چپتر 119: ورود به روستای بربرها
0[مترجم: پپتوبیسمال]
[ویراستار: مکس]
در حالی که زیک هیولاها راچهره مهار میکرد، بربرها نیز دوباره سلاحهایشانشدیم را به دست گرفتند و هجوم آوردند.
هیولاهایی که قابلیت بازسازی داشتند، از آنجا که پیش ازمتحد این توسط زیک به شدت مجروح شده بودند، نتوانستند درخورد برابر حملات همزمان بربرها دوام بیاورند و از پا درآمدند.
حالا درختان و صخرههایکمکت اطراف پوشیده از خونآغوش و مایعات سیاه هیولاها بود.
کییییک!
پس از شکست دادنشدی آخرین هیولا، زیک بههیولاهای مشت پادشاه نزدیک شد.
«مشت پادشاه، خیلی وقته ندیدمت.»
مشت پادشاه سر تکان داد.
«برادر زیک، ممنون بابت کمکت.»
مشت پادشاه زیک راشدی به سمت خود کشید وزیادی او را در آغوش گرفت.
سپس، سایرهمراه بربرها بهسوال آنها نزدیک شدند.
«مشت پادشاه، اون یه انسانه؟»
مشت پادشاهصخره زیک را بهبقیه آنها معرفی کرد.
«این برادرمقبیلهها زیکه. اونشدی خیلی قویه.»
«بهش میاد. واقعاً یه انسانه؟»
زیک رو بهبابت بربرها سر تکانخود داد و گفت:
«من انسانم. از دیدنتون خوشبختم.»
با وجود اینکه بربرها نژادی منزوی بودند، اماهیولاهای از آن دسته نبودند که در برابر کمکزیرا دیگران، نمکنشناسی کنند و دینشان را نادیده بگیرند.
آنها زیک راشدی به عنوان یکرفت جنگجوی همرزم پذیرفتند.
زیک از مشت پادشاه پرسید:
«تو از قبیلهنیستی صخره نیستی؟ چرا باهمراه بقیه قبیلهها همراه شدی؟»
با این سوالهمراه زیک، چهره مشتچهره پادشاه در هم رفت.
«هیولاهای زیادی پیداشونشدی شد. با بقیهرفت قبیلهها متحد شدیم.»
به نظر میرسید آنها با سایر قبایلکشید اطراف متحد شده بودند، زیرا قبیله صخرهاون به تنهایی نمیتوانست از پس هیولاها بربیاید.
زیک ازصخره حرفهای مشتچرا پادشاه جا خورد.
«بربرها به ندرت باشدی قبیلههای دیگه متحد میشن. بهزیادی نظر میرسه اوضاع خیلی جدیه.»
درست در همانشدی لحظه، ریچموند ازرفت میان درختان بیرون آمد.
«هوف... هوف... ارباب.بابت چطور تونستید من روکشید جا بذارید... ایییک! بـ-بربرها...؟!»
ریچموند از دیدن بیش از دوازده بربر که دورسوال هم جمع شده بودند، وحشت کرد؛ همان کسانی کهمیرسید میتوانستند حتی هیولاها را درسته بجوند و قورت دهند.
زیک به ریچموند گفت:
«اینا دشمن نیستن، پسسوال نترس. تازه، مگه تو یهپیداشون لیچ نیستی؟ چرا اینقدر ترسویی؟»
ریچموند عرقممنون سردش را پاکسمت کرد و گفت:
«خـ-خب، من بیشتر عمرم روبقیه صرف تحقیق روی هیولاها کردم،چهره برای همین تجربه مبارزه زیادی ندارم.»
«تو واقعاًقبیلهها از خیلیشدی جهات نوبری.»
«هه هه.»
مشت پادشاه که منتظر پایانسمت گفتگوی آنها بود، به زیک گفتسایر که با آنها به روستا بیاید.
«میتونم وارد روستا بشم؟»
«مشکلی نیست. بابام رئیس قبیلهست.»
دعوت شدن یک انسان به روستایرفت بربرها به همان اندازه نادر بود کهمیرسید یک غریبه به قبیله ایشتار دعوت شود.
«از اونجایی کهبابت پسر رئیس قبیلهست،خود نباید مشکلی پیش بیاد.»
با پیشنهاد مشت پادشاه،چرا زیک و ریچموند بهشدی دنبال بربرها راهی روستا شدند.
«واو.»
با دیدن ورودیشدی روستای بربرها، فکرفت ریچموند به زمین چسبید.
