---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 48: بدون عنوان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 48: بدون عنوان

0

حتی با وجود چاقویی که زیر‌پشت​ گلوی فرد شماره دوی او قرار‌برسد​ داشت، دون خوان خم به ابرو نیاورد.

با خونسردی سیگار برگ جدیدی‌داد​ بیرون آورد، گوشه لبش گذاشت‌خورد​ و آن را روشن کرد.

دون خوان پس از‌تهدیدآمیزی​ بیرون دادن کام سنگینی از‌منچو​ دود، با زیک احوال‌پرسی کرد.

«از ملاقاتت خوشبختم، زیک موری.»

نفس عمیقی کشید و گفت:

«امروز تولدمه. اما‌منچو​ تو به جای هدیه،‌همین‌جاست​ با خودت اسلحه آوردی.»

با وجود اینکه صدایش‌تهدیدآمیزی​ آرام بود، اما لحن‌گردن​ برنده و تهدیدآمیزی داشت.

زیک چاقو را بیشتر‌پناه​ روی گردن ال منچو‌حداقل​ فشار داد و گفت:

«هدیه‌ام همین‌جاست.»

ابروهای دون خوان تکانی خورد.

«داری می‌گی‌لحن​ برادر عزیزم،‌تهدیدآمیزی​ خواکین، یه خائنه؟»

زیک چنگ انداخت و‌پناه​ موهای ال منچو را‌حداقل​ گرفت و تکانش داد.

«هی، ال‌کاملاً​ منچو. چرا‌کرده​ خودت بهش نمی‌گی؟»

ال منچو که زیک گلویش را‌هدیه‌ام​ چسبیده بود، زیر آن فشار نمی‌توانست‌می‌گی​ درست تکان بخورد یا حرف بزند.

حس می‌کرد اگر کوچک‌ترین‌تهدیدآمیزی​ تکانی بخورد، تیغه چاقو‌گردن​ گلویش را پاره می‌کند.

‹لعنتی. اینجا چه خبره؟›

ال منچو‌کاملاً​ مدام به آدم‌کش‌های‌طوری​ روبه‌رویش علامت می‌داد.

‹از جادو استفاده کنین، از هاله استفاده‌همین‌جاست​ کنین، از تکنیک‌های ترور استفاده کنین، هر‌عزیزم​ کوفتی که می‌تونه این مزاحم لعنتی رو بکشه!›

اما آدم‌کش‌های‌لحن​ مسلح نمی‌توانستند بی‌گدار‌چاقو​ به آب بزنند.

زیک کاملاً ال منچو را مهار کرده بود؛ طوری پشت سر‌نقاط​ او پناه گرفته بود که فضای حمله به حداقل برسد و‌گوشتی​ با ایجاد نقاط کور، آماده بود تا از هر جهتی ضدحمله بزند.

اگر از راه دور حمله می‌کردند،‌پشت​ او بدون شک از ال منچو‌برسد​ به عنوان سپر گوشتی استفاده می‌کرد.

‹این حروم‌زاده قطعاً‌منچو​ یه حرفه‌ایه. کدوم‌هدیه‌ام​ خری اینو فرستاده؟›

حتی در میان این رویارویی پرتنش،‌بیشتر​ زیک خونسردی‌اش را حفظ کرد و بدون‌همین‌جاست​ کوچک‌ترین لرزشی در صدایش، حرفش را زد:

«اگه خودش زبون‌پشت​ باز نمی‌کنه، من مدارک‌حمله​ رو بهت نشون می‌دم.»

با اشاره سر زیک، کی اسنادی‌پشت​ را که آماده کرده بود، روی‌برسد​ میز و جلوی دون خوان گذاشت.

دون خوان به آرامی دستش‌داد​ را دراز کرد و نگاهی‌خورد​ به اسناد ارائه‌شده توسط کی انداخت.

ابروهایش در هم رفت.

سپس به‌طوری​ آرامی لب‌پناه​ به سخن گشود:

«آدمای کارتل‌کاملاً​ فاولا همون دزدای‌طوری​ دریایی دریای جنوبن؟»

با شنیدن این حرف،‌فشار​ همهمه‌ای در میان رؤسای‌ابروهای​ کارتل مک‌کین به پا شد.

