---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 59: دلفوا • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 59: دلفوا

0

آندری وارد کوپه خصوصی شد.

از آنجا که آندری استادیار‌منحصربه‌فردی​ والهالا بود، دیگو و آستر با‌معمولاً​ دیدن او از جا بلند شدند.

دیگو ادای‌دریکر​ احترام کرد:‌همین​ «سلام، استاد.»

زیک که هنوز نشسته‌می‌شن​ بود، از آندری پرسید:‌ازشون​ «چی تو رو کشونده اینجا؟»

آندری کیفش را زمین‌خوبیه​ گذاشت، روبه‌روی زیک نشست‌این‌طور​ و جواب داد: «اعزام.»

«تو هم برای‌سیستم​ ماموریت یاکشای سیاه‌داره​ با ما میای؟»

«آره. واقعاً فکر کردی برای‌به‌تنهایی​ ماموریت سرکوب یه دشمن عمومیِ قاره‌ای،‌شوالیه‌گری​ فقط چند تا دانش‌آموز رو می‌فرستن؟»

آندری در حال حاضر‌می‌شن​ رتبه شوالیه رده‌میانی را‌ازشون​ در خاندان دریکر داشت.

همین رتبه به‌تنهایی برای اینکه‌سوالت​ معاون فرماندهِ بیشترِ محفل‌های شوالیه‌گری‌بازم​ باشد، بیش از حد کافی بود.

آندری پاهایش را‌سیستم​ روی هم انداخت و‌کنارشان​ به زیک نگاه کرد:

«می‌دونی دلفوا چجور جاییه؟»

البته که زیک خیلی خوب می‌دانست، اما‌می‌رونن​ از آنجا که در این زندگی هرگز‌خوبیه​ به آنجا نرفته بود، سرش را تکان داد.

«فقط چیزایی رو می‌دونم که تو‌باید​ کلاس یاد گرفتم. شنیدم برخلاف جاهای‌رهبری​ دیگه، اونجا جادوگرها بالاترین قدرت رو دارن.»

آندری سر تکان داد:

«آره. سیستم‌دریکر​ به شدت‌همین​ منحصربه‌فردی داره.»

آستر که‌شوالیه‌ها​ کنارشان بود،‌می‌شن​ پرید وسط حرفشان:

«آه، استاد. معمولاً وقتی شوالیه‌ها پیش‌قدم می‌شن‌بگم​ و دشمنا رو عقب می‌رونن، جادوگرها ازشون‌بیشتر​ پشتیبانی می‌کنن، درسته؟ اما تو دلفوا برعکسه؟»

آندری به آستر نگاه کرد و‌داره​ جواب داد: «سوال خیلی خوبیه. در‌وقتی​ جواب سوالت باید بگم نه، این‌طور نیست.»

«نه؟ پس‌دریکر​ بازم شوالیه‌ها حمله‌به‌تنهایی​ رو رهبری می‌کنن؟»

«آره. اما برخلاف جاهای دیگه، شوالیه‌های دلفوا بیشتر از سپر استفاده می‌کنن. شوالیه‌ها‌سوال​ با سپرهایشان دشمنا رو به عقب هل می‌دن و بعد، جادوگرهای جنگی که‌استفاده​ پشت سرشون هستن، با حملات دوربرد دشمن رو خنثی می‌کنن. این تاکتیک اصلیشونه.»

آستر اخم کرد و گفت: «اوه،‌باید​ پس این‌طوری متحدانی که تو خط‌رهبری​ مقدم با دشمن درگیرن، تلفات سنگینی نمی‌دن؟»

«دقتت بالاست، دانشجوی افسری آستر.»

چهره آندری ملایم‌تر شد،‌همین​ انگار که علاقه‌اش به‌فرماندهِ​ آستر بیشتر شده بود.

«به همین خاطر می‌گن شوالیه‌های دلفوا بیشتر‌می‌رونن​ از اینکه شمشیرزنی تمرین کنن، دویدن تو‌خوبیه​ میدون نبرد با سپر رو تمرین می‌کنن.»

این همان دلیلی بود که‌سوالت​ باعث می‌شد شوالیه‌های دلفوا میان‌بازم​ فارغ‌التحصیلان والهالا محبوبیتی نداشته باشند.

در نهایت، شوالیه‌های دلفوا فقط آنجا‌داره​ بودند تا نقش یک دیوار دفاعی‌وقتی​ را برای ارتش جادوگران ایفا کنند.

