---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 117: 117 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 117: 117

0

[مترجم: Peptobismal]

[ویراستار: Max]

شمشیر زیک ناگهان متوقف شد.

«گنج؟»

لیچ با عجله جواب داد:

«بـ-بله! یه آرتیفکت باارزش!»

«آرتیفکت جادوی سیاه به‌دیوارها​ چه دردم می‌خوره؟ فکر‌قفسه‌های​ کنم همون بهتر که بکشمت...»

«نـ-نه! آرتیفکت جادوی سیاه نیست!‌پله‌ها​ چیزیه که شما هم می‌تونید‌هیولاهای​ ازش استفاده کنید، عالیجناب شوالیه!»

لیچ با‌ندارد​ ناامیدی این‌پایین​ را گفت.

زیک بار‌اطمینان​ دیگر شمشیرش‌تله​ را عقب کشید.

«اول باید‌هیولاهای​ ببینمش، بعد‌دیوارها​ تصمیم می‌گیرم.»

زیک زنجیرها را طوری تنظیم کرد‌پایین​ که دست‌ها، پاها و گردن لیچ را‌آویزان​ ببندد، اما به او اجازه حرکت بدهد.

لیچ در حالی‌پله‌ها​ که می‌لرزید، به آرامی‌استخوان‌های​ از جایش بلند شد.

سپس، به اعماق غار رفت.

زیک در حالی که زنجیرها را در‌بود​ دست داشت، به دنبال لیچ رفت و با‌برای​ چشمان اژدها محیط اطراف را زیر نظر گرفت.

«دست از پا‌وجود​ خطا کنی، سرت از‌آزمایشگاه​ تنت جدا می‌شه، فهمیدی؟»

لیچ از صدای مورمورکننده و‌آزمایشگاه​ سرد زیک لرزید و گذرگاه مخفی‌ای‌آویزان​ را در انتهای غار باز کرد.

پله‌هایی که‌اطمینان​ به زیرزمین ختم‌دیگری​ می‌شدند، پدیدار شدند.

«از ایـ-این طرف، قربان.»

زیک پس از اطمینان از‌پله‌ها​ اینکه تله دیگری وجود ندارد، به‌مختلف​ دنبال لیچ از پله‌ها پایین رفت.

در پایین و‌پله‌ها​ در زیرزمین، آزمایشگاه‌نمایان​ لیچ نمایان شد.

استخوان‌های هیولاهای مختلف از دیوارها آویزان شده بود‌پله‌ها​ و قفسه‌های کتاب در یک طرف، پر از‌آویزان​ کتاب‌هایی بود که به نظر می‌رسید کتاب‌های جادویی باشند.

«برای یه‌هیولاهای​ لیچ، خیلی‌دیوارها​ مرتب و تمیزی.»

«هه هه، ممنونم قربان.»

«گنج کجاست؟»

زیک آشکارا در تلاش بود‌دیگری​ تا گنج لیچ را غارت‌آزمایشگاه​ کند، اما لیچ چاره‌ای نداشت.

لیچ به یک طرف آزمایشگاه رفت‌شده​ و دستش را روی دیواری که‌کتاب‌های​ با جادو پنهان شده بود، گذاشت.

یک گاوصندوق مخفی نمایان شد.

لیچ جعبه‌ای مهر‌پله‌ها​ و موم شده را‌استخوان‌های​ از گاوصندوق بیرون آورد.

«بـ-بفرمایید، قربان.»

«از کجا بدونم توش‌دیوارها​ چیه که همین‌طوری بازش‌قفسه‌های​ کنم؟ خودت بازش کن.»

لیچ در حالی که در دل از‌آزمایشگاه​ دست این شوالیه دردسرساز غرولند می‌کرد، جعبه‌شده​ مهر و موم شده را باز کرد.

زیک با‌ندارد​ دیدن آرتیفکت داخل‌آزمایشگاه​ جعبه غافلگیر شد.

«یه تاج؟»

لیچ سر تکان داد.

«بـ-باشکوه نیست؟ قطعا‌وجود​ به وقار و ابهت‌آزمایشگاه​ شما اضافه می‌کنه... ایییک!»

وقتی زیک دوباره تیغه‌پایین​ تطهیرکننده‌اش را به حرکت درآورد،‌مختلف​ لیچ خود را عقب کشید.