هیچ‌کس در جنوب‌برنده​ دل خوشی از دزدان‌روی​ دریایی دریای جنوب نداشت.

چرا که آن‌ها از زمان اجدادشان‌فضای​ همواره در حال جنگ با این‌کور​ دزدان دریایی و محافظت از خانواده‌هایشان بودند.

در مورد شخص دون خوان، او خانواده‌اش را به‌فضای​ دست همین دزدان دریایی از دست داده بود و به‌راه​ همین دلیل کینه بسیار عمیقی از آن‌ها به دل داشت.

اینکه کارتل مک‌کین به رهبری او، کارتل فاولا‌ابروهای​ را تا پای جان تعقیب و کاملاً نابود‌خائنه​ کرده بود، دقیقاً ریشه در همین کینه قدیمی داشت.

با پیش کشیده شدن بحث‌چاقو​ دزد دریایی بودن کارتل فاولا،‌فشار​ رنگ از رخسار ال منچو پرید.

چرا که او‌پشت​ از قبل هویت واقعی‌حمله​ کارتل فاولا را می‌دانست.

هر بار که دون خوان صفحه‌ای از اسناد را ورق می‌زد،‌حداقل​ رنگ چهره ال منچو به طرز نامحسوسی عوض می‌شد و حالات‌بدون​ چهره سایر رؤسای حاضر در اتاق نیز لحظه به لحظه تغییر می‌کرد.

پس از بررسی‌منچو​ تمام اسناد، دون خوان‌همین‌جاست​ سرش را بالا آورد.

«زیک موری. من تمام مدارکی که رو کردی‌گردن​ رو دیدم. اما اگه فکر می‌کنی این خزعبلات برای‌داری​ شک کردن به برادرم، خواکین، کافیه، سخت در اشتباهی.»

زیک سر تکان داد.

«معلومه که این‌طور‌مهار​ فکر می‌کنی. رئیس‌پشت​ آدم زیرک و شکاکیه.»

دون خوان با شنیدن‌فشار​ حرف‌های زیک احساس عجیبی‌ابروهای​ به او دست داد.

انگار طرف‌لحن​ مقابل او را‌چاقو​ خیلی خوب می‌شناخت.

درست در همان لحظه،‌پناه​ زیک چیزی در گوش‌حداقل​ ال منچو زمزمه کرد.

چهره ال منچو پس‌کرده​ از شنیدن حرف‌های زیک‌گرفته​ مثل گچ سفید شد.

«چـ... چطور‌گردن​ در مورد‌فشار​ اون می‌دونی...!»

زیک از زندگی‌برنده​ گذشته‌اش، اسرار تمام‌بیشتر​ رؤسای کارتل را می‌دانست.

ال منچو همسر و دختر جوانی داشت‌حمله​ که هیچ‌کس از وجودشان خبر نداشت و‌جهتی​ او آن‌ها را بیشتر از جانش دوست داشت.

زیک در گوشش زمزمه کرده بود‌پشت​ که اگر حقیقت را نگوید، نمی‌تواند‌برسد​ امنیت همسر و دخترش را تضمین کند.

ال منچو به‌منچو​ لرزه افتاد و‌هدیه‌ام​ دهان باز کرد:

«خـ... خواهش‌لحن​ می‌کنم. کاری با‌چاقو​ اونا نداشته باش...»

«پس چرا حقیقت رو فاش‌گرفته​ نمی‌کنی؟ اون وقت به خدا قسم‌نقاط​ می‌خورم که کاری باهاشون نداشته باشم.»

در جنوب، قسم خوردن‌کرده​ به نام خدا یک‌گرفته​ پیمان مطلق و نشکستنی بود.

اگر کسی قسمی را که به خدا خورده بود می‌شکست،‌خورد​ حتی پس از مرگ نیز رستگار نمی‌شد؛ به همین دلیل‌گرفت​ حتی اعضای بی‌رحم کارتل نیز به این قسم پایبند بودند.

ال منچو با‌برنده​ بدنی لرزان سرش‌بیشتر​ را بالا آورد.

به دون‌طوری​ خوان نگاه‌پناه​ کرد و گفت:

«ر... رئیس.‌کاملاً​ چیزی که زیک‌طوری​ موری گفت حقیقته.»