دیگو که از آن‌همین​ گوشه به حرف‌هایشان گوش‌فرماندهِ​ می‌داد، پوزخندی زد و گفت:

«حتی سربازای معمولی هم‌می‌شن​ می‌تونن فقط با یه سپر‌پشتیبانی​ این‌ور و اون‌ور بدوَن که!»

زیک نوچ‌نوچ کرد و گفت:

«سربازای معمولی نمی‌تونن با زره‌های سنگین و سپر تو یه نبرد تن‌به‌تن و شلوغ بدوَن.‌می‌شن​ برای اینکه بتونن برای جادوگرها زمان بخرن تا طلسم‌هاشون رو آماده کنن و وقتی طلسم‌ها شلیک‌بازم​ می‌شن از سر راه برن کنار، باید حداقل در سطح شوالیه‌هایی باشن که آموزش رسمی دیدن.»

آندری با‌دریکر​ شنیدن حرف‌های زیک‌به‌تنهایی​ سر تکان داد.

«آره. دلیل اینکه این موضوع رو پیش‌می‌رونن​ کشیدم این بود که از قبل بهتون‌خوبیه​ بگم تا وقتی رسیدیم دلفوا زیاد جا نخورید.»

زیک دقیقاً‌برعکسه​ می‌دانست منظور‌خوبیه​ آندری چیست.

«اون جادوگرای‌دارن​ حروم‌زاده‌ی دلفوا به‌منحصربه‌فردی​ طرز عجیبی متکبرن.»

جادوگران دلفوا، با آن غرور‌به‌تنهایی​ شدیدشان به‌عنوان بنیان‌گذاران جادو، به‌محفل‌های​ تکبر و خودبرتربینی معروف بودند.

علاوه بر این، تعداد جادوگران‌دشمنا​ جنگیِ مشهورِ دلفوا بسیار بیشتر‌می‌کنن​ از برج جادو یا نیروانا بود.

این نشان می‌داد که جادوگران دلفوا‌باید​ تا چه حد با جادوی مبارزه‌رهبری​ آشنایی داشتند و سیستمشان چقدر سازمان‌یافته بود.

با این حال، به‌شدت​ همین دلیل، با شوالیه‌ها‌پرید​ بدتر از آشغال رفتار می‌کردند.

آن‌ها شوالیه‌ها را چیزی جز خدمتکارانی‌اینکه​ نمی‌دانستند که باید آن‌قدر ضربه می‌خوردند‌باشد​ تا جادوگران بتوانند جادویشان را اجرا کنند.

حتی بدون دیدن همه‌چیز واضح بود؛ با در نظر گرفتن اینکه هشتاد درصد از‌خوبیه​ شوالیه‌هایی که به شوالیه‌های دلفوا می‌پیوستند، به خاطر درگیری با جادوگران به جاهای دیگر‌می‌دن​ منتقل می‌شدند و بیست درصد بقیه هم به خاطر آزار و اذیت جادوگران فرار می‌کردند.

اما هشدار آندری آن‌طور‌خوبیه​ که باید و شاید برای‌نیست​ دیگو و آستر جا نیفتاد.

زیک در حالی که‌شدت​ به آن دو نگاه‌پرید​ می‌کرد، در دلش نوچ‌نوچی کرد.

«فقط صبر کنید تا‌همین​ خودتون تجربه‌اش کنید. یه‌فرماندهِ​ شوک فرهنگی حسابی تو راهه.»

«شما نیروهای‌برعکسه​ اعزامی از‌خوبیه​ والهالا هستید؟»

مردی درشت‌هیکل با ریشی پرپشت،‌منحصربه‌فردی​ در ایستگاه مرکزی دلفوا به‌حرفشان​ استقبال زیک و گروهش آمد.

او با نگرشی‌داشت​ متکبرانه دستش را به‌معاون​ سمت آندری دراز کرد.

«من خورخه‌شوالیه‌ها​ اوتر هستم، فرمانده‌دشمنا​ هشتمین شوالیه‌های دلفوا.»

آندری به‌عنوان‌برعکسه​ رهبر گروه، با‌سوالت​ خورخه دست داد.

«من آندری‌دارن​ دریکر هستم،‌شدت​ استادیار والهالا.»

خورخه از شنیدن اینکه آندریِ جوان، استاد والهالا‌فرماندهِ​ و یک دریکرِ اصیل بود جا خورد و‌روی​ با دست دیگرش، دستی را که می‌فشرد محکم‌تر گرفت.

