---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 50: بدون عنوان • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 50: بدون عنوان

0

وووونگ!

صدای غرش واضحی‌مراقب​ از شمشیر یکی از‌عناصر​ سگ‌های شکاری طنین‌انداز شد.

این یعنی‌اینکه​ او دست‌کم یک‌به‌سرعت​ شوالیه زرد بود.

در واقع، در یک درگیری رودررو،‌شدند​ یک قاتل جنوبی هرگز نمی‌توانست شوالیه‌ای‌کسی​ از قاره مرکزی را شکست دهد.

از همان ابتدا‌نیست​ تفاوت فاحشی در نحوه‌ندارم​ آموزش آن‌ها وجود داشت.

با این حال،‌مراقب​ زیک یک قاتل‌می‌رسید​ جنوبی معمولی نبود.

او خنجرش را با قدرت باد آغشته‌خنجرها​ کرد و آن را به سمت سگ‌غیرمنتظره​ شکاری که در جلو بود پرتاب کرد.

جرنگ!

سگ شکاری خنجر زیک را با‌چاره‌ای​ شمشیر آغشته به هاله‌اش دفع کرد‌تصمیمش​ و بر سر بقیه فریاد زد:

«اون آرتیفکت داره!‌مراقب​ خنجرش به قدرت‌می‌رسید​ جادویی آغشته‌ست، مراقب باشید!»

به نظر می‌رسید‌همه‌شون​ قدرت عناصر را با‌خنجرها​ جادو اشتباه گرفته بودند.

زیک خنجرهای بیشتری‌وضعیت​ بیرون کشید و در‌یارو​ هر دو دستش گرفت.

سپس، با‌کافی​ سرعت به‌‹همم​ جلو یورش برد.

ووش!

زیک مانند یک قاتل جنوبی با‌تصمیمش​ چابکی حرکت می‌کرد و نقاط حساس‌قدرتمندی​ و شکاف‌های دفاعی شوالیه را هدف می‌گرفت.

بام!

با این حال، سگ‌های‌‹همم​ شکاری زیر لباس‌هایشان زره‌های‌اینکه​ سختی به تن داشتند.

زیک فهمید که‌مراقب​ خنجرهای ارزان‌قیمت برای مقابله‌عناصر​ با آن‌ها کافی نیست.

‹همم. تو این‌همه‌شون​ شرایط، چاره‌ای ندارم جز‌خنجرها​ اینکه همه‌شون رو بکشم.›

زیک به‌سرعت تصمیمش را گرفت،‌غافلگیر​ خنجرها را دور انداخت و‌تغییر​ باهاموت را از پشتش بیرون کشید.

وووونگ!

غرش قدرتمندی‌آغشته‌ست​ از شمشیر‌باشید​ باهاموت طنین‌انداز شد.

سگ‌های شکاری‌اینکه​ از این وضعیت‌به‌سرعت​ غیرمنتظره غافلگیر شدند.

«اون یارو‌قدرتمندی​ جنوبی نیست.‌غیرمنتظره​ یه شوالیه‌ست!»

زیک هدفش را تغییر داد و‌چاره‌ای​ کسی را که با دیگر سگ‌های‌تصمیمش​ شکاری در ارتباط بود، نشانه گرفت.

او شمشیرش‌آغشته‌ست​ را با قدرت‌نظر​ باد آغشته کرد.

ووش!

سگ شکاری‌قدرتمندی​ به استحکام زره‌غافلگیر​ خود اعتماد داشت.

زرهی بود که‌نیست​ می‌توانست ضربات شمشیر‌چاره‌ای​ معمولی را دفع کند.

اما این‌آغشته‌ست​ یک اشتباه‌باشید​ مهلک بود.

شواک!

شمشیر زیک نه‌تنها‌وضعیت​ زره، بلکه کمر سگ‌یارو​ شکاری را هم شکافت.

تلپ!

دیگر سگ‌های شکاری با دیدن‌نظر​ بدن دونیم‌شده‌ی هم‌رزمشان، منقبض شدند‌گرفته​ و حالت تدافعی به خود گرفتند.

