چپتر 8: 8
0[مهارت غیرفعال عامل شفا فعال شد.]
[مهارت غیرفعال استقامت بینهایت فعال شد.]
انرژی گرمیدهنده در بدنقویتر زیک پخش شد.
«ها؟ چراخورده یهو بدنمبار اینقدر سرحال شد؟»
خستگی ناگهان از بین رفت.
این همان احساس طراوتی بود که درداشت گذشته، هر زمان که در اوج خستگیتصمیم از شفا استفاده میکرد، به او دست میداد.
زیک بدنشدهنده را حرکت دادشده و کشوقوس آمد.
«این دیگه چیه؟»
زیک اطلاعات مهارتها را بررسیحالا کرد؛ مهارتهایی که از حالتشفای فعال به غیرفعال تغییر یافته بودند.
—توضیحات مهارتهای غیرفعال—
عامل شفا: زخمهای بدن را بهطور خودکار التیام میبخشد. (همیشه فعال)
دفاع ذهنی تسلیمناپذیر: در برابر تمام ناهنجاریهای وضعیتی ناشی از عوامل خارجی دفاع کرده و ذهن را آرام نگه میدارد. (همیشه فعال)
استقامت بینهایت: استقامت نامحدود که امکان بازیابی فوری از خستگی را فراهم میکند. (همیشه فعال)
حواس رزمی: درک خطر به حداکثر میرسد و سرعت شناختی در طول مبارزه افزایش مییابد. (همیشه فعال)
زیک پس ازدلیلش خواندن توضیحات مهارتها، ازوجود تعجب دهانش باز ماند.
«خدای من.»
مهارتها نهتنها از زمانِ شفاقابلتوجهی دهنده بودنش قویتر شده بودند،زخمها بلکه حالا همیشه هم فعال بودند.
زیک بهطوردهنده ویژه به عاملشده شفا توجه کرد.
«بهطور خودکار بدندلیلش رو التیام میده؟ اینوجود یعنی شفای بینهایت، نه؟»
او در زندگی قبلیاش سعی کرده بودتوجه با استفاده از شفا به اثر مشابهیاثر دست پیدا کند، اما شکست خورده بود.
دلیلش این بود که بین هر بار استفاده ازکامل شفا، زمان انتظار قابلتوجهی وجود داشت و درمان کاملجیبش تمام زخمها فقط با استفاده از شفا کار دشواری بود.
زیک تصمیمدهنده گرفت عامل شفاشده را آزمایش کند.
خنجری را کهدلیلش در جیبش گذاشتهقابلتوجهی بود، بیرون آورد.
«هوووف.»
زیک خنجر تیز راانتظار در دست گرفت ودرمان کف دستش را برید.
چاک!
خون سرخخورده از کفبار دستش جاری شد.
زیک سرش را کجبلکه کرد و به خونِمیده در حال چکیدن خیره شد.
«ها؟ این دیگه چیه؟انتظار یعنی اگه خودم زخم روکامل ایجاد کنم مهارت فعال نمیشه؟»
زیک با تعجب، رویقویتر زخم فشار آورد تاویژه جلوی خونریزی را بگیرد.
اما ناگهانخورده متوجه چیزبار عجیبی شد.
«ها؟»
در جایی که خونانتظار از آن جاری بود،درمان هیچ زخمی وجود نداشت.
آنقدر تمیز بود کهقویتر حتی نمیتوانست تشخیص دهدویژه دستش بریده شده است.
[مهارت عامل شفا فعال شد.]
اعلان سیستم حتیبار نمیتوانست به سرعتوجود بهبود زخم برسد.
زیک تصمیمدهنده گرفت زخمقویتر بزرگتری ایجاد کند.
با خنجر، ساعدش را برید.
پوستش شکافته شد.
اما درست در همان لحظهایقابلتوجهی که شکافت، زخم بسته شدزخمها و به حالت اولیهاش بازگشت.
«دیوانهکنندهست... ایندهنده دیگه چهقویتر قابلیتِ تقلبگونهایه؟»
زیک که در زندگی قبلیاش زندگی سختی راداشت گذرانده و مدام با شمشیرها جنگیده بود، میتوانست بهخوبیآزمایش درک کند که این قابلیت چقدر بیشازحد قدرتمند است.
او بالاخرهقویتر معنای نامبلکه کلاسش را فهمید.
«جاودانه.»
این بینقصتریندهنده نام کلاس برایشده تواناییهای او بود.
زیک از جا بلند شد.
