چپتر 28: فارغالتحصیلی و ورود به والهالا
0«ارزیابی زیکنشان دریکر فراترکلاس از توان منه.»
دوک با چهرهای غافلگیرشده گفت:
«هاه، واقعاً اینقدر خوبه؟»
آئول با چهرهای جدی گفت:
«نظر شخصی منداده اینه که "بایدویژه همین فردا بفرستنش والهالا."»
مردی که حتیپیش از یک مجسمهرینا هم بیاحساستر بود.
دوک با شنیدن این ارزیابیمعمولی از آئول دریکر، چهرهای ماتآرامی و مبهوت به خود گرفت.
مربی مسئول که پشتمعمولی سرشان ایستاده بود همنسبتاً به همان اندازه سردرگم بود.
«و-واقعاً میخوایدنشان همین روکلاس انتقال بدم؟»
پس از جمعآوری نظرات مدیر و روسایارتقا دپارتمانهای مختلف، تصمیم بر این شد کهتکنیکهای زیک به سال پنجم جهش تحصیلی داشته باشد.
او چهار سالکلاس را به یکبارهارتقا جهش کرده بود.
وقتی دوک نتیجه راکلاس به او گفت، زیک فقطنسبتاً در سکوت سر تکان داد.
«با این کهپیش جهش تحصیلی داشتی،رینا به نظر خوشحال نمیآی.»
«خوشحالم.»
در حقیقت، ذهنکلاس زیک پر ازارتقا احساسات متناقض بود.
عجیب بود که از زباله آکادمی، بهارتقا کسی تبدیل شده بود که همه ازتکنیکهای او به عنوان یک نابغه تاریخی یاد میکردند.
با این روند، امکانشرفته بود که در پانزدهلیام سالگی از آکادمی فارغالتحصیل شود.
«تو زندگی قبلیم، توکلاس پونزده سالگی از آکادمی اخراجنسبتاً شدم. دنیا واقعاً غیرقابل پیشبینیه.»
حالا که اوضاع اینطور پیشویژه رفته بود، تصمیم گرفت هرمیگذراند چه زودتر از آکادمی فارغالتحصیل شود.
رینا دو سال جهش تحصیلی داشت و لیامیافت که در ارزیابی ترم نتایج درخشانی نشان دادهحاوی بود، از کلاس معمولی به کلاس ویژه ارتقا یافت.
زیک که به سالرفته پنجم رفته بود، زندگی نسبتاًترم آرامی را در آکادمی میگذراند.
و در این مدت، توانستمعمولی تکنیکهای مخفی که حاوی رازهایآرامی «نیروی طوفان» بود را یاد بگیرد.
دوک که دیگر چیزی برای آموزشارتقا به زیک نداشت، وقتش را باتوانست رسیدگی تفننی به شمشیر آندری میگذراند.
او رابطه مداومش را با پروفسور پاینون که کوره جادویی را برایش ساختهتوانست بود حفظ کرد، اما وقتی پاینون به مؤسسه تحقیقات جادویی سلطنتی دلفوا منتقلوقتش شد و آکادمی را ترک کرد، از نظر فیزیکی از هم دور شدند.
او یک راه ارتباطی مستقیم برایرینا زیک گذاشت و به او گفتنشان که یک روز به دلفوا سر بزند.
در کمال تعجب، آئول دریکر هر سهارتقا ماه یک بار به آنجا سر میزد تامخفی با زیک مبارزه تمرینی کند و بعد میرفت.
زیک تحت نظارتکلاس دوک دریکر مجبور بودیافت با آئول روبهرو شود.
پس از دو سال رویارویی با زیک، به نظر میرسیدآرامی آئول متوجه چیزی شده بود؛ او از قلعه چهار فصل مرخصیدیگر گرفت و خودش را در یک زمین تمرین بسته حبس کرد.
پس از گذراندن دو سال بهرینا این شکل و با اتفاقات مختلف، زیکداده بالاخره در آزمون فارغالتحصیلی آکادمی شرکت کرد.
«ز-زیک دریکر. ق-قبول.»