چند نفر از آن‌ها سعی‌به‌سرعت​ کردند عقب‌نشینی کنند، اما خیلی‌باهاموت​ زود متوجه چیز عجیبی شدند.

تق!

یک سد‌کافی​ نامرئی مسیر را‌شرایط​ مسدود کرده بود.

زیک همان موقع که باهاموت را‌می‌رسید​ بیرون کشید، طوماری را پاره کرده‌خنجرهای​ بود تا یک سد جادویی ایجاد کند.

زیک به‌اینکه​ سگ‌های شکاری‌بکشم​ پوزخند زد.

«فکر کنم‌قدرتمندی​ می‌تونم نتایج تمریناتم‌غافلگیر​ رو امتحان کنم.»

وووونگ!

لرزش باهاموت شدت گرفت‌باشید​ و یک تیغه هاله‌جادو​ از آن فوران کرد.

سگ‌های شکاری با‌همه‌شون​ دیدن تیغه هاله‌تصمیمش​ زیک مبهوت ماندند.

«شـ-شوالیه آبی!»

زیک شمشیرش را در‌‹همم​ دست گرفت و در‌اینکه​ حالت آغازین تکنیک اژدهاکش ایستاد.

هنر اژدهاکشی،‌آغشته‌ست​ هنر شمشیر‌باشید​ اژدهای حقیقی

فصل اول، بند اول

شکافتن آسمان

فرم شمشیر به‌خودی‌خود یک تکنیک اژدهاکش پایه‌یارو​ بود، اما اصول عمیق هنر شمشیر اژدهای‌ارتباط​ حقیقی را در خود جای داده بود.

شمشیر زیک در‌نیست​ یک قوس بزرگ‌چاره‌ای​ به حرکت درآمد.

بوم!

انرژی تیغه هاله که‌بکشم​ زیک ایجاد کرده بود،‌دور​ در همه جهات پخش شد.

سگ‌های شکاری که در مسیر این‌شدند​ انرژی قرار گرفتند، سعی کردند با‌کسی​ شمشیرهایشان مقاومت کنند، اما بی‌فایده بود.

«آااااه!»

تیغه هاله‌آغشته‌ست​ شمشیرها، زره‌ها و‌نظر​ بدن‌هایشان را شکافت.

تلپ!

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، ده‌ها‌غیرمنتظره​ شوالیه تکه‌تکه شدند و اجسادشان‌هدفش​ به هر سو پراکنده شد.

کسانی که خارج از برد‌شرایط​ تیغه هاله بودند، نیمه‌جان روی‌بکشم​ زمین افتادند و به نفس‌نفس افتادند.

زیک تک‌تک آن‌ها را‌باشید​ با باهاموت بررسی کرد‌جادو​ و کارشان را ساخت.

در نهایت، به آخرین‌بکشم​ نفر که هنوز زنده‌دور​ بود نزدیک شد و پرسید:

«سگ‌های شکاری‌قدرتمندی​ امپراتوری برای‌غیرمنتظره​ چی اومدن اینجا؟»

سگ شکاری سکوت کرد.

زیک نوچ‌نوچ‌آغشته‌ست​ کرد و‌باشید​ دوباره گفت:

«حتماً به دستور امپراتور‌بکشم​ اومدید اینجا تا آرتیفکت‌های‌دور​ باستانی رو پیدا کنید.»

با دیدن چهره‌ی‌وضعیت​ غافلگیرشده‌ی سگ شکاری، دیگر‌یارو​ نیازی به پرسیدن نبود.

زیک باهاموت را چرخاند‌‹همم​ و سر آخرین نفر‌اینکه​ را از تنش جدا کرد.

سپس قدرت آتش‌مراقب​ را به سمت‌می‌رسید​ اجساد پراکنده فراخواند.

فوووش!

قدرت خالص آتش،‌وضعیت​ بقایای سگ‌های شکاری‌شدند​ را خاکستر کرد.

«این کار باید ردپاهایی به جا‌چاره‌ای​ بذاره که نشون بده یه شوالیه‌تصمیمش​ آبی و یه جادوگر حمله کردن.»