شمشیر کلیمور را که بهحالا دیوار تکیه داده شده بودشفای برداشت و زیر لب گفت:
«با این سطح ازانتظار توانایی، میتونم برنامههام رودرمان حدود سه سال جلو بندازم.»
چشمان زیک برقی زد.
در صورت قبولی در آزمون،انتظار امکان فارغالتحصیلی از آکادمی پسکامل از پنج سال وجود داشت.
با این حال، کسانیبلکه که تواناییهای استثنایی داشتند، میتوانستندیعنی برای فارغالتحصیلی زودهنگام درخواست دهند.
زیک کلیمورشدلیلش را تاب دادقابلتوجهی و لبخند زد.
«اون آکادمی؟دهنده توی دو سالشده ازش فارغالتحصیل میشم.»
برخلاف گهواره که در لانهحالا اژدها قرار داشت، آکادمی در قلبزندگی پایتخت دوکنشین تروی واقع شده بود.
دوکنشین تروی که به افسانه اژدهاکشانوجود معروف بود، در بخش غربی قاره قراردشواری داشت و قلمرو قبیله دریکر محسوب میشد.
آکادمی قبیله دریکر که توسط بنیانگذار خانواده، تراکانویژه دریکر، تأسیس شده بود، بهترین مدرسه شوالیهگری قاره بهمشابهی شمار میرفت و به سنت طولانی و دیرینهاش میبالید.
بنابراین، هرخورده کسی نمیتوانست واردانتظار آکادمی دریکر شود.
تنها کسانی که توصیهنامهای ویژه ازویژه قبیله دریکر، ملازمان آنها یا افراد مرتبطسعی با خانواده دریافت میکردند، حق ثبتنام داشتند.
و از آنجا که اینجا مکانی بود که فرزندان افراد بانفوذ از سراسردشواری قاره حتی به قیمت پرداخت ثروتی هنگفت خواهان ورود به آن بودند، پایتخت دوکنشینچاک تروی، اگرچه وسعت کمی داشت، اما به اندازه پایتخت امپراتوری پرجنبوجوش و شلوغ بود.
و زمانی که این پایتختِ باشکوه بهطورحالا ویژهای سرزنده میشد، ماه فوریه بود؛ زمانیقبلیاش که ترم جدید آکادمی دریکر آغاز میگردید.
غرش چرخها!
در روز آغاز ترم جدید،حالا کالسکههای حامل دانشآموزان از سراسرشفای قاره به سوی آکادمی سرازیر شدند.
میدان مرکزی آکادمیبار مملو از دانشآموزان جدیدداشت و همچنین سالبالاییها بود.
همه آنها یونیفرمهای مشکیرنگی به تن داشتند که از رویمیده یونیفرم قبیله دریکر الگوبرداری شده بود. سالبالاییهای آکادمی از همین حالاشکست هیکلی و عضلانی بودند و تقریباً شبیه بزرگسالان به نظر میرسیدند.
«دارن میان.»
غرش چرخها!
با حرف یک نفر،انتظار کالسکههای سیاه در یکدرمان صف وارد آکادمی شدند.
دانشآموزانی که جمع شده بودند،شده با چهرههایی پر از تنشمیده به کالسکههای سیاه چشم دوختند.
کالسکههای سیاه با نشان اژدهاکش.
آنها کالسکههایی بودندشده که دانشآموزان جدیدویژه را از گهواره میآوردند.
کالسکههای سیاه در یک ردیفقابلتوجهی به خط شدند و درزخمها یک سمت میدان مرکزی توقف کردند.
سپس، درها باز شدقویتر و دانشآموزان جدیدِ گهواره یکیتوجه پس از دیگری پیاده شدند.
هم سالبالاییها و همبار دانشآموزان جدید با چهرههاییداشت مضطرب به آنها نگاه میکردند.
فارغالتحصیلان گهواره که از سنین پایین تحت آموزشهایمیده طاقتفرسا قرار گرفته بودند و اکنون وارد آکادمی میشدند،کند در سطحی کاملاً متفاوت از دانشآموزان عادی قرار داشتند.
همه آنها بهطور مستقیم یا غیرمستقیم باداشت قبیله دریکر ارتباط داشتند و هاله خودتصمیم را از طریق مراسم برکت بیدار کرده بودند.
آنها ازدهنده خط شروعقویتر متفاوتی آغاز میکردند.
انگار برای تأکید بر این موضوع،قابلتوجهی فارغالتحصیلان گهواره برخلاف دانشآموزان عادی، رداهایفقط تشریفاتی با نشان اژدهاکش به تن داشتند.
