چپتر 50: بدون عنوان
0وووونگ!
صدای غرش واضحیمراقب از شمشیر یکی ازعناصر سگهای شکاری طنینانداز شد.
این یعنیاینکه او دستکم یکبهسرعت شوالیه زرد بود.
در واقع، در یک درگیری رودررو،شدند یک قاتل جنوبی هرگز نمیتوانست شوالیهایکسی از قاره مرکزی را شکست دهد.
از همان ابتدانیست تفاوت فاحشی در نحوهندارم آموزش آنها وجود داشت.
با این حال،مراقب زیک یک قاتلمیرسید جنوبی معمولی نبود.
او خنجرش را با قدرت باد آغشتهخنجرها کرد و آن را به سمت سگغیرمنتظره شکاری که در جلو بود پرتاب کرد.
جرنگ!
سگ شکاری خنجر زیک را باچارهای شمشیر آغشته به هالهاش دفع کردتصمیمش و بر سر بقیه فریاد زد:
«اون آرتیفکت داره!مراقب خنجرش به قدرتمیرسید جادویی آغشتهست، مراقب باشید!»
به نظر میرسیدهمهشون قدرت عناصر را باخنجرها جادو اشتباه گرفته بودند.
زیک خنجرهای بیشتریوضعیت بیرون کشید و دریارو هر دو دستش گرفت.
سپس، باکافی سرعت به‹همم جلو یورش برد.
ووش!
زیک مانند یک قاتل جنوبی باتصمیمش چابکی حرکت میکرد و نقاط حساسقدرتمندی و شکافهای دفاعی شوالیه را هدف میگرفت.
بام!
با این حال، سگهای‹همم شکاری زیر لباسهایشان زرههایاینکه سختی به تن داشتند.
زیک فهمید کهمراقب خنجرهای ارزانقیمت برای مقابلهعناصر با آنها کافی نیست.
‹همم. تو اینهمهشون شرایط، چارهای ندارم جزخنجرها اینکه همهشون رو بکشم.›
زیک بهسرعت تصمیمش را گرفت،غافلگیر خنجرها را دور انداخت وتغییر باهاموت را از پشتش بیرون کشید.
وووونگ!
غرش قدرتمندیآغشتهست از شمشیرباشید باهاموت طنینانداز شد.
سگهای شکاریاینکه از این وضعیتبهسرعت غیرمنتظره غافلگیر شدند.
«اون یاروقدرتمندی جنوبی نیست.غیرمنتظره یه شوالیهست!»
زیک هدفش را تغییر داد وچارهای کسی را که با دیگر سگهایتصمیمش شکاری در ارتباط بود، نشانه گرفت.
او شمشیرشآغشتهست را با قدرتنظر باد آغشته کرد.
ووش!
سگ شکاریقدرتمندی به استحکام زرهغافلگیر خود اعتماد داشت.
زرهی بود کهنیست میتوانست ضربات شمشیرچارهای معمولی را دفع کند.
اما اینآغشتهست یک اشتباهباشید مهلک بود.
شواک!
شمشیر زیک نهتنهاوضعیت زره، بلکه کمر سگیارو شکاری را هم شکافت.
تلپ!
دیگر سگهای شکاری با دیدننظر بدن دونیمشدهی همرزمشان، منقبض شدندگرفته و حالت تدافعی به خود گرفتند.
چند نفر از آنها سعیبهسرعت کردند عقبنشینی کنند، اما خیلیباهاموت زود متوجه چیز عجیبی شدند.
تق!
یک سدکافی نامرئی مسیر راشرایط مسدود کرده بود.
زیک همان موقع که باهاموت رامیرسید بیرون کشید، طوماری را پاره کردهخنجرهای بود تا یک سد جادویی ایجاد کند.
زیک بهاینکه سگهای شکاریبکشم پوزخند زد.
«فکر کنمقدرتمندی میتونم نتایج تمریناتمغافلگیر رو امتحان کنم.»
وووونگ!
لرزش باهاموت شدت گرفتباشید و یک تیغه هالهجادو از آن فوران کرد.