حالت چهره‌گردن​ دون خوان‌فشار​ در هم ریخت.

«خواکین. داری‌لحن​ می‌گی بهم‌تهدیدآمیزی​ خیانت کردی؟»

«مـ... موضوع اینه که... اولش‌گرفته​ نمی‌دونستم اونا از کارتل فاولا‌ایجاد​ هستن و باهاشون معامله کردم...»

دون خوان از جایش‌کرده​ پرید، مشتش را روی‌گرفته​ میز کوبید و فریاد زد:

«چطور جرئت‌گردن​ می‌کنی! به‌فشار​ من خیانت کنی!»

ال منچو‌لحن​ در حالی‌تهدیدآمیزی​ که می‌لرزید گفت:

«مـ... متأسفم، رئیس! امـ...‌پناه​ اما من هرگز قصد‌حداقل​ نداشتم بهت خیانت کنم! آآآخ...!»

قبل از اینکه ال منچو بتواند جمله‌اش را تمام‌فضای​ کند، دون خوان تبری را که روی دیوار آویزان‌ضدحمله​ بود چنگ زد و به سمت او پرتاب کرد.

تبر با دقتی مرگبار،‌فشار​ درست وسط جمجمه ال منچو‌تکانی​ نشست و سرش را شکافت.

فرد شماره دوی‌برنده​ کارتل مک‌کین به‌بیشتر​ همین سادگی کشته شد.

دون خوان به جسد ال منچو‌فضای​ نزدیک شد و تبری را که‌کور​ در سرش فرو رفته بود، بیرون کشید.

خون و‌کاملاً​ تکه‌های مغز‌کرده​ به اطراف پاشید.

دون خوان با بی‌تفاوتی محض به صندلی‌اش بازگشت و در‌خورد​ حالی که دستانش آغشته به خون بود، یک بار دیگر‌گرفت​ نگاهی به اسنادی که کی به او داده بود انداخت.

سپس با خشمی‌برنده​ سوزان به مدیران‌بیشتر​ سندیکا خیره شد.

«شما قصد داشتین کارتل مک‌کین رو دور‌حمله​ بزنین و برین سمت کارتل فاولا. برای همین‌ضدحمله​ بود که تمام سوماها رو تو انبار سوزوندین.»

با شنیدن این حرفِ دون خوان، یکی‌پناه​ از مدیران سندیکا به لرزه افتاد و‌نقاط​ بلافاصله روی زمین افتاد و زانو زد.

«ر... رئیس! چـ... چنین چیزی‌داد​ هرگز اتفاق نیفتاده! قسم می‌خورم!‌خورد​ لطفاً حرفم رو باور کنین!»

مدیر رو‌لحن​ به کی‌تهدیدآمیزی​ کرد و گفت:

«این جادوگر عوضیِ حیله‌گر‌پناه​ داره حقه‌بازی درمیاره! اصلاً‌حداقل​ همچین چیزی نبوده، رئیس!»

اما دیگر‌کاملاً​ خیلی دیر‌کرده​ شده بود.

تبر دون خوان‌منچو​ سر مدیر را‌هدیه‌ام​ نیز از وسط شکافت.

با صدای خرد شدن استخوان، سر مدیر متلاشی‌گردن​ شد و خون به همه جا پاشید. سر‌خورد​ تا پای کی غرق در خونِ مدیر شد.

او با دیدن چنین بی‌رحمی و قساوتی‌حمله​ که فراتر از تصوراتش بود، رنگ از‌جهتی​ رخسارش پرید و در جای خود خشکش زد.

دون خوان که اکنون شبیه به یک قصاب‌گرفته​ دیوانه به نظر می‌رسید، تبرش را بالا آورد‌آماده​ و آن را به سمت سایر رؤسا گرفت.

«دیگه کی بهم خیانت‌فشار​ کرده؟ بیاین جلو. همین‌ابروهای​ الان خودتونو نشون بدین!»

«آروم باش، رئیس.»

درست در همان لحظه،‌پناه​ زیک از پشت سر‌حداقل​ به دون خوان نزدیک شد.

دون خوانِ خشمگین، تبر‌کرده​ را با تمام قدرت‌گرفته​ به سمت زیک چرخاند.