«مـ-من نمی‌دونستم که‌پیش‌قدم​ قبیله دریکر مستقیماً‌عقب​ نیروی اعزامی فرستاده.»

آندری سرش را تکان داد.

«من این بار به‌عنوان‌شدت​ رهبر دانش‌آموزانی که تو‌پرید​ این ماموریت شرکت می‌کنن اومدم.»

مرد ریش‌دار نگاهی به‌همین​ زیک، دیگو و آستر که‌بیشترِ​ پشت سر او بودند انداخت.

با دیدن زیک که کم‌سن‌وسال به نظر می‌رسید،‌ازشون​ دیگو که شبیه لات‌ها بود و آستر که‌باید​ ظاهری بیمارگونه داشت، کمی ناامید به نظر رسید.

آندری که متوجه‌سوال​ افکار او شده‌باید​ بود، به حرف آمد:

«دانشجویانی که با من اومدن،‌منحصربه‌فردی​ از بااستعدادترین افراد والهالا هستن.‌حرفشان​ اونا مانعی برای ماموریت نخواهند بود.»

خورخه که نگاه مرددش‌همین​ را پنهان می‌کرد، آندری‌فرماندهِ​ و گروهش را راهنمایی کرد.

«از این‌شوالیه‌ها​ طرف، لطفاً.‌می‌شن​ فرمانده اونجاست.»

دیگو که پشت‌سوال​ سرشان بود، سرش‌باید​ را کج کرد.

«فرمانده؟ مگه‌دارن​ این یارو ریشوئه‌منحصربه‌فردی​ نگفت خودش فرمانده‌ست؟»

با وجود اینکه دیگو خیلی‌به‌تنهایی​ آرام زمزمه کرد، زیک به‌محفل‌های​ پهلوی او سقلمه‌ای زد و گفت:

«فقط ساکت بمون، دیگو.»

دیگو واقعاً پرت بود.

وقتی از ایستگاه مرکزی‌شدت​ خارج شدند، کالسکه مجللی‌پرید​ پیش رویشان قرار داشت.

به محض اینکه‌داشت​ خورخه به کالسکه نزدیک‌معاون​ شد، پنجره پایین آمد.

داخل کالسکه، مردی رنگ‌پریده با چشمانی ریز‌می‌رونن​ و براق نشسته بود که در سکوت،‌خوبیه​ آندری و گروه زیک را برانداز کرد.

سپس، دستوراتی به خورخه‌خوبیه​ داد، پنجره را بست و‌نیست​ کالسکه را به حرکت درآورد.

دیگو به‌دارن​ زیک سقلمه زد‌منحصربه‌فردی​ و زمزمه کرد:

«امکان نداره،‌دریکر​ اون فرماندهِ‌همین​ جادوگرها بود؟»

زیک سر تکان داد.

پس از اینکه فرمانده جادوگران با کالسکه‌اش‌بگم​ زودتر از آن‌ها رفت، خورخه گروه را‌بیشتر​ به سمت یک کالسکه آماده راهنمایی کرد.

کالسکه‌ی آماده‌شده مشخصاً بسیار زمخت‌تر‌منحصربه‌فردی​ و بی‌کیفیت‌تر از کالسکه‌ای بود‌حرفشان​ که فرمانده جادوگران سوارش شده بود.

با این حال، آندری‌همین​ و گروه زیک بدون‌فرماندهِ​ هیچ حرفی سوار کالسکه شدند.

طولی نکشید‌شوالیه‌ها​ که کالسکه‌می‌شن​ به راه افتاد.

تازه آن موقع‌سوال​ بود که دیگو‌باید​ شروع به وراجی کرد:

«این دیگه چه وضعشه! نمی‌گم دلم می‌خواد مثل یه دانشجوی‌حرفشان​ والهالا باهام رفتار بشه، اما! این دیگه... اه! این دیگه‌پشتیبانی​ خیلی زیاده‌رویه! ما حتی برای یه ماموریت اعزامی مشترک اومدیم اینجا!»

زیک لگدی‌دریکر​ به ساق‌همین​ پای دیگو زد.

«آخ! زیک و استاد‌می‌شن​ آندری دریکرهای رسمی هستن،‌ازشون​ چرا هیچی نمی‌گید آخه!»

