چپتر 42: 043
0غرش!
کل کناممزخرفی از هاله باهاموتمیزد به لرزه درآمد.
او به ساترن دریکر گفت:
«سپردن روش کشتن اژدهایانمیتونی به من؟ میدونستم مردغولپیکرش پستی هستی، اما نمیدونستم دیوانهای.»
با وجود نیت قتلقدرت باهاموت، ساترن بدون تزلزل درغولپیکرش برابرش ایستاد و ادامه داد:
«کرونوس با من موافقتحرف کرد. تو بهتر از هربرای کسی دلیلش رو میدونی، باهاموت.»
باهاموت سرشغروب را بالا گرفتنمیپذیره و غرش کرد:
«کرونوس فریب انسانها رو خورده و معیارهای خودش بهسیاه عنوان یه میانجی رو از دست داده! من اونممکن پیشگویی مزخرفی که ازش حرف میزد رو باور نمیکنم!»
باهاموت دندانهایشبدن را برای ساترنمیتونی دریکر تیز کرد.
«فورا از کنام من برومیزد بیرون. وگرنه نه تنها تو، بلکهفورا تمام انسانهای پادشاهی کرونوس رو میکشم.»
«اگه این کار رودرخواست بکنی، باهاموت، از مجازاتمیاسمای کارما قسر در نمیری.»
«به خاطر اون کایسیر، انسانهای خیلی زیادی تو این قاره وجود دارن.تیزی فکر میکنی کشتن چند دههزار نفر از شما تعادل کارما رو بهاتفاق هم میزنه؟ برعکس، اگه بذارم مثل حشرات تکثیر بشید، این همون مسیر بیتعادلیه!»
در حالی که باهاموت واکنشمیتونی خشونتآمیزی نشان میداد، ساترن باسیاه درماندگی چیزی از جیبش بیرون آورد.
یک ساعت جیبی قدیمی بود.
ساترن ساعتغروب جیبی را بهنمیپذیره باهاموت نشان داد.
«کرونوس گفت: "فرمانروایقدرت غروب هرگز درخواستچهار من رو نمیپذیره."»
با این حرف،بلند ساترن درِ ساعتکاری جیبی را باز کرد.
میاسمای سیاهیمزخرفی از بدنحرف باهاموت بلند شد.
«فکر میکنی باهرگز قدرت کرونوس میتونیدرِ کاری با من بکنی؟»
او چهاربلند بال غولپیکرشمیتونی را باز کرد.
میاسمای سیاه جمعبلند شد و نیزههایکاری تیزی را شکل داد.
به نظر میرسید آنحرف نیزهها هر لحظه ممکن استبرای به سمت ساترن پرواز کنند.
در همانغروب لحظه بوددرخواست که اتفاق افتاد.
ویززز!
ساعت جیبیبدن با سرعت شروعمیتونی به چرخیدن کرد.
باهاموت که در آستانهحرف حمله به ساترن بود،دندانهایش در جای خود خشکش زد.
زیک با دیدن اینکه باهاموت ناگهان بیحرکتباز شد، فهمید ساعت جیبیای که در دستکاری ساترن است از نوعی قدرت استفاده کرده است.
«ساعتی کهبلند با قدرتمیتونی کرونوس آغشته شده؟»
در همانبدن لحظه بودقدرت که اتفاق افتاد.
غرش!
باهاموت دوباره شروع به حرکتنمیپذیره کرد، بدنش را پیچ وبدن تاب داد و غرش کرد.
«گوااااااااااه!»
این فریادی بودبلند که گویی روحش درچهار حال تکهتکه شدن است.
باهاموت که به سختیحرف آرام شده بود، بهدندانهایش ساترن خیره شد و گفت:
«تو... با من چیکار کردی؟»
ساترن ساعتبلند جیبی رامیتونی بست و گفت:
«فقط باعث شدم بخشیقدرت از پیشگوییای که کرونوس ازشغولپیکرش حرف میزد رو تجربه کنی.»
باهاموت با نیت قتلیحرف حتی غلیظتر از قبلدندانهایش به ساترن خیره شد.
