چپتر 59: دلفوا
0آندری وارد کوپه خصوصی شد.
از آنجا که آندری استادیارمنحصربهفردی والهالا بود، دیگو و آستر بامعمولاً دیدن او از جا بلند شدند.
دیگو ادایدریکر احترام کرد:همین «سلام، استاد.»
زیک که هنوز نشستهمیشن بود، از آندری پرسید:ازشون «چی تو رو کشونده اینجا؟»
آندری کیفش را زمینخوبیه گذاشت، روبهروی زیک نشستاینطور و جواب داد: «اعزام.»
«تو هم برایسیستم ماموریت یاکشای سیاهداره با ما میای؟»
«آره. واقعاً فکر کردی برایبهتنهایی ماموریت سرکوب یه دشمن عمومیِ قارهای،شوالیهگری فقط چند تا دانشآموز رو میفرستن؟»
آندری در حال حاضرمیشن رتبه شوالیه ردهمیانی راازشون در خاندان دریکر داشت.
همین رتبه بهتنهایی برای اینکهسوالت معاون فرماندهِ بیشترِ محفلهای شوالیهگریبازم باشد، بیش از حد کافی بود.
آندری پاهایش راسیستم روی هم انداخت وکنارشان به زیک نگاه کرد:
«میدونی دلفوا چجور جاییه؟»
البته که زیک خیلی خوب میدانست، امامیرونن از آنجا که در این زندگی هرگزخوبیه به آنجا نرفته بود، سرش را تکان داد.
«فقط چیزایی رو میدونم که توباید کلاس یاد گرفتم. شنیدم برخلاف جاهایرهبری دیگه، اونجا جادوگرها بالاترین قدرت رو دارن.»
آندری سر تکان داد:
«آره. سیستمدریکر به شدتهمین منحصربهفردی داره.»
آستر کهشوالیهها کنارشان بود،میشن پرید وسط حرفشان:
«آه، استاد. معمولاً وقتی شوالیهها پیشقدم میشنبگم و دشمنا رو عقب میرونن، جادوگرها ازشونبیشتر پشتیبانی میکنن، درسته؟ اما تو دلفوا برعکسه؟»
آندری به آستر نگاه کرد وداره جواب داد: «سوال خیلی خوبیه. دروقتی جواب سوالت باید بگم نه، اینطور نیست.»
«نه؟ پسدریکر بازم شوالیهها حملهبهتنهایی رو رهبری میکنن؟»
«آره. اما برخلاف جاهای دیگه، شوالیههای دلفوا بیشتر از سپر استفاده میکنن. شوالیههاسوال با سپرهایشان دشمنا رو به عقب هل میدن و بعد، جادوگرهای جنگی کهاستفاده پشت سرشون هستن، با حملات دوربرد دشمن رو خنثی میکنن. این تاکتیک اصلیشونه.»
آستر اخم کرد و گفت: «اوه،باید پس اینطوری متحدانی که تو خطرهبری مقدم با دشمن درگیرن، تلفات سنگینی نمیدن؟»
«دقتت بالاست، دانشجوی افسری آستر.»
چهره آندری ملایمتر شد،همین انگار که علاقهاش بهفرماندهِ آستر بیشتر شده بود.
«به همین خاطر میگن شوالیههای دلفوا بیشترمیرونن از اینکه شمشیرزنی تمرین کنن، دویدن توخوبیه میدون نبرد با سپر رو تمرین میکنن.»
این همان دلیلی بود کهسوالت باعث میشد شوالیههای دلفوا میانبازم فارغالتحصیلان والهالا محبوبیتی نداشته باشند.
در نهایت، شوالیههای دلفوا فقط آنجاداره بودند تا نقش یک دیوار دفاعیوقتی را برای ارتش جادوگران ایفا کنند.
دیگو که از آنهمین گوشه به حرفهایشان گوشفرماندهِ میداد، پوزخندی زد و گفت:
«حتی سربازای معمولی هممیشن میتونن فقط با یه سپرپشتیبانی اینور و اونور بدوَن که!»
زیک نوچنوچ کرد و گفت:
«سربازای معمولی نمیتونن با زرههای سنگین و سپر تو یه نبرد تنبهتن و شلوغ بدوَن.میشن برای اینکه بتونن برای جادوگرها زمان بخرن تا طلسمهاشون رو آماده کنن و وقتی طلسمها شلیکبازم میشن از سر راه برن کنار، باید حداقل در سطح شوالیههایی باشن که آموزش رسمی دیدن.»