دژی روی یک کوه بنا شده بود کهآغوش صخرههای عظیمالجثهای مانند دیوار روی هم چیده شدهمعرفی بودند و وزن و اندازه آنها باورنکردنی بود.
به نظر میرسید حتی هیولاهای بسیارقبیلهها خطرناک، چه رسد به هیولاهای معمولی،هیولاهای قادر به ورود به آن نبودند.
در واقع، زمانی که دشمنان بهچهره دژ حمله میکردند، بربرها با پرتاب صخرهنظر از بالا، راه آنها را سد میکردند.
حقیقت این بود که صخرههاییچهره که با قدرت خارقالعاده بربرها پرتابشدیم میشدند، از هر سلاحی ترسناکتر بودند.
به همین دلیل بود که شوالیههایخود انسانی، هر چقدر هم که قدرتمند بودند،شدند جرئت نمیکردند به قلمرو بربرها دستدرازی کنند.
زیک که با چشمانچرا اژدها در حال بررسی اطرافسوال بود، متوجه حقیقت شگفتانگیزی شد.
«سراسر اینقبیلهها دژ باشدی جادو محافظت میشه؟»
جادوی باستانی، و نهسوال جادوی مدرن، در سرتاسرزیادی دژ تعبیه شده بود.
حتی اگر یک ارتش جادویی به اینجا میآمد و ازسپس جادوهای محاصره در مقیاس وسیع استفاده میکرد، دژ فرو نمیریخت. دربهش عوض، جادو را منحرف میکرد و به خود مهاجمان آسیب میرساند.
زیک دریافت که تمدنچرا بربرها بسیار پیشرفتهتر از آنسوال چیزی است که تصور میکرد.
«برادر زیک.قبیلهها یه لحظهشدی صبر کن.»
مشت پادشاه و سایر جنگجویان بربر بههیولاهای ورودی دژ نزدیک شدند و با تمامقبایل توانشان، صخرهای غولپیکر را به کنار هل دادند.
غررررش!
صخرهای به اندازه یکچرا خانه، با صدای مهیبیشدی به کنار رانده شد.
پس از ورود گروه،شدی بربرها صخره را بههیولاهای سر جای اولش هل دادند.
زیک و ریچموند با دهان بازرفت به این روش عجیب و غریبنظر باز و بسته کردن دروازه خیره شدند.
مشت پادشاه و بربرها آنها راخود از دروازه عبور دادند. در داخل،آنها منظره شگفتانگیزی پیش چشمانشان نقش بست.
یک شهر بربری، متفاوت از هرقبیلهها چیزی که تا به حال دیدههیولاهای بودند، در درون دژ گسترده شده بود.
خانههایی که با تراشیدن و روی هم چیدن صخرههای کوچک ساخته شده بودند، درمیرسید امتداد کوه قرار داشتند. خیابانها و میدانهایی که با سنگهای صاف سنگفرش شده بودند ودرست همچنین دکههایی که آنها نیز از سنگ ساخته شده بودند، بسیار چشمگیر به نظر میرسیدند.
یک بربر در دکهاش گوشت و چرمهیولاهای هیولا را به نمایش گذاشته بود و مکانهایزیرا دیگری نیز وجود داشتند که کالاهای مختلفی میفروختند.
همچنین مغازههایی به چشم میخوردندسمت که گهگاه کالاهایی از انسانهاسپس و سایر نژادها را معامله میکردند.
زیک ازصخره دیدن مغازههایچرا بربرها شگفتزده شد.
او در زندگی قبلیاش با بربرها مذاکره کرده وزیادی در کنارشان جنگیده بود، اما هرگز وارد روستای آنهانمیتوانست نشده بود؛ بنابراین این منظره برای او نیز تازگی داشت.
ریچموند که علاقه زیادی بهچهره استخوان هیولاها داشت، با چشمانی گردشدیم شده در میان مغازهها پرسه میزد.
«ا-ارباب! خدای من، اوناکمکت حتی دارن استخوان وآغوش چرم قفقاز و وایورن میفروشن!»
زیک به ریچموند گفت که گشتی درهمراه مغازهها بزند و خودش به همراه مشتپیداشون پادشاه برای ملاقات با رئیس قبیله رفت.
هدف او این بود کهسوال درباره محل اختفای گولین، کسیپیداشون که به دنبالش میگشت، پرسوجو کند.