«همون‌طور که انتظار‌اینکه​ می‌رفت، تنها آندد‌وجود​ خوب، یه آندد نابودشده‌ست.»

«چـ-چرا این کار رو می‌کنید؟!‌آویزان​ قول دادید اگه گنج رو‌کتاب‌هایی​ بهتون بدم، جونم رو می‌بخشید!»

«سعی نکن با‌وجود​ آرتیفکت خوندنش من‌پایین​ رو فریب بدی.»

«ایـ-این یه آرتیفکته! قطعا یه قدرت جادویی‌استخوان‌های​ عظیم درونش پنهان شده! فقط مهارت‌های جادویی‌قفسه‌های​ من کافی نبودن، برای همین نتونستم بفهمم چیه!»

زیک در حالی که بهانه‌تراشی‌های‌دیگری​ ناامیدانه لیچ را تماشا می‌کرد،‌آزمایشگاه​ دوباره به تاج نگاه کرد.

این بار، تاج‌مختلف​ را با چشمان اژدها‌بود​ به دقت بررسی کرد.

اطلاعات تاج

توضیحات: یک تاج گران‌بها که در دوران سلسله لوبرن ساخته شده است.

توانایی‌های ذاتی: [سپر نور]، [گرز نور]

نکته ویژه: در صورت استفاده علیه آنددها یا موجودات شیطانی، اثرات آن ۱.۵ برابر افزایش می‌یابد.

'هاه، واقعاً یه آرتیفکته.'

این فقط یک آیتم جادویی ساده‌وجود​ نبود، بلکه یک آرتیفکت درجه یک‌استخوان‌های​ با مهارت‌های تهاجمی و تدافعی بود.

با وجود اینکه آرتیفکت باشکوهی بود، زیک با چهره‌ای‌کتاب​ تا حدودی ناراضی تاج را بر سر گذاشت، زیرا‌تمیزی​ پیش از این در اختیار یک لیچ قرار داشت.

اکنون می‌توانید از مهارت‌های سپر نور (رتبه B) و گرز نور (رتبه B) استفاده کنید.

زیک پیام را‌اینکه​ بررسی کرد و رو‌ندارد​ به لیچ فریاد زد:

«گرز نور.»

بلافاصله، یک چکش غول‌پیکر‌ندارد​ از نور ظاهر شد‌نمایان​ و به لیچ ضربه زد.

'کیااااک!'

بوم!

هاله عظیمی‌هیولاهای​ از نور، آزمایشگاه‌آویزان​ را پر کرد.

با یک ضربه از گرز‌پله‌ها​ نور، لیچ که یک آندد‌هیولاهای​ رده‌بالا بود، تقریباً نابود شد.

'آخ...'

زیک کمی برای لیچ که‌دیگری​ پس از تحویل صادقانه آرتیفکت در‌نمایان​ حال مرگ بود، احساس تاسف کرد.

درست در همان‌مختلف​ لحظه، یک پیام‌شده​ سیستم ظاهر شد.

شما در یک لیچ با قطعات ناچیز استخوان اژدها ترس ایجاد کرده‌اید.

توانایی ذاتی سلطه اژدها فعال شد.

آیا مایل به مطیع کردن هدف هستید؟

زیک با دیدن پیام‌ندارد​ سیستم، با چهره‌ای مات و‌استخوان‌های​ مبهوت به لیچ نگاه کرد.

«احیاناً بدنت رو‌پله‌ها​ با استفاده از‌نمایان​ استخوان‌های اژدها ساختی؟»

لیچ در‌اطمینان​ حالی که از‌دیگری​ ترس می‌لرزید، گفت:

«چـ-چطور ممکنه بتونم چیزی به این باارزشی مثل‌قفسه‌های​ استخوان اژدها به دست بیارم؟ من از مخلوط‌خیلی​ پودر استخوان باسیلیسک، وایورن و دریکر استفاده کردم.»

به نظر می‌رسید که مانند گوراب، اگر موجودی‌نمایان​ ویژگی‌های نوع اژدها را در خود ترکیب کرده‌قفسه‌های​ باشد، به عنوان هدفی برای انقیاد تعیین می‌شود.