زیک به‌برعکسه​ دیگو نگاه‌خوبیه​ کرد و گفت:

«نشنیدی استاد قبلاً چی گفت؟ دلفوا کلاً همین‌جوریه، پس فقط قبولش کن.‌وقتی​ حداقل چون اعزامیِ والهالاست، فرمانده اومد بیرون تا ما رو ببینه. اگه‌سوال​ شوالیه‌هایی از یه جای دیگه بودن، حتی خودش رو نشون هم نمی‌داد.»

آندری هم سر تکان داد.

«دانشجویان، بعد از فارغ‌التحصیلی وقتی زندگی‌تون رو به عنوان شوالیه‌های قاره مرکزی شروع‌سوال​ کنید، با موقعیت‌های غیرمنتظره زیادی روبه‌رو می‌شید. فضای دلفوا با شهرهای میدلند خیلی فرق‌سپرهایشان​ داره، پس چیزهایی که اینجا می‌بینید و یاد می‌گیرید رو خوب به خاطر بسپارید.»

بعد از گفتن این‌خوبیه​ حرف، با علاقه‌ای تازه‌این‌طور​ به زیک نگاه کرد.

او جوان‌ترین فرد جمع بود،‌منحصربه‌فردی​ اما به نظر می‌رسید فضای‌حرفشان​ دلفوا را خیلی خوب می‌شناسد.

«زیک دریکر. حتی وقتی از‌به‌تنهایی​ نزدیک می‌بینمش هم نمی‌تونم درکش کنم.‌شوالیه‌گری​ واقعاً پر از راز و رمزه.»

آندری به حرف‌های زیک گوش داده و لجبازی‌اش‌ازشون​ را کنار گذاشته بود، و همین به او‌باید​ اجازه داد تا از تعالیم دوک بهره‌مند شود.

شاید به همین دلیل بود‌سوالت​ که آندری اکنون نسبت به‌بازم​ زیک احساس کنجکاوی و علاقه می‌کرد.

او مشتاق بود‌سیستم​ تا رشد باورنکردنی زیک‌کنارشان​ را از نزدیک ببیند.

به همین خاطر بود که اول از‌معاون​ همه برای رهبری این مأموریت اعزامی داوطلب‌کافی​ شد، هرچند خودش از این موضوع آگاه نبود.

کالسکه برای مدت نسبتاً‌می‌شن​ طولانی حرکت کرد و‌ازشون​ به سمت حومه دلفوا رفت.

وقتی از کالسکه پیاده شدند و‌باید​ به اطراف نگاه کردند، به نظر‌رهبری​ می‌رسید آنجا یک اردوگاه نظامی باشد.

با این‌دارن​ حال، تجهیزات تمرینی‌منحصربه‌فردی​ آنجا منحصر‌به‌فرد بود.

بیشتر آن‌ها فقط‌داشت​ امکاناتی برای تمرین‌اینکه​ جادوی رزمی بودند.

«از این طرف، لطفاً.»

خورخه، زیک و‌سوال​ گروهش را به‌باید​ داخل سربازخانه‌ها راهنمایی کرد.

به دانشجویان والهالا امکاناتی داده شد که‌کنارشان​ سربازان عادی از آن‌ها استفاده می‌کردند و‌پیش‌قدم​ فقط به آندری یک اتاق خصوصی اختصاص یافت.

«به نظر‌دریکر​ می‌رسه همینم با‌به‌تنهایی​ عجله آماده کردن.»

از آنجا که انتظار نداشتند یک شوالیه رسمی دریکر‌پشتیبانی​ به عنوان رهبر گروه بیاید، به نظر می‌رسید با‌این‌طور​ عجله یکی از اقامتگاه‌های شوالیه‌ها را خالی کرده بودند.

دیگو در حالی که روی تخت قدیمی اردوگاه‌این‌طور​ دراز می‌کشید، غرولند می‌کرد و آستر که به‌استفاده​ نظر می‌رسید اصلاً نخوابیده، چهره‌ای گیج و مبهوت داشت.

زیک که از زندگی قبلی‌اش مدام در حال پرسه‌وسط​ زدن و انجام مأموریت بود، رفتارهای بسیار بدتر از این‌ازشون​ را تجربه کرده بود، بنابراین چندان تحت تأثیر قرار نگرفت.

با این حال، چیزی که‌به‌تنهایی​ او را نگران می‌کرد، خود‌محفل‌های​ مأموریت سرکوب «یاکشای سیاه» بود.

«اون حروم‌زاده، یاکشای سیاه... یادمه مدت‌عقب​ خیلی طولانی زنده موند و حتی‌برعکسه​ تا قاره شمالی هم پیشروی کرد.»