زیک رکورد سریعترین زمان قبولیویژه را در بین تمام شرکتکنندگانمیگذراند آزمون فارغالتحصیلی در تاریخ ثبت کرد.
زیک در حالی که به نشانویژه فارغالتحصیلی آکادمی که مستقیماً از مدیر دریافتتوانست کرده بود نگاه میکرد، پوزخند تلخی زد.
«قبلاً چقدراینطور دلم اینرفته رو میخواست.»
بالاخره توانست آکادمی راکلاس که مدتها منبع ترومای روانیاشنسبتاً بود، از ذهنش پاک کند.
با این احساس رهایی،معمولی زیک در کنار فارغالتحصیلیاشنسبتاً مزیت دیگری هم دریافت کرد.
مدیر شخصاً برایداده پذیرش او درویژه والهالا یک توصیهنامه نوشت.
این یک امتیاز فوقالعاده بود، چرا کهداشت تا به حال هیچ موردی از ورودکلاس شخصی در پانزده سالگی به والهالا وجود نداشت.
زیک توصیهنامهنشان هاوارد راکلاس به دکر داد.
«من بهداده شما خیلی افتخارویژه میکنم، ارباب جوان.»
برخلاف چهره خشک همیشگیاش،کلاس صورت دکر هنگام دریافت توصیهنامهنسبتاً از خوشحالی گل انداخته بود.
«چیز افتخارآمیزی نیست.»
زیک بانشان چهرهای بیتفاوتکلاس این را گفت.
«ترم والهالا کی شروع میشه؟»
«از ماه مارس شروع میشه.»
«پس حدوداینطور سه ماهرفته وقت مونده.»
آزمون فارغالتحصیلی معمولاً حدود یک ماه طولارتقا میکشید، اما چون زیک آن را خیلیتکنیکهای سریع تمام کرده بود، کمی وقت اضافه داشت.
پس ازداده لحظهای تفکر،معمولی به دکر گفت:
«دکر، از قبل برو به اطلسویژه و مستقر شو. من قبل ازمدت شروع ترم باید یه جایی برم.»
«کجا میرید، ارباب جوان؟»
«دارم فکر میکنمداده برم یه استراحتگاهویژه تا کمی استراحت کنم.»
«پس منداده مقدماتش رومعمولی آماده میکنم.»
«آره. خوب میشهداده اگه یه جای آرومارتقا تو آرگوس پیدا کنی.»
«متوجه شدم، ارباب جوان.»
درست در همانداده لحظه، لیام بهویژه آن طبقه آمد.
«ارباب، من رو صدا زدید؟»
زیک چیزهایی را کهکلاس از قبل آماده کردهیافت بود به لیام داد.
آنها چیزهایی بودند کهرفته لیام قبل از فارغالتحصیلی ازترم آکادمی به آنها نیاز داشت.
در میان آنها،داده برگههای تقلب برای ارزیابیهایارتقا هر ترم وجود داشت.
زیک شخصاً آنها را برایویژه لیام که هیچ حمایت خانوادگیمیگذراند دریافت نمیکرد، آماده کرده بود.
«اگه همینطور ادامه بدی،کلاس قطعاً میتونی وارد والهالا بشی.نسبتاً امید زیادی بهت دارم، لیام.»
«ناامیدتون نمیکنم، ارباب.»
«خوبه. و وقتی رفتی سال چهارم، به یه شمشیر مناسبآرامی برای استفاده نیاز پیدا میکنی. من با گلیون صحبت کردم،بگیرد پس برو پیشش و ازش بخواه یه شمشیر مناسب برات بسازه.»
لیام با شنیدن اینمعمولی حرفها، با چهرهای متاثر وآرامی قدردان به زیک نگاه کرد.
«اونطوری بهم نگاهداده نکن، معذبم میکنه.ویژه حالا میتونی بری.»
«متوجه شدم، ارباب.»
حتی در حالی که برای فارغالتحصیلیارتقا آماده میشد و به امور آکادمیتوانست میرسید، زیک از تمرینات شخصیاش غافل نشد.
ووونگ!
صدای غرشاینطور قدرتمندی ازرفته شمشیر زیک برخاست.