آندری بادریکر شنیدن حرفهای زیکبهتنهایی سر تکان داد.
«آره. دلیل اینکه این موضوع رو پیشمیرونن کشیدم این بود که از قبل بهتونخوبیه بگم تا وقتی رسیدیم دلفوا زیاد جا نخورید.»
زیک دقیقاًبرعکسه میدانست منظورخوبیه آندری چیست.
«اون جادوگرایدارن حرومزادهی دلفوا بهمنحصربهفردی طرز عجیبی متکبرن.»
جادوگران دلفوا، با آن غروربهتنهایی شدیدشان بهعنوان بنیانگذاران جادو، بهمحفلهای تکبر و خودبرتربینی معروف بودند.
علاوه بر این، تعداد جادوگراندشمنا جنگیِ مشهورِ دلفوا بسیار بیشترمیکنن از برج جادو یا نیروانا بود.
این نشان میداد که جادوگران دلفواباید تا چه حد با جادوی مبارزهرهبری آشنایی داشتند و سیستمشان چقدر سازمانیافته بود.
با این حال، بهشدت همین دلیل، با شوالیههاپرید بدتر از آشغال رفتار میکردند.
آنها شوالیهها را چیزی جز خدمتکارانیاینکه نمیدانستند که باید آنقدر ضربه میخوردندباشد تا جادوگران بتوانند جادویشان را اجرا کنند.
حتی بدون دیدن همهچیز واضح بود؛ با در نظر گرفتن اینکه هشتاد درصد ازخوبیه شوالیههایی که به شوالیههای دلفوا میپیوستند، به خاطر درگیری با جادوگران به جاهای دیگرمیدن منتقل میشدند و بیست درصد بقیه هم به خاطر آزار و اذیت جادوگران فرار میکردند.
اما هشدار آندری آنطورخوبیه که باید و شاید براینیست دیگو و آستر جا نیفتاد.
زیک در حالی کهشدت به آن دو نگاهپرید میکرد، در دلش نوچنوچی کرد.
«فقط صبر کنید تاهمین خودتون تجربهاش کنید. یهفرماندهِ شوک فرهنگی حسابی تو راهه.»
«شما نیروهایبرعکسه اعزامی ازخوبیه والهالا هستید؟»
مردی درشتهیکل با ریشی پرپشت،منحصربهفردی در ایستگاه مرکزی دلفوا بهحرفشان استقبال زیک و گروهش آمد.
او با نگرشیداشت متکبرانه دستش را بهمعاون سمت آندری دراز کرد.
«من خورخهشوالیهها اوتر هستم، فرماندهدشمنا هشتمین شوالیههای دلفوا.»
آندری بهعنوانبرعکسه رهبر گروه، باسوالت خورخه دست داد.
«من آندریدارن دریکر هستم،شدت استادیار والهالا.»
خورخه از شنیدن اینکه آندریِ جوان، استاد والهالافرماندهِ و یک دریکرِ اصیل بود جا خورد وروی با دست دیگرش، دستی را که میفشرد محکمتر گرفت.
«مـ-من نمیدونستم کهپیشقدم قبیله دریکر مستقیماًعقب نیروی اعزامی فرستاده.»
آندری سرش را تکان داد.
«من این بار بهعنوانشدت رهبر دانشآموزانی که توپرید این ماموریت شرکت میکنن اومدم.»
مرد ریشدار نگاهی بههمین زیک، دیگو و آستر کهبیشترِ پشت سر او بودند انداخت.
با دیدن زیک که کمسنوسال به نظر میرسید،ازشون دیگو که شبیه لاتها بود و آستر کهباید ظاهری بیمارگونه داشت، کمی ناامید به نظر رسید.
آندری که متوجهسوال افکار او شدهباید بود، به حرف آمد:
«دانشجویانی که با من اومدن،منحصربهفردی از بااستعدادترین افراد والهالا هستن.حرفشان اونا مانعی برای ماموریت نخواهند بود.»
خورخه که نگاه مرددشهمین را پنهان میکرد، آندریفرماندهِ و گروهش را راهنمایی کرد.
«از اینشوالیهها طرف، لطفاً.میشن فرمانده اونجاست.»
دیگو که پشتسوال سرشان بود، سرشباید را کج کرد.
«فرمانده؟ مگهدارن این یارو ریشوئهمنحصربهفردی نگفت خودش فرماندهست؟»
با وجود اینکه دیگو خیلیبهتنهایی آرام زمزمه کرد، زیک بهمحفلهای پهلوی او سقلمهای زد و گفت:
«فقط ساکت بمون، دیگو.»
