چپتر 48: بدون عنوان
0حتی با وجود چاقویی که زیرپشت گلوی فرد شماره دوی او قراربرسد داشت، دون خوان خم به ابرو نیاورد.
با خونسردی سیگار برگ جدیدیداد بیرون آورد، گوشه لبش گذاشتخورد و آن را روشن کرد.
دون خوان پس ازتهدیدآمیزی بیرون دادن کام سنگینی ازمنچو دود، با زیک احوالپرسی کرد.
«از ملاقاتت خوشبختم، زیک موری.»
نفس عمیقی کشید و گفت:
«امروز تولدمه. امامنچو تو به جای هدیه،همینجاست با خودت اسلحه آوردی.»
با وجود اینکه صدایشتهدیدآمیزی آرام بود، اما لحنگردن برنده و تهدیدآمیزی داشت.
زیک چاقو را بیشترپناه روی گردن ال منچوحداقل فشار داد و گفت:
«هدیهام همینجاست.»
ابروهای دون خوان تکانی خورد.
«داری میگیلحن برادر عزیزم،تهدیدآمیزی خواکین، یه خائنه؟»
زیک چنگ انداخت وپناه موهای ال منچو راحداقل گرفت و تکانش داد.
«هی، الکاملاً منچو. چراکرده خودت بهش نمیگی؟»
ال منچو که زیک گلویش راهدیهام چسبیده بود، زیر آن فشار نمیتوانستمیگی درست تکان بخورد یا حرف بزند.
حس میکرد اگر کوچکترینتهدیدآمیزی تکانی بخورد، تیغه چاقوگردن گلویش را پاره میکند.
‹لعنتی. اینجا چه خبره؟›
ال منچوکاملاً مدام به آدمکشهایطوری روبهرویش علامت میداد.
‹از جادو استفاده کنین، از هاله استفادههمینجاست کنین، از تکنیکهای ترور استفاده کنین، هرعزیزم کوفتی که میتونه این مزاحم لعنتی رو بکشه!›
اما آدمکشهایلحن مسلح نمیتوانستند بیگدارچاقو به آب بزنند.
زیک کاملاً ال منچو را مهار کرده بود؛ طوری پشت سرنقاط او پناه گرفته بود که فضای حمله به حداقل برسد وگوشتی با ایجاد نقاط کور، آماده بود تا از هر جهتی ضدحمله بزند.
اگر از راه دور حمله میکردند،پشت او بدون شک از ال منچوبرسد به عنوان سپر گوشتی استفاده میکرد.
‹این حرومزاده قطعاًمنچو یه حرفهایه. کدومهدیهام خری اینو فرستاده؟›
حتی در میان این رویارویی پرتنش،بیشتر زیک خونسردیاش را حفظ کرد و بدونهمینجاست کوچکترین لرزشی در صدایش، حرفش را زد:
«اگه خودش زبونپشت باز نمیکنه، من مدارکحمله رو بهت نشون میدم.»
با اشاره سر زیک، کی اسنادیپشت را که آماده کرده بود، رویبرسد میز و جلوی دون خوان گذاشت.
دون خوان به آرامی دستشداد را دراز کرد و نگاهیخورد به اسناد ارائهشده توسط کی انداخت.
ابروهایش در هم رفت.
سپس بهطوری آرامی لبپناه به سخن گشود:
«آدمای کارتلکاملاً فاولا همون دزدایطوری دریایی دریای جنوبن؟»
با شنیدن این حرف،فشار همهمهای در میان رؤسایابروهای کارتل مککین به پا شد.
هیچکس در جنوببرنده دل خوشی از دزدانروی دریایی دریای جنوب نداشت.
چرا که آنها از زمان اجدادشانفضای همواره در حال جنگ با اینکور دزدان دریایی و محافظت از خانوادههایشان بودند.
در مورد شخص دون خوان، او خانوادهاش را بهفضای دست همین دزدان دریایی از دست داده بود و بهراه همین دلیل کینه بسیار عمیقی از آنها به دل داشت.
اینکه کارتل مککین به رهبری او، کارتل فاولاابروهای را تا پای جان تعقیب و کاملاً نابودخائنه کرده بود، دقیقاً ریشه در همین کینه قدیمی داشت.