سگهای شکاری باهمهشون دیدن تیغه هالهتصمیمش زیک مبهوت ماندند.
«شـ-شوالیه آبی!»
زیک شمشیرش را در‹همم دست گرفت و دراینکه حالت آغازین تکنیک اژدهاکش ایستاد.
هنر اژدهاکشی،آغشتهست هنر شمشیرباشید اژدهای حقیقی
فصل اول، بند اول
شکافتن آسمان
فرم شمشیر بهخودیخود یک تکنیک اژدهاکش پایهیارو بود، اما اصول عمیق هنر شمشیر اژدهایارتباط حقیقی را در خود جای داده بود.
شمشیر زیک درنیست یک قوس بزرگچارهای به حرکت درآمد.
بوم!
انرژی تیغه هاله کهبکشم زیک ایجاد کرده بود،دور در همه جهات پخش شد.
سگهای شکاری که در مسیر اینشدند انرژی قرار گرفتند، سعی کردند باکسی شمشیرهایشان مقاومت کنند، اما بیفایده بود.
«آااااه!»
تیغه هالهآغشتهست شمشیرها، زرهها ونظر بدنهایشان را شکافت.
تلپ!
در یک چشمبههمزدن، دههاغیرمنتظره شوالیه تکهتکه شدند و اجسادشانهدفش به هر سو پراکنده شد.
کسانی که خارج از بردشرایط تیغه هاله بودند، نیمهجان رویبکشم زمین افتادند و به نفسنفس افتادند.
زیک تکتک آنها راباشید با باهاموت بررسی کردجادو و کارشان را ساخت.
در نهایت، به آخرینبکشم نفر که هنوز زندهدور بود نزدیک شد و پرسید:
«سگهای شکاریقدرتمندی امپراتوری برایغیرمنتظره چی اومدن اینجا؟»
سگ شکاری سکوت کرد.
زیک نوچنوچآغشتهست کرد وباشید دوباره گفت:
«حتماً به دستور امپراتوربکشم اومدید اینجا تا آرتیفکتهایدور باستانی رو پیدا کنید.»
با دیدن چهرهیوضعیت غافلگیرشدهی سگ شکاری، دیگریارو نیازی به پرسیدن نبود.
زیک باهاموت را چرخاند‹همم و سر آخرین نفراینکه را از تنش جدا کرد.
سپس قدرت آتشمراقب را به سمتمیرسید اجساد پراکنده فراخواند.
فوووش!
قدرت خالص آتش،وضعیت بقایای سگهای شکاریشدند را خاکستر کرد.
«این کار باید ردپاهایی به جاچارهای بذاره که نشون بده یه شوالیهتصمیمش آبی و یه جادوگر حمله کردن.»
زیک با این امید که کارتل فاولا این ردپاها را ببیند وخنجرهای ضد حمله قویتری علیه کارتل مککین ترتیب دهد، شواهدی به جا گذاشت تاحرکت به نظر برسد تعداد زیادی شوالیه و جادوگر در این حمله نقش داشتهاند.
پس از پاکسازیهمهشون صحنه، زیک داخلتصمیمش تونل را بررسی کرد.
‹تو زندگی قبلیم نمیدونستمغیرمنتظره که سگهای شکاری امپراتوریشوالیهست با کارتل فاولا همدست بودن.›
زیک وقتی به این اردوگاه رسید شانزده ساله بود،همهشون در حالی که در زندگی قبلیاش بیش از هجدهقدرتمندی سال داشت؛ که این یعنی یک اختلاف زمانی حدوداً سهساله.
بنابراین، این احتمال وجود داشت که در زندگی گذشتهاش،اشتباه سگهای شکاری تا قبل از رسیدن او به اینجا، چیزیسرعت که دنبالش بودند را پیدا کرده و عقبنشینی کرده باشند.
زیک تصمیم گرفت تحقیقبکشم کند که سگهای شکاری دقیقاًانداخت به دنبال چه چیزی میگشتند.