رئیس قبیله صخره، درست برازنده نام قبیلهاش،هیولاهای در ساختمانی زندگی میکرد که از توخالیقبایل کردن یک صخره غولپیکر ساخته شده بود.
مشت پادشاهممنون اول وارد شدسمت و فریاد زد:
«بابا! برادر زیک باهام اومده!»
در داخل صخره، بربری که از مشترفت پادشاه بزرگتر و خشنتر به نظر میرسید،میرسید با چشمان بسته در حال مراقبه بود.
او به آرامی چشمانشسوال را باز کرد وزیادی به مشت پادشاه خیره شد.
مشت پادشاه ازبابت جا پرید و یککشید قدم به عقب برداشت.
«چـ-چی شده؟»
بیگ فوت، پدر مشتشدی پادشاه و رئیس قبیله صخره،زیادی به آرامی از جا برخاست.
او هیکل غولپیکریشدی داشت که یادآوررفت غولهای افسانهای بود.
بیدلیل نبود که میگفتندکمکت بربرها خط خونی غولهایآغوش باستانی را به ارث بردهاند.
بیگ فوت دهاننیستی باز کرد وقبیلهها به زیک گفت:
«پسر احمقمقبیلهها حتماً باعثشدی تعجبت شده.»
رئیس قبیله با صداییسوال بم، به زبان مشترکزیادی سلیس و روانی صحبت میکرد.
زیک باممنون تعجب به رئیسسمت قبیله پاسخ داد:
«شما میتونیدصخره به زبانچرا مشترک صحبت کنید؟»
«این یکی از بزرگترینشدی دلایلیه که بقیه جنگجوها نمیخوانزیادی رئیس قبیله بشن. اینجا بشین.»
بیگ فوت به مشت پادشاه گفترفت که آنها را تنها بگذارد و بهمیرسید زیک تعارف کرد تا کنار آتش بنشیند.
بیگ فوت دیگ بزرگی پر ازخود آب آورد، آن را روی آتشآنها گذاشت و چند شاخه درون آن انداخت.
پس از مدتی، وقتی آب به جوش آمد، بیگسوال فوت آبی را که با عصاره شاخهها دم کشیدهمیرسید بود، در کاسه بزرگی ریخت و به زیک داد.
آن ظرف برای بربرها یکسوال کاسه بود، اما برای زیک،پیداشون دستکمی از یک تشت نداشت.
«ممنونم.»
زیک که درباره طعم چای بربرهاخود کنجکاو شده بود، تشت را باآنها چهرهای مشتاق گرفت و آن را چشید.
طعم کمی گسنیستی داشت، اما باطراوت بودهمراه و اصلاً بد نبود.
بیگ فوتقبیلهها با دقت بهسوال زیک خیره شد.
کاسهای که به او دادهچهره بود چیزی نبود که یکمتحد انسان معمولی بتواند بلند کند.
با این حال، زیک کاسه راخود بدون هیچ زحمتی بلند کرد وآنها چای را با جرعههای بزرگ سر کشید.
وقتی زیک چایش را تمامبقیه کرد و کاسه را پایینچهره گذاشت، بیگ فوت به حرف آمد:
«تو همقبیلهها شبیه انسانهایشدی معمولی نیستی. شوالیهای؟»
زیک سر تکان داد.
«بله، منممنون از خونکمکت دریکر هستم.»
بیگ فوت بانیستی شنیدن حرف زیکقبیلهها کمی اخم کرد.
به نظر میرسیدهمراه نام دریکر حتی برایرفت بربرها هم شناختهشده بود.
بیگ فوت خیلیشدی زود حالت چهرهاش راهیولاهای آرام کرد و گفت:
«پیش از اینکه از خون دریکرخود باشی، انسانی هستی که به پسرم کمکشدند کرد. میخوام این دین رو ادا کنم.»
سپس زیکصخره به بیگچرا فوت گفت:
«دنبال یه دورف میگردم.شدی یه آهنگر معروف. شنیدمهیولاهای این حوالی گم شده.»
بیگ فوت باشدی شنیدن حرف زیکرفت سر تکان داد.
«منظورت گولینه.»
زیک با چهرهای خوشحال گفت:
«میشناسیش؟»
«استادکاری مثل گولین شایسته استقباله. قبیلهرفت ما تو سنگتراشی مهارت بالایی داره،نظر اما تو کار با آهن ضعیفیم.»
«که اینطور. مهارتهایبابت گولین حتی بینخود انسانها هم زبونزده.»