با پیش کشیده شدن بحثچاقو دزد دریایی بودن کارتل فاولا،فشار رنگ از رخسار ال منچو پرید.
چرا که اوپشت از قبل هویت واقعیحمله کارتل فاولا را میدانست.
هر بار که دون خوان صفحهای از اسناد را ورق میزد،حداقل رنگ چهره ال منچو به طرز نامحسوسی عوض میشد و حالاتبدون چهره سایر رؤسای حاضر در اتاق نیز لحظه به لحظه تغییر میکرد.
پس از بررسیمنچو تمام اسناد، دون خوانهمینجاست سرش را بالا آورد.
«زیک موری. من تمام مدارکی که رو کردیگردن رو دیدم. اما اگه فکر میکنی این خزعبلات برایداری شک کردن به برادرم، خواکین، کافیه، سخت در اشتباهی.»
زیک سر تکان داد.
«معلومه که اینطورمهار فکر میکنی. رئیسپشت آدم زیرک و شکاکیه.»
دون خوان با شنیدنفشار حرفهای زیک احساس عجیبیابروهای به او دست داد.
انگار طرفلحن مقابل او راچاقو خیلی خوب میشناخت.
درست در همان لحظه،پناه زیک چیزی در گوشحداقل ال منچو زمزمه کرد.
چهره ال منچو پسکرده از شنیدن حرفهای زیکگرفته مثل گچ سفید شد.
«چـ... چطورگردن در موردفشار اون میدونی...!»
زیک از زندگیبرنده گذشتهاش، اسرار تمامبیشتر رؤسای کارتل را میدانست.
ال منچو همسر و دختر جوانی داشتحمله که هیچکس از وجودشان خبر نداشت وجهتی او آنها را بیشتر از جانش دوست داشت.
زیک در گوشش زمزمه کرده بودپشت که اگر حقیقت را نگوید، نمیتواندبرسد امنیت همسر و دخترش را تضمین کند.
ال منچو بهمنچو لرزه افتاد وهدیهام دهان باز کرد:
«خـ... خواهشلحن میکنم. کاری باچاقو اونا نداشته باش...»
«پس چرا حقیقت رو فاشگرفته نمیکنی؟ اون وقت به خدا قسمنقاط میخورم که کاری باهاشون نداشته باشم.»
در جنوب، قسم خوردنکرده به نام خدا یکگرفته پیمان مطلق و نشکستنی بود.
اگر کسی قسمی را که به خدا خورده بود میشکست،خورد حتی پس از مرگ نیز رستگار نمیشد؛ به همین دلیلگرفت حتی اعضای بیرحم کارتل نیز به این قسم پایبند بودند.
ال منچو بابرنده بدنی لرزان سرشبیشتر را بالا آورد.
به دونطوری خوان نگاهپناه کرد و گفت:
«ر... رئیس.کاملاً چیزی که زیکطوری موری گفت حقیقته.»
حالت چهرهگردن دون خوانفشار در هم ریخت.
«خواکین. داریلحن میگی بهمتهدیدآمیزی خیانت کردی؟»
«مـ... موضوع اینه که... اولشگرفته نمیدونستم اونا از کارتل فاولاایجاد هستن و باهاشون معامله کردم...»
دون خوان از جایشکرده پرید، مشتش را رویگرفته میز کوبید و فریاد زد:
«چطور جرئتگردن میکنی! بهفشار من خیانت کنی!»
ال منچولحن در حالیتهدیدآمیزی که میلرزید گفت:
«مـ... متأسفم، رئیس! امـ...پناه اما من هرگز قصدحداقل نداشتم بهت خیانت کنم! آآآخ...!»
قبل از اینکه ال منچو بتواند جملهاش را تمامفضای کند، دون خوان تبری را که روی دیوار آویزانضدحمله بود چنگ زد و به سمت او پرتاب کرد.
تبر با دقتی مرگبار،فشار درست وسط جمجمه ال منچوتکانی نشست و سرش را شکافت.
فرد شماره دویبرنده کارتل مککین بهبیشتر همین سادگی کشته شد.
دون خوان به جسد ال منچوفضای نزدیک شد و تبری را کهکور در سرش فرو رفته بود، بیرون کشید.
خون وکاملاً تکههای مغزکرده به اطراف پاشید.