کسانی که از بیرون وارد آکادمیویژه شده بودند، با حسی از هیبتقبلیاش و احترام به آنها نگاه میکردند.
سپس، رینا تورون کهانتظار اکنون میتوانست از نام ریناکامل دریکر استفاده کند، ظاهر شد.
تاپ!
بهمحض اینکه رینا از کالسکه پیاده شد، دههاداشت دانشآموز از قبیله تورون که در یک سمت میدانآزمایش منتظر بودند، به او نزدیک شدند و زانو زدند.
«به رینا دریکر درود میفرستیم!»
آنها رویدلیلش نام «دریکر»انتظار تأکید کردند.
رینا از بالا بهقویتر آنها نگاه کرد وویژه سرش را بهآرامی تکان داد.
دانشآموزان قبیله تورون از جاانتظار بلند شدند، کمرشان را صافکامل کردند و پشت سر رینا ایستادند.
سپس او آن دههابلکه دانشآموز را به سمتمیده ساختمان آکادمی هدایت کرد.
فرزندان قبایل بانفوذ، مانند جاکن واردک، لئون کنراددرمان و اوون زیمنس، حتی قبل از ورود بهآزمایش مدرسه، جناحهای خود را در آنجا تثبیت کرده بودند.
درست در همانبودنش لحظه، درِ آخرینبلکه کالسکه باز شد.
تمام نگاههاخورده در میدان بهانتظار سمت آن چرخید.
کسی که ازشده کالسکه بیرون آمد،ویژه زیک دریکر بود.
کوچکترین پسر رئیس قبیله، آرتور دریکر، وداشت شایعه اینکه او یک بیدارشدهی خونخالص است،تصمیم از قبل در سراسر آکادمی پخش شده بود.
با کمال تعجب، زیکقویتر دریکر رداهای تشریفاتی قبیلهویژه را به تن نداشت.
او در حالی که لباسهای معمولی به تنداشت داشت و یک کلیمور عظیم را روی شانهاش انداختهآزمایش بود، نگاهی به میدان آکادمی انداخت و پایین آمد.
«هوف... چقدر ازشده آخرین باری کهویژه اینجا بودم میگذره؟»
در زندگی گذشتهاش، در پانزدهقابلتوجهی سالگی از آکادمی اخراج شده وفقط در سراسر قاره آواره گشته بود.
تماشای مناظر آشنای ساختمانقویتر آکادمی، درد گذشته راویژه دوباره برایش زنده کرد.
زیک در حالی که شمشیرانتظار کلیمورش را روی دوش انداختهکامل بود، از میدان عبور کرد.
آنجا مکانی چنان وسیع و هزارتو مانندتوجه بود که تازهواردها در آن گم میشدند،اثر اما این موضوع در مورد زیک صدق نمیکرد.
او بادلیلش مهارت خوابگاه اختصاصیافتهاشقابلتوجهی را پیدا کرد.
«همم. بیدارشدهی خونخالص بودنقویتر هم خوبه. هیچوقت فکرویژه نمیکردم طبقهی پلاتینیوم گیرم بیاد.»
به بیدارشدگان خونخالص یک طبقهی کامل ازوجود یک عمارت مجلل داده میشد تا در طولتصمیم دوران حضورشان در آکادمی از آن استفاده کنند.
و به ارباب طبقه مزایای مختلفی از جملهمیده خدمتکاران و ندیمههای اختصاصی، اتاق تمرین خصوصی، سالنپیدا استراحت، استخر، سونا و اتاق مطالعه ارائه میشد.
زیک به جای خوابگاه معمولی،قابلتوجهی به سمت عمارت پلاتینیوم کهزخمها خوابگاهی مجلل بود، حرکت کرد.
این ساختمان با نمایی باشکوه که با یک هتلتوجه پنج ستاره در میدلند یا جمهوری دورتا قابل مقایسه بود،کند و کارکنانی منظم که ظرافت از آنها میبارید، خودنمایی میکرد.
اینجا مکانی بود که در زندگی گذشتهاش،وجود زمانی که از خوابگاه مشترک و معمولیدشواری استفاده میکرد، حتی نمیتوانست تصورش را بکند.
با نزدیک شدن اوبلکه به عمارت، یکی ازمیده کارکنان به سمتش آمد.
«خوش آمدید،دلیلش ارباب زیکانتظار دریکر. منتظرتان بودیم.»
زیک بادهنده راهنمایی آن کارمندشده وارد عمارت شد.
او سوار آسانسوریدلیلش شد که باقابلتوجهی مانا کار میکرد.