زیک غلافی را که ازبقیه گلیون گرفته بود بیرون آوردچهره و به بیگ فوت نشان داد.
«این هدیهایهقبیلهها که از شاگردسوال انسانی گولین گرفتم.»
بیگ فوت به غلافی کهچهره زیک به او داده بودمتحد نگاه کرد و سر تکان داد.
«یادمه. این اولین اثری بود که گولین با ترکیب مواد هیولایی کهآنها ما شکار کرده بودیم و مواد معدنی ساخت. یادمه خیلی ذوقزده بودگفت و میگفت میخواد سلاحی بسازه که فراتر از هر سلاح دیگهای باشه.»
زیک ازصخره حرفهای غیرمنتظره بیگبقیه فوت غافلگیر شد.
«یعنی میگیقبیلهها این غلافشدی همینجا ساخته شده؟»
زیک با تردید پرسید، چراچهره که این داستان از نظرمتحد زمانی غیرممکن به نظر میرسید.
«مدت زیادی از زمانی که با اون دورف آهنگرگرفت لجباز رفاقت کردیم میگذره. هر وقت تو ساختن یهبرادرم اثر جدید به بنبست میخوره، زیاد به اینجا سر میزنه.»
«یعنی این اولیننیستی باری نیست کهقبیلهها گولین به اینجا اومده؟»
«حدود ده سال پیش، تصادفی وارد قلمرو ما شدزیادی و ما بعد از دیدن مهارتهای خاصش، ازش دعوت کردیمبربیاید تا مهمونمون باشه. اینطوری بود که با هم آشنا شدیم.»
«آها، متوجهم. پسشدی الان گولین تورفت همین روستا مونده؟»
با این سؤالبابت زیک، چهره بیگخود فوت در هم رفت.
«نه، گولین تو روستای اونطرف کوهه.قبیلهها مشکل اینجاست که... الان ماههاست ارتباطهیولاهای بین روستاها به خاطر هیولاها قطع شده.»
زیک به بیگ فوت گفت:
«وقتی داشتم از کوه بالا میاومدم، متوجه شدم کهپیداشون هیولاها رفتار عجیبی دارن. برخلاف معمول، خیلی سریع ترمیم میشدنحرفهای و حتی وقتی میکشتمشون، نمیمردن. هیولاهای این منطقه همیشه همینطورن؟»
رئیس قبیلهممنون سرش راکمکت تکان داد.
«نه. قبیله صخره طبق سنت دیرینهمون، همیشه مثل نگهبان عملچهره کرده و نذاشته هیولاها از اینجا خارج بشن. تو تمامزیرا این مدت، این اولین باریه که همچین واکنشی از هیولاها میبینیم.»
زیک باقبیلهها شنیدن حرفهای بیگسوال فوت اخم کرد.
«قطعا یه اتفاق عجیبیسوال داره میافته. هیچ ایدهای داریپیداشون که دلیلش چی میتونه باشه؟»
بیگ فوتممنون آرام بهکمکت حرف آمد:
«از چند سال پیش، سر و کله انسانها توسوال سرزمین ما پیدا شد. اونا زمینی رو که قدرت اجدادمونقبایل توش نهفتهست کندن و جنگل و زمین رو نابود کردن.»
زیک متوجه شد کسانیشدی که بیگ فوت دربارهشان صحبتزیادی میکرد، همان سگهای شکاری بودند.
«ما تمام انسانهایی رو که اومدن تیکهتیکه کردیمزیادی و کشتیم، اما اونا متوقف نشدن. برخلاف گذشته، بانمیتوانست پنهانکاری حرکت کردن و زمینمون رو کندن. و بعد...»
چهرهاش تاریک شد.
«به چیزیصخره دست زدنچرا که نباید میزدن.»
«منظورت چیه؟»
«هیولایی روهمراه که خوابیدهسوال بود بیدار کردن.»
با شنیدن حرفهایبابت بیگ فوت، چیزی ازکشید ذهن زیک عبور کرد.
'نکنه...؟'
بیگ فوتقبیلهها با چهرهایشدی جدی گفت:
«اژدهای نه سر ازسوال منطقه مهر و مومشدهاشزیادی فرار کرده و اومده بیرون.»
حدس زیک درست بود.
به نظر میرسید هیدرا که درقبیلهها استراحتگاه کایسیر دیده بود، فرار کردههیولاهای و از آن منطقه خارج شده است.