او نقشهاش را باز کرد تا مکان متصل به تونل راداد پیدا کند و با استفاده از گام شبح بهسرعت به سمتمیتوانست آن حرکت کرد. به نظر میرسید آنجا یک ویرانه زیرزمینی باشد.
پس از مدتینیست دویدن، منظرهی آشنایچارهای یک سیاهچال پدیدار شد.
‹پس توآغشتهست جنوب هم یهنظر سیاهچال وجود داشته.›
معمولاً مردم عادی که اطلاعات زیادی نداشتند، فکردور میکردند سیاهچالها فقط در کوههای غولپیکر وجود دارند،شدند اما در واقعیت، آنها در سراسر قاره پراکنده بودند.
زیک آزادانه سیاهچال تاریک را باشدند مهارت چشمان اژدها اسکن کرد تاکسی ردپای سگهای شکاری را پیدا کند.
اگرچه مسیرهای سیاهچال مانند یک هزارتو بهطور پیچیدهایاینکه در هم تنیده شده بودند، اما این موضوعباهاموت برای زیک که نقشهاش را داشت، مشکلی ایجاد نمیکرد.
درست در همانمراقب لحظه، چیزی رامیرسید در جلوتر حس کرد.
زیک حضورش راهمهشون پنهان کرد وتصمیمش روی شنواییاش متمرکز شد.
«ارتباطمون باقدرتمندی واحد گشتغیرمنتظره سوم قطع شده؟»
به نظر میرسید کسانی کهشرایط زیک از بین برده بود،بکشم همان واحد گشت سوم بودند.
با این اتفاق، دیگرباشید سگهای شکاری با عجلهجادو شروع به حرکت کردند.
آنها در تمام جهات پخش شدند تا واحددور سومِ گمشده را پیدا کنند و اردوگاهی راشدند که در سیاهچال برپا کرده بودند، خالی گذاشتند.
‹خوبه. از اینوضعیت فرصت استفاده میکنم تایارو اطلاعات به دست بیارم.›
زیک در حالی که‹همم حضورش را پنهان کردهاینکه بود، به اردوگاه نفوذ کرد.
اینجا بسیار بزرگتر ازباشید اردوگاهی بود که اوجادو در قلمرو بربرها دیده بود.
زیک نقشه قاره جنوبی رابهسرعت که به دیوار اتاق وضعیتباهاموت نصب شده بود، بررسی کرد.
علاوه بر موقعیت اردوگاه فاولا،غافلگیر کدهایی وجود داشت که نشاندهنده استقرارداد نیروها در بخشهای مختلف جنگل بود.
به نظر میرسید اینجا مقر فرماندهیای باشدندارم که بر سگهای شکاریِ در حال جستجویدور ویرانههای باستانی در قاره جنوبی نظارت میکرد.
زیک پس از اطمینان از اینکهمیرسید امپراتوری دستش را به قاره جنوبی همبیشتری دراز کرده است، سرش را تکان داد.
‹اون امپراتور دیوونه با اینبهسرعت کارا دقیقاً دنبال چیه؟ نکنهباهاموت واقعاً به جاودانگی اعتقاد داره؟›
زیک مکانهایی را کهغیرمنتظره سگهای شکاری در آنها مستقرهدفش شده بودند، به خاطر سپرد.
[مکانها روی نقشه ثبت میشوند.]
‹این واقعاً کار راهاندازه.›
زیک پس از به دست آوردن نقشه،یارو اسناد مهم را از اتاق وضعیت جمعآوری کردنشانه و آنها را در موجودی خود قرار داد.
پس از برداشتن تمام‹همم چیزهایی که نیاز داشت،اینکه شمشیرش را بیرون کشید.
«بهتره اینجا هممراقب یه ردپایی ازمیرسید خودم به جا بذارم؟»
شعلههای آتشاینکه از شمشیربکشم زیک فوران کرد.
فوووش!
اتاق وضعیت و همچنین‹همم کل اردوگاه آتش گرفتاینکه و بهشدت در شعلهها سوخت.
با گسترش سریع شعلهها، سگهاینظر شکاریِ باقیمانده در داخل غافلگیرگرفته شدند و با عجله بیرون دویدند.