زیک به این فکر‌پایین​ کرد که چگونه می‌تواند از‌مختلف​ یک احضار آندد استفاده کند.

'خب، داشتنش ضرری نداره.'

پس از گوراب،‌مختلف​ زیک لیچ را‌شده​ نیز مطیع خود کرد.

شما یک لیچ با قطعات ناچیز استخوان اژدها را مطیع خود کردید.

وووونگ!

سایه زیک کشیده‌مختلف​ شد و بدن لیچ‌بود​ را در بر گرفت.

'هین!'

سپس، ظاهر‌ندارد​ لیچ شروع‌پایین​ به تغییر کرد.

او به جای یک فرم‌دیگری​ اسکلتی آندد، به مردی دلگیر با‌نمایان​ پوستی رنگ‌پریده و مرده‌وار تبدیل شد.

با این حال، با وجود فلس‌هایی روی پوستش‌قفسه‌های​ و چشمانی شبیه به مار، در نگاه اول‌خیلی​ شبیه به یک وحش‌انسان مارمانند به نظر می‌رسید.

«اوه؟»

لیچ با دیدن‌پله‌ها​ بدن تغییریافته‌اش، چهره‌ای‌نمایان​ ناباورانه به خود گرفت.

«چـ-چطور ممکنه...؟!»

او توسط قدرت اژدها‌دیوارها​ از یک لیچ به یک‌کتاب​ احضار انسان‌نما تبدیل شده بود.

او بلافاصله در‌وجود​ برابر زیک زانو‌پایین​ زد و تعظیم کرد.

«ارباب! همون‌طور که انتظار می‌رفت، شما آدم معمولی‌ای نیستید!‌مختلف​ شما با قدرت عظیمتون من رو نجات دادید! ممنونم! ممنونم!‌جادویی​ تا زمانی که روحم از بین بره بهتون خدمت می‌کنم!»

آیا مایل هستید لیچِ مطیع‌شده با قطعات ناچیز استخوان اژدها را نام‌گذاری کنید؟ یک احضار نام‌دار می‌تواند در هر زمان توسط دارنده قدرت احضار شود.

«اسمت چی بود؟»

«اسم ناچیزی که در زمان حیاتم‌نمایان​ استفاده می‌کردم اهمیتی نداره. لطفا خودتون‌شده​ یکی به من عطا کنید، ارباب بزرگ.»

زیک لحظه‌ای به آن فکر کرد،‌وجود​ اما بعد از روی تنبلی تصمیم‌استخوان‌های​ گرفت یک نام تصادفی به او بدهد.

«پس، بیا بهت بگیم ریچموند.»

«آه...»

شما احضار ریچموند را به دست آوردید.

ریچموند، لیچی که نام ریچموند را فقط‌بود​ به خاطر لیچ بودنش گرفته بود، پشیمان شد‌برای​ که چرا همان اسم قدیمی‌اش را نگفته است.

چه ریچموند پشیمان شده بود چه‌پایین​ نه، زیک تاج را در دست‌دیوارها​ گرفت و به فکر فرو رفت.

'همم، این خوبه، اما یعنی‌آزمایشگاه​ باید هر بار که می‌جنگم‌دیوارها​ بپوشمش تا از مهارت‌هاش استفاده کنم؟'

گویی در پاسخ‌اینکه​ به سوال زیک، یک‌ندارد​ پیام سیستم ظاهر شد.

شما می‌توانید با بلعیدن آیتم‌ها توسط پرخوری، مهارت‌ها را به دست آورید.

'اوه؟'

فراموش کرده بود که اکنون‌دیگری​ که سطح پرخوری‌اش به متخصص‌آزمایشگاه​ رسیده است، می‌تواند آیتم‌ها را ببلعد.

او از‌هیولاهای​ مهارت پرخوری روی‌آویزان​ تاج استفاده کرد.

سایه‌ها فوران‌دیگری​ کردند و تاج‌پله‌ها​ را جذب کردند.

تاج بلعیده شد.

مهارت‌های سپر نور (رتبه B) و گرز نور (رتبه B) به دست آمد.

«اوه، پس این‌طوری هم ممکنه.»

زیک بلافاصله‌ندارد​ مهارت‌های فعال خود‌آزمایشگاه​ را بررسی کرد.

