چپتر 40: فصل 40
0زیک گیج شده بود که چراتوپ واحد تکاوران که به عنوان محافظان قارهدود شمالی شناخته میشدند، به سراغ او آمدهاند.
«نکنه آبل اجیرشون کرده باشه؟ برایدرست اینکه نذاره با کالی اتحاد تشکیل بدمکوچکی و من رو از سر راه برداره؟»
زیک روی شکل منحصربهفردقرار شمشیرهایی که آن افرادلحظه سیاهپوش حمل میکردند، تمرکز کرد.
آنها کوکری بودند، شمشیرهایی که توسط تکاوران پادشاهیداخل گورکا، واقع در شمالیترین نقطه قاره شمالی، استفادهنکشید میشد. و این افراد ماهرترینِ تکاوران شمالی بودند.
مهارتهای آنها چنان استثنایی بود که پادشاهیهای قارهغلتید مرکزی اغلب قیمت گزافی میپرداختند تا آنها راعصاره به عنوان مزدور برای ماموریتهای مهم استخدام کنند.
از آنجا که زیک در دوران حضورش درلحظه قاره شمالی با تکاوران گورکا زندگی کرده بود، خیلیطولی خوب میدانست که آنها چقدر ترسناک و قدرتمند هستند.
زیک با تکاور گورکا که کوکریاشدرست را بیرون کشیده بود روبهرو شدتوپ و سعی کرد شرایط را بسنجد.
زیک پرسید: «چراگرفت تکاوران گورکا منلحظه رو زیر نظر دارن؟»
مرد سیاهپوش جوابی نداد، فقط کوکری خودکوچکی را به سمت زیک نشانه رفت و بهفوران دنبال فرصتی برای فرار از سمت پنجره بود.
زیک حرکت کرد تا مسیر فرارشدرست را مسدود کند و با پشت کردنکوچکی به پنجره، در مسیر او قرار گرفت.
درست در همانکردن لحظه، چیزی از بیرونهمان به داخل پرتاب شد.
تق!
توپ کوچکیلحظه غلتید و زیرپرتاب پای زیک افتاد.
طولی نکشید کهکردن دود غلیظی از توپهمان به بیرون فوران کرد.
عصاره ریشه مهرگیاه شناسایی شد.
در صورت مسمومیت، هوشیاری خود را از دست خواهید داد.
اثر ویژگی مصونیت در برابر سم، تاثیر سم را خنثی میکند.
به لطف ویژگی مصونیت در برابر سم کهغلتید از بلعیدن سر هیدرا به دست آورده بود،عصاره دود سمی نمیتوانست هیچ آسیبی به زیک برساند.
با این حال، زیک خودش رادرست به زمین انداخت و تظاهر کرد کهکوچکی تحت تاثیر سم از حال رفته است.
مدتی بعد، وقتی دود پراکنده شد،درست دو مرد سیاهپوش پیکر بیهوش زیکتوپ را به مکان دیگری منتقل کردند.
مردان سیاهپوش زیک را به اتاقی تاریک و باریک آوردند، او را رویدود صندلی نشاندند و با دستبند بستند. پس از اطمینان از اینکه او محکم بستهویژگی شده است، اتاق را ترک کردند و زیک به آرامی چشمانش را باز کرد.
او نقشه کوچک خود را بررسی کرد و متوجه شد کهپرتاب نزدیک مزرعهای در حومه اطلس است. به نظر میرسید اینجا خانهعصاره امنی باشد که با تغییر کاربری یک انبار غله ساخته شده است.
«تکاوران شمالی اینجاکردن خانه امن دارن؟ انگارهمان یه کارفرمای جداگانه دارن.»
حتی اگر زندانی هم میشد، زیک میتوانست با استفادهپرتاب از یک پورتال فرار کند، بنابراین با میل خودش تظاهرفوران کرده بود که تحت تاثیر دود سمی قرار گرفته است.
او وارد لانه ببر شده بودتوپ تا مستقیماً بفهمد چرا تکاوران پادشاهی گورکادود سعی در زیر نظر گرفتن او داشتند.
درست درپشت همان لحظه، شخصیگرفت وارد اتاق شد.
او به زیک که با چشماندرست بسته تظاهر به بیهوشی میکرد نزدیکتوپ شد و بطریای را زیر بینیاش گرفت.
خنثیکننده عصاره ریشه مهرگیاه شناسایی شد.
به نظرپشت میرسید پادزهری برایگرفت دود سمی باشد.
