چپتر 36: زیک در والهالا
0کی با شنیدن پیشنهاد پرکارتلها از اعتمادبهنفس زیک، با چهرهای ماتبهسادگی و مبهوت به او نگاه کرد.
برایش سخت بودضعیف که بسنجد چقدر میتواندیکجا به او اعتماد کند.
«میدونی دونجنوب خوان چهآنجا جور آدمیه؟»
زیک پوزخندی زد.
«احتمالاً هیچکس بهترهدایت از من دونجنگیدن خوان رو نمیشناسه.»
در زندگی قبلیاش، زمانی که بهعنوان یکیکجا قاتل مزدور برای مککین کار میکرد، زیکبسیار بخشی از تیم پاکسازی مستقیم دون خوان بود.
او تمام کارهای کثیف کارتلسطح را بر عهده داشت؛ از کشتننادر گرفته تا تهدید رؤسای کارتلهای رقیب.
به لطف زیک، کارتل مککینشماره توانست جایگاه خود را بهعنوان کارتلاجرایی شماره یک در جنوب تثبیت کند.
از آنجا که زیک تا سطح مدیران اجراییخودشان بالا رفته بود -موفقیتی که برای یک قاتلحال مزدور نادر بود- رازهای مختلفی از کارتل را میدانست.
از گاوصندوق مخفی دون خوانبهسادگی گرفته تا اشراف و سیاستمداراییحال که بهشون رشوه میده رو میشناسم.
سرنگون کردن تمام نیروهایآنجا غولپیکر کارتل تنها بابالا قدرت خودش کار دشواری بود.
اما اگر میتوانست از شبکه اطلاعاتی سندیکا برایآنجا بازی دادن نیروهای مختلف کارتل استفاده کند، قادررازهای بود سقوط آنها را از پشت پرده هدایت کند.
وقتی کارتلها با جنگیدن با یکدیگرجنگیدن خودشان را ضعیف میکردند، زیک میتوانستهمه بهسادگی همه آنها را یکجا ببلعد.
با این حال، برای اوبهسادگی که یک دریکر بود، انجام مستقیمدریکر این کار ریسک بسیار بالایی داشت.
به همین دلیل قصد داشتسطح از سندیکا و کی بهعنوانموفقیتی مهرههای نیابتی خود استفاده کند.
او برنامهریزی کرده بود تا بدون افشای هویتش، همهچیز رامدیران از پشت سر کی کنترل کند و در این صورت، میتوانستاشراف بدون به جا گذاشتن هیچ ردی، جنوب را به بازی بگیرد.
این برایپرده زیک یک نقشهکارتلها کاملاً عملی بود.
و برای اجرای این نقشه،بهسادگی ابتدا باید با دون خوان،حال رئیس کارتل مککین، ملاقات میکرد.
وقتی کی فوراًتثبیت جوابی نداد، زیکمدیران از جایش بلند شد.
«خوب در موردش فکرخود کن و هر وقت تصمیمتسطح رو گرفتی باهام تماس بگیر.»
زیک بدونپرده هیچ تردیدی اتاقکارتلها را ترک کرد.
کی حتی مدتها بعدمیکردند از رفتن او نتوانستببلعد از جایش بلند شود.
هر چقدر هم که بهسطح این موضوع فکر میکرد، نمیفهمید چرانادر ناگهان چنین اتفاقی برایش افتاده است.
درحالیکه به نشان حکشدهیخود زیک روی مچ دستش نگاهسطح میکرد، در افکارش غرق شد.
یک هفتهخودشان بعد، زیک بالاخرهبهسادگی وارد والهالا شد.
مکانی که افرادتثبیت بااستعداد از سراسر قارهاجرایی در آن جمع میشدند.
جایی که زیک در زندگیشماره قبلیاش حتی نمیتوانست رؤیای ورودمدیران به آن را در سر بپروراند.
«همم.»
والهالا تقریباًخودشان بهاندازهی یکمیکردند شهرک بود.
و برخلاف فضایتثبیت خفهکنندهی آکادمی، والهالا بسیاراجرایی آزاد و رها بود.
دانشآموزان در گروههای چندنفره در محوطه دانشگاهتثبیت جمع شده بودند، میخندیدند و گپ میزدند،موفقیتی یا روی چمنها دراز کشیده و آفتاب میگرفتند.