بهزودی، بدنش ناپدیدداده شد و تنها پستصویرهاییارتقا از او باقی ماند.
ووش!
بدن زیک با سرعتیکلاس باورنکردنی در همه جاییافت زمین تمرین ظاهر میشد.
«نیروی طوفان»، تکنیک مخصوص دوک،زودتر به طور کامل از طریقنتایج زیک به نمایش گذاشته شد.
در حالی که او مانندمعمولی باد حرکت میکرد، انرژی آبیرنگیآرامی از شمشیر زیک فوران کرد.
ووونگ!
یک تیغه هالهداده درخشان روی شمشیرویژه زیک شکل گرفت.
زیک شمشیرش را چرخاند.
کاربرد تکنیک اژدهاکش
نیروی طوفان
برش باد
شمشیر طوفان هوا را شکافت.
ترق، ترق، ترق!
همزمان، یک پنجرهکلاس پیام جلوی چشمانارتقا زیک ظاهر شد.
مهارت در مهارت ویژه «نیروی طوفان» افزایش مییابد.
«هووو...»
زیک شمشیرش را پایینمعمولی آورد و پنجره وضعیتنسبتاً خود را باز کرد.
پنجره وضعیت مدیر تازهکار
نام: زیک دریکر
کلاس: جاودانه (منحصربهفرد)
لقب: متبرک شده توسط اژدهای باستانی، وارث تراکان دریکر
اقتدار: سلطه اژدها
ساختار بدن: بدن الهی
عملکردهای سیستم: موجودی (۱۰۰ جایگاه) / نقشه کوچک / کتاب ماموریت مبتدی
مهارتهای غیرفعال: عامل شفا / دفاع ذهنی تسلیمناپذیر / استقامت بینهایت / حواس رزمی
مهارت ویژه: نیروی طوفان [رتبه A (متخصص)]
مهارتهای فعال: خنجر زدن دقیق [رتبه E (متخصص)] / برش مداوم [رتبه D (مبتدی)] / ضربه کاری [رتبه D (ماهر)] / حرکت با سرعت بالا [رتبه C (مبتدی)] / انعکاس مانا [رتبه A (مبتدی)] / باف منطقه اثر (مبتدی)]
مهارتهای اژدهایی (سطح ۲ باز شد): چشمان اژدها (متخصص) / عظمت اژدها (متخصص) / پرخوری (مبتدی) / گفتار اژدها (قفل شده) / زره فلس اژدها (متخصص) / پنجههای اژدها (متخصص)
امتیازات کارمای فعلی: ۳۶۵
نیروی طوفان که دررفته سطح مبتدی باقی مانده بود،ترم سرانجام به سطح متخصص رسید.
زیک شمشیرش را درکلاس دست گرفت و با مهارتنسبتاً یک تیغه هاله ایجاد کرد.
«بالاخره سدداده شوالیه آبیمعمولی رو شکستم؟»
برخلاف زندگی قبلیاش، او به جای استفاده از «ادراک روح» که عوارضمدت جانبی سنگینی داشت، مسیر جدیدی را از طریق روشهای سیستماتیک هموار میکرد،آموزش بنابراین هنوز راه تبدیل شدن به یک شوالیه قرمز را پیدا نکرده بود.
با این حال، زیک تصمیمزودتر گرفت عجله نکند و پیوستهنتایج و قدم به قدم پیش برود.
رشد بیش از حد سریع درویژه واقع میتوانست دیوار تبدیل شدن بهمدت یک شوالیه سیاه را بلندتر کند.
در واقع، زیک در زندگی قبلیاش همه چیز راآرامی برای غلبه بر دیوار شوالیه سیاه امتحان کرده بود،طوفان اما روشهای او به عنوان یک آواره محدودیتهای واضحی داشت.
«نیازی به عجله نیست.»
طی دو سال گذشته، او بیشتر مهارتهایش را به سطحنتایج متخصص رسانده بود و دامنه تکنیکهایی که میتوانست استفاده کندآرامی را در مقایسه با قبل از بازگشتش گسترش داده بود.