«لطفاً حتماً دستکشهایتان را بپوشید،حالا زیرا ممکن است برای بیدارشدگانشفای خونخالص در آسانسور مشکلاتی پیش بیاید.»
زیک سر تکانبار داد و کارمند آسانسورداشت را به کار انداخت.
طبقهی اختصاصیافتهدهنده به او،قویتر طبقهی چهارم بود.
دینگ!
با باز شدن درهای آسانسور، خدمتکاران و ندیمههاییمیده که مدیریت طبقهی چهارم را بر عهده داشتند،پیدا به صف ایستادند و به زیک ادای احترام کردند.
«خوش آمدید، ارباب!»
زیک از این منظره که دربلکه زندگی گذشتهاش هرگز تجربهاش نکرده بود دستپاچهزندگی شد، اما خودش را بیتفاوت نشان داد.
سپس، سرخدمتکار سالخوردهدلیلش به زیک نزدیک شدوجود و مؤدبانه تعظیم کرد.
«خدمت به شما باعث افتخار است، اربابتوجه زیک. در صورت تمایل، میتوانم شما رااثر برای نحوهی استفاده از طبقهی پلاتینیوم راهنمایی کنم.»
زیک دستش را تکان داد.
«ممنون، ولیدهنده بعداً همهجا روشده میبینم. وسایلم کجاست؟»
«وسایل اربابخورده زیک در اتاقتانانتظار چیده شده است.»
«راه اتاقم رو نشون بده.»
زیک بهدلیلش دنبال سرخدمتکار بهقابلتوجهی سمت اتاقش رفت.
تمام طبقه فضای اختصاصی زیکشده بود، بنابراین به نظر میرسید چندیعنی صد متر مربع وسعت داشته باشد.
سرخدمتکار در را باز کرد وقابلتوجهی اتاقی را نشان داد که هیچفقط تفاوتی با سوئیت یک هتل مجلل نداشت.
«هاه...»
این گوشهای از قدرت قبیله دریکروجود بود که از هیچ هزینهای برایکار سرمایهگذاری روی افراد بااستعداد دریغ نمیکرد.
«اگر به چیزی نیاز داشتید،شده لطفاً هر زمان که خواستید زنگیعنی را به صدا درآورید، ارباب زیک.»
زیک ازخورده سرخدمتکار که قصدانتظار رفتن داشت پرسید:
«دکر کجاست؟»
«دکر برای انجام کارهایانتظار ثبتنام شما به دفتر مدیریتکامل آکادمی رفته است، ارباب زیک.»
«بهش بگودهنده وقتی برگشتقویتر بیاد پیشم.»
«بله، قربان.»
با رفتن سرخدمتکار، زیک به آرامیویژه به اطراف اتاقی که به وسعتقبلیاش یک زمین تمرین بود نگاه کرد.
«واقعاً میتونم همینجا تمرین کنم.»
او زیر لب با خود زمزمه کرد و سپس به یکیعنی سمت اتاق رفت و کمد لباس مجللی از چوب گردو را بازدلیلش کرد. داخل آن، دهها دست یونیفرم که دقیقاً اندازهاش بودند، قرار داشت.
زیک نوچ کرد.
«اینا روی پول غلتبلکه میزنن؟ هرچی بیشتر میبینم،میده بیشتر میفهمم این خانواده دیوانهست.»
پیش از آنکه زیک بتواند نگاه کردن بهدرمان اطراف اتاق را تمام کند، دکر با جعبهی کوچکیخنجری که نشان اژدهاکش روی آن حک شده بود، بازگشت.
زیک فوراً فهمید آن چیست.
«اونا دستکشن؟»
«بله، ارباب. لطفاً بازش کنید.»
زیک درِ جعبهایبار را که دکر درداشت دست داشت باز کرد.
یک جفت دستکشبودنش سیاه با نشان قبیلهحالا دریکر داخل آن بود.
«دستکشهایی از جنس چرم اژدها.»
برای مسدود کردن تداخل مانا،حالا به چرم اژدهایی نیاز بودشفای که با کیمیاگری فرآوری شده باشد.
قبیله دریکر به عنوان یک خانوادهیوجود اژدهاکش، بزرگترین مجموعهی اقلام مرتبط باکار اژدها را در قاره در اختیار داشت.
او دستکشهای موقتبودنش را درآورد وبلکه دستکشهای جدید را پوشید.
دستکشها که به نظر کوچکانتظار میآمدند، به طرز شگفتانگیزی مانندکامل پوست دوم کاملاً اندازهی دستانش بودند.