زیک با این امید که کارتل فاولا این ردپاها را ببیند و‌خنجرهای​ ضد حمله قوی‌تری علیه کارتل مک‌کین ترتیب دهد، شواهدی به جا گذاشت تا‌حرکت​ به نظر برسد تعداد زیادی شوالیه و جادوگر در این حمله نقش داشته‌اند.

پس از پاک‌سازی‌همه‌شون​ صحنه، زیک داخل‌تصمیمش​ تونل را بررسی کرد.

‹تو زندگی قبلیم نمی‌دونستم‌غیرمنتظره​ که سگ‌های شکاری امپراتوری‌شوالیه‌ست​ با کارتل فاولا هم‌دست بودن.›

زیک وقتی به این اردوگاه رسید شانزده ساله بود،‌همه‌شون​ در حالی که در زندگی قبلی‌اش بیش از هجده‌قدرتمندی​ سال داشت؛ که این یعنی یک اختلاف زمانی حدوداً سه‌ساله.

بنابراین، این احتمال وجود داشت که در زندگی گذشته‌اش،‌اشتباه​ سگ‌های شکاری تا قبل از رسیدن او به اینجا، چیزی‌سرعت​ که دنبالش بودند را پیدا کرده و عقب‌نشینی کرده باشند.

زیک تصمیم گرفت تحقیق‌بکشم​ کند که سگ‌های شکاری دقیقاً‌انداخت​ به دنبال چه چیزی می‌گشتند.

او نقشه‌اش را باز کرد تا مکان متصل به تونل را‌داد​ پیدا کند و با استفاده از گام شبح به‌سرعت به سمت‌می‌توانست​ آن حرکت کرد. به نظر می‌رسید آنجا یک ویرانه زیرزمینی باشد.

پس از مدتی‌نیست​ دویدن، منظره‌ی آشنای‌چاره‌ای​ یک سیاه‌چال پدیدار شد.

‹پس تو‌آغشته‌ست​ جنوب هم یه‌نظر​ سیاه‌چال وجود داشته.›

معمولاً مردم عادی که اطلاعات زیادی نداشتند، فکر‌دور​ می‌کردند سیاه‌چال‌ها فقط در کوه‌های غول‌پیکر وجود دارند،‌شدند​ اما در واقعیت، آن‌ها در سراسر قاره پراکنده بودند.

زیک آزادانه سیاه‌چال تاریک را با‌شدند​ مهارت چشمان اژدها اسکن کرد تا‌کسی​ ردپای سگ‌های شکاری را پیدا کند.

اگرچه مسیرهای سیاه‌چال مانند یک هزارتو به‌طور پیچیده‌ای‌اینکه​ در هم تنیده شده بودند، اما این موضوع‌باهاموت​ برای زیک که نقشه‌اش را داشت، مشکلی ایجاد نمی‌کرد.

درست در همان‌مراقب​ لحظه، چیزی را‌می‌رسید​ در جلوتر حس کرد.

زیک حضورش را‌همه‌شون​ پنهان کرد و‌تصمیمش​ روی شنوایی‌اش متمرکز شد.

«ارتباطمون با‌قدرتمندی​ واحد گشت‌غیرمنتظره​ سوم قطع شده؟»

به نظر می‌رسید کسانی که‌شرایط​ زیک از بین برده بود،‌بکشم​ همان واحد گشت سوم بودند.

با این اتفاق، دیگر‌باشید​ سگ‌های شکاری با عجله‌جادو​ شروع به حرکت کردند.

آن‌ها در تمام جهات پخش شدند تا واحد‌دور​ سومِ گم‌شده را پیدا کنند و اردوگاهی را‌شدند​ که در سیاه‌چال برپا کرده بودند، خالی گذاشتند.

‹خوبه. از این‌وضعیت​ فرصت استفاده می‌کنم تا‌یارو​ اطلاعات به دست بیارم.›

زیک در حالی که‌‹همم​ حضورش را پنهان کرده‌اینکه​ بود، به اردوگاه نفوذ کرد.

اینجا بسیار بزرگ‌تر از‌باشید​ اردوگاهی بود که او‌جادو​ در قلمرو بربرها دیده بود.