«آتیش!»
زیک بلافاصله به بیرون هجومغافلگیر برد و سگهای شکاریِ سردرگمتغییر را با شمشیرش از پا درآورد.
برای اینکه اینطور به نظر برسد کهندارم چندین شوالیه در این حمله نقش داشتهاند، رویانداخت بدن هر کدام زخمهای متفاوتی به جا گذاشت.
«آاااخ!»
سگهای شکاری که از شعلههایبهسرعت آتش گیج شده بودند، یکی پسپشتش از دیگری قربانی شمشیر زیک شدند.
زیک پس از رسیدگی بهغافلگیر تمام سگهای شکاری باقیمانده، سعیتغییر کرد از اردوگاه فرار کند.
اما در هماننیست لحظه، حضور عجیبی راندارم پشت سرش احساس کرد.
‹این دیگه چیه؟›
هیچچیزی رویاینکه نقشه علامتگذاریبکشم نشده بود.
با این حال، حضور یکغافلگیر انسان را بهطرز باورنکردنی وتغییر واضحی پشت سرش حس میکرد.
بهآرامی سرش را چرخاند.
دام!
شوالیهای جوان با موهای قرمز که بهجای لباس معمولیانداخت سگهای شکاری، زره جادویی و عظیم امپراتوری، یعنی هرسیونشوالیهست را بر تن داشت، به زیک خیره شده بود.
زیک بلافاصلهقدرتمندی باهاموت راغیرمنتظره بالا آورد.
‹هرسیون؟ یهکافی شوالیه قرمز امپراتوریشرایط اینجا چیکار میکنه؟›
یک زره صفحهای کاملباشید که تمام بدن راجادو بدون هیچ شکافی میپوشاند.
نهتنها انواع جادوهای کمکی روی آن حک شده بود، بلکه جادوهای کاهشقدرتمندی وزن و بازیابی خودکار نیز روی آن اعمال شده بود؛ گنجینهای بینظیرارتباط در میان گنجینهها که حتی در صورت آسیب دیدن، خودش را ترمیم میکرد.
ساخت آن چنان پرهزینه بودغافلگیر که در سراسر امپراتوری بیشترتغییر از صد نفر صاحب آن نبودند.
به همین دلیل، زیک باشرایط دیدن شوالیه امپراتوری که بهبکشم او نزدیک میشد، گیج شده بود.
‹اون کیه؟›
اگر او شوالیهای مجهز بهبهسرعت هرسیون بود، زیک باید حداقلباهاموت ظاهر و نامش را میدانست.
با این حال، شوالیه جوانیغافلگیر که به او نزدیک میشد،تغییر در زندگی قبلیاش کاملاً ناشناخته بود.
علاوه بر این، هرسیونی کهشرایط بر تن داشت با نسخههایبکشم استاندارد امپراتوری متفاوت به نظر میرسید.
شوالیه امپراتوری روبهرویمراقب زیک ایستاد ومیرسید به حرف آمد.
«فکر میکردم چند یگان از جادوگران وخنجرها شوالیهها به اینجا حمله کردن، اما انگار فقطغافلگیر یه نفر این همه هرجومرج به پا کرده.»
با توجه بهوضعیت لهجهاش، او قطعاً یکیارو نجیبزاده از امپراتوری بود.
زیک درحالیکه باهاموتنیست را در دست داشت،ندارم پرسید: «تو کی هستی؟»
شوالیه امپراتوری شمشیرش را بیرون کشید وعناصر جواب داد: «به نظر جوان میرسی، اما شوالیهایکشید به مهارت تو لیاقت شنیدن اسمم رو داره.»
او شمشیرش را بالابکشم برد و اعلام کرد:دور «اسم من کین است.»
در یک چشمبههمزدن،وضعیت کین با شمشیرِ برافراشتهاشیارو به جلو هجوم برد.
بوم!
ووش!
یک حمله هجومی سنگین، که ترکیبیتصمیمش از وزن زره صفحهای کامل وقدرتمندی قدرت هاله بود، به زیک برخورد کرد.