زیک دستان دستکشپوش خودبلکه را مشت و باز کردیعنی تا اندازهشان را بررسی کند.
«سبک هستن؟ وبار فوقالعاده نرم. اصلاًوجود حس نمیکنم دستکش دستمه.»
برخلاف دستکشهای موقت کهقویتر سنگین و ناراحتکننده بودند،ویژه دستکشهای رسمی بینهایت راحت بودند.
دکر جعبه رادلیلش بست و درقابلتوجهی گوشهای گذاشت و گفت:
«حالا که یکشده بیدارشدهی خونخالص هستید، بایدتوجه همیشه آنها را بپوشید.»
اگرچه ویژگی «دافع جادو» زیک به مهارت «انعکاس جادو» ارتقازخمها یافته بود و اثر فعالسازی دائمی آن از بین رفتهبیرون بود، اما دستکشهای یک بیدارشدهی خونخالص هنوز مزایای بسیاری داشتند.
دکر از زیک پرسید:
«راستی، چرا دنبالم میگشتید؟»
زیک با دست دستکشپوش خود،حالا شمشیر کلیموری را که بهشفای دیوار تکیه داده شده بود برداشت.
«این. بایددلیلش یه دونه جدیدشقابلتوجهی رو برام بسازن.»
او میتوانست به استفاده از کلیموری که ازویژه گهواره آورده بود ادامه دهد، اما این شمشیراثر به عنوان یک سلاح تمرینی محدودیتهای خودش را داشت.
دوکنشین تروی آهن باکیفیت و صنعتگرانقابلتوجهی ماهر فراوانی داشت، بنابراین بیشتر دانشآموزان آکادمیکار اولین سلاحهای خود را در اینجا میساختند.
دکر سر تکان داد.
«متوجهم. پس منبار به دنبال یکوجود صنعتگر مناسب میگردم.»
زیک سرش را تکان داد.
«نه، منخورده از قبل یکیانتظار رو پیدا کردم.»
او یادداشتی ازشده جیبش بیرون آوردویژه و به دکر داد.
«این شخص رو پیداانتظار کن و یه وقتدرمان ملاقات بگیر. خودم شخصاً میرم.»
دکر با دیدن یادداشتیقویتر که زیک به او دادهتوجه بود، سرش را کج کرد.
«ارباب جوان، آیا او صنعتگر معروفی است کهداشت ارزش رفتن شخص شما را داشته باشد؟ فکرگرفت نمیکنم تا به حال این نام را دیده باشم.»
«الان معروف نیست. دلیلی کهحالا خودم شخصاً میرم... خب، توضیحش سخته.زندگی فقط اول وقت ملاقات رو بگیر.»
با وجود اینکه دکرانتظار این موضوع را عجیبدرمان مییافت، اما سر تکان داد.
«متوجهم. به محض اینکه وقت ملاقات تعیین شد به شما اطلاع میدهم.شفای همچنین، کلاسها از فردا شروع میشوند. من مطالب مربوط به دانشآموزان جدیدبار را روی میز قرار دادهام، پس لطفاً حتماً با آنها آشنا شوید.»
زیک در حالیدلیلش که به دکرقابلتوجهی نگاه میکرد، نوچ کرد.
«همیشه در حال غر زدنی. باشه،ویژه بعد از شام تمرین میکنم، پسقبلیاش زمین تمرین رو برام رزرو کن.»
دکر عینکدلیلش تکچشمیاش را تنظیمقابلتوجهی کرد و گفت:
«فراموش کردهایددهنده کجا هستید،قویتر ارباب جوان؟»
«ها؟ اینجا طبقهی پلاتینیومه...بار آه، درسته. گفتن اینجا یهدرمان اتاق تمرین خصوصی هم هست.»
زیک باقویتر رضایت سربلکه تکان داد.
«با یه اتاق تمرینانتظار خصوصی... میتونم مهارتهای اژدهادرمان رو آزادانهتر تمرین کنم.»
در همان لحظه بود.
با صدای ناگهانی در، دکرانتظار رفت تا بررسی کند وکامل دید که سرخدمتکار وارد اتاق میشود.
«ارباب زیک. پیامی ازبلکه طرف یکی دیگر ازمیده اربابان طبقه آمده است.»
«پیام؟ از طرف کی؟»
سرخدمتکار یادداشتیدهنده به زیکقویتر داد و گفت:
«پیامی از طرفدلیلش بانو رینا دریکر،قابلتوجهی ارباب طبقهی ششم است.»