دون خوان با بیتفاوتی محض به صندلیاش بازگشت و درخورد حالی که دستانش آغشته به خون بود، یک بار دیگرگرفت نگاهی به اسنادی که کی به او داده بود انداخت.
سپس با خشمیبرنده سوزان به مدیرانبیشتر سندیکا خیره شد.
«شما قصد داشتین کارتل مککین رو دورحمله بزنین و برین سمت کارتل فاولا. برای همینضدحمله بود که تمام سوماها رو تو انبار سوزوندین.»
با شنیدن این حرفِ دون خوان، یکیپناه از مدیران سندیکا به لرزه افتاد ونقاط بلافاصله روی زمین افتاد و زانو زد.
«ر... رئیس! چـ... چنین چیزیداد هرگز اتفاق نیفتاده! قسم میخورم!خورد لطفاً حرفم رو باور کنین!»
مدیر رولحن به کیتهدیدآمیزی کرد و گفت:
«این جادوگر عوضیِ حیلهگرپناه داره حقهبازی درمیاره! اصلاًحداقل همچین چیزی نبوده، رئیس!»
اما دیگرکاملاً خیلی دیرکرده شده بود.
تبر دون خوانمنچو سر مدیر راهدیهام نیز از وسط شکافت.
با صدای خرد شدن استخوان، سر مدیر متلاشیگردن شد و خون به همه جا پاشید. سرخورد تا پای کی غرق در خونِ مدیر شد.
او با دیدن چنین بیرحمی و قساوتیحمله که فراتر از تصوراتش بود، رنگ ازجهتی رخسارش پرید و در جای خود خشکش زد.
دون خوان که اکنون شبیه به یک قصابگرفته دیوانه به نظر میرسید، تبرش را بالا آوردآماده و آن را به سمت سایر رؤسا گرفت.
«دیگه کی بهم خیانتفشار کرده؟ بیاین جلو. همینابروهای الان خودتونو نشون بدین!»
«آروم باش، رئیس.»
درست در همان لحظه،پناه زیک از پشت سرحداقل به دون خوان نزدیک شد.
دون خوانِ خشمگین، تبرکرده را با تمام قدرتگرفته به سمت زیک چرخاند.
زیک به راحتی جاخالیفشار داد و تبر دونابروهای خوان هوا را شکافت.
دون خوان که در بهترین حالت، قدرتیروی در حد یک شوالیه بنفش داشت، حتیابروهای نتوانست تاری از موهای زیک را لمس کند.
چشمان دون خوان با دیدن خون به سرخی میزد و نفسنفس میزد.کور او به سمت صندلیاش رفت، مقداری پودر سوما بیرون آورد، آن را ازقطعاً بینی بالا کشید و سپس یک لیوان الکل قوی را یکنفس سر کشید.
او دهانش رامهار پاک کرد وپشت به زیک گفت:
«زیک موری! تو دیگه کی هستی؟ فرشتهای هستی کهتکانی خدا برای کمک به من فرستاده؟ یا شیطانی که ازموهای جهنم بالا اومده تا این دون خوان رو نابود کنه!»
زیک سرشلحن را تکانتهدیدآمیزی داد و گفت:
«من نه فرشتهام و نه شیطان.فضای من یه شریک تجاریم که میخوادکور یه معامله جدید به رئیس پیشنهاد بده.»
«شریک؟ چه جورمهار معاملهای میخوای باپشت من بکنی، زیک موری؟»
«مدیران سندیکا به شما خیانت کردهن، رئیس. اما کارتلتکانی مککین برای جابهجایی جنسهاش به یه شبکه توزیع نیازانداخت داره. کی و من نقش سندیکا رو به عهده میگیریم.»
دون خوان بابرنده شنیدن این حرفهابیشتر زیر خنده زد.
«داری ازم میخوای به خاطرگرفته یه معامله جدید با تو،ایجاد دخل اون آشغالا رو بیارم؟»
«دارم میگمکاملاً که به یهطوری توجیه نیاز دارید.»
دون خوان دوباره خندید.
«توجیه. حق با توئه.»
دون خوان بهپشت قاتلانی که پشتفضای سرش بودند اشاره کرد.
قاتلان، مدیران سندیکا را کهطوری با دستپاچگی ایستاده بودند، گرفتندحمله و از اتاق کنفرانس بیرون کشیدند.
