چپتر 58: اوریکالکوم
0«اوریکالکوم...»
در حالی که نوکدرک انگشتان گلیون هرسیونِ زیک راتغییر لمس میکرد، به لرزه افتاد.
«خدای من. فکرش روعملکرد هم نمیکردم تو عمرمنکرده بتونم اوریکالکوم رو ببینم...»
«اینقدر فلز باارزشیه؟»
گلیون کهخیره جا خوردهیدونهش بود، جواب داد:
«سـ... سرورم! میگن اوریکالکومدرک بینقصترین مادهایه که خدا توتغییر این دنیا به جا گذاشته.»
«که اینطور.اصلی پس ارزشعملکرد این اوریکالکوم چقدره؟»
«میگن اوریکالکوم رسانایی جادویی به مراتب بالاتری نسبت به هریدونهش فلز دیگهای داره. به عبارت دیگه، میشه جادوی خیلی بیشتری روعملکرد نسبت به یه فلز با همون مساحت سطح، روش حک کرد.»
زیک اطلاعاتی را به یادآخه آورد که در اولین ثبتمیرسید زره برایش ظاهر شده بود.
«حالا که بهش فکر میکنم، گفتهامکانش شده بود که بیست و هشتتکان دایره جادویی عظیم روش حک شده.»
زیک با لحنی بیتفاوت از گلیون پرسید:درک «راستی، چند تا دایره جادویی عظیم روهوا میشه روی یه زره معمولی حک کرد؟»
با این حرف،دشوار گلیون چهرهای مات وداشت مبهوت به خود گرفت.
«چند تا دایره جادویی عظیم...؟ سرورم،چطوری در وهله اول، دایرههای جادوییِ مقیاسبزرگ رواصلی اصلاً نمیشه روی زرههای معمولی حک کرد.»
گلیون گفت که این کار بهامکانش اندازه حک کردن یک کتاب کاملتکان روی یک دانه گندم دشوار است.
زیک با شگفتینیز به هرسیونی که بهدرک تن داشت خیره شد.
«بیست و هشت دایره جادویی عظیم روش حک شده،حتی در حالی که حتی یدونهش رو هم نمیشه رویصاحب زرههای معمولی حک کرد... آخه این چطوری ساخته شده؟»
با این اوصاف، به نظر میرسید کهساخته حتی کین، صاحب اصلی این زره، نیز عملکردعملکرد اولیهاش را به طور کامل درک نکرده بود.
زیک از گلیون پرسید: «امکانشنکرده هست که این زره رودستهایش به شکل دیگهای تغییر داد؟»
گلیون دستهایشاصلی را درعملکرد هوا تکان داد.
«ا... اوریکالکومگندم رو میگید؟است غـ... غیرممکنه.»
«میگی غیرممکنه؟خیره کار بایدونهش اوریکالکوم اینقدر سخته؟»
«بهش میگن فلز خدا، اما هنوزم یه فلزه، بنابراین یه جورایی میشه باهاش کارغیرممکنه کرد. اما مشکل اینجاست که این زره از قبل کامل شده. اگه بهش دست بزنمآسیب و دایرههای جادوییِ حک شده روش آسیب ببینن، ممکنه خود زره دیگه قابل استفاده نباشه.»
زیک نگرانیهایاصلی گلیون راعملکرد درک میکرد.
«همم، چارهای ندارم جزاست اینکه فقط تو مواقعخیره اضطراری از زره استفاده کنم.»
سپس گلیون با احتیاطیدونهش گفت: «شاید، استاد بتونناوصاف این کار رو انجام بدن.»
«منظورت استاد گولینه؟»
«بله. فکر میکنم استاد بتونهاولیهاش بدون اینکه روی عملکردهای هرسیونهست تأثیری بذاره، ظاهرش رو تغییر بده.»
«که اینطور.گندم احیاناً میدونیاست گولین الان کجاست؟»
«مثل همیشه، تو هیموناسه وآخه با پشتکار داره هر چیزیمیرسید رو که دلش میخواد خلق میکنه.»