دیگو واقعاً پرت بود.
وقتی از ایستگاه مرکزیشدت خارج شدند، کالسکه مجللیپرید پیش رویشان قرار داشت.
به محض اینکهداشت خورخه به کالسکه نزدیکمعاون شد، پنجره پایین آمد.
داخل کالسکه، مردی رنگپریده با چشمانی ریزمیرونن و براق نشسته بود که در سکوت،خوبیه آندری و گروه زیک را برانداز کرد.
سپس، دستوراتی به خورخهخوبیه داد، پنجره را بست ونیست کالسکه را به حرکت درآورد.
دیگو بهدارن زیک سقلمه زدمنحصربهفردی و زمزمه کرد:
«امکان نداره،دریکر اون فرماندهِهمین جادوگرها بود؟»
زیک سر تکان داد.
پس از اینکه فرمانده جادوگران با کالسکهاشبگم زودتر از آنها رفت، خورخه گروه رابیشتر به سمت یک کالسکه آماده راهنمایی کرد.
کالسکهی آمادهشده مشخصاً بسیار زمختترمنحصربهفردی و بیکیفیتتر از کالسکهای بودحرفشان که فرمانده جادوگران سوارش شده بود.
با این حال، آندریهمین و گروه زیک بدونفرماندهِ هیچ حرفی سوار کالسکه شدند.
طولی نکشیدشوالیهها که کالسکهمیشن به راه افتاد.
تازه آن موقعسوال بود که دیگوباید شروع به وراجی کرد:
«این دیگه چه وضعشه! نمیگم دلم میخواد مثل یه دانشجویحرفشان والهالا باهام رفتار بشه، اما! این دیگه... اه! این دیگهپشتیبانی خیلی زیادهرویه! ما حتی برای یه ماموریت اعزامی مشترک اومدیم اینجا!»
زیک لگدیدریکر به ساقهمین پای دیگو زد.
«آخ! زیک و استادمیشن آندری دریکرهای رسمی هستن،ازشون چرا هیچی نمیگید آخه!»
زیک بهبرعکسه دیگو نگاهخوبیه کرد و گفت:
«نشنیدی استاد قبلاً چی گفت؟ دلفوا کلاً همینجوریه، پس فقط قبولش کن.وقتی حداقل چون اعزامیِ والهالاست، فرمانده اومد بیرون تا ما رو ببینه. اگهسوال شوالیههایی از یه جای دیگه بودن، حتی خودش رو نشون هم نمیداد.»
آندری هم سر تکان داد.
«دانشجویان، بعد از فارغالتحصیلی وقتی زندگیتون رو به عنوان شوالیههای قاره مرکزی شروعسوال کنید، با موقعیتهای غیرمنتظره زیادی روبهرو میشید. فضای دلفوا با شهرهای میدلند خیلی فرقسپرهایشان داره، پس چیزهایی که اینجا میبینید و یاد میگیرید رو خوب به خاطر بسپارید.»
بعد از گفتن اینخوبیه حرف، با علاقهای تازهاینطور به زیک نگاه کرد.
او جوانترین فرد جمع بود،منحصربهفردی اما به نظر میرسید فضایحرفشان دلفوا را خیلی خوب میشناسد.
«زیک دریکر. حتی وقتی ازبهتنهایی نزدیک میبینمش هم نمیتونم درکش کنم.شوالیهگری واقعاً پر از راز و رمزه.»
آندری به حرفهای زیک گوش داده و لجبازیاشازشون را کنار گذاشته بود، و همین به اوباید اجازه داد تا از تعالیم دوک بهرهمند شود.
شاید به همین دلیل بودسوالت که آندری اکنون نسبت بهبازم زیک احساس کنجکاوی و علاقه میکرد.
او مشتاق بودسیستم تا رشد باورنکردنی زیککنارشان را از نزدیک ببیند.
به همین خاطر بود که اول ازمعاون همه برای رهبری این مأموریت اعزامی داوطلبکافی شد، هرچند خودش از این موضوع آگاه نبود.
کالسکه برای مدت نسبتاًمیشن طولانی حرکت کرد وازشون به سمت حومه دلفوا رفت.
وقتی از کالسکه پیاده شدند وباید به اطراف نگاه کردند، به نظررهبری میرسید آنجا یک اردوگاه نظامی باشد.
با ایندارن حال، تجهیزات تمرینیمنحصربهفردی آنجا منحصربهفرد بود.
بیشتر آنها فقطداشت امکاناتی برای تمریناینکه جادوی رزمی بودند.