زیک طوری رفتار کردقرار که انگار دارد هوشیاریاشلحظه را به دست میآورد.
«آخ...»
مرد با زیکچیزی که بیدار شدهتوپ بود، صحبت کرد.
«زیک دریکر.»
زیک به آرامی چشمانشقرار را باز کرد ولحظه به بالا خیره شد.
«این دیگه کیه؟»
مردی میانسال با چهرهایداخل سرسخت و چشمبندی برغلتید روی یکی از چشمانش.
زیک میدانست او کیست.
«کلیف راینهارت؟»
مالک شرکت تجاری راینهارت،درست یکی از ده شرکتداخل تجاری برتر آینده قاره.
دلیلی که زیک فوراًداخل او را شناخت، به خاطرپای ارتباطشان در زندگی قبلیاش بود.
در زندگی قبلیاش، آبل پس از به دست گرفتن کنترل قبیله دریکر، نفوذ خود را برای تامین تدارکات جنگیدود به شرکتهای تجاری بزرگ گسترش داده بود. در آن زمان، شرکت تجاری راینهارت سعی کرد موضع بیطرفانهای داشته باشد،میکند اما آبل و امپراتوری زیر بار نرفتند. آنها به زور شرکت را منحل کرده و داراییهایش را مصادره کردند.
در واکنش به این اتفاق، کلیف راینهارت جانلحظه خود را به خطر انداخت تا از قاره مرکزیطولی فرار کند و اطلاعاتی را به قاره شمالی برساند.
این زیک بود که با کلیفلحظه ملاقات کرد و اطلاعاتی را کهغلتید او به شمال آورده بود، انتقال داد.
«زیک موری، من باورداخل دارم که تو اینغلتید اطلاعات رو به سلامت میرسونی.»
زیک به کلیف پیشنهادقرار داده بود که در شمالچیزی پناهنده شود، اما او نپذیرفت.
«من میخوام مرگکردن آخرم رو تویدرست زادگاهم، آلنسیا، ملاقات کنم.»
تصویر کلیف آینده که مرگ خودلحظه را پذیرفته بود، با کلیف کنونی کهپای در برابرش ایستاده بود همپوشانی پیدا کرد.
کلیف با زیک کهداخل با دقت به اوغلتید خیره شده بود، صحبت کرد.
«طوری نگاهمپشت میکنی که انگارگرفت من رو میشناسی.»
زیک عمداً حالتکردن چهرهاش را تغییردرست داد و گفت:
«فقط برام جالب بود ببینمهمان کی اونقدر گستاخه که یکیتوپ از اعضای خون دریکر رو بدزده.»
با شنیدن اینچیزی حرف، چهره کلیفتوپ در هم رفت.
با دیدن واکنش کلیف، زیکگرفت متوجه شد که این آدمرباییداخل با دقت برنامهریزی نشده است.
زیک تصمیمپشت گرفت کلیفقرار را محک بزند.
«چرا من رو دزدیدی؟»
قطعاً دلیلی برای استخدامداخل تکاوران گرانقیمت گورکا و نفوذپای به اقامتگاه او وجود داشت.
اگر ارتباطی با آبل وجودگرفت داشت، بهتر بود همینجا کارداخل کلیف راینهارت را یکسره کند.
اگر بودجه و سرمایه شرکتگرفت تجاری راینهارت به دست آبلداخل میافتاد، اوضاع بسیار دردسرسازتر میشد.
زیک نقشه کوچک خود را فعاللحظه کرد و موقعیت و تعداد تکاورانغلتید را در آن حوالی شناسایی کرد.
«یکی توی اتاق، یکی دقیقاً بیرون، و دهغلتید نفر هم اطراف ساختمان. با توجه به حضورشون،عصاره از تکاورها فقط همون دو نفر اینجا هستن.»
حتی اگر آنها تکاور گورکا بودند، اگر زیک مهارتهایچیزی واقعی خود را به نمایش میگذاشت، میتوانست بدون برنکشید جای گذاشتن هیچ ردی آنها را از بین ببرد.
در همان لحظه، کلیفقرار به تکاوری که پشتلحظه سرش بود اشاره کرد.
تکاور نزدیک شد ودرست دستبندهایی که بازوهای زیکداخل را بسته بودند، باز کرد.
کلیف که برخلاف قبل حالا از کلمات محترمانه استفادهپای میکرد، گفت: «با وجود اینکه اوضاع اینطور پیش رفته،مهرگیاه باید عرض کنم که این قصد اولیه من نبود.»