مهارت‌های فعال: خنجر زدن دقیق [رتبه E (متخصص)]، ضربه رعد و برق [رتبه A (مبتدی)]، نارنجک نوری [رتبه C (متخصص)]، ناهماهنگی [رتبه C (متخصص)]، انعکاس مانا [رتبه A (مبتدی)]، باف منطقه اثر [رتبه A (مبتدی)]، انعکاس نفرین [رتبه A (مبتدی)]، پنهان‌کاری [رتبه A (مبتدی)]، سپر نور [رتبه B (مبتدی)]، گرز نور [رتبه B (مبتدی)]

مهارت‌های او در مقایسه‌ندارد​ با قبل به طرز‌نمایان​ قابل‌توجهی افزایش یافته بود.

ناگهان زیک‌ندارد​ به یاد‌پایین​ ماسک آگاممنون افتاد.

باید این رو هم‌تله​ ببلعم و مهارت تطهیر‌پله‌ها​ رو به دست بیارم؟

پس از کمی تامل، از آنجا که‌بود​ این ماسک قطعا به کارش می‌آمد، زیک‌باشند​ تصمیم گرفت بلعیدنش را به تعویق بیندازد.

ماسک آگاممنون یک آرتیفکت معمولی نبود، بلکه شیء مقدسی‌استخوان‌های​ متعلق به خاندان آگاممنون بود، بنابراین چیزی نبود که‌کتاب‌هایی​ بتواند هر طور دلش می‌خواهد از شرش خلاص شود.

این شیء مقدس تنها به این دلیل به‌هیولاهای​ او سپرده شده بود که جانشین خاندان بود، بنابراین‌می‌رسید​ سخت بود بگوید مالکیت کاملش را در اختیار دارد.

پس از تصمیم‌گیری‌اینکه​ در مورد بلعیدن ماسک‌ندارد​ طلایی، از ریچموند پرسید:

«هیولاهای بیرون کار توئه؟»

ریچموند سر تکان داد.

«بله، بله.‌ندارد​ چون تخصص‌پایین​ من هیولاهاست.»

«جالبه. جادوگرای سیاه‌اینکه​ زیادی ندیدم که‌وجود​ تخصصشون کنترل هیولاها باشه.»

ریچموند سرش‌هیولاهای​ را خاراند‌دیوارها​ و گفت:

«حتی تو دوران امپراتوری مقدس که من اونجا‌نمایان​ بودم هم جادوگرای خیلی کمی بودن که تخصصشون‌قفسه‌های​ هیولاها باشه، چون رشته تحصیلی چندان محبوبی نبود.»

«قطعا مهارت منحصربه‌فردیه.‌پله‌ها​ پس می‌تونی هیولاها‌نمایان​ رو احضار کنی؟»

«می‌تونم اونایی که‌اینکه​ تو دایره نفوذم‌وجود​ هستن رو احضار کنم.»

«اوه، واقعا؟»

به نظر می‌رسید اگر از‌پله‌ها​ توانایی ریچموند به خوبی استفاده کند،‌مختلف​ می‌تواند امتیازات زیادی به دست بیاورد.

«هوف! هوف!»

بیرون از غار ریچموند،‌دیوارها​ گروه ماجراجویان هنوز درگیر‌قفسه‌های​ مبارزه با هیولاها بودند.

با اینکه پس از شکست ریچموند به دست زیک، جادوی‌هیولاهای​ سیاهی که هیولاها را کنترل می‌کرد از بین رفته بود،‌کتاب‌های​ اما هیولاهای وحشی همچنان هجوم می‌آوردند و حملاتشان بی‌امان ادامه داشت.

کماندار تمام تیرهایش را مصرف کرده‌نمایان​ بود، شوالیه از پا درآمده بود‌شده​ و مانای جادوگران هم تمام شده بود.

با این حال، هیولاهای‌تله​ اطراف همچنان با قصد کشت‌پایین​ به آن‌ها خیره شده بودند.

شوالیه به همراهانش گفت:

«لعنتی، کارمون تمومه، نه؟»

سپس، جادوگر جوانی‌پله‌ها​ که کنارش بود‌نمایان​ به شوالیه گفت:

«پس ریک‌اطمینان​ آخرش هم‌تله​ باکره می‌میره.»