زیک نقشه قاره جنوبی را‌به‌سرعت​ که به دیوار اتاق وضعیت‌باهاموت​ نصب شده بود، بررسی کرد.

علاوه بر موقعیت اردوگاه فاولا،‌غافلگیر​ کدهایی وجود داشت که نشان‌دهنده استقرار‌داد​ نیروها در بخش‌های مختلف جنگل بود.

به نظر می‌رسید اینجا مقر فرماندهی‌ای باشد‌ندارم​ که بر سگ‌های شکاریِ در حال جستجوی‌دور​ ویرانه‌های باستانی در قاره جنوبی نظارت می‌کرد.

زیک پس از اطمینان از اینکه‌می‌رسید​ امپراتوری دستش را به قاره جنوبی هم‌بیشتری​ دراز کرده است، سرش را تکان داد.

‹اون امپراتور دیوونه با این‌به‌سرعت​ کارا دقیقاً دنبال چیه؟ نکنه‌باهاموت​ واقعاً به جاودانگی اعتقاد داره؟›

زیک مکان‌هایی را که‌غیرمنتظره​ سگ‌های شکاری در آن‌ها مستقر‌هدفش​ شده بودند، به خاطر سپرد.

[مکان‌ها روی نقشه ثبت می‌شوند.]

پنجره سیستم

‹این واقعاً کار راه‌اندازه.›

زیک پس از به دست آوردن نقشه،‌یارو​ اسناد مهم را از اتاق وضعیت جمع‌آوری کرد‌نشانه​ و آن‌ها را در موجودی خود قرار داد.

پس از برداشتن تمام‌‹همم​ چیزهایی که نیاز داشت،‌اینکه​ شمشیرش را بیرون کشید.

«بهتره اینجا هم‌مراقب​ یه ردپایی از‌می‌رسید​ خودم به جا بذارم؟»

شعله‌های آتش‌اینکه​ از شمشیر‌بکشم​ زیک فوران کرد.

فوووش!

اتاق وضعیت و همچنین‌‹همم​ کل اردوگاه آتش گرفت‌اینکه​ و به‌شدت در شعله‌ها سوخت.

با گسترش سریع شعله‌ها، سگ‌های‌نظر​ شکاریِ باقی‌مانده در داخل غافلگیر‌گرفته​ شدند و با عجله بیرون دویدند.

«آتیش!»

زیک بلافاصله به بیرون هجوم‌غافلگیر​ برد و سگ‌های شکاریِ سردرگم‌تغییر​ را با شمشیرش از پا درآورد.

برای اینکه این‌طور به نظر برسد که‌ندارم​ چندین شوالیه در این حمله نقش داشته‌اند، روی‌انداخت​ بدن هر کدام زخم‌های متفاوتی به جا گذاشت.

«آاااخ!»

سگ‌های شکاری که از شعله‌های‌به‌سرعت​ آتش گیج شده بودند، یکی پس‌پشتش​ از دیگری قربانی شمشیر زیک شدند.

زیک پس از رسیدگی به‌غافلگیر​ تمام سگ‌های شکاری باقی‌مانده، سعی‌تغییر​ کرد از اردوگاه فرار کند.

اما در همان‌نیست​ لحظه، حضور عجیبی را‌ندارم​ پشت سرش احساس کرد.

‹این دیگه چیه؟›

هیچ‌چیزی روی‌اینکه​ نقشه علامت‌گذاری‌بکشم​ نشده بود.

با این حال، حضور یک‌غافلگیر​ انسان را به‌طرز باورنکردنی و‌تغییر​ واضحی پشت سرش حس می‌کرد.

به‌آرامی سرش را چرخاند.

دام!

شوالیه‌ای جوان با موهای قرمز که به‌جای لباس معمولی‌انداخت​ سگ‌های شکاری، زره جادویی و عظیم امپراتوری، یعنی هرسیون‌شوالیه‌ست​ را بر تن داشت، به زیک خیره شده بود.

زیک بلافاصله‌قدرتمندی​ باهاموت را‌غیرمنتظره​ بالا آورد.

‹هرسیون؟ یه‌کافی​ شوالیه قرمز امپراتوری‌شرایط​ اینجا چی‌کار می‌کنه؟›

یک زره صفحه‌ای کامل‌باشید​ که تمام بدن را‌جادو​ بدون هیچ شکافی می‌پوشاند.