زیک در جواب گفت: «مسخرهست. تودرست به حریم من تجاوز کردی و منکوچکی رو دزدیدی، اونوقت میگی همچین قصدی نداشتی؟»
حتی با وجود اینکه در قلمرو دشمنهمان گرفتار شده بود، زیک هیچ ترسی از خودپای نشان نداد و با خونسردی حرفش را زد.
کلیف ازقرار نگرش زیکدرست کمی جا خورد.
حتی یک شوالیه باتجربه هم احتمالاً درکوچکی این موقعیت کمی اضطراب نشان میداد، اما پسریفوران که روبرویش بود هیچ نشانی از ترس نداشت.
«حتی اگه جوونکردن هم باشه، یهدرست دریکر بازم یه دریکره.»
در حقیقت، همه دریکرهاقرار در طول یک بازجویی تاچیزی این حد خونسرد باقی نمیماندند.
این تنها به این دلیل ممکن بود کهداخل زیک در دوران فعالیتش به عنوان یک قاتل جنوبی،دود برای تحمل انواع بازجوییها و شکنجهها آموزش دیده بود.
اگر تکاور گورکا یک بازجویی تمامعیار را شروع میکرد،پای او واکنش متفاوتی نشان میداد، اما با توجه به واکنششناسایی کلیف، به نظر نمیرسید که او قصد خصمانهای داشته باشد.
در همانپشت لحظه، کلیفقرار به حرف آمد.
«حالا که کار به اینجا کشیده، به نظر میرسهچیزی یه توضیحی لازم باشه. نمیدونم اسمم رو شنیدید یا نه.دود من کلیف راینهارت هستم. شرکت تجاری راینهارت رو اداره میکنم.»
در کمال تعجبگرفت زیک، کلیف ابتدا هویتچیزی خود را فاش کرد.
زیک برای محک زدنداخل کلیف، عمداً چهرهای خشمگینغلتید به خود گرفت و گفت:
«شرکت تجاری راینهارت. نمیدونم شرکتت چقدر بزرگه، اما جیگر اینو داشتی که با یه دریکرپای دربیفتی. حتی اگه من رو همینجا بکشی، دریکرها تا آخر دنیا تعقیبت میکنن، و حتی اگهداد نکشی هم باز تعقیبت میکنن. مهم نیست چیکار کنی، هیچوقت نمیتونی از دست دریکرها فرار کنی.»
چهره کلیف در هم رفت.
حتی برای مالک یک شرکتهمان تجاری بزرگ، نادیده گرفتن نیتتوپ قتل یک شوالیه کار آسانی نبود.
تکاوری که پشت سر او ایستادهتوپ بود قدمی به جلو برداشت ونکشید سعی کرد زیک را مهار کند.
اما کلیف دستشکردن را بالا آورد تاهمان تکاور را متوقف کند.
کلیف سندی بیرونکردن آورد و بهدرست زیک نشان داد.
«لطفاً یکقرار لحظه بهدرست این نگاه کنید.»
زیک نگاهش را ازداخل کلیف گرفت و بهآرامیغلتید سند را بررسی کرد.
اما سندپشت حاوی چیزیقرار کاملاً غیرمنتظره بود.
'النا استون؟'
النا استون کسی نبود جزهمان مادر لیام استون، که حالاتوپ به زیردست او تبدیل شده بود.
سندی که کلیف آورده بود، حاویتوپ اطلاعاتی درباره ابتلای النا استون بهنکشید طاعون گل سرخ و بهبودی او بود.
زیک با خودش فکر کرد کهدرست چرا کلیف اطلاعات مربوط به بیماریتوپ النا استون را برایش آورده است.
کلیف درحالیکه به زیک نگاه میکرد، گفت: «اینلحظه بیماریایه که بهتازگی تو منطقه جنوبی قاره مرکزیافتاد پیدا شده. اونجا بهش طاعون گل سرخ میگن.»
«من فهمیدم که النا استون، مادر لیام استون، دانشجوی آکادمی، هم بهغلتید این طاعون گل سرخ مبتلا شده بود و قبل از اینکه بهبودصورت پیدا کنه، وضعیت وخیمی داشته. زیک دریکر، شما در این باره چیزی میدونید؟»
البته که میدانست.
النا استون بهلطف دارویی که زیکدرست به او داده بود، توانسته بودتوپ بر طاعون گل سرخ غلبه کند.
زیک به کلیف گفت:
«من داروی درمانگرفت رو برای النا استونچیزی فرستادم. خب که چی؟»
حالت چهرهلحظه کلیف بهطرزداخل چشمگیری تغییر کرد.