زن کماندار‌هیولاهای​ کنارش سر‌دیوارها​ تکان داد.

«آره. حداقل‌دیگری​ باید بکارتش‌ندارد​ رو می‌گرفتم.»

جادوگر زن که‌پله‌ها​ روبه‌رویشان بود سرخ‌نمایان​ شد و گفت:

«کـ-کلر!»

جادوگر جوان‌هیولاهای​ پوزخندی زد‌دیوارها​ و گفت:

«عاشقانه ریک پسر باکره و‌پله‌ها​ آرین دختر باکره تا ابد تو‌مختلف​ یادها می‌مونه، حتی بعد از مرگم‌مون.»

ریک حتی در‌پله‌ها​ این آخرین لحظات هم‌استخوان‌های​ به شوخی جیسون خندید.

سپس، ریک ناگهان‌اینکه​ با شمشیرش به‌وجود​ جلو یورش برد.

«بودن با‌هیولاهای​ شما بچه‌ها‌دیوارها​ خیلی کیف داد!»

آرین با تعجب فریاد زد:

«ریک!»

ریک قصد داشت خودش‌تله​ را فدا کند تا راه‌پایین​ فراری برای همراهانش باز کند.

«هاااات!»

شمشیر ریک در‌وجود​ یک لحظه گردن‌پایین​ هیولای روبه‌رویش را برید.

او رو‌ندارد​ به همراهانش‌پایین​ فریاد زد:

«سریع برید!»

درست در همان لحظه، یک مینوتور در حالی‌قفسه‌های​ که تبری به بلندی قد یک انسان را‌خیلی​ در دست داشت، به سمت ریک یورش برد.

غرش!

ریک با آمادگی‌پله‌ها​ برای مرگ، به‌نمایان​ سمت مینوتور دوید.

جرنگ!

با یک ضربه‌مختلف​ تبر مینوتور، شمشیر از‌بود​ دست ریک رها شد.

غرش!

مینوتور دوباره‌ندارد​ تبرش را‌پایین​ بالا برد.

ریک با دیدن‌اینکه​ مرگی که به او‌ندارد​ نزدیک می‌شد، خشکش زد.

در لحظه‌ای که‌مختلف​ تبر می‌رفت تا روی‌بود​ سر ریک فرود بیاید،

اسلش!

با برقی از‌پله‌ها​ نور، مینوتور به‌نمایان​ دو نیم تقسیم شد.

«ها؟»

ریک که از همه نزدیک‌تر‌آویزان​ بود، با دیدن این صحنه‌کتاب‌هایی​ باورنکردنی چهره‌ای بهت‌زده به خود گرفت.

جادوگری با چهره‌ای‌وجود​ عبوس در کنارشان‌پایین​ ظاهر شده بود.

مرد جوانی که مینوتور‌پایین​ را به دو نیم‌هیولاهای​ کرده بود، به او گفت:

«ریچموند، کارت رو‌اینکه​ درست انجام بده.‌وجود​ وگرنه درجا نابودت می‌کنم.»

«نـ-نگران نباشید، ارباب!»

جادوگر عصایش را بالا برد و وردی‌آزمایشگاه​ خواند. به دلایلی، هیولاها از دور و نزدیک‌بود​ شروع به هجوم آوردن به سمت آن‌ها کردند.

ریک و‌ندارد​ همراهانش با‌پایین​ تعجب فریاد زدند:

«هـ-هیولاهای بیشتر...! بـ-باید فرار کنیم!»

اما مرد جوان به جای عقب‌نشینی با دیدن‌قفسه‌های​ هیولاها، شمشیر سیاهی که به نظر ناتمام می‌رسید را‌مرتب​ در دست گرفت و دوباره به جلو یورش برد.

سپس با سرعتی‌وجود​ نامرئی شروع به تکه‌تکه‌آزمایشگاه​ کردن تمام هیولاها کرد.

اسلش!

بام!

چاک!

ریک و همراهانش با دیدن ده‌ها هیولا‌آزمایشگاه​ که در یک چشم به هم زدن‌شده​ تکه‌تکه و نابود می‌شدند، رنگ از رخسارشان پرید.