نه‌تنها انواع جادوهای کمکی روی آن حک شده بود، بلکه جادوهای کاهش‌قدرتمندی​ وزن و بازیابی خودکار نیز روی آن اعمال شده بود؛ گنجینه‌ای بی‌نظیر‌ارتباط​ در میان گنجینه‌ها که حتی در صورت آسیب دیدن، خودش را ترمیم می‌کرد.

ساخت آن چنان پرهزینه بود‌غافلگیر​ که در سراسر امپراتوری بیشتر‌تغییر​ از صد نفر صاحب آن نبودند.

به همین دلیل، زیک با‌شرایط​ دیدن شوالیه امپراتوری که به‌بکشم​ او نزدیک می‌شد، گیج شده بود.

‹اون کیه؟›

اگر او شوالیه‌ای مجهز به‌به‌سرعت​ هرسیون بود، زیک باید حداقل‌باهاموت​ ظاهر و نامش را می‌دانست.

با این حال، شوالیه جوانی‌غافلگیر​ که به او نزدیک می‌شد،‌تغییر​ در زندگی قبلی‌اش کاملاً ناشناخته بود.

علاوه بر این، هرسیونی که‌شرایط​ بر تن داشت با نسخه‌های‌بکشم​ استاندارد امپراتوری متفاوت به نظر می‌رسید.

شوالیه امپراتوری روبه‌روی‌مراقب​ زیک ایستاد و‌می‌رسید​ به حرف آمد.

«فکر می‌کردم چند یگان از جادوگران و‌خنجرها​ شوالیه‌ها به اینجا حمله کردن، اما انگار فقط‌غافلگیر​ یه نفر این همه هرج‌ومرج به پا کرده.»

با توجه به‌وضعیت​ لهجه‌اش، او قطعاً یک‌یارو​ نجیب‌زاده از امپراتوری بود.

زیک درحالی‌که باهاموت‌نیست​ را در دست داشت،‌ندارم​ پرسید: «تو کی هستی؟»

شوالیه امپراتوری شمشیرش را بیرون کشید و‌عناصر​ جواب داد: «به نظر جوان می‌رسی، اما شوالیه‌ای‌کشید​ به مهارت تو لیاقت شنیدن اسمم رو داره.»

او شمشیرش را بالا‌بکشم​ برد و اعلام کرد:‌دور​ «اسم من کین است.»

در یک چشم‌به‌هم‌زدن،‌وضعیت​ کین با شمشیرِ برافراشته‌اش‌یارو​ به جلو هجوم برد.

بوم!

ووش!

یک حمله هجومی سنگین، که ترکیبی‌تصمیمش​ از وزن زره صفحه‌ای کامل و‌قدرتمندی​ قدرت هاله بود، به زیک برخورد کرد.

بنگ!

زیک که از شدت‌‹همم​ ضربه به عقب رانده‌اینکه​ شده بود، عقب‌نشینی کرد.

از آنجایی که ضربه بسیار قوی‌تر از حد‌جادو​ انتظارش بود، به نظر می‌رسید این زره نه‌تنها‌دستش​ قدرت فیزیکی، بلکه هاله او را نیز تقویت می‌کرد.

کین از اینکه زیک‌بکشم​ حمله‌اش را دفع کرده‌دور​ بود، غافلگیر به نظر می‌رسید.

«حمله‌ام رو‌قدرتمندی​ دفع کردی.‌غیرمنتظره​ واقعاً شگفت‌انگیزه.»

چهره‌اش طوری بود‌نیست​ که انگار اسباب‌بازی‌چاره‌ای​ جالبی پیدا کرده است.

زیک با دیدن‌مراقب​ این واکنش، حالت‌می‌رسید​ ایستادنش را اصلاح کرد.

سپس باهاموت را‌همه‌شون​ بالا برد و‌تصمیمش​ هاله‌اش را آزاد کرد.

یک تیغه‌قدرتمندی​ هاله شفاف و‌غافلگیر​ درخشان فوران کرد.