همچنین دانشآموزانی روی نیمکتها کتابکارتلها میخواندند و افراد زیادی هممیکردند در حال دویدن صبحگاهی بودند.
فضاش خیلی باضعیف چیزی که انتظارهمه داشتم فرق میکنه.
برای زیک که به فضای خشکمدیران و مقرراتی گهواره و آکادمی عادت داشت،مختلفی این اتمسفر آزاد ناآشنا و غریب بود.
درست در همانجایگاه لحظه، شخصی بهجنوب زیک نزدیک شد.
«هی، احیاناً تو زیک نیستی؟»
زیک به شخصیضعیف که صدایش کردههمه بود نگاهی انداخت.
مردی با موهای پرزرقوبرقآنجا و جلبتوجهکننده، با غروربالا و تبختر به سمتش میآمد.
با توجه به پوست قهوهای مایلجنوب به قرمزش، به نظر میرسید اهلبالا مناطق صحرایی یا قاره جنوبی باشد.
مرد ژست عجیبی گرفت، بهکارتلها سینهاش کوبید و سپس مشتشمیکردند را به سمت زیک دراز کرد.
وقتی زیک فقط با چهرهایبهسادگی بیتفاوت به او خیره ماند،حال مرد شانهای بالا انداخت و گفت:
«کمی طول میکشه تاآنجا داداش زیک ما ازبالا اون خشکی آکادمی خلاص بشه.»
زیک بهتوانست مرد نگاهخود کرد و گفت:
«تو همون یاروهدایت بادی یا هر اسمیکدیگر دیگهای که داری هستی؟»
مرد صدایخودشان زیک را تقلیدبهسادگی کرد و گفت:
«یارو بادی یا هرآنجا اسم دیگهای. هی داداش، چهرفته خبر؟ صلح! یکم بیخیال باش.»
زیک با خودش فکر کرد کهجنوب آیا این دلقکی که روبهرویش ایستادهبالا واقعاً دانشآموز والهالا است یا نه.
رفتار او زیکهدایت را به یاد معتادانیکدیگر سوما در امپراتوری میانداخت.
مرد پوزخندی زد ومیکردند زیک را که هنوزببلعد چهرهای مردد داشت، راهنمایی کرد.
«من دیگو هستم،تثبیت دیگو ویا. ازمدیران دیدنت خوشحالم داداش.»
زیک ازتوانست شنیدن نامخود دیگو جا خورد.
«تو واقعاً دیگو ویا هستی؟»
دیگو ژست عجیبضعیف دیگری گرفت وهمه فریاد زد: «صلح!»
زیک با چهرهای پرآنجا از شک و تردیدبالا به او نگاه کرد.
این یارو شوالیه قافیههای آیندهست؟
دیگو ویا یکی از پنجکارتلها شوالیهای بود که در سومینمیکردند جنگ قارهای مبارزه کرده بودند.
دیگو ویا، شوالیه قافیهها.
رینا دریکر، شوالیه درخشش.
جفریک سولما، شوالیه دود.
بیشاپ کاستیک، شوالیه سکوت.
آستر آلادولف، شوالیه توهمات.
مردم دستاوردهای کسانی را که نقش اصلیاجرایی را در سومین جنگ قارهای ایفا کرده بودندگاوصندوق میستودند و آنها را «شوالیههای پنج ستاره» مینامیدند.
زیک درحالیکه به دیگو نگاه میکرد که اوآنجا را راهنمایی کرده و والهالا را به اورازهای معرفی میکرد، به سایر شوالیههای پنج ستاره فکر کرد.
بهجز رینا، چهار نفر دیگه دریکر نبودن.یکدیگر چی میشه اگه بتونم تمام کسایی رو کهاین تو والهالا میبینم به زیردستهای خودم تبدیل کنم؟
اگر او علاوه بر لیام،بهسادگی پادشاه مزدوران، شوالیههای پنج ستاره رادریکر هم بهعنوان زیردستانش در اختیار داشت،
میتوانست نیروهایشجنوب را بسیارآنجا سریعتر بسازد.
والهالا یه گنجینه از استعدادهاست.شماره ممکنه استعدادهای پنهانی باشن کهمدیران تو آینده هنوز به شهرت نرسیدن.