با شنیدن کلمهطور هیموناس، چهره زیکامکانش در هم رفت.
«هیموناس...»
گلیون با دیدندشوار چهره جدی او،هرسیونی به زیک گفت:
«احتمالاً خوب نمیشناسیدش.حتی منطقهایه که توچطوری دوردستهای شمال قرار داره.»
زیک بهاولیهاش آرامی دهاندرک باز کرد.
«همون منطقهایهاصلی که دوک شمالاولیهاش توش اقامت داره.»
گلیون جا خورد.
«شما از کجا میدونستید؟ حتیآخه مردم قاره مرکزی هم درمیرسید مورد دوک شمال چیزی نمیدونن.»
«همینجوری... تصادفاً میدونستم.»
با این حرف زیک، گلیون متوجه شددرک که او نمیخواهد بیشتر از این چیزیهوا بگوید و با چهرهای معذب، دیگر سؤالی نپرسید.
«هیموناس.»
جایی که بیشتر ازیدونهش همه دلتنگش بود، اما براینظر رفتن به آنجا تردید داشت.
خود زیک هم نمیدانست که اگر به آنجاشکل برود و او را ببیند چه احساسی پیداسخته خواهد کرد، به همین دلیل نمیخواست شتابزده عمل کند.
«هنوز وقت زیادی دارم. باشه برایطور بعد. بعد از اینکه به تمام چیزهاییدستهایش که میخوام رسیدم، برای رفتن دیر نمیشه.»
زیک اتاقی بهدشوار گلیون داد وهرسیونی به اتاق خودش برگشت.
او تمام شب را غرقآخه در افکارش بود و نتوانستمیرسید به راحتی به خواب برود.
روز بعد، زیک بهعملکرد سمت شعبه مخفی کمپانینکرده راینهارت به راه افتاد.
آنجا مکانی بود که شاهدخت ملیسا مخفیانه جلسات مربوط به امور کمپانیچطوری را در آن برگزار میکرد و زیک نیز که اکنون به یکیدرک از مدیران کمپانی تبدیل شده بود، قرار بود در آن شرکت کند.
«خوش اومدی، زیک.»
کلیف، چهره عمومی ودرک نماینده کمپانی، در اتاقشکل کنفرانس به زیک خوشامد گفت.
شاهدخت ملیسا زودترنیز رسیده بود و داشتدرک اسناد را بررسی میکرد.
«مدتی میشهگندم که ندیدمتون،است سر زیک.»
او نیزخیره با گرمی بهآخه زیک خوشامد گفت.
زیک، ملیسا و کلیفدرک دور میز گرد نشستندشکل و جلسه را آغاز کردند.
کلیف اولین نفرینیز بود که بحثطور را پیش کشید.
«همونطور که اشاره کردید سر زیک، به نظرخیره میرسه تولید داروها با استفاده از سوما بدونمیرسید هیچ مشکلی داره پیش میره. با این حال...»
او بهخیره آرامی مشکلیدونهش را مطرح کرد.
«حداقلش اینه که ساخت یه کارخونهامکانش تو قاره مرکزی برای فرآوری سوماتکان و تبدیلش به دارو، کار دشواریه.»
در ابتدا، آنها ساخت کارخانهای در پادشاهی آلنسیانکرده را در نظر داشتند، اما حتی شاهدخت ملیسامیگید نیز اعمال نفوذ در این زمینه را دشوار میدید.
از آنجایی که ملیسا به عنوان یک نیکوکار شناخته میشد،یدونهش شایعات مربوط به حمایت او از یک شرکت داروسازی که درعملکرد حال فرآوری ماده مخدر سوما بود، میتوانست اعتبارش را خدشهدار کند.
زیک باخیره شنیدن این حرفآخه به کلیف گفت:
«در مورد داروییطور که از قبلامکانش فرآوری شده باشه چطور؟»
«داروهای نهایی در صورتی کهاولیهاش تأییدیه ایمنی برج جادو رو بگیرن،شکل میتونن بدون هیچ مشکلی وارد بشن.»