«از این طرف، لطفاً.»
خورخه، زیک وسوال گروهش را بهباید داخل سربازخانهها راهنمایی کرد.
به دانشجویان والهالا امکاناتی داده شد کهکنارشان سربازان عادی از آنها استفاده میکردند وپیشقدم فقط به آندری یک اتاق خصوصی اختصاص یافت.
«به نظردریکر میرسه همینم بابهتنهایی عجله آماده کردن.»
از آنجا که انتظار نداشتند یک شوالیه رسمی دریکرپشتیبانی به عنوان رهبر گروه بیاید، به نظر میرسید بااینطور عجله یکی از اقامتگاههای شوالیهها را خالی کرده بودند.
دیگو در حالی که روی تخت قدیمی اردوگاهاینطور دراز میکشید، غرولند میکرد و آستر که بهاستفاده نظر میرسید اصلاً نخوابیده، چهرهای گیج و مبهوت داشت.
زیک که از زندگی قبلیاش مدام در حال پرسهوسط زدن و انجام مأموریت بود، رفتارهای بسیار بدتر از اینازشون را تجربه کرده بود، بنابراین چندان تحت تأثیر قرار نگرفت.
با این حال، چیزی کهبهتنهایی او را نگران میکرد، خودمحفلهای مأموریت سرکوب «یاکشای سیاه» بود.
«اون حرومزاده، یاکشای سیاه... یادمه مدتعقب خیلی طولانی زنده موند و حتیبرعکسه تا قاره شمالی هم پیشروی کرد.»
این دوره در زندگی قبلی زیک،باید زمانی بود که او به عنوانرهبری یک قاتل مزدور در جنوب فعالیت میکرد.
حتی بعد از اینکه در زندگی قبلیاش کارتل مککین را نابود کرد وشوالیهها به قاره مرکزی آمد، گهگاه اخبار مربوط به یاکشای سیاه را میشنید؛ بنابراینسوالت به نظر میرسید او از این مأموریت سرکوب جان سالم به در برده بود.
زیک با یادآوری رفتار فرمانده سپاه جادوگران که قبلاًبیشترِ در مقابل ایستگاه مرکزی دیده بود، با خود فکرنگاه کرد که این موضوع میتواند یک پیامد طبیعی باشد.
«اگه بهمونشوالیهها ضد حملهمیشن نزنن شانس آوردیم.»
با این حال، از آنجا که زیک در این زندگی برای فارغالتحصیلیرهبری زودهنگام درخواست داده بود، نمیدانست این کار چه تأثیری در روند اتفاقاتهستن خواهد داشت، بنابراین تصمیم گرفت خودش همهچیز را در میدان نبرد تجربه کند.
درست دردارن همان لحظه،شدت آندری وارد شد.
«گفتن که تو اتاقهمین عملیات یه جلسه توجیهیفرماندهِ دارن، بیاید بریم اونجا.»
با راهنمایی آندری، زیکمیشن و گروهش به سمتازشون اتاق عملیات به راه افتادند.
وقتی وارد شدند، تصویر جادویی ازباید نقشه منطقهای را دیدند که یاکشای سیاهشوالیههای در آنجا اردو زده و مقاومت میکرد.
زیک با دیدنسیستم آن دستگاه تصویرسازداره جادویی گرانقیمت، نوچنوچ کرد.
«فقط پولشوندریکر رو برای اینجوربهتنهایی تجهیزات حروم کردن.»
جادوگران با نگاه بهمیشن نقشه، استراتژی و تاکتیکهایازشون خود را برنامهریزی میکردند.
شوالیهها، از جمله خورخه، در پشت سر ایستاده بودند و درحمله سکوت به تاکتیکهای طراحیشده توسط جادوگران گوش میدادند و فقط روی اینسرشون تمرکز داشتند که چه زمانی و کجا باید با سپرهایشان یورش ببرند.
همان جادوگر چشمریز که قبلاًمنحصربهفردی در کالسکه بود، با رفتاری متکبرانهمعمولاً به زیک و گروهش اشاره کرد.
وقتی زیک و گروهش نزدیکبهتنهایی شدند، او با صدایی کهمحفلهای به اندازه ظاهرش ناخوشایند بود، گفت:
«شما بچههای والهالا هیچ کاری برای انجاممیرونن دادن ندارید. سر راه قرار نگیرید که باسوالت جادو زخمی بشید، فقط ساکت بمونید و برگردید.»