«پس کار شما بود، زیک دریکر. شما بودیدلحظه که دارو رو فرستادید. چطور داروی این بیماریافتاد رو میشناختید، درحالیکه هنوز حتی بهدرستی شناسایی نشده؟»
«یاد دارویی افتادم که وقتِ تب بالا میخوردم، فکر کردم شاید جواب بده،کوچکی برای همین فرستادمش و از قضا کارساز شد. اما نمیفهمم چرا شرکت تجاریصورت راینهارت داره روی این موضوع تحقیق میکنه. اونم تا حدی که من رو بدزدید.»
کلیف سرش را تکان داد.
«بازم میگم، هرگز قصدداخل نداشتم کار به اینجاغلتید بکشه. تنها چیزی که میخواستم...»
زیک حرفپشت کلیف راقرار قطع کرد.
«دارویی که بهکردن النا استون دادم.درست میخواستید بفهمید چی بوده؟»
با حرفقرار زیک، کلیفدرست ساکت شد.
با دیدن سکوت کلیف، زیکپرتاب فهمید که چرا او بهافتاد چنین اقدامات افراطیای دست زده است.
«کسی رو دارید کهقرار نیاز فوری به درمانلحظه طاعون گل سرخ داشته باشه؟»
این یک سؤالکردن نبود، بلکه بیانیهایدرست پر از اطمینان بود.
کلیف متوجه شدگرفت که زیک یک نوجوانچیزی پانزده ساله معمولی نیست.
حالا اوضاعلحظه به ضررداخل کلیف بود.
حتی اگر میخواست مذاکره کند، بایددرست از موضعی بسیار ضعیفتر، چیزی راتوپ که طرف مقابل میخواست پیشنهاد میداد.
سپس زیکپشت پیشدستی کردقرار و گفت:
«کلیف راینهارت.قرار بیا یهدرست معامله کنیم.»
بهمحض اینکه زیک شرایطداخل را درک کرد، سعیغلتید کرد دست بالا را بگیرد.
با شنیدن حرفکردن زیک، کلیف بادرست آرامش جواب داد:
«شرایطتون چیه؟»
زیک سهقرار انگشتش رادرست بالا آورد.
«اگه قول بدی در آیندهپرتاب سه تا از خواستههام روافتاد برآورده کنی، بهت میگم دارو چیه.»
کلیف بهپشت زیک نگاهقرار کرد و گفت:
«قبل از اینکه باقرار این معامله موافقت کنم،لحظه باید بدونم خواستهها چی هستن.»
«چیزهایی میخوام کهگرفت در حد توانلحظه شرکت تجاری راینهارت باشه.»
کلیف پس ازچیزی کمی تأمل، به زیککوچکی نگاه کرد و گفت:
«اگه موافقت کنید قراردادی تنظیمگرفت کنیم که این شرایط روداخل رسمی کنه، معامله رو میپذیرم.»
زیک پوزخندیپشت زد وقرار سر تکان داد.
«بسیار خب.قرار قرارداد برایدرست هر معاملهای واجبه.»
با اشاره کلیف، تکاورداخل به بیرون رفت وغلتید کاغذ و قلم آورد.
کلیف با دقتکردن و حوصله متندرست قرارداد را تنظیم کرد.
زیک قراردادیپشت که کلیف نوشتهگرفت بود را خواند.
«خوب بهقرار نظر میرسه.درست اما یه چیزی.»
او به کلیف گفت:
«کسی که باید از طاعونگرفت گل سرخ درمان بشه. بایدداخل بهم بگی اون شخص کیه.»
چهره کلیف حتیکردن بیشتر از قبلدرست در هم رفت.
او بهقرار زیک نگاهدرست کرد و گفت:
«نمیتونم این رو بهتون بگم.»
«پس معاملهای در کار نیست.»
پس از کمی سبکسنگین کردن،گرفت کلیف فهمید که چارهای نداردداخل و بهآرامی دهان باز کرد.
«فقط میتونم بگمگرفت که یکی ازلحظه اعضای خانواده سلطنتی آلنسیاست.»
زیک نوچ کرد.
«اگه قرارهپشت اینطوری باشه،قرار پس معامله بیمعامله.»
کلیف دندانهایشپشت را رویقرار هم فشرد.
سپس سرانجام به حرف آمد.
«ملیسا آلنسیا.»
با شنیدنپشت این نام، نگاهگرفت زیک تغییر کرد.
«پرنسس اول آلنسیا.»