«پس حل شد. بیاید یه کارخونه تو قارهخیره جنوبی بسازیم تا محصولات رو تولید کنه ومیرسید راینهارت هم اونا رو وارد و توزیع کنه.»
ملیسا با شنیدنحتی حرفهای او سرشچطوری را تکان داد.
«سر زیک، عذر میخوام، اما در حال حاضر، کمپانی راینهارت ظرفیتهوا ساخت یه کارخونه داروسازی بزرگ تو جنوب رو نداره. ما بهباهاش زور تونستیم یه کارخونه برای تولید داروی درمان طاعون گل سرخ بسازیم.»
زیک پوزخندی زد.
«ما اون رو سمت خودمون میسازیم. در عوض،خیره وقتی محصولات ساخته شدن، لطفاً از راینهارت بخواید باکین برج جادو صحبت کنه و مجوزهای لازم رو بگیره.»
ملیسا ازخیره حرفهای زیکیدونهش جا خورد.
«سر زیک، خودتون کارخونهدرک رو میسازید؟ قراره دریکر همتغییر تو این قضیه دخیل باشه؟»
زیک سرش را تکان داد.
«من با بودجه شخصیاست خودم پیش میرم، بنابراین نیازیحتی نیست نگران دخالت دریکر باشید.»
اگرچه ملیسا میخواست بیشتر بداند،آخه اما نمیتوانست در مسائل مربوطمیرسید به بودجه شخصی او فضولی کند.
او سر تکان داد.
«بسیار خب. اگه کارخونه تو جنوب ساختهدرک بشه، ما مسئولیت واردات دارو و فروششهوا تو قاره مرکزی رو به عهده میگیریم.»
«آژانس واردات به زودی باهاتون تماسهرسیونی میگیره. لطفاً جزئیات رو با شخصچطوری مسئول در اونجا در میون بذارید.»
آژانس وارداتی که زیک بهآخه آن اشاره کرد، یک شرکتمیرسید پوششی متعلق به سندیکا بود.
«باید یه مدیر هم پیدا کنم تاهست مسئولیت کارخونه داروسازی رو به عهده بگیره. خوبمیگی میشه اگه یه جادوگر قابل اعتماد داشته باشیم.»
پیدا کردن افرادنیز قابلاعتماد، همیشه سختترینطور بخش کار بود.
وقتی بحث زیک با ملیساشگفتی در مورد مسائل شرکت تقریباً تمامآخه شد، موضوع دیگری را پیش کشید.
«والاحضرت، بایدخیره چیزی رویدونهش بهتون بگم.»
«چی شده، سر زیک؟»
«اطلاعات جدیدیاصلی در مورد امپراتوریاولیهاش به دست آوردم.»
زیک سندی را به پرنسس ملیسا دادداشت که تنها بخشهای ضروری مدارکی را کهاوصاف از آزمایشگاه سیاهچال جنوبی آورده بود، خلاصه میکرد.
با نگاه به مدارکی کهآخه زیک به او داده بود،میرسید چهره ملیسا در هم رفت.
«خدای من. یعنی امپراتوری با قبیلهامکانش عقرب همکاری کرده تا روی نمونههایتکان زنده با سموم مصنوعی آزمایش کنه؟»
زیک سراصلی تکان دادعملکرد و گفت:
«اگه طاعون گل سرخ یه بیماری مهندسیشده باخیره جادو باشه، ممکنه امپراتوری آزمایشهای بالینی یه سلاحمیرسید جادویی جدید رو روی آلنسیا انجام داده باشه.»
ملیسا دندانهایشخیره را روییدونهش هم سایید.
«باورم نمیشد، اماطور اینکه واقعاً همچین کاریهست با مردم ما کردن...»
از آنجا که خودش هم به طاعون گل سرخ مبتلاهست شده بود و به لطف داروی زیک جان سالم به درهنوزم برده بود، اعمال شیطانی امپراتوری تأثیر بسیار عمیقتری روی ملیسا میگذاشت.