دون خوانگردن دوباره سرفشار جایش نشست.
یکی از زیردستانش حولهای برایش آورد وروی او پس از پاک کردن خون ازابروهای سر و صورت و دستهایش، دهان باز کرد:
«خب، فرض کنیم شبکهپناه توزیع رو بهت سپردم. اینبرسد وسط چی به من میرسه؟»
«من کمکتون میکنممهار تا کارتل فاولا روپناه از سر راه بردارید.»
با این حرف،منچو حالت چهره دونهدیهام خوان تغییر کرد.
«داری میگی اون دزدایتهدیدآمیزی دریایی لعنتی رو ازگردن روی زمین محو میکنی؟»
«من اونا رو بهپناه نام رئیس و کارتلحداقل مککین کاملاً پاک میکنم.»
دون خوان ناگهانمهار از جایش پریدپشت و زیر خنده زد.
همزمان با خندههای او، دیگرداد رؤسای کارتل نیز که در حالداری تماشایش بودند، شروع به خندیدن کردند.
طولی نکشید که دون خوانچاقو از خنده دست کشید و باداد چهرهای جدی به زیک خیره شد.
«شگفتانگیزه، زیک موری. واقعاً شگفتانگیزه.گرفته خیلی خب. پس چطور میخوایایجاد حساب کارتل فاولا رو برسی؟»
زیک بدون تردید گفت:
«اگه یه واحد زبده در اختیارم بذارید، رئیس، یکیتکانی از اردوگاههای اصلی کارتل فاولا رو نابود میکنم وانداخت برمیگردم. ترس از کارتل مککین رو تو وجودشون حک میکنیم.»
چشمان دون خوان تیز شد.
گویی سعی داشت باپناه شکافتن زیک با نگاهش،حداقل او را کاملاً درک کند.
پس از لحظهای، دون خوانطوری به زیک نزدیک شد وحمله دستش را روی شانه او گذاشت.
«زیک موری. من، دونفشار خوان، امروز تحت تأثیر شجاعتتکانی و دلاوری تو قرار گرفتم.»
او پیشانیلحن زیک راتهدیدآمیزی بوسید و گفت:
«دیگه نیازی نیست بهتپناه شک کنم. تو همین الانشمبرسد هدایای زیادی به من دادی.»
«برای جشن گرفتنمهار شراکتمون، یه هدیهپشت جدید براتون میارم، رئیس.»
دون خوان سر تکان داد.
«بسیار عالی.»
او بهطوری آرامی بهپناه سمت کی رفت.
دستش را گرفت،مهار دوباره آن راپشت بوسید و گفت:
«در حالی که تو داری شجاعتت رو درابروهای برابر کارتل فاولا به نمایش میذاری، من باخائنه این بانو مثل یه مهمان عالیرتبه رفتار میکنم.»
لحن کلماتش ملایم بود، اما دربیشتر واقع به این معنا بود کههدیهام کی را به عنوان گروگان نگه میدارد.
برخلاف کی که دستپاچهپناه شده بود، زیک باحداقل آرامش سر تکان داد.
«متوجهام، رئیس.»
دون خوان لبخندمنچو زد و لیوانشهدیهام را بالا برد.
«به سلامتی مککین!برنده و به سلامتی جنگجویروی شجاع، زیک موری! سالود!»
«سالود!»
همراه با دون خوان،کرده سایر رؤسای کارتل نیزگرفته لیوانهایشان را سر کشیدند.
هوا از بوی خون،فشار توطئههای شوم و ترسِابروهای نمور سنگین شده بود.
زیک بالاخره احساسبرنده کرد که بهبیشتر قاره جنوبی بازگشته است.
او به دونپشت خوان که از تهحمله دل میخندید نگاه کرد.
‹تا میتونی بخند. بهزودی توطوری تلهای که خودت پهن کردی گرفتارحداقل میشی و برای رهایی دستوپا میزنی.›
ووش!
سایهها به سرعتپشت از میان جنگلفضای انبوه عبور میکردند.
واحد رزمی کارتل مککینکرده اکنون در اعماق قلمرو کارتلفضای فاولا در جنگل حضور داشت.
مانوئل، فرمانده واحد، در حالی کههدیهام به دویدن زیک در پیشاپیش خودمیگی نگاه میکرد، نمیتوانست تعجبش را پنهان کند.