کین با‌کافی​ نگاه به‌‹همم​ زیک لبخندی زد.

«ملاقات با یه شوالیه واقعی‌نظر​ مثل تو تو این جای‌گرفته​ دورافتاده! از این خوشحال‌تر نمی‌شم.»

زیک بدون گفتن کلمه‌ای،‌بکشم​ با استفاده از گام‌دور​ شبح به‌سمت کین هجوم برد.

سوویش!

شمشیر زیک با‌نیست​ قدرت به‌سمت نقاط‌چاره‌ای​ حیاتی کین یورش برد.

اما هرسیون ضربه‌مراقب​ را مهار کرد‌می‌رسید​ و شمشیر منحرف شد.

کین پوزخندی به زیک زد.

«هرسیونی که من دارم‌غیرمنتظره​ خاصه. حتی تیغه‌های هاله‌شوالیه‌ست​ رو هم دفع می‌کنه.»

زیک با نگاه به‌‹همم​ کینِ ازخودمطمئن، دوباره شمشیرش‌اینکه​ را محکم در دست گرفت.

سپس تنفسش را تنظیم‌باشید​ کرد و از مهارت‌جادو​ انعکاس مانا استفاده کرد.

جرق!

مهارت انعکاس مانا‌وضعیت​ در اطراف بدن‌شدند​ زیک پدیدار شد.

فیسس!

خوشبختانه، هرسیونِ کین نیز تحت تأثیر‌می‌رسید​ انعکاس مانا قرار گرفت و جرقه‌های‌خنجرهای​ کوچکی از سطح آن به هوا برخاست.

حالت چهره‌اش تغییر کرد.

«تو... چی‌کار کردی؟»

مهارت‌های زیک‌کافی​ به همین‌جا‌‹همم​ ختم نشد.

او از مهارت ناهماهنگی‌باشید​ که در شکاف دسترسی سریعش‌اشتباه​ ذخیره شده بود، استفاده کرد.

غیژژژ!

صدای عجیب‌قدرتمندی​ و آزاردهنده‌ای‌غیرمنتظره​ طنین‌انداز شد.

کین اخم کرد.

«حالا می‌فهمم، تو فقط‌باشید​ یه آدم حقیری که‌جادو​ به حقه‌های ارزون متکیه!»

زیک به‌جای جواب دادن، به‌سمت‌به‌سرعت​ کین یورش برد و از‌باهاموت​ مهارت نارنجک نوری استفاده کرد.

فلش!

نور شدیدی‌کافی​ درست جلوی صورت‌شرایط​ کین منفجر شد.

«آخ!»

کین به‌خاطر نارنجک‌همه‌شون​ نوری نمی‌توانست چشمانش‌تصمیمش​ را به‌درستی باز کند.

زیک شمشیرش‌قدرتمندی​ را به‌سمت‌غیرمنتظره​ او تاب داد.

بنگ!

حتی در آن وضعیت،‌باشید​ کین شمشیرش را چرخاند و‌اشتباه​ حمله زیک را دفع کرد.

سپس، درحالی‌که چشمانش هنوز‌بکشم​ بسته بود، دوباره شمشیرش‌دور​ را به‌سمت زیک تاب داد.

بنگ!

در کمال تعجب، زیک‌‹همم​ شمشیر کین را با‌اینکه​ دستان خالی‌اش منحرف کرد.

او بدنش را با زره‌نظر​ فلس اژدها، که یک مهارت‌گرفته​ دراکونیایی بود، تقویت کرده بود.

زیک بلافاصله‌اینکه​ به کین‌بکشم​ نزدیک شد.

سپس، با استفاده از تکنیک پنکریشن که‌یارو​ در دوران حضورش در گهواره یاد گرفته‌ارتباط​ بود، سعی کرد پای کین را بگیرد.

در آن لحظه، انرژی‌‹همم​ تاریک و شومی از‌اینکه​ بدن کین فوران کرد.

نیرویی شبیه به تیغه به‌نظر​ بیرون پرتاب شد و مانند تیغ‌های‌بودند​ جوجه‌تیغی در همه جهات پخش شد.

پچینگ!