زیک در دل سر تکان داد و به این فکر کردبهسادگی که شاید بتواند افراد بااستعدادی از جمله شوالیههای پنج ستاره راهمین پیدا کند تا بعداً آنها را به نیروهای خود ملحق سازد.
بعد از مدتی پرسه زدن،بهسادگی وقت ناهار فرا رسید، بنابراینحال آن دو وارد یک رستوران شدند.
«داداش زیک، بایدتثبیت غذاهای اینجا تومدیران والهالا رو امتحان کنی.»
مکانی که دیگو او را بهجنوب آنجا برد، رستورانی بود که غذاهایبالا خانگی قاره جنوبی را سرو میکرد.
زیک تمایل چندانی به غذاهای جنوبی نداشت، زیراخودشان خاطراتش از دوران حضورش در جنوب در زندگیحال قبلی چندان خوشایند نبود، اما بااینحال روی صندلی نشست.
طولی نکشید که یکمیکردند وعده غذای مفصل بهببلعد سبک جنوبی سرو شد.
زیک یکجنوب تورتیلا برداشت وسطح در دهانش گذاشت.
«همم؟ این که خیلی خوشمزهست.»
دیگو از واکنش مثبتوقتی او نیشخندی زد وخودشان به شانه زیک کوبید.
زیک در حینضعیف غذا خوردن، بههمه داستان دیگو گوش داد.
او اهل پادشاهی کوچکی درسطح قاره جنوبی بود و درموفقیتی قاره مرکزی در حال تحصیل بود.
دیگو از کودکی مجبور شده بود شمشیرزنی جفت سنتیسطح قبیلهاش را یاد بگیرد، اما آنقدر بااستعداد بود کهمیدانست در پانزدهسالگی از پدرش که استادش بود نیز پیشی گرفت.
«اما من ساختن موسیقی روکارتلها بیشتر دوست دارم. راستی، نظرت چیهبهسادگی به کلوپ ما ملحق بشی داداش؟»
او گفت که این یک کلوپ برای تحقیق روی موسیقی تلفیقی عصر جدید استبسیار که بر اساس ریتمهای موسیقی سنتی جنوبی و ترکیب آن با ملودیهای قاره مرکزی ساختهگذاشتن شده، اما زیک با بیان اینکه چیزی از این توضیحات نمیفهمد، پیشنهادش را رد کرد.
در واقع، او نهآنجا به موسیقی علاقهای داشتبالا و نه وقتش را.
بعد از اینکه غذایشان را تمام کردندتثبیت و گپی زدند، دیگو پیشنهاد داد کهموفقیتی بعدازظهر با هم در یک کلاس شرکت کنند.
«میتونیم همینطوریپرده بریم تووقتی کلاس سالبالاییها؟»
«امان از دست شما بچههای آکادمی! والهالایکجا آزاده! صلح و صفا! داداش، هر چیزی کهبالایی به یادگیری مربوط باشه اینجا مجازه. بیا بریم!»
زیک که به دنبال دیگوسطح کشیده میشد، تصمیم گرفت باموفقیتی او در کلاس شرکت کند.
جایی که دیگو او را برد، یکتثبیت کلاس دروس عمومی با عنوان عجیب «سخنرانی ویژهنادر توسط یکی از چهرههای برجسته قاره مرکزی» بود.
زیک به دنبال دیگووقتی رفت و با چهرهای درهمضعیف در سالن بزرگ سخنرانی نشست.
«داداش! یه لبخندی بزن!»
دیگو با خوشرویی به زیک گفت.مدیران زیک از اینکه میدید دیگو بیوقفه درمختلفی کنارش حرف میزند، کمی احساس خستگی کرد.
شاید بهتر باشهجایگاه این یارو رو ازتثبیت شوالیههای پنجستاره خط بزنم.
در همین فکرهدایت بود که دانشآموزان اطرافشانیکدیگر شروع به پچپچ کردند.
آنها در گوشی حرف میزدند و به زیکی که کنار دیگودریکر نشسته بود، نگاه میکردند. از آنجا که صدای دیگو کاملاً بلندکرده بود، به نظر میرسید وقتی زیک برگشته بود، متوجه حضورش شده بودند.
زیک با دیدن دانشآموزانی که به آنهااجرایی خیره شده و پچپچ میکردند، با خودمیدانست فکر کرد که چه خبر شده است.