بنگ!
زیک که از شدت‹همم ضربه به عقب راندهاینکه شده بود، عقبنشینی کرد.
از آنجایی که ضربه بسیار قویتر از حدجادو انتظارش بود، به نظر میرسید این زره نهتنهادستش قدرت فیزیکی، بلکه هاله او را نیز تقویت میکرد.
کین از اینکه زیکبکشم حملهاش را دفع کردهدور بود، غافلگیر به نظر میرسید.
«حملهام روقدرتمندی دفع کردی.غیرمنتظره واقعاً شگفتانگیزه.»
چهرهاش طوری بودنیست که انگار اسباببازیچارهای جالبی پیدا کرده است.
زیک با دیدنمراقب این واکنش، حالتمیرسید ایستادنش را اصلاح کرد.
سپس باهاموت راهمهشون بالا برد وتصمیمش هالهاش را آزاد کرد.
یک تیغهقدرتمندی هاله شفاف وغافلگیر درخشان فوران کرد.
کین باکافی نگاه به‹همم زیک لبخندی زد.
«ملاقات با یه شوالیه واقعینظر مثل تو تو این جایگرفته دورافتاده! از این خوشحالتر نمیشم.»
زیک بدون گفتن کلمهای،بکشم با استفاده از گامدور شبح بهسمت کین هجوم برد.
سوویش!
شمشیر زیک بانیست قدرت بهسمت نقاطچارهای حیاتی کین یورش برد.
اما هرسیون ضربهمراقب را مهار کردمیرسید و شمشیر منحرف شد.
کین پوزخندی به زیک زد.
«هرسیونی که من دارمغیرمنتظره خاصه. حتی تیغههای هالهشوالیهست رو هم دفع میکنه.»
زیک با نگاه به‹همم کینِ ازخودمطمئن، دوباره شمشیرشاینکه را محکم در دست گرفت.
سپس تنفسش را تنظیمباشید کرد و از مهارتجادو انعکاس مانا استفاده کرد.
جرق!
مهارت انعکاس ماناوضعیت در اطراف بدنشدند زیک پدیدار شد.
فیسس!
خوشبختانه، هرسیونِ کین نیز تحت تأثیرمیرسید انعکاس مانا قرار گرفت و جرقههایخنجرهای کوچکی از سطح آن به هوا برخاست.
حالت چهرهاش تغییر کرد.
«تو... چیکار کردی؟»
مهارتهای زیککافی به همینجا‹همم ختم نشد.
او از مهارت ناهماهنگیباشید که در شکاف دسترسی سریعشاشتباه ذخیره شده بود، استفاده کرد.
غیژژژ!
صدای عجیبقدرتمندی و آزاردهندهایغیرمنتظره طنینانداز شد.
کین اخم کرد.
«حالا میفهمم، تو فقطباشید یه آدم حقیری کهجادو به حقههای ارزون متکیه!»
زیک بهجای جواب دادن، بهسمتبهسرعت کین یورش برد و ازباهاموت مهارت نارنجک نوری استفاده کرد.
فلش!
نور شدیدیکافی درست جلوی صورتشرایط کین منفجر شد.
«آخ!»
کین بهخاطر نارنجکهمهشون نوری نمیتوانست چشمانشتصمیمش را بهدرستی باز کند.
زیک شمشیرشقدرتمندی را بهسمتغیرمنتظره او تاب داد.
بنگ!
حتی در آن وضعیت،باشید کین شمشیرش را چرخاند واشتباه حمله زیک را دفع کرد.
سپس، درحالیکه چشمانش هنوزبکشم بسته بود، دوباره شمشیرشدور را بهسمت زیک تاب داد.
بنگ!
در کمال تعجب، زیک‹همم شمشیر کین را بااینکه دستان خالیاش منحرف کرد.
او بدنش را با زرهنظر فلس اژدها، که یک مهارتگرفته دراکونیایی بود، تقویت کرده بود.
زیک بلافاصلهاینکه به کینبکشم نزدیک شد.