این دوره در زندگی قبلی زیک،‌باید​ زمانی بود که او به عنوان‌رهبری​ یک قاتل مزدور در جنوب فعالیت می‌کرد.

حتی بعد از اینکه در زندگی قبلی‌اش کارتل مک‌کین را نابود کرد و‌شوالیه‌ها​ به قاره مرکزی آمد، گهگاه اخبار مربوط به یاکشای سیاه را می‌شنید؛ بنابراین‌سوالت​ به نظر می‌رسید او از این مأموریت سرکوب جان سالم به در برده بود.

زیک با یادآوری رفتار فرمانده سپاه جادوگران که قبلاً‌بیشترِ​ در مقابل ایستگاه مرکزی دیده بود، با خود فکر‌نگاه​ کرد که این موضوع می‌تواند یک پیامد طبیعی باشد.

«اگه بهمون‌شوالیه‌ها​ ضد حمله‌می‌شن​ نزنن شانس آوردیم.»

با این حال، از آنجا که زیک در این زندگی برای فارغ‌التحصیلی‌رهبری​ زودهنگام درخواست داده بود، نمی‌دانست این کار چه تأثیری در روند اتفاقات‌هستن​ خواهد داشت، بنابراین تصمیم گرفت خودش همه‌چیز را در میدان نبرد تجربه کند.

درست در‌دارن​ همان لحظه،‌شدت​ آندری وارد شد.

«گفتن که تو اتاق‌همین​ عملیات یه جلسه توجیهی‌فرماندهِ​ دارن، بیاید بریم اونجا.»

با راهنمایی آندری، زیک‌می‌شن​ و گروهش به سمت‌ازشون​ اتاق عملیات به راه افتادند.

وقتی وارد شدند، تصویر جادویی از‌باید​ نقشه منطقه‌ای را دیدند که یاکشای سیاه‌شوالیه‌های​ در آنجا اردو زده و مقاومت می‌کرد.

زیک با دیدن‌سیستم​ آن دستگاه تصویرساز‌داره​ جادویی گران‌قیمت، نوچ‌نوچ کرد.

«فقط پول‌شون‌دریکر​ رو برای اینجور‌به‌تنهایی​ تجهیزات حروم کردن.»

جادوگران با نگاه به‌می‌شن​ نقشه، استراتژی و تاکتیک‌های‌ازشون​ خود را برنامه‌ریزی می‌کردند.

شوالیه‌ها، از جمله خورخه، در پشت سر ایستاده بودند و در‌حمله​ سکوت به تاکتیک‌های طراحی‌شده توسط جادوگران گوش می‌دادند و فقط روی این‌سرشون​ تمرکز داشتند که چه زمانی و کجا باید با سپرهایشان یورش ببرند.

همان جادوگر چشم‌ریز که قبلاً‌منحصربه‌فردی​ در کالسکه بود، با رفتاری متکبرانه‌معمولاً​ به زیک و گروهش اشاره کرد.

وقتی زیک و گروهش نزدیک‌به‌تنهایی​ شدند، او با صدایی که‌محفل‌های​ به اندازه ظاهرش ناخوشایند بود، گفت:

«شما بچه‌های والهالا هیچ کاری برای انجام‌می‌رونن​ دادن ندارید. سر راه قرار نگیرید که با‌سوالت​ جادو زخمی بشید، فقط ساکت بمونید و برگردید.»

زیک و گروهش تا مرز گفتنِ‌باید​ «پس چرا درخواست همکاری دادید؟» پیش‌رهبری​ رفتند، اما جلوی خودشان را گرفتند.

در عین حال، زیک با شنیدن‌داره​ حرف‌های فرمانده جادوگران، بلافاصله متوجه شد که‌شوالیه‌ها​ سیستم سازمانی آن‌ها یک افتضاح تمام‌عیار است.

«به نظر می‌رسه که به سختی‌اینکه​ بشه حتی یه شوالیه بنفش بین‌شون‌باشد​ پیدا کرد. شاید فقط خورخه که فرمانده‌ست.»

این که هیچ شوالیه آبی‌ای در محفل شوالیه‌ها وجود نداشت مضحک‌درسته​ بود، اما اگر این محفل هشتم شوالیه‌ها بود، به نظر می‌رسید‌رهبری​ بیشتر یک نیروی پشتیبان باشند تا یک محفل شوالیه‌گری رسمی در دلفوا.