زیک و گروهش تا مرز گفتنِباید «پس چرا درخواست همکاری دادید؟» پیشرهبری رفتند، اما جلوی خودشان را گرفتند.
در عین حال، زیک با شنیدنداره حرفهای فرمانده جادوگران، بلافاصله متوجه شد کهشوالیهها سیستم سازمانی آنها یک افتضاح تمامعیار است.
«به نظر میرسه که به سختیاینکه بشه حتی یه شوالیه بنفش بینشونباشد پیدا کرد. شاید فقط خورخه که فرماندهست.»
این که هیچ شوالیه آبیای در محفل شوالیهها وجود نداشت مضحکدرسته بود، اما اگر این محفل هشتم شوالیهها بود، به نظر میرسیدرهبری بیشتر یک نیروی پشتیبان باشند تا یک محفل شوالیهگری رسمی در دلفوا.
درست در همان لحظه، فرمانده جادوگرانباید سرش را چرخاند و با دیدن دستکشهایشوالیههای سیاهی که زیک پوشیده بود، جا خورد.
او از جایشسیستم بلند شد وداره به زیک گفت:
«امکان نداره، توداشت یه بیدارشونده اصیلاینکه از خاندان دریکری؟»
زیک بهشوالیهها فرمانده نگاهمیشن کرد و گفت:
«آره، مشکلی پیش اومده؟»
چهره فرمانده جادوگرانسیستم از لحن زیکداره در هم رفت.
در دلفوا، غیرممکن بود کهبهتنهایی یک شوالیه با چنین لحنیمحفلهای با یک جادوگر صحبت کند.
با این حال، زیک یک شوالیهعقب معمولی نبود، بنابراین فرمانده دندانهایش رابرعکسه به هم سایید و به زیک گفت:
«...بهتره اون دستکشها رو اینجاسوالت درنیاری. البته اگه میخوای مأموریت روحمله به سلامت تموم کنی و برگردی.»
بیدارشوندگان اصیل دریکر قدرت تداخل درداره جادو را داشتند، بنابراین هیچ راهی وجودشوالیهها نداشت که جادوگران از آنها خوششان بیاید.
«چقدر حساس.»
زیک به خودش زحمتمیشن جواب دادن نداد وازشون فقط از آن گذشت.
پس از مدتی، جلسه توجیهی درباید اتاق عملیات به پایان رسید ورهبری همه شروع به پراکنده شدن کردند.
زیک و گروهش باید تامنحصربهفردی صبح روز بعد که عازمحرفشان مأموریت میشدند، در سربازخانه منتظر میماندند.
وقتی در حال بازگشت بهبهتنهایی سربازخانه بودند، شخصی به زیک نزدیکشوالیهگری شد و او را صدا زد.
«زیک!»
با چرخاندن سرش،سوال از دیدن یکباید چهره آشنا غافلگیر شد.
«پروفسور پاینون؟»
او در تعجب بود که چرا کسیمعاون که به مؤسسه تحقیقات جادوی سلطنتی دلفوا منتقلپاهایش شده، در این اردوگاه نظامی دورافتاده حضور دارد.
«زیک، خیلیشوالیهها وقت میگذره!میشن حالت چطوره؟»
«من خوبم.برعکسه اما شماخوبیه اینجا چیکار میکنید...؟»
پاینون چهرهایدارن معذب بهشدت خود گرفت.
زیک احساس کرد حتیهمین بدون شنیدن حرفهایش همفرماندهِ میداند چه اتفاقی افتاده است.
«احتمالاً توشوالیهها جنگ قدرتمیشن شکست خورده.»
برای جادوگران، قرار گرفتنخوبیه در جبهه درست برایاینطور ترفیع گرفتن اهمیت ویژهای داشت.
با ایندارن حال، پاینون ذاتامنحصربهفردی یک محقق بود.
هیچ راهی وجود نداشت که او بتواندمعاون به درستی در برابر نبردهای سیاسی دلفواکافی که به بیرحمی معروف بودند، دوام بیاورد.
«زیک، یه لحظه صبر کن.»
پاینون زیک را بهخوبیه کناری کشید و اواینطور را به جای دیگری برد.
«چی شده، پروفسور؟»
پاینون بادریکر چهرهای جدیهمین به او گفت:
«زیک، درشوالیهها مورد مأموریتمیشن فردا. اونجا نرو.»
«منظورتون چیه؟»
پاینون بادارن چهرهای عبوسشدت زمزمه کرد:
«این مأموریت... طوری طراحیهمین شده که شکست بخوره.فرماندهِ پس... تو مطلقاً نباید بری.»