زیک به راحتی جاخالی‌فشار​ داد و تبر دون‌ابروهای​ خوان هوا را شکافت.

دون خوان که در بهترین حالت، قدرتی‌روی​ در حد یک شوالیه بنفش داشت، حتی‌ابروهای​ نتوانست تاری از موهای زیک را لمس کند.

چشمان دون خوان با دیدن خون به سرخی می‌زد و نفس‌نفس می‌زد.‌کور​ او به سمت صندلی‌اش رفت، مقداری پودر سوما بیرون آورد، آن را از‌قطعاً​ بینی بالا کشید و سپس یک لیوان الکل قوی را یک‌نفس سر کشید.

او دهانش را‌مهار​ پاک کرد و‌پشت​ به زیک گفت:

«زیک موری! تو دیگه کی هستی؟ فرشته‌ای هستی که‌تکانی​ خدا برای کمک به من فرستاده؟ یا شیطانی که از‌موهای​ جهنم بالا اومده تا این دون خوان رو نابود کنه!»

زیک سرش‌لحن​ را تکان‌تهدیدآمیزی​ داد و گفت:

«من نه فرشته‌ام و نه شیطان.‌فضای​ من یه شریک تجاریم که می‌خواد‌کور​ یه معامله جدید به رئیس پیشنهاد بده.»

«شریک؟ چه جور‌مهار​ معامله‌ای می‌خوای با‌پشت​ من بکنی، زیک موری؟»

«مدیران سندیکا به شما خیانت کرده‌ن، رئیس. اما کارتل‌تکانی​ مک‌کین برای جابه‌جایی جنس‌هاش به یه شبکه توزیع نیاز‌انداخت​ داره. کی و من نقش سندیکا رو به عهده می‌گیریم.»

دون خوان با‌برنده​ شنیدن این حرف‌ها‌بیشتر​ زیر خنده زد.

«داری ازم می‌خوای به خاطر‌گرفته​ یه معامله جدید با تو،‌ایجاد​ دخل اون آشغالا رو بیارم؟»

«دارم می‌گم‌کاملاً​ که به یه‌طوری​ توجیه نیاز دارید.»

دون خوان دوباره خندید.

«توجیه. حق با توئه.»

دون خوان به‌پشت​ قاتلانی که پشت‌فضای​ سرش بودند اشاره کرد.

قاتلان، مدیران سندیکا را که‌طوری​ با دستپاچگی ایستاده بودند، گرفتند‌حمله​ و از اتاق کنفرانس بیرون کشیدند.

دون خوان‌گردن​ دوباره سر‌فشار​ جایش نشست.

یکی از زیردستانش حوله‌ای برایش آورد و‌روی​ او پس از پاک کردن خون از‌ابروهای​ سر و صورت و دست‌هایش، دهان باز کرد:

«خب، فرض کنیم شبکه‌پناه​ توزیع رو بهت سپردم. این‌برسد​ وسط چی به من می‌رسه؟»

«من کمکتون می‌کنم‌مهار​ تا کارتل فاولا رو‌پناه​ از سر راه بردارید.»

با این حرف،‌منچو​ حالت چهره دون‌هدیه‌ام​ خوان تغییر کرد.

«داری می‌گی اون دزدای‌تهدیدآمیزی​ دریایی لعنتی رو از‌گردن​ روی زمین محو می‌کنی؟»

«من اونا رو به‌پناه​ نام رئیس و کارتل‌حداقل​ مک‌کین کاملاً پاک می‌کنم.»

دون خوان ناگهان‌مهار​ از جایش پرید‌پشت​ و زیر خنده زد.

هم‌زمان با خنده‌های او، دیگر‌داد​ رؤسای کارتل نیز که در حال‌داری​ تماشایش بودند، شروع به خندیدن کردند.

طولی نکشید که دون خوان‌چاقو​ از خنده دست کشید و با‌داد​ چهره‌ای جدی به زیک خیره شد.

«شگفت‌انگیزه، زیک موری. واقعاً شگفت‌انگیزه.‌گرفته​ خیلی خب. پس چطور می‌خوای‌ایجاد​ حساب کارتل فاولا رو برسی؟»

زیک بدون تردید گفت:

«اگه یه واحد زبده در اختیارم بذارید، رئیس، یکی‌تکانی​ از اردوگاه‌های اصلی کارتل فاولا رو نابود می‌کنم و‌انداخت​ برمی‌گردم. ترس از کارتل مک‌کین رو تو وجودشون حک می‌کنیم.»