'هیدرا یه نوع اژدهایشدی فاسدشدهست، اما ممکنه روی بقیهزیادی هیولاها هم تأثیر گذاشته باشه؟'
منطقی نبود هیدرا که مدتها در منطقهای که استراحتگاه کایسیرمتحد در آن قرار داشت مانده بود، ناگهان وحشی شود، هیولاها راندرت رهبری کند و تمام هیولاهای کل رشتهکوه را به هم بریزد.
زیک آزمایشهای مختلفی راکمکت که امپراتوری انجام دادهآغوش بود به یاد آورد.
'نکنه اون حرومزادههانیستی بلایی سر هیدراقبیلهها و هیولاها آوردن؟'
این احتمال وجود داشت که امپراتوری، کهرفت آزمایشهای مختلفی روی هیولاها انجام داده بود،میرسید کاری کرده باشد که هیدرا را تحریک کند.
زیک به بیگ فوت گفت:
«پس میگی تا وقتی که با هیولاهاییکشید که این علائم عجیب رو نشون میدن مقابلهانسانه نکنیم، نمیتونیم وارد روستایی بشیم که گولین اونجاست؟»
«در حال حاضر وضعیت همینه. من و رؤسای بقیه قبایل دور هم جمع شدیم و جنگجوهای جووننظر هر قبیله رو با هم متحد کردیم، اما شکار اژدهای نه سر فقط با اونا کار سختیه. البته،لحظه اگه رؤسا، از جمله خود من هم وارد عمل بشیم، شانس موفقیت تو این شکار بالا میره، اما...»
زیک با شنیدنهمراه این حرف سرشچهره را تکان داد.
«اگه این اتفاق بیفته، انسانهایی کهرفت گفتی ممکنه از این فرصت استفادهنظر کنن و به روستا حمله کنن.»
بیگ فوتممنون هم سرکمکت تکان داد.
«ما هم نگران همینچرا موضوع بودیم، برای همینشدی نمیتونستیم بیگدار به آب بزنیم.»
«جای دیگهایقبیلهها نیست کهشدی ازش کمک بخواین؟»
«من با "زاهدشدی جنگل" تماس گرفتم،رفت اما نمیدونم کی میرسه.»
لحظهای که زیک کلمات «زاهد جنگل» راکشید از دهان بیگ فوت شنید، احساس کرد بدنشانسانه خشک شد و عرق سردی روی پیشانیاش نشست.
بیگ فوت ازنیستی واکنش ناگهانی زیکقبیلهها سرش را کج کرد.
«چیزی شده؟»
زیک در حالیشدی که عرق میریخت،رفت سرش را تکان داد.
«هـ-هیچی.»
زیک درصخره دل نفسچرا عمیقی کشید.
'زاهد جنگل لقبهمراه استاده. اگه لفتش بدم،رفت ممکنه باهاش روبهرو بشم.'
استادش یکی از کسانیسوال بود که میخواست تا حدپیداشون امکان از دیدنش دوری کند.
زیک دوبارهممنون از بیگکمکت فوت پرسید:
«پس جونصخره مردم اون روستابقیه هم تو خطره؟»
«اگه داخل قلعه باشن، حتی اژدهای نه سر و هیولاها هم نمیتونن به این راحتیها بهشونزیرا آسیب برسونن، اما با شناختی که از شخصیت گولین دارم، نمیتونم تضمین کنم که اونجا آرومریچموند نشسته باشه. اون از اون آدمهاییه که برای پیدا کردن مواد کمیاب، تو جاهای خطرناک پرسه میزنه.»
گولین به عنوان یک صنعتگر عجیب وهیولاهای غریب معروف بود، بنابراین قطعاً از آن دستهزیرا دورفهایی بود که دست به چنین کاری میزد.
'خیلی شانس میآریم اگه با یه تبرکشید تو دستش به سمت هیدرا حمله نکنهاون و نگه که دنبال مواد اولیه میگرده.'
زیک احساس کرد که به دلایلقبیلهها مختلفی باید این مشکل را سریعاًهیولاهای حل کند و از این مکان برود.
زیک بلافاصله ازهمراه جا بلند شد ورفت به بیگ فوت گفت:
«رئیس، جنگجوها رو جمع کن.»
«چرا جنگجوها...؟»
«میخوام اژدهای نهنیستی سر رو شکست بدمهمراه و گولین رو برگردونم.»
یادداشت مترجم
شماره و عنوان فصل در متن اصلی ذکر نشده بود و بر اساس توالی داستان درج شده است.