با این حال، نیزههای سیاهی رادرِ که به نظر میرسید هر لحظهقدرت آماده شلیک هستند، از بین برد.
بالهایش رابلند بست و بهکاری ساترن نزدیک شد.
«لعنتی. بستنبدن قرارداد با یهمیتونی انسان اشتباه بود.»
«منم همینطور فکر میکنم. انسانهامیزد باید با قدرت خودشون پیشرفتتیز میکردن، نه با قدرت اژدهایان.»
باهاموت نفس سنگینیهرگز بیرون داد ودرِ به ساترن گفت:
«بدش به من. اونمیتونی تکنیک اژدهاکش لعنتی یاغولپیکرش هر چیزی که هست رو.»
ساترن کتابچهایبدن از جیبشقدرت بیرون آورد.
کتابچه در هوا شناورحرف شد و در برابردندانهایش چشمان باهاموت باز شد.
باهاموت پس از خواندندرخواست تمام محتویات آن، بهمیاسمای ساترن خیره شد و گفت:
«تو واقعاًبلند یه همچینمیتونی چیزی ساختی.»
«این برایبدن محافظت ازقدرت این دنیاست.»
«مزخرفه. اینمزخرفی برای انسانهاست،حرف نه دنیا.»
کتابِ مقابل باهاموتهرگز به خاکستر تبدیلدرِ و پراکنده شد.
باهاموت به ساترن گفت:
«این رو پیش خودم نگه میدارم. اگهچهار پیشگوییای که کرونوس ازش حرف میزد بهشکل حقیقت نپیونده، این هرگز روشنایی روز رو نمیبینه.»
«حتی بدون مهارت شمشیر اژدهای حقیقی هم، انسانها دارن راههایی پیدافورا میکنن تا قویتر بشن و همدیگه رو موثرتر بکشن. با گذشتاین زمان، اونا بالاخره یاد میگیرن که خودشون از هاله استفاده کنن.»
«اگه این اتفاق بیفته، مجبورم شخصاًدرِ وارد عمل بشم و تمام انسانها رومیتونی بکشم. این قدرت برای انسانها خیلی خطرناکه.»
ساترن دریکر به باهاموت گفت:
«روزی، تو هم یه پیمانکارمیتونی روح پیدا میکنی. اون موقعسیاه قلب کرونوس رو درک میکنی.»
ساترن دریکر با بهحرف جا گذاشتن این کلمات،دندانهایش کنام باهاموت را ترک کرد.
باهاموت که تنها مانده بود،نمیپذیره دوباره خودش را جمع کردبدن و به اعماق ابیس فرو رفت.
اما کلمات ساترنقدرت دریکر تا مدتهاچهار در قلبش باقی ماند.
با خودش فکر کرد.
که هرگز یکازش انسان را بهباور عنوان پیمانکار خود نمیپذیرد.
«هاه!»
وقتی زیک به هوش آمد، دید کهچهار با شمشیر در دستش ایستاده است، درشکل حالی که لحظاتی پیش از هوش رفته بود.
هرچند کوتاه بود، اما زیک به وضوح بخشیدندانهایش از گذشته را تجربه کرد؛ جایی که در کالبدتمام باهاموت قرار گرفت و با ساترن دریکر ملاقات کرد.
به نظر میرسید مهارت شمشیر اژدهای حقیقی که توسط ساترنبدن دریکر خلق شده بود، به باهاموت منتقل شده و سپسنیزههای رازهای آن به پیمانکار باهاموت، تراکان دریکر، ارث رسیده است.
گیجکننده بود که چرا باهاموت که از انسانها بیزار بود،جمع نظرش را تغییر داد و با تراکان دریکر قرارداد بستسمت و سپس مهارت شمشیر اژدهای حقیقی را به او منتقل کرد.
هیچ سوابق درستی باقی نماندهمیتونی بود و همین درک آنچهسیاه اتفاق افتاده بود را غیرممکن میکرد.
«برام سؤاله که آیا رئیسمیزد خاندان دریکر از این رازتیز گذشته خبر داره یا نه.»