چشمان دون خوان تیز شد.

گویی سعی داشت با‌پناه​ شکافتن زیک با نگاهش،‌حداقل​ او را کاملاً درک کند.

پس از لحظه‌ای، دون خوان‌طوری​ به زیک نزدیک شد و‌حمله​ دستش را روی شانه او گذاشت.

«زیک موری. من، دون‌فشار​ خوان، امروز تحت تأثیر شجاعت‌تکانی​ و دلاوری تو قرار گرفتم.»

او پیشانی‌لحن​ زیک را‌تهدیدآمیزی​ بوسید و گفت:

«دیگه نیازی نیست بهت‌پناه​ شک کنم. تو همین الانشم‌برسد​ هدایای زیادی به من دادی.»

«برای جشن گرفتن‌مهار​ شراکت‌مون، یه هدیه‌پشت​ جدید براتون میارم، رئیس.»

دون خوان سر تکان داد.

«بسیار عالی.»

او به‌طوری​ آرامی به‌پناه​ سمت کی رفت.

دستش را گرفت،‌مهار​ دوباره آن را‌پشت​ بوسید و گفت:

«در حالی که تو داری شجاعتت رو در‌ابروهای​ برابر کارتل فاولا به نمایش می‌ذاری، من با‌خائنه​ این بانو مثل یه مهمان عالی‌رتبه رفتار می‌کنم.»

لحن کلماتش ملایم بود، اما در‌بیشتر​ واقع به این معنا بود که‌هدیه‌ام​ کی را به عنوان گروگان نگه می‌دارد.

برخلاف کی که دستپاچه‌پناه​ شده بود، زیک با‌حداقل​ آرامش سر تکان داد.

«متوجه‌ام، رئیس.»

دون خوان لبخند‌منچو​ زد و لیوانش‌هدیه‌ام​ را بالا برد.

«به سلامتی مک‌کین!‌برنده​ و به سلامتی جنگجوی‌روی​ شجاع، زیک موری! سالود!»

«سالود!»

همراه با دون خوان،‌کرده​ سایر رؤسای کارتل نیز‌گرفته​ لیوان‌هایشان را سر کشیدند.

هوا از بوی خون،‌فشار​ توطئه‌های شوم و ترسِ‌ابروهای​ نمور سنگین شده بود.

زیک بالاخره احساس‌برنده​ کرد که به‌بیشتر​ قاره جنوبی بازگشته است.

او به دون‌پشت​ خوان که از ته‌حمله​ دل می‌خندید نگاه کرد.

‹تا می‌تونی بخند. به‌زودی تو‌طوری​ تله‌ای که خودت پهن کردی گرفتار‌حداقل​ می‌شی و برای رهایی دست‌وپا می‌زنی.›

ووش!

سایه‌ها به سرعت‌پشت​ از میان جنگل‌فضای​ انبوه عبور می‌کردند.

واحد رزمی کارتل مک‌کین‌کرده​ اکنون در اعماق قلمرو کارتل‌فضای​ فاولا در جنگل حضور داشت.

مانوئل، فرمانده واحد، در حالی که‌هدیه‌ام​ به دویدن زیک در پیشاپیش خود‌می‌گی​ نگاه می‌کرد، نمی‌توانست تعجبش را پنهان کند.

‹اون کاملاً مشخصه که اهل‌چاقو​ قاره مرکزیه، پس چطور این‌قدر‌فشار​ تو هنرهای رزمی جنوب ماهره؟›

قاره جنوبی برخلاف‌پشت​ قاره مرکزی، روش‌فضای​ آموزش سیستماتیک هاله نداشت.

بنابراین، تکنیک‌های فیزیکی‌مهار​ و تسلیحاتی در‌پشت​ آنجا نسبتاً توسعه‌یافته‌تر بودند.

با این حال، زیک بسیار‌داد​ سریع‌تر و با پنهان‌کاری بیشتری‌خورد​ نسبت به قاتلان آن‌ها حرکت می‌کرد.