علاوه بر این، شمشیرزنی مخفی کایسیر در کوههای غولپیکر و گاوصندوق امنیتیمدت تراکان دریکر در والهالا، قطعاً راه را برای او باز میکردند تاآموزش از شوالیه قرمز فراتر برود و به یک شوالیه سیاه تبدیل شود.
او دوباره باهاموت رامعمولی برداشت و شمشیرش رانسبتاً در هوا تاب داد.
اشتیاق او برایداده قویتر شدن، زمینویژه تمرین را پر کرد.
آرگوس پادشاهیای بود که در انتهایویژه شمالی قاره مرکزی قرار داشت ومدت نزدیکترین نقطه به قاره شمالی بود.
دلیل اینکه آرگوس، با وجود نداشتن هیچ منبع استراتژیک خاصی،میگذراند در کنار تبس، دلفوا و آلنسیا جزو چهار پادشاهی بزرگدیگر قاره مرکزی به شمار میرفت، صنعت پررونق مرتبط با سیاهچالههایش بود.
از امکانات رفاهی برای ماجراجویانی که برای کاوش در سیاهچالهها دور هممدت جمع میشدند تا تجهیزات مختلف و نیروی انسانی لازم برای تشکیل گروه،آموزش هر چیزی که برای کاوش در سیاهچاله نیاز بود در اینجا یافت میشد.
به ویژه، انجمن ماجراجویانرفته آرگوس سنت دیرینهای داشت وترم به تاریخ هزار سالهاش میبالید.
اگرچه انجمن ماجراجویان در سراسرمعمولی قاره شعبه داشت، اما دفتر مرکزیمیگذراند آن در آرگوس واقع شده بود.
و از آنجایی که تمام ماجراجویان موظف بودندنسبتاً در دفتر مرکزی انجمن در آرگوس ثبتنام کنند، ماجراجویاننیروی مشتاق از سراسر قاره به این مکان سرازیر میشدند.
«نفر بعدی، شماره ۵۴۷.»
کارمند مسئول ثبتنام در انجمنزودتر ماجراجویان آرگوس با لحنی خشک ودرخشانی اداری، ثبتنامکننده بعدی را صدا زد.
ثبتنامکنندهای که مدارکداده را آورده بود، کاملاًارتقا جوان به نظر میرسید.
در بهترین حالت،کلاس به زور بیستارتقا ساله به نظر میرسید.
مرد جوان با موهایکلاس قهوهای و چشمان سبز، مدارکنسبتاً را به کارمند تحویل داد.
«زیک موری. درسته؟»
زیک که موهایش را رنگ کردهویژه و رنگ چشمانش را با لنزمدت تغییر داده بود، سر تکان داد.
او با استفاده از نام مستعاری کهیافت در زندگی قبلیاش به کار میبرد، درخواستمخفی ثبتنامش را به انجمن ماجراجویان ارائه داده بود.
کارمند پس از بررسی مدارکمعمولی و اطمینان از اینکه هیچ مشکلیمیگذراند وجود ندارد، روی آنها مهر زد.
«این رو بگیر، کارترفته ثبتنامت رو بهت میدن.لیام نفر بعدی، شماره ۵۴۸.»
زیک مدارک مهر شده رامعمولی گرفت و کارت ثبتنام عضویتآرامی در انجمن را دریافت کرد.
از آنجایی که او جعل هویتش را به یکآرامی منبع قابل اعتماد که در زندگی قبلیاش مدام ازطوفان آن استفاده میکرد سپرده بود، هیچ مشکلی پیش نمیآمد.
بنابراین، زیک به دکر گفت که برای تعطیلاتیافت به آرگوس میرود و سپس مخفیانه بیرون زد تارازهای یک کارت شناسایی ماجراجوی جداگانه برای خودش درست کند.
تمام این کارهاپیش به منظور پیدا کردنداشت خرابههای پادشاه کایسیر بود.
زیک با در دست داشتن کارت شناسایی، فوراًیافت به دنبال یک کالسکه مسافربری معمولی گشت کهحاوی به سمت کمپ اصلی در کوههای غولپیکر میرفت.