سپس، با استفاده از تکنیک پنکریشن کهیارو در دوران حضورش در گهواره یاد گرفتهارتباط بود، سعی کرد پای کین را بگیرد.
در آن لحظه، انرژی‹همم تاریک و شومی ازاینکه بدن کین فوران کرد.
نیرویی شبیه به تیغه بهنظر بیرون پرتاب شد و مانند تیغهایبودند جوجهتیغی در همه جهات پخش شد.
پچینگ!
زیک بهطور غریزی به پهلو غلتید،شدند با مویی فاصله از آن جاخالیکسی داد و از کین فاصله گرفت.
کین با چشمانی گودرفته وشرایط سرد، قبل از اینکه بهبکشم حرف بیاید به زیک خیره شد.
«حقههای جالبآغشتهست زیادی توباشید آستینت داری.»
زیک که حالا نگاهش جدیتر شدهتصمیمش بود، شمشیرش را تنظیم کرد وقدرتمندی آن را بهسمت کین نشانه رفت.
‹جنگجویی توقدرتمندی این سطحغیرمنتظره هیچ لقبی نداره؟›
این فقطکافی میتونست یه‹همم معنی داشته باشه.
‹یه سلاحآغشتهست مخفی متعلقباشید به امپراتوری.›
یکی از دلایلی که امپراتوری روم وارد جنگدور همهجانبه با خاندان دریکر نشده بود، تفاوت در تعدادیارو شوالیههای سیاهی بود که هر کدام در اختیار داشتند.
دریکر، بهعنوان یکوضعیت خاندان واحد، پنجشدند شوالیه سیاه داشت.
اگر خانوادهها یا کشورهای متحد را همندارم در نظر میگرفتید، آنها بهطور بالقوه میتوانستنددور تا ده شوالیه سیاه را احضار کنند.
با این حال، امپراتوریباشید روم بهطور رسمی تنهاجادو سه شوالیه سیاه داشت.
با وجود اینکه تعداد نیروهای دریکر بهطور قاطعانهای بیشتر بود،باهاموت اما اگر شوالیههای سیاه، که اغلب بهعنوان لژیونهای یکنفره شناخته میشدند،داد وارد میدان میشدند، حتی بیشترین تعداد شوالیههای معمولی هم بیفایده میبودند.
اگر یک شوالیه جوان از امپراتوری چنین مهارتی داشت اما هیچ لقبکسی شناختهشدهای نداشت، احتمال زیادی وجود داشت که او مخفیانه بهعنوان یک شوالیهکند سیاه آموزش دیده باشد؛ سلاحی که امپراتوری آن را پنهان کرده بود.
زیک تصمیمکافی گرفت کین‹همم را محک بزند.
«امپراتوری روم واقعاً مسخرهست. اونا با سلاح مخفیای مثلاشتباه تو شبیه یه سگ شکاری رفتار میکنن و میفرستنتسپس تا آثار باستانی رو از زیر خاک بیرون بکشی.»
کین با شنیدن حرفهایبکشم زیک لبخندی زد ودور سرش را تکان داد.
«تو تحریک کردنوضعیت مهارت خوبی داری، اینیارو رو بهت اعتراف میکنم.»
کین قدمی بهسمتنیست زیک برداشت وچارهای دوباره به حرف آمد.
جرقههایی که در اطراف هرسیون جلیز وعناصر ولیز میکردند فروکش کرده بودند، که نشانبیرون میداد اثر انعکاس مانا به پایان رسیده است.
او بهآرامی چشمانش را باز کردتصمیمش و گفت: «شوالیهای مثل تو کاملاً صلاحیتوضعیت این رو داره که اسمم رو بدونه.»
کین درحالیکه شمشیرش را در یکشدند گارد رسمی نگه داشته بود، اعلامکسی کرد: «اسم من کینه. کین زیمنس کنستانتین.»
زیک ماتومبهوت ماند.
‹چی؟›
نامی کاملاًاینکه غیرمنتظره بهبکشم زبان آمده بود.
یادداشت مترجم
مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max