با پاک شدن تمام ردپاهای تراکاندرِ دریکر، هیچ راهی وجود نداشت که داستانمیتونی باهاموت و ساترن دریکر باقی مانده باشد.
درست دربلند همان لحظه، زیککاری متوجه تغییری شد.
«تالار اتر من بزرگتر شده؟»
او میتوانست حس کند که تالار اترشنمیکنم در مقایسه با قبل از تمرین مهارت شمشیرتنها اژدهای حقیقی، به طور قابلتوجهی گسترش یافته است.
وووونگ!
مقدار مانایی که میتوانست کنترلکاری کند افزایش یافته بود و تبدیلنیزههای آن به هاله سریعتر شده بود.
زیک سعیبدن کرد از شمشیرمیتونی عنصری استفاده کند.
ووش!
وقتی ویژگی آتش رادرخواست فعال کرد، شعلهها بامیاسمای شدت از شمشیر فوران کردند.
با افزایش مقدار مانایی کهکاری میتوانست کنترل کند، قدرت شمشیرجمع عنصری نیز افزایش یافته بود.
«هنوز راه درازی در پیش دارم تاچهار به سطح پادشاه کایسیر برسم، اما با همیننظر مقدار هم دیگه هیچجا به طرز غمانگیزی نمیمیرم.»
قاره جنوبی از همانحرف لحظهای که کسی پایش رابرای در آن میگذاشت، خطرناک بود.
آنجا مکانی بود که حتی برای یک لحظه همسیاهی نمیتوانست گاردش را پایین بیاورد، بنابراین باید قبل ازسیاه رفتن به آنجا، تا حد امکان قدرتش را افزایش میداد.
زیک دوبارهبلند شروع به تابکاری دادن شمشیرش کرد.
در حالی که زیک به تمریناتش ادامه میداددندانهایش و بین والهالا و زمین تمرین در رفت وتمام آمد بود، تماسی که منتظرش بود بالاخره برقرار شد.
اولین تماسغروب از طرفدرخواست کلیف بود.
این تماس برای اطلاع دادنکاری به او بود که آمادهسازیها براینیزههای اولین درخواست زیک کامل شده است.
دومین تماسبدن از طرف کیمیتونی از سندیکا بود.
او به زیکازش اطلاع داد کهباور پیشنهادش را میپذیرد.
برای اینکه اول به مسئله سندیکادرِ رسیدگی کند، خودش را به شکل زیکمیتونی موری درآورد و با کی ملاقات کرد.
آنجا یک بار و سالن استراحت درجهیکبال بود که توسط سندیکا اداره میشد؛ مکانینظر که ناشناس ماندن مشتریانش را کاملاً تضمین میکرد.
وقتی واردبدن بار شد، یکمیتونی راهنما منتظرش بود.
«آقای زیکمزخرفی موری. ازحرف این طرف، لطفاً.»
آنجا مکانی بود که فقطنمیپذیره مهمانان فوقویژه اجازه ورود بهبدن آن را داشتند، نه مشتریان عادی.
از همان ورودی منطقه،میتونی انواع و اقسام جادوهایغولپیکرش امنیتی مستقر شده بود.
وقتی وارد سالن شد،قدرت کی در وسط نشستهبال بود و انتظارش را میکشید.
«خوش اومدی.»
کی باغروب خوشحالی به شریکش،نمیپذیره زیک، خوشآمد گفت.
زیک کنار کی نشست.
«نمیدونستم همچینبدن جایی توقدرت اطلس وجود داره.»
در زندگی قبلی، زمانی که زیک بهنمیکنم اطلس آمده بود، این شهر دیگر بهوگرنه یکی از قلمروهای امپراتوری تبدیل شده بود.
چشمانداز اطلس که در اثر جنگ بهشدتباز آسیب دیده بود، با حالا تفاوت زیادیکاری داشت، برای همین همهچیز برایش تازگی داشت.
کی دربلند لیوان زیک مشروبکاری ریخت و گفت:
«این یکی از کسبوکارهای جانبی سندیکاست. هرچهار کسی که تو سایهها معامله میکنه، بهشکل جایی برای حرف زدنِ مخفیانه نیاز داره.»