آلنسیا در حال حاضر باهمان امپراتوری روم بر سر کنترل گتویکوچکی جانوران در منطقه مرزی درگیری داشت.
پادشاهی آلنسیا از قبل در وضعیت بیثباتی داخلی به سر میبرد و خانواده سلطنتی و اشراف درگیریریشه شدیدی با هم داشتند. امپراتوری روم با سوءاستفاده از این فرصت، یک پایگاه نظامی بزرگ در منطقهبلعیدن مرزی ساخته و مستقر کرده بود و به گتوی جانوران که جزو قلمرو آلنسیا بود، طمع داشت.
ملیسا آلنسیا در تضاد با پادشاهدرست بیمار و بیکفایت، بهخاطر سیاستهای عمومیتوپ مؤثرش، چهرهای محبوب در میان مردم بود.
علاوه بر این، افکار عمومی بر این باور بودچیزی که اگر او وارث تاجوتخت شود، اقتدار سلطنتی احیانکشید شده و جنگ قدرت داخلی با اشراف پایان خواهد یافت.
اگر ملیسا آلنسیا، چهرهای کلیدی در عرصه سیاسیداخل قاره مرکزی، بیمار میشد و نمیتوانست جانشین تاجوتختنکشید شود، وضعیت آشفته پادشاهی آلنسیا بدون شک وخیمتر میشد.
زیک از کلیف پرسید:
«چرا شرکت تجاری راینهارتقرار اینقدر مشتاقه که بیماریلحظه ملیسا آلنسیا رو درمان کنه؟»
«ما در بحبوحه مذاکره برای یک قرارداد بزرگ با پرنسس ملیسا بودیم.توپ اگه قبل از نهایی شدن قرارداد اتفاقی برای پرنسس بیفته، کل شرکتمهرگیاه متحمل ضرر هنگفتی میشه، برای همین داشتیم به هر طریقی دنبال درمان میگشتیم.»
در زندگی قبلیاش، شرکت تجاری راینهارت با محوریتداخل پادشاهی آلنسیا رشد کرد و در نهایت بهنکشید یکی از ده شرکت تجاری برتر قاره تبدیل شد.
کلیف راینهارت حتی گفته بود که اگر قرار است بمیرد، میخواهدطولی در آلنسیا بمیرد؛ بنابراین با توجه به دلبستگیاش به این پادشاهی،هوشیاری قابل درک بود که از قبل نفوذ قابلتوجهی در آنجا داشته باشد.
با این حال، باز هم گیجکننده بود که چرا اوداخل تا این حد پیش رفته بود که تکاوران گورکا را استخدامفوران کند و به اقامتگاه یکی از اعضای خاندان دریکر نفوذ کند.
اگرچه شرکت تجاری راینهارتِ فعلی هنوز کاملاً توسعه نیافتهچیزی بود، اما منابع مالی مشخصی در اختیار داشت، بنابرایننکشید اگر واقعاً موضوع اورژانسی بود، میتوانستند بهسادگی دارو را بخرند.
'باید چیزیقرار باشه کهدرست من نمیدونم.'
زیک بهلحظه چشمان کلیفداخل راینهارت خیره شد.
زیک که به شمشیر عنصری مسلط شده بود،لحظه در کنترل مانا ماهرتر شده بود و حالاافتاد میتوانست احساسات دیگران را با دقت بیشتری حس کند.
او سعی کردکردن احساساتی را که ازهمان کلیف دریافت میکرد، بخواند.
'استیصال، اضطراب، وفاداری عمیق...'
به نظر نمیرسید که اوپرتاب فقط بهخاطر یک معامله تجاری سعیطولی در نجات پرنسس ملیسا داشته باشد.
زیک متوجه شد که چیزیگرفت فراتر از این بین پرنسس ملیساپرتاب و شرکت تجاری راینهارت وجود دارد.
حداقل در مورد کلیف، واضحگرفت بود که رابطه آنها فراترداخل از یک معامله تجاری ساده است.
او احساس کرد که شایدهمان بتواند از طریق این معامله،توپ چیز بزرگتری به دست بیاورد.
زیک قراردادی راچیزی که کلیف ارائهتوپ کرده بود، امضا کرد.
کلیف باپشت دیدن امضای زیک،گرفت نفس راحتی کشید.
سپس زیک به حرف آمد.
«بسیار خب، کلیفگرفت راینهارت. اول ازلحظه همه، یه درخواست دارم.»
او بهلحظه کلیف نگاهداخل کرد و گفت:
«باید برامپشت یه کارقرار جور کنی.»