زیک به ملیسا گفت:
«والاحضرت، دلیل اینکه این اطلاعات روچطوری بهتون دادم اینه که فعلاً بایدصاحب کارهای شرورانه امپراتوری رو مخفی نگه داریم.»
ملیسا بااولیهاش شنیدن حرفهایدرک زیک اخم کرد.
«منظورتون چیه، سر زیک؟ ما باید فوراًدرک جامعه بینالمللی رو از کارهای شرورانه امپراتوریهوا مطلع کنیم تا نتونن دوباره همچین کاری بکنن.»
«احساستون رو درک میکنم. اما این اطلاعاتداشت اونقدر قوی نیستن که بشه ازشون بهاوصاف عنوان یه برگ برنده دیپلماتیک استفاده کرد.»
این نتیجهای بود کهیدونهش زیک پس از بررسی دقیقنظر مدارک به آن رسیده بود.
امپراتوری با زیرکی تمام،درک مسئولیت این آزمایش را بهتغییر گردن قبیله عقرب انداخته بود.
از آنجا که قبیله عقرب گروهطور بدنامی از جادوگران تاریک بود، آزمایش رویدستهایش انسانها برایشان مسئله مهمی به حساب نمیآمد.
امپراتوری میتوانست به سادگی هرگونه ارتباط باداشت قبیله عقرب را انکار کند و ابرازاوصاف تأسف نماید، و همهچیز همانجا به پایان میرسید.
ملیسا که متوجه منظور زیکآخه شده بود، مشتهایش را گرهمیرسید کرد و به لرزه افتاد.
زیک به پرنسس ملیسا گفت:
«والاحضرت، نگه داشتن این اطلاعاتاولیهاش میتونه برگ برنده خیلی بهتری برامونشکل باشه تا اینکه بخوایم علنیش کنیم.»
«منظورتون چیه، سر زیک؟»
«امپراتوری نمیدونه که من و شما این اطلاعات رو داریم. از اونجاییصاحب که دارن آزمایشها رو توی مقیاس وسیعی انجام میدن، حتماً یه جاییدستهایش مدرکی وجود داره که مستقیماً اونا رو به این قضیه ربط میده.»
پرنسس ملیسااولیهاش متوجه منظوردرک زیک شد.
«پس میگید بهتره از اون مدرک ودرک این اطلاعات در کنار هم استفاده کنیمهوا تا امپراتوری رو کاملاً تحت فشار بذاریم.»
«دقیقاً. با این حال، دلیل اینکههرسیونی این اطلاعات رو اول به شما نشونساخته دادم اینه که از قبل آماده بشیم.»
«آماده بشیم؟»
«اگه اونا از طاعون گل سرخ به عنوان یه آزمایش بالینی توی منطقهمیگید درگیری آلنسیا استفاده کردن، خیلی احتمال داره که سموم دیگهای رو هم اونجا آزمایشدست کنن. قبل از اینکه این اتفاق بیفته، ما باید پادزهر این سموم رو بسازیم.»
پرنسس ملیسا بانیز شنیدن حرفهای زیک، بادرک قاطعیت سر تکان داد.
اگر این سلاحها در منطقه درگیریهرسیونی استفاده میشدند، نیروهای آلنسیا مجبور بودندچطوری در حالی که مسموم شدهاند بجنگند.
اما اگر از قبل پادزهرهاآخه را آماده میکردند، میتوانستند ورقمیرسید را به ضرر امپراتوری برگردانند.
«اگه کسایی که از این سم استفادههست میکنن رو دستگیر کنیم، امپراتوری دیگه نمیتونه دخالتشمیگی رو توی این آزمایشهای غیرقانونی انسانی انکار کنه.»
«درسته. در اون صورت، میتونیماولیهاش درگیری بین امپراتوری و آلنسیا روشکل به گوش کل قاره مرکزی برسونیم.»
پرنسس باگندم حرفهای زیکاست قانع شد.
در عین حال، یک بارآخه دیگر احساس کرد که آوردن زیککین به شرکت تصمیم درستی بوده است.