زیک نگاهی به مشروبیحرف که کی ریخته بود انداختبرای و سرش را تکان داد.
«من مشروب نمیخورم.هرگز ترجیح میدم دفعه بعدباز برام چای آماده کنی.»
کی با تعجب خندید.
«نکنه چونبدن هنوز به سنمیتونی قانونی نرسیدی نمیخوری؟»
«فقط به این خاطرهحرف که حتی اگه بخورم همبرای هیچ حسی بهم دست نمیده.»
حتی در زندگی قبلیاشدرخواست هم زیک علاقه خاصیمیاسمای به نوشیدن مشروب نداشت.
علاوه بر این، حالا، شایدکاری به خاطر عامل شفا، هرجمع چقدر هم که مینوشید مست نمیشد.
هیچ دلیلی برای خرج کردن پول پایچهار مشروبات گرانقیمت وجود نداشت، بنابراین با خودش فکرنظر کرد بهتر است چای بنوشد که دوستش داشت.
کی خندید و دستهایش را بهباور هم زد و یک خدمتکار وارد اتاقبیرون شد. کی برای زیک چای سفارش داد.
زیک با نوشیدن چای باکیفیتینمیپذیره که بهسرعت سرو شد، چهرهایبدن حاکی از رضایت به خود گرفت.
«خدماتتون خوبه.»
«اگه چیز دیگهای خواستیقدرت بهم بگو. دسرها وبال غذاهای اینجا هم خیلی خوشمزهست.»
«چیز دیگهای لازم ندارم. راستش فکرباور میکردم بیشتر طول بکشه، اما زودتر ازبیرون چیزی که انتظار داشتم تصمیمت رو گرفتی.»
کی حالت نشستنش رادرخواست تغییر داد و چهرهایمیاسمای جدی به خود گرفت.
«خیلی فکر کردم، اما بعدکاری از دیدن اون اقلام ازجمع بانک شمالی تصمیمم رو گرفتم.
حس قویای بهمبلند میگفت که واقعاًکاری از پسش برمیای.»
کی مشروب تند وحرف تیز مقابلش را دردندانهایش یک جرعه سر کشید.
«هوف، دارمغروب بزرگترین شرطبندی زندگیمنمیپذیره رو انجام میدم.»
زیک لیوان کی رامیتونی دوباره پر کرد و فنجانسیاه چایش را به آن زد.
«نمیذارم ازبدن این شرطبندیقدرت پشیمون بشی.»
زیک اسنادی را کهحرف با خود آورده بود بیرونبرای کشید و به کی داد.
«این چیه؟»
«کمپانی راینهارت رو میشناسی؟»
«راینهارت؟ همونایی که تو آلنسیامیتونی دارن بهسرعت رشد میکنن، درسته؟ توجمع شمال و جنوب هم شعبه دارن.»
«از طریق اونا یه جای امن و مطمئندندانهایش پیدا کردم، برای همین وقتی این بار برمبلکه جنوب، قصد دارم از اونجا عملیاتم رو پیش ببرم.»
کی با شنیدن حرفهایش،درخواست نگاهی اجمالی به اسنادیمیاسمای که زیک آورده بود انداخت.
«معاون مدیربلند شعبه کمپانی راینهارتکاری تو قاره جنوبی؟»
«این یه هویت پوششیه. من از طریقچهار مسیر راینهارت به جنوب میرم. وقتی رسیدیمشکل اونجا، تو مقر اونا همدیگه رو میبینیم.»
زیک باید از چشم خاندانمیزد دریکر دور میماند و کی همفورا باید از دیدرس سندیکا مخفی میشد.
یک خانه امن که توسط راینهارت تدارک دیده شدهسیاهی بود و هیچ ارتباطی با هیچکدامشان نداشت، به آنهاسیاه اجازه میداد تا از هر دو گروه پنهان بمانند.
کی سر تکانقدرت داد و اسنادچهار را کنار گذاشت.