کوههای غولپیکر مکانی بودمعمولی که سیاهچالههای بیشماری درنسبتاً آن پنهان شده بودند.
در میان آثار باستانی کشف شده در آنجا، برخی ازآرامی آنها آیتمهای کمیابی بودند که آنقدر ارزش داشتند تا به یکدیگر نفر اجازه دهند بقیه عمرش را در رفاه کامل زندگی کند.
در نتیجه، هزاران ماجراجورفته به امید پیدا کردنلیام چنین گنجی به آنجا میآمدند.
زیک که حالا یکی از آنهاویژه بود، باید به قلمرو بربرها کهمدت در اعماق کوههای غولپیکر قرار داشت میرفت.
حتی برای زیک که نقشه کوچک رایافت در اختیار داشت، رفتن به کوههای ناهموارمخفی غولپیکر بدون هیچ آمادگیای، عملاً خودکشی بود.
کوههای غولپیکر به صدها بخش تقسیم شدهارتقا بودند و کالسکههایی وجود داشتند که بهتکنیکهای طور منظم از میان آنها عبور میکردند.
بنابراین، بسیار کارآمدتر بود که به نزدیکترینداشت کمپ اصلی به قلمرو بربرها برود وکلاس از آنجا به دنبال خرابههای کایسیر بگردد.
به همین دلیل، زیک به دنبال یک کالسکه اختصاصینسبتاً گشت، اما از آنجایی که در اوج فصل کاوشنیروی در سیاهچالهها بودند، پیدا کردن آن کار آسانی نبود.
در نهایت، زیک توانست یک صندلی در یک کالسکه اشتراکیمیگذراند با دیگران رزرو کند، شب را در یک مسافرخانه مانددیگر و سوار کالسکه مسافربری شد که در سپیدهدم حرکت میکرد.
با نگاهی به افرادی که باویژه او در کالسکه بودند، برخی شبیه ماجراجویانتوانست به نظر میرسیدند، اما بیشترشان تاجر بودند.
آنها افرادی بودند که میخواستند موادرینا هیولاها را از کمپ اصلی بخرند یاداده اقلام مصرفی مورد نیاز ماجراجویان را بفروشند.
در حالی که زیک مسافران را زیر نظر داشت،نسبتاً یک باربر جوان را در میان ماجراجویان و تاجراننیروی دید و نگاهش را روی او ثابت نگه داشت.
او برایداده لحظهای درمعمولی افکارش غرق شد.
پس از اخراج از آکادمی و سرگردانی بدون هیچ پناهی، زیکمیگذراند آگهی استخدام یک باربر در سیاهچالهای در آرگوس را دیده بودچیزی و بدون فکر سوار کالسکهای شده بود که به آن سمت میرفت.
او با باور به وعده غذارینا و جای خواب در ازای کارنشان به عنوان باربر به آنجا رفته بود.
اما وقتی به آنجا رسید،معمولی برخلاف آنچه وعده داده شدهآرامی بود، رفتارشان بسیار افتضاح بود.
او مجبور بود در یک خوابگاهارتقا انبار مانند مچاله بخوابد و بهتوانست زور روزی یک وعده غذا گیرش میآمد.
نیمی از پولی که از کار به عنوان باربر به دست میآورد،مدت توسط رئیس به عنوان کمیسیون برداشته میشد و پس از کسر هزینههایآموزش غذا و جای خواب از نیمه باقیمانده، پول بسیار کمی برایش میماند.
رئیس حتی همان پول باقیمانده را همداشت به زور از او میگرفت و ادعاکلاس میکرد که آن را برایش پسانداز میکند.
زیک با یادآوریداده آن دوران، دندانهایشویژه را روی هم سایید.
حتی در زندگی قبلیاش، اولین کاری که پس از به دست آوردن قدرتتکنیکهای انجام داد، پیدا کردن آن رئیس، شکنجه کردن او به سبک جنوبی ورسیدگی سپس کشتنش بود؛ بنابراین کینه او نسبت به آن مرد کاملاً مشخص بود.
حوالی زمانی بودداده که کالسکه تقریباًویژه به کمپ اصلی میرسید.