دیگو باتوانست شنیدن همهمهی دانشآموزان،شماره ناگهان شلوغش کرد.
«چی؟ داداشپرده زیک، تووقتی یه دریکری؟»
زیک با چهرهایضعیف مات و مبهوتهمه به دیگو نگاه کرد.
«یعنی تا الان نمیدونستی؟»
«فقط فکر میکردم از بچههای آکادمی هستی.تثبیت با خودم میگفتم بیدلیل اینقدر مغرور و ازنادر خود راضی رفتار میکنی، پس دلیلش این بود!»
«...»
درست در همانضعیف لحظه، گروهی از دانشآموزانیکجا به زیک نزدیک شدند.
«تو زیک دریکر هستی؟ از دیدنتمدیران خوشحالم. من داگ از قبیله رازولرازهای هستم. سال ۱۰۲۵ از آکادمی فارغالتحصیل شدم.»
نام اینتوانست قبیله تا حدودیشماره برایش آشنا بود.
زیک از داگ پرسید:
«تو برادر کوچکتر داری؟»
داگ باجنوب چهرهای راضیآنجا سر تکان داد.
«دوربان رو میشناسی؟ خب، شنیدم تو آکادمیتثبیت کسی نیست که دوربان سلاخ رو نشناسه. برادرنادر کوچیکترم هم قراره سال آینده وارد والهالا بشه.»
«...»
فکر میکرد این اسم رابهسادگی جایی شنیده است و همانطورحال که انتظار میرفت، حدسش درست بود.
زیک در دلش با خود فکر کرد که اگر قرار است دوربان سلاخ وارد اینجاگاوصندوق شود، شاید سطح والهالا پایینتر از چیزی است که تصور میکرد؛ اما در واقع، بادشواری وجود اینکه دوربان از زیک شکست خورده بود، مهارتهایش جزو برترینهای آکادمی به حساب میآمد.
علاوه بر این، قبیله رازول یک قبیلهتثبیت معتبر بود که از مدتها پیش با زیمنس،نادر یکی از قبایل بانفوذ دریکر، رابطه نزدیکی داشت.
ورود برادران داگهدایت و دوربان بهجنگیدن والهالا اصلاً تصادفی نبود.
اما زیک حرفهای داگ رابهسادگی نادیده گرفت و به طور جدیدریکر در حال ارزیابی سطح والهالا بود.
و بدون اینکه بدانند در ذهن زیک چهبالا میگذرد، نهتنها داگ، بلکه فرزندان سایر قبایل برجستهمخفی قاره مرکزی نیز به دور زیک حلقه زدند.
«زیک دریکر! منجایگاه از یه قبیلهجنوب برجسته تو تبس هستم...»
«من از آلنسیا اومدم...»
«من پسرخودشان دوم انجمن میوهبهسادگی قاره مرکزی هستم...»
همه درباره زیک کنجکاو بودند؛سطح تازهکار فوقالعادهای که در پانزده سالگینادر به سطح شوالیه آبی رسیده بود.
با جمع شدن افرادخود بیشتر و بیشتر به دورش،سطح زیک کمکم داشت کلافه میشد.
او به دیگو کهوقتی بیخبر از همهجا درخودشان کنارش لبخند میزد، چشمغره رفت.
درست در همان لحظه،
تق! تق!
صدای بلند دست زدنی به گوش رسیدتثبیت و افرادی که دور زیک جمع شدهموفقیتی بودند، پراکنده شدند و سر جایشان نشستند.
این شخص کسی نبودوقتی جز خود مدیر فلوبرتخودشان که روی سکو رفته بود.
زیک بالاخره فهمید که چرا اینهمههمه اشرافزاده از پادشاهی مرکزی در یکانجام کلاس ساده دروس عمومی حضور دارند.
این کلاسی بود که مدیرسطح فلوبرت شخصاً چهرههای برجسته را دعوتنادر میکرد تا داستان زندگیشان را بشنوند.
اما دیگو که او را به اینجا آورده بود، به جای گوشبالا دادن به سخنرانی، کار دیگری را شروع کرد؛ او دفترچهاش را بیرون آورد،میده متن یک آهنگ جدید را نوشت و آن را به زیک نشان داد.
«هی، داداش. اینهدایت شعره چطوره؟ قافیههاشجنگیدن معرکهست، مگه نه؟»
زیک درخودشان سکوت، پچپچهای دیگوبهسادگی را نادیده گرفت.