‹اون کاملاً مشخصه که اهلچاقو قاره مرکزیه، پس چطور اینقدرفشار تو هنرهای رزمی جنوب ماهره؟›
قاره جنوبی برخلافپشت قاره مرکزی، روشفضای آموزش سیستماتیک هاله نداشت.
بنابراین، تکنیکهای فیزیکیمهار و تسلیحاتی درپشت آنجا نسبتاً توسعهیافتهتر بودند.
با این حال، زیک بسیارداد سریعتر و با پنهانکاری بیشتریخورد نسبت به قاتلان آنها حرکت میکرد.
به همین دلیل، مانوئل و سایر اعضای واحد که در ابتدا آشکاراهدیهام زیک را نادیده گرفته و به او زور میگفتند، با نفوذ بیشتر بهموهای عمق قلمرو کارتل فاولا، به تدریج چارهای جز پیروی از دستورات او نداشتند.
درست در همانپشت لحظه، زیک علامتفضای داد تا متوقف شوند.
اعضای واحد همگی پشت درختانطوری پنهان شدند و با دقتحمله منطقه روبهرو را زیر نظر گرفتند.
طولی نکشید کهمنچو گروهی از سایهها ازهمینجاست پشت درختان نمایان شدند.
مانوئل نفسش را حبس کرد.
‹لعنتی. بین اینپشت همه جونور، بایدفضای به گرگینهها برمیخوردیم.›
در میان جانورینهها،مهار گرگینهها به دلیل تواناییهایپناه رزمی بالایشان شهرت داشتند.
آنها روی دو پا راه میرفتند، بنابراین میتوانستند از سلاحهای انسانیداری استفاده کنند و در نبردهای تنبهتن، با دندانها و چنگالهای تیزشانچرا بیرحمانه حمله میکردند که آنها را به حریفانی سرسخت تبدیل میکرد.
مانوئل به زیکبرنده که در کنارشبیشتر بود نگاهی انداخت.
با وجود اینکه خودش فرماندهگرفته واحد بود، متوجه شد کهایجاد منتظر دستورات زیک ایستاده است.
اما زیک دستور دیگری نداد. درپشت عوض، خنجری از جیبش بیرون آوردبرسد و به آرامی از جا بلند شد.
پیش از آنکه مانوئل بتواندداد جلویش را بگیرد، زیک بهخورد سرعت از یک درخت بالا رفت.
ووش!
زیک با استفاده از مانا برایفضای ایجاد باد، گویی در حال پرواز بودآماده و از درختی به درخت دیگر میپرید.
زیک از تصور اولینکرده نبرد حسابیاش پس از مدتها،فضای هیجان عجیبی را احساس کرد.
زیک با پنهان کردن کاملداد حضورش از بالای درخت، گرگینههایخورد پایین را زیر نظر گرفت.
او به طوربرنده غریزی قویترین آنهابیشتر را شناسایی کرد.
ووش!
با وزش تندبادی،مهار زیک مستقیماً ازپشت درخت به پایین پرید.
سویش!
زیک با تزریق تیغه بادچاقو به خنجرش، رهبر گرگینهها رافشار از وسط به دو نیم کرد.
کرک!
با افتادن رهبر که به دوپشت نیم شده بود، سایر جنگجویان گرگینهبرسد یکه خوردند و به اطراف نگاه کردند.
اما دیگرگردن خیلی دیرفشار شده بود.
وورل!
زیک در حالی که به زمین چسبیدهحمله بود و مانند یک مار حرکت میکرد، درضدحمله یک چشمبههمزدن گرگینههای باقیمانده را از پا درآورد.
گه!
به محض رسیدن به مرکز گروه، گردن وابروهای قلب آنها را هدف قرار داد و بهخائنه سرعت هشت جنگجوی گرگینه را از بین برد.
‹ا... امکان نداره.›
مانوئل و سایر اعضایپناه واحد نیز از حرکاتحداقل زیک مبهوت شده بودند.
زیک با خونسردی ایستاد،کرده لباسهایش را تکاند وگرفته به اعضای واحد اشاره کرد.
مانوئل و اعضایمنچو واحد بسیار سریعتر ازهمینجاست قبل به حرکت درآمدند.
یادداشت مترجم
مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max