یکی از ماجراجویانی که روبهروی او نشستهداشت بود، مردی شمشیر به دست، با لحنیکلاس خودمانی سر صحبت را با زیک باز کرد.
«تو هم یه ماجراجویی؟»
زیک جوابیداده نداد ومعمولی سکوت کرد.
مرد بهنشان جلو خمکلاس شد و گفت:
«وقتی کسی باهات حرف میزنهزودتر باید جواب بدی. به نظرنتایج میاد اولین بارته که میری سیاهچاله.»
سپس مردنشان خودش را بهمعمولی زیک نزدیکتر کرد.
«راستی، نظرت چیه برای اولین سیاهچالهات به گروه ما ملحق بشی؟مدت این رو به نفع خودت میگم. سیاهچالهها این روزا خطرناک شدن،برای پس اگه بدون آمادگی بری تو، خیلی راحت میشی غذای هیولاها.»
زیک از دست این آدم پرحرف کهارتقا با وجود نادیده گرفته شدن باز همتکنیکهای در کنارش وراجی میکرد، کلافه شده بود.
این یارو به احتمال زیاد از آنداشت دست آدمهایی بود که ماجراجویان تازهکار و سادهلوحمعمولی را فریب میدادند و از آنها سوءاستفاده میکردند.
آنها را به عنوانکلاس طعمه برای هیولاها استفاده میکردندنسبتاً یا به قاچاقچیان انسان میفروختند.
از آنجایی که بسیاری از افرادی که وارد سیاهچالهها میشدند دیگرمدت برنمیگشتند، بهانهای میتراشیدند که آنها مردهاند و سپس آنها را میفروختندبرای و چنین جنایاتی را بدون اینکه خم به ابرو بیاورند انجام میدادند.
در حالی که زیک از درون کلافهارتقا بود، مرد پرحرف رفتار دوستانهای به خودتکنیکهای گرفت و دستش را دور شانه او انداخت.
سپس مرد به طور نامحسوسیزودتر نشانی را که به یقهاشنتایج چسبیده بود به او نشان داد.
«این رو میبینی؟ من فارغالتحصیل آکادمی معروف دریکر هستم. قبیله دریکر رومدت که میشناسی؟ تا حالا این جمله رو شنیدی که میگن گروهی کهآموزش باهاش وارد اولین سیاهچالهات میشی، نیمی از زندگی ماجراجوییات رو تعیین میکنه؟»
وقتی زیک باز هم هیچ واکنشیارتقا نشان نداد، لحن مرد خشن شد،توانست گویی داشت کنترلش را از دست میداد.
«هاه، دهن این بچه رو چسب زدن؟ چرایافت هیچ واکنشی نشون نمیدی؟ من یه ماجراجوی ارشدمحاوی که دارم بهت لطف میکنم، بچه پرروی مغرور.»
در ایناینطور لحظه زیکرفته دهان باز کرد.
«یه لحظه خفه شو.»
نگاه مرد متزلزل شد.
«چی؟ اینشان جوجهی عوضی،کلاس چطور جرأت میکنی...»
مرد بااینطور چهرهای درندهخو بهزودتر زیک خیره شد.
درست در همان لحظه، زیکمعمولی ناگهان از جایش بلند شد.آرامی او به یک سمت خیره شد.
سپس بهداده کالسکهچی که کالسکهویژه را میراند، گفت:
«یه هیولا داره تو ۵۰۰ متریویژه پشت سرمون سمت چپ ظاهر میشه. بهتوانست نظر میاد یه گروه از اورکها باشن.
اینجا منطقه هیولاهاست؟»
ماجراجوی پشتنشان سرش پوزخندیکلاس زد و گفت:
«بچه جون، هیولاها نمیتونن وارد این منطقهیافت بشن. فقط به خاطر اینکه از ماجراجومخفی شدن هیجانزدهای جوگیر نشو و بتمرگ سر جات.»
همان موقعنشان بود کهکلاس اتفاق افتاد.
غرررش!
فریاد جنگینشان اورکها ازکلاس دور طنینانداز شد.