«خب، فرض کنیم همونطور کهمیتونی گفتی با دون خوان ملاقاتسیاه کنی. بعدش چه نقشهای داری؟»
با این سؤال کی،حرف زیک فنجان چایش رادندانهایش پایین گذاشت و گفت:
«چیزی درباره کارتل فاولا میدونی؟»
کی در پاسخقدرت به سؤال زیکچهار سرش را تکان داد.
«نه، چیز زیادی دربارهشون مشخصمیتونی نیست. فقط میدونم یه مشتسیاه آدم خشن و بدیمن هستن.»
زیک بامزخرفی شنیدن حرفهایشحرف سر تکان داد.
«جای تعجبغروب نداره. اونادرخواست دزدهای دریایی سابقن.»
«چی؟»
کی ازبدن حرفهای زیکقدرت جا خورد.
«دزد دریایی؟ اون حرومزادهها تو جنوب مستقرنمیکنم شدن و دارن تجارت سوما میکنن؟ خیلیوگرنه مسخرهست. دزدهای دریایی هیچوقت همچین کاری نمیکنن.»
«دقیقاً به همین خاطره که هیچکس متوجه هویت واقعی کارتلبدن فاولا نشد. وگرنه چطور میتونستن همچین سازمان عظیمی رو تونیزههای سرزمین کوچیک جنوب اداره کنن بدون اینکه هویتشون فاش بشه؟»
حرفهای زیک منطقی بود.
وقتی کی متوجهبلند این موضوع شد،کاری چهرهاش در هم رفت.
«نکنه کارتل فاولا داشته بهمیزد ما فشار میآورده... تا مسیرتیز حملونقل ما رو به دست بیاره؟»
«دقیقاً. اون دزدهای دریاییِ دریاینمیپذیره جنوب همون حرومزادههایی هستن کهبدن دست به همچین کاری میزنن.»
«هوف.»
کی که ازبلند هویت کارتل فاولا مطلعچهار شده بود، آهی کشید.
در حال حاضر، مدیران ارشد سندیکا درگیرنمیکنم بحثی داغ بودند که آیا به تجارت باتنها مککین ادامه دهند یا به فاولا روی بیاورند.
اگر آنها بدون هیچ اطلاعی به فاولا رویمیاسمای میآوردند، مسیر حملونقل خود را به دزدان دریاییبال میباختند و با انتقامجویی کارتل مککین روبهرو میشدند.
در واقع، در خط زمانی قبل از بازگشت زیک، کارتل مککیننیزههای متوجه هویت واقعی کارتل فاولا شده بود و قاتلان و مزدورانکنند خود را برای به راه انداختن جنگ علیه آنها فرستاده بود.
به لطف همین موضوع، سندیکا توسط کارتلچهار فاولا جذب نشد، اما در نتیجه مجبورشکل شدند به زیردستان کارتل مککین تبدیل شوند.
زیک به کی گفت:
«فکر میکنی اگه اینو به دون خوان بگی چیسیاهی میشه؟ اینکه کارتل فاولا یه گروه از دزدهای دریاییسیاه هستن و مدیران سندیکا دارن سعی میکنن باهاشون معامله کنن.»
کی غافلگیر شد.
«داری بهم میگی خبرچین بشم؟»
«تو میتونی خیلی راحت مدیرها رو ازنمیکنم بین ببری و خودت رئیس بشی، پسوگرنه چه اهمیتی داره که خبرچین باشی یا نه؟»
زیک این حرفهایهرگز وحشتناک را با خونسردیباز تمام به زبان آورد.
کی بالاخره فهمیدقدرت که خودش را درگیربال چه ماجرایی کرده است.
او لحظهای فکر کرد،قدرت سپس بطری مشروب رابال چنگ زد و سر کشید.
«هوف. باشه، بیا انجامش بدیم.»
«خوبه. پس یههرگز کاری هست کهدرِ اول باید انجامش بدیم.»
«چه کاری؟»
زیک بهبدن کی نگاهقدرت کرد و گفت:
«اون سومایی که ازحرف مککین آوردی. بهم بگو انبارشبرای کجاست و کجا نگهش میداری.»