فلوبرت شروعجنوب به معرفیآنجا سخنران مهمان کرد.
«برای دعوت از شخصی کهشماره امروز قراره برای شما صحبت کنه،اجرایی مسیر بسیار سختی رو طی کردم.»
در حین صحبت، مدیر سرکارتلها تکان داد، در باز شدمیکردند و شخصی وارد سالن شد.
با دیدن شخصیضعیف که وارد شد، فکیکجا زیک از تعجب افتاد.
استاد دوک؟
دوک با کتوشلوار بینقصخود و مخصوص دریکرها، بهآنجا سمت سکو قدم برداشت.
سپس، دستیاران پشتهدایت سرش پلاکاردی راجنگیدن روی سکو بالا بردند.
«من، دوک دریکر: چگونهمیکردند از کلاس ضعیف آکادمی بهاین یک شوالیه سیاه تبدیل شدم»
چشمان دانشآموزان با دیدنآنجا دوک دریکر، شوالیه تندباد، ازرفته هیجان و انتظار برق میزد.
مدیر نیز از سکو پایینشماره آمد و در ردیف اول نشستاجرایی تا به سخنرانی دوک گوش دهد.
دوک با چهرهای که کمیکارتلها مضطرب به نظر میرسید، تقویتکنندهمیکردند صدا را در دست گرفت.
«اهم. مایه افتخاره که به عنوان سخنرانیکجا مهمان به والهالایی دعوت شدم که همیشه تحسینشبالایی میکردم؛ حتی با اینکه نتونستم اینجا دانشآموز بشم.»
دانشآموزان با شنیدنتثبیت حرفهای او ازمدیران ته دل خندیدند.
زیک با دیدن دانشآموزانی که به هر کلمهآنجا دوک واکنش نشان میدادند و با صدای بلندرازهای میخندیدند، میتوانست قدرت یک اقتدار واقعی را حس کند.
برخلاف زمانهایی که با زیک بود،جنگیدن دوک از دیدن واکنشهای سریع وهمه مثبت دانشآموزان غرق در خوشحالی شده بود.
در میان انتظاراتضعیف فراوان، سخنرانی زندگیهمه دوک آغاز شد.
داستان زندگی دوکتثبیت حدود دو ساعتمدیران به طول انجامید.
در کمالتوانست تعجب، دوکخود بسیار خوشصحبت بود.
مشکل اینجا بودهدایت که او بیشجنگیدن از حد پرحرفی میکرد.
با وجود اینکه دانشآموزان در ابتدا بایکجا دقت گوش میدادند، زیک میتوانست حس کند کهبالایی آنها به تدریج در حال خسته شدن هستند.
از آنجا که آنها شوالیه بودند،مدیران عادت نداشتند به داستانهای دیگران گوش دهند،مختلفی مگر شاید در طول جلسات مبارزه تمرینی.
با ادامه یافتن بیپایان داستان زندگی دوک، حتیآنجا مدیر فلوبرت که او را دعوت کرده بودرازهای نیز چهرهای کلافه و مضطرب به خود گرفت.
او با اشاره به دوک فهماند که صحبتهایش را جمعبندیمیکردند کند، اما دوک که غرق در داستان خودش شده بود، سیگنالبالایی مدیر را نادیده گرفت و بیوقفه به حرف زدن ادامه داد.
«پس به رهبر قبیلهمیکردند گفتم: "دوباره فکر کن. ایناین واقعاً راهش نیست." بعد آرتور...»
درست در همان لحظه،
درِ سالن سخنرانیجایگاه باز شد و شخصیتثبیت به داخل قدم گذاشت.
جرنگ! جرنگ!
شوالیهای که از سرمیکردند تا پا در زرهیببلعد نقرهای پوشیده شده بود.
موهای بلوند پلاتینی و پریشانی کهمدیران با زره همخوانی نداشت و چهرهای زیبامختلفی که همچون یک مجسمه تراشیده شده بود.
دانشآموزان یکه خوردندجایگاه و از جایجنوب خود بلند شدند.
«شـ-شوالیه نقرهای!»
«کـ-کالی دریکر!»
کسی جز بزرگترین فرزندآنجا از نوادگان مستقیم قبیلهبالا دریکر ظاهر نشده بود.