درست در همان لحظه، فرمانده جادوگران‌باید​ سرش را چرخاند و با دیدن دستکش‌های‌شوالیه‌های​ سیاهی که زیک پوشیده بود، جا خورد.

او از جایش‌سیستم​ بلند شد و‌داره​ به زیک گفت:

«امکان نداره، تو‌داشت​ یه بیدارشونده اصیل‌اینکه​ از خاندان دریکری؟»

زیک به‌شوالیه‌ها​ فرمانده نگاه‌می‌شن​ کرد و گفت:

«آره، مشکلی پیش اومده؟»

چهره فرمانده جادوگران‌سیستم​ از لحن زیک‌داره​ در هم رفت.

در دلفوا، غیرممکن بود که‌به‌تنهایی​ یک شوالیه با چنین لحنی‌محفل‌های​ با یک جادوگر صحبت کند.

با این حال، زیک یک شوالیه‌عقب​ معمولی نبود، بنابراین فرمانده دندان‌هایش را‌برعکسه​ به هم سایید و به زیک گفت:

«...بهتره اون دستکش‌ها رو اینجا‌سوالت​ درنیاری. البته اگه می‌خوای مأموریت رو‌حمله​ به سلامت تموم کنی و برگردی.»

بیدارشوندگان اصیل دریکر قدرت تداخل در‌داره​ جادو را داشتند، بنابراین هیچ راهی وجود‌شوالیه‌ها​ نداشت که جادوگران از آن‌ها خوششان بیاید.

«چقدر حساس.»

زیک به خودش زحمت‌می‌شن​ جواب دادن نداد و‌ازشون​ فقط از آن گذشت.

پس از مدتی، جلسه توجیهی در‌باید​ اتاق عملیات به پایان رسید و‌رهبری​ همه شروع به پراکنده شدن کردند.

زیک و گروهش باید تا‌منحصربه‌فردی​ صبح روز بعد که عازم‌حرفشان​ مأموریت می‌شدند، در سربازخانه منتظر می‌ماندند.

وقتی در حال بازگشت به‌به‌تنهایی​ سربازخانه بودند، شخصی به زیک نزدیک‌شوالیه‌گری​ شد و او را صدا زد.

«زیک!»

با چرخاندن سرش،‌سوال​ از دیدن یک‌باید​ چهره آشنا غافلگیر شد.

«پروفسور پاینون؟»

او در تعجب بود که چرا کسی‌معاون​ که به مؤسسه تحقیقات جادوی سلطنتی دلفوا منتقل‌پاهایش​ شده، در این اردوگاه نظامی دورافتاده حضور دارد.

«زیک، خیلی‌شوالیه‌ها​ وقت می‌گذره!‌می‌شن​ حالت چطوره؟»

«من خوبم.‌برعکسه​ اما شما‌خوبیه​ اینجا چیکار می‌کنید...؟»

پاینون چهره‌ای‌دارن​ معذب به‌شدت​ خود گرفت.

زیک احساس کرد حتی‌همین​ بدون شنیدن حرف‌هایش هم‌فرماندهِ​ می‌داند چه اتفاقی افتاده است.

«احتمالاً تو‌شوالیه‌ها​ جنگ قدرت‌می‌شن​ شکست خورده.»

برای جادوگران، قرار گرفتن‌خوبیه​ در جبهه درست برای‌این‌طور​ ترفیع گرفتن اهمیت ویژه‌ای داشت.

با این‌دارن​ حال، پاینون ذاتا‌منحصربه‌فردی​ یک محقق بود.

هیچ راهی وجود نداشت که او بتواند‌معاون​ به درستی در برابر نبردهای سیاسی دلفوا‌کافی​ که به بی‌رحمی معروف بودند، دوام بیاورد.

«زیک، یه لحظه صبر کن.»

پاینون زیک را به‌خوبیه​ کناری کشید و او‌این‌طور​ را به جای دیگری برد.

«چی شده، پروفسور؟»

پاینون با‌دریکر​ چهره‌ای جدی‌همین​ به او گفت:

«زیک، در‌شوالیه‌ها​ مورد مأموریت‌می‌شن​ فردا. اونجا نرو.»

«منظورتون چیه؟»

پاینون با‌دارن​ چهره‌ای عبوس‌شدت​ زمزمه کرد:

«این مأموریت... طوری طراحی‌همین​ شده که شکست بخوره.‌فرماندهِ​ پس... تو مطلقاً نباید بری.»

ناولها | novelha.net