به همین دلیل، مانوئل و سایر اعضای واحد که در ابتدا آشکارا‌هدیه‌ام​ زیک را نادیده گرفته و به او زور می‌گفتند، با نفوذ بیشتر به‌موهای​ عمق قلمرو کارتل فاولا، به تدریج چاره‌ای جز پیروی از دستورات او نداشتند.

درست در همان‌پشت​ لحظه، زیک علامت‌فضای​ داد تا متوقف شوند.

اعضای واحد همگی پشت درختان‌طوری​ پنهان شدند و با دقت‌حمله​ منطقه روبه‌رو را زیر نظر گرفتند.

طولی نکشید که‌منچو​ گروهی از سایه‌ها از‌همین‌جاست​ پشت درختان نمایان شدند.

مانوئل نفسش را حبس کرد.

‹لعنتی. بین این‌پشت​ همه جونور، باید‌فضای​ به گرگینه‌ها برمی‌خوردیم.›

در میان جانورینه‌ها،‌مهار​ گرگینه‌ها به دلیل توانایی‌های‌پناه​ رزمی بالایشان شهرت داشتند.

آن‌ها روی دو پا راه می‌رفتند، بنابراین می‌توانستند از سلاح‌های انسانی‌داری​ استفاده کنند و در نبردهای تن‌به‌تن، با دندان‌ها و چنگال‌های تیزشان‌چرا​ بی‌رحمانه حمله می‌کردند که آن‌ها را به حریفانی سرسخت تبدیل می‌کرد.

مانوئل به زیک‌برنده​ که در کنارش‌بیشتر​ بود نگاهی انداخت.

با وجود اینکه خودش فرمانده‌گرفته​ واحد بود، متوجه شد که‌ایجاد​ منتظر دستورات زیک ایستاده است.

اما زیک دستور دیگری نداد. در‌پشت​ عوض، خنجری از جیبش بیرون آورد‌برسد​ و به آرامی از جا بلند شد.

پیش از آنکه مانوئل بتواند‌داد​ جلویش را بگیرد، زیک به‌خورد​ سرعت از یک درخت بالا رفت.

ووش!

زیک با استفاده از مانا برای‌فضای​ ایجاد باد، گویی در حال پرواز بود‌آماده​ و از درختی به درخت دیگر می‌پرید.

زیک از تصور اولین‌کرده​ نبرد حسابی‌اش پس از مدت‌ها،‌فضای​ هیجان عجیبی را احساس کرد.

زیک با پنهان کردن کامل‌داد​ حضورش از بالای درخت، گرگینه‌های‌خورد​ پایین را زیر نظر گرفت.

او به طور‌برنده​ غریزی قوی‌ترین آن‌ها‌بیشتر​ را شناسایی کرد.

ووش!

با وزش تندبادی،‌مهار​ زیک مستقیماً از‌پشت​ درخت به پایین پرید.

سویش!

زیک با تزریق تیغه باد‌چاقو​ به خنجرش، رهبر گرگینه‌ها را‌فشار​ از وسط به دو نیم کرد.

کرک!

با افتادن رهبر که به دو‌پشت​ نیم شده بود، سایر جنگجویان گرگینه‌برسد​ یکه خوردند و به اطراف نگاه کردند.

اما دیگر‌گردن​ خیلی دیر‌فشار​ شده بود.

وورل!

زیک در حالی که به زمین چسبیده‌حمله​ بود و مانند یک مار حرکت می‌کرد، در‌ضدحمله​ یک چشم‌به‌هم‌زدن گرگینه‌های باقی‌مانده را از پا درآورد.

گه!

به محض رسیدن به مرکز گروه، گردن و‌ابروهای​ قلب آن‌ها را هدف قرار داد و به‌خائنه​ سرعت هشت جنگجوی گرگینه را از بین برد.

‹ا... امکان نداره.›

مانوئل و سایر اعضای‌پناه​ واحد نیز از حرکات‌حداقل​ زیک مبهوت شده بودند.

زیک با خونسردی ایستاد،‌کرده​ لباس‌هایش را تکاند و‌گرفته​ به اعضای واحد اشاره کرد.

مانوئل و اعضای‌منچو​ واحد بسیار سریع‌تر از‌همین‌جاست​ قبل به حرکت درآمدند.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

مترجم: Peptobismal / ویراستار: Max