«انتخابم اشتباه نبود.»
زیک پس ازنیز ارائه تمام اطلاعات لازم،درک از جایش بلند شد.
«فکر نکنم تادشوار یه مدت بتونمهرسیونی تو جلسات شرکت کنم.»
«فهمیدم. اگه بعداً فرصتی پیش اومد، دلم میخواداوصاف سر زیک رو به آلنسیا دعوت کنم. آلنسیااولیهاش کوههای زیبا و دریاچههای آروم و دلپذیری داره.»
زیک سر تکان داد.
«میدونم.»
«تا حالا آلنسیا رفتید؟»
زیک لحظهای تردیدحتی کرد، سپس سرشچطوری را تکان داد.
«داستانهای زیادی شنیدم که جای خیلیامکانش خوبیه. لطفاً دفعه بعد که اومدم،تکان جاهای دیدنی و زیباش رو نشونم بدید.»
پرنسس ملیسا با شنیدنعملکرد حرفهای زیک، با چهرهاینکرده هیجانزده سر تکان داد.
او محل ملاقات مخفیاست را ترک کرد وخیره بلافاصله وارد والهالا شد.
وقتی به زمین تمرین رفت،آخه آستر و دیگو که آنهامیرسید را صدا نکرده بود، آنجا بودند.
«دیگو؟ تو اینجا چیکار میکنی؟»
«یو، داداش! اصلاً باحالعملکرد نیست که شما دو تاامکانش بدون من خوش بگذرونید، یو!»
«فکر میکردم از تمرین متنفری.»
«معلومه که ازحتی تمرین متنفرم. من فقطساخته اومدم تشویقتون کنم، آره!»
دیگو این را با لحنینکرده شاد گفت، اما زیک قراردستهایش نبود گول حرفهایش را بخورد.
در نهایت، زیکنیز دیگو را هم بهدرک زور وارد تمرین کرد.
«زیک! ای شیطان، یو! همونطورشگفتی که انتظار میرفت، خون دریکریدونهش تو رگهات جریان داره، یو!»
«چرتوپرت گفتن رو تمومیدونهش کن و یه بار دیگهنظر شمشیرت رو تاب بده، دیگو.»
دیگو در حالی که غرولندنکرده میکرد، شمشیرش را طوری تاب دادهوا که انگار در حال رقصیدن بود.
آن سهاصلی نفر بهعملکرد تمرینشان ادامه دادند.
دیگو در روز اول تمرین جلوی زیک خیلی مغرورانهحتی رفتار کرده بود، اما پس از اینکه مثل آسترصاحب به سمت دیوار پرتاب شد، کاملاً مطیع شده بود.
«فقط وقتیخیره قدرت منو میچشه،آخه حرف گوش میده.»
به این ترتیب، پس از یک هفتههست تمرین جهنمی تحت فرمان زیک، آستر وغیرممکنه دیگو کمکم داشتند در قالب او شکل میگرفتند.
روز مأموریت فرا رسید و آنطور سه نفر برای حرکت به سمتتغییر دلفوا، راهی ایستگاه مرکزی اطلس شدند.
تنها با کارتهایدشوار دانشجویی والهالای خود توانستندداشت در کوپه ویژه بنشینند.
درست پس از اینکه آن سه نفرساخته کوپه ویژه و جادار را اشغال کردند،نیز دیگو روی مبل ولو شد و ناله کرد:
«من قبل ازطور اینکه مأموریت شروعامکانش بشه، میمیرم، یو.»
وقتی زیک تهدیدش کرد که اگر ساکتدرک نشود، مجبورش میکند کل سفر را روی یکتکان صندلی نامرئی بنشیند، دیگو فوراً دهانش را بست.
درست در هماندشوار لحظه، شخصی واردهرسیونی کوپه ویژه شد.
شوالیهای با چهرهای ملایمیدونهش که یونیفرم کاملاً دوختهشدهاوصاف دریکر را به تن داشت.
کسی بود کهطور زیک او راامکانش به خوبی میشناخت.
«آندری؟»