ تو دستش به سمت هیدرا حمله نکنه‌اون​ و نگه که دنبال مواد اولیه می‌گرده.'

زیک احساس کرد که به دلایل‌قبیله‌ها​ مختلفی باید این مشکل را سریعاً‌هیولاهای​ حل کند و از این مکان برود.

زیک بلافاصله از‌همراه​ جا بلند شد و‌رفت​ به بیگ فوت گفت:

«رئیس، جنگجوها رو جمع کن.»

«چرا جنگجوها...؟»

«می‌خوام اژدهای نه‌نیستی​ سر رو شکست بدم‌همراه​ و گولین رو برگردونم.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

شماره و عنوان فصل در متن اصلی ذکر نشده بود و بر اساس توالی داستان درج شده است.