زیک به‌طور غریزی به پهلو غلتید،‌شدند​ با مویی فاصله از آن جاخالی‌کسی​ داد و از کین فاصله گرفت.

کین با چشمانی گودرفته و‌شرایط​ سرد، قبل از اینکه به‌بکشم​ حرف بیاید به زیک خیره شد.

«حقه‌های جالب‌آغشته‌ست​ زیادی تو‌باشید​ آستینت داری.»

زیک که حالا نگاهش جدی‌تر شده‌تصمیمش​ بود، شمشیرش را تنظیم کرد و‌قدرتمندی​ آن را به‌سمت کین نشانه رفت.

‹جنگجویی تو‌قدرتمندی​ این سطح‌غیرمنتظره​ هیچ لقبی نداره؟›

این فقط‌کافی​ می‌تونست یه‌‹همم​ معنی داشته باشه.

‹یه سلاح‌آغشته‌ست​ مخفی متعلق‌باشید​ به امپراتوری.›

یکی از دلایلی که امپراتوری روم وارد جنگ‌دور​ همه‌جانبه با خاندان دریکر نشده بود، تفاوت در تعداد‌یارو​ شوالیه‌های سیاهی بود که هر کدام در اختیار داشتند.

دریکر، به‌عنوان یک‌وضعیت​ خاندان واحد، پنج‌شدند​ شوالیه سیاه داشت.

اگر خانواده‌ها یا کشورهای متحد را هم‌ندارم​ در نظر می‌گرفتید، آن‌ها به‌طور بالقوه می‌توانستند‌دور​ تا ده شوالیه سیاه را احضار کنند.

با این حال، امپراتوری‌باشید​ روم به‌طور رسمی تنها‌جادو​ سه شوالیه سیاه داشت.

با وجود اینکه تعداد نیروهای دریکر به‌طور قاطعانه‌ای بیشتر بود،‌باهاموت​ اما اگر شوالیه‌های سیاه، که اغلب به‌عنوان لژیون‌های یک‌نفره شناخته می‌شدند،‌داد​ وارد میدان می‌شدند، حتی بیشترین تعداد شوالیه‌های معمولی هم بی‌فایده می‌بودند.

اگر یک شوالیه جوان از امپراتوری چنین مهارتی داشت اما هیچ لقب‌کسی​ شناخته‌شده‌ای نداشت، احتمال زیادی وجود داشت که او مخفیانه به‌عنوان یک شوالیه‌کند​ سیاه آموزش دیده باشد؛ سلاحی که امپراتوری آن را پنهان کرده بود.

زیک تصمیم‌کافی​ گرفت کین‌‹همم​ را محک بزند.

«امپراتوری روم واقعاً مسخره‌ست. اونا با سلاح مخفی‌ای مثل‌اشتباه​ تو شبیه یه سگ شکاری رفتار می‌کنن و می‌فرستنت‌سپس​ تا آثار باستانی رو از زیر خاک بیرون بکشی.»

کین با شنیدن حرف‌های‌بکشم​ زیک لبخندی زد و‌دور​ سرش را تکان داد.

«تو تحریک کردن‌وضعیت​ مهارت خوبی داری، این‌یارو​ رو بهت اعتراف می‌کنم.»

کین قدمی به‌سمت‌نیست​ زیک برداشت و‌چاره‌ای​ دوباره به حرف آمد.

جرقه‌هایی که در اطراف هرسیون جلیز و‌عناصر​ ولیز می‌کردند فروکش کرده بودند، که نشان‌بیرون​ می‌داد اثر انعکاس مانا به پایان رسیده است.

او به‌آرامی چشمانش را باز کرد‌تصمیمش​ و گفت: «شوالیه‌ای مثل تو کاملاً صلاحیت‌وضعیت​ این رو داره که اسمم رو بدونه.»

کین درحالی‌که شمشیرش را در یک‌شدند​ گارد رسمی نگه داشته بود، اعلام‌کسی​ کرد: «اسم من کینه. کین زیمنس کنستانتین.»

زیک مات‌ومبهوت ماند.

‹چی؟›

نامی کاملاً‌اینکه​ غیرمنتظره به‌بکشم​ زبان آمده بود.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max