زیک پس از شکست‌پایین​ دادن تمام هیولاها، به ریچموند‌مختلف​ که پشت سرش بود گفت:

«بد نبود.‌اطمینان​ ریچموند، بازم‌تله​ احضار کن.»

ریچموند دوباره وردی خواند‌دیوارها​ و هیولاهای بیشتری را‌قفسه‌های​ به سمت خود کشید.

پس از ده بار احضار و شکست‌آزمایشگاه​ دادن گله‌های هیولاها به این روش، زیک‌شده​ توانست بیش از ۲۰۰۰ امتیاز جمع‌آوری کند.

پس از شکست دادن‌تله​ تمام هیولاها، زیک با‌پله‌ها​ ریک و همراهانش اردو زد.

هدف او جمع‌آوری اطلاعات‌دیوارها​ در مورد کوه‌های غول‌پیکر‌قفسه‌های​ از این گروه ماجراجو بود.

«خیلی ممنون‌دیگری​ که جان ما‌پله‌ها​ رو نجات دادید.»

ریک و همراهانش که شاهد‌آزمایشگاه​ قدرت عظیم زیک بودند، با‌دیوارها​ احتیاط با او رفتار می‌کردند.

آن‌ها متقاعد شده بودند که‌دیگری​ او با وجود ظاهر جوانش،‌آزمایشگاه​ شوالیه‌ای از یک خاندان معتبر است.

زیک به‌هیولاهای​ ریک نگاه‌دیوارها​ کرد و گفت:

«حرفش رو هم نزنید. راستش، با وجود سن‌نمایان​ کمتون به نظر می‌رسه مدت زیادیه که ماجراجو‌قفسه‌های​ هستید. هماهنگی گروهتون من رو تحت تاثیر قرار داد.»

با شنیدن‌ندارد​ این حرف،‌پایین​ جیسون جلو آمد.

«خب، دلیلش اینه که گروهمون یه‌وجود​ پسر باکره و یه دختر باکره‌استخوان‌های​ خالص داره، برای همین هماهنگی... مممف!»

ریک و آرین‌مختلف​ با عجله دهان‌شده​ جیسون را پوشاندند.

زیک با‌دیگری​ تماشای این گروه‌پله‌ها​ شاد لبخندی زد.

کلر، کماندار گروه،‌پله‌ها​ به زیک نگاه‌نمایان​ کرد و پرسید:

«جناب شوالیه،‌اطمینان​ شما عضو‌تله​ کدوم محفل هستید؟»

زیک سرش را‌مختلف​ تکان داد و این‌بود​ موضوع را رد کرد.

«شوالیه؟ اصلا. منم یه ماجراجوام.»

زیک کارت شناسایی‌پله‌ها​ ماجراجویی‌اش را به‌نمایان​ آن‌ها نشان داد.

ریک با‌اطمینان​ دیدن کارت‌تله​ شناسایی تعجب کرد.

«ا-امکان نداره. پس چطور همچین شمشیرزنی شگفت‌انگیزی‌بود​ رو یاد گرفتید؟ من طبیعتا فرض کردم‌باشند​ شما شوالیه‌ای از یه خاندان معتبر هستید.»

«من اهل شمالم. با رنجرها و‌پایین​ مزدورها بزرگ شدم، برای همین تونستم‌دیوارها​ تکنیک‌های شمشیرزنی مختلفی رو ازشون یاد بگیرم.»

او برای کسی که فقط با مشاهده یاد گرفته‌مختلف​ باشد بیش از حد قوی بود، اما چون خودش این‌طور‌جادویی​ می‌گفت، نتوانستند بیشتر سوال کنند و فقط آن را پذیرفتند.

آرین سر تکان داد و‌دیگری​ با اشاره به ریچموند که پشت‌نمایان​ سرشان بود، موضوع را عوض کرد.

«راستی، اشکالی نداره‌مختلف​ اون رو همون‌طور به‌بود​ حال خودش رها کنیم؟»

ریچموند در گوشه‌ای از‌ندارد​ غار کز کرده بود و‌استخوان‌های​ نمی‌توانست به آتش نزدیک شود.

زیک سر تکان داد.

«آره، بهش توجه نکنید.‌تله​ اون فوبیای اجتماعی داره‌پله‌ها​ و از شلوغی می‌ترسه.»

جیسون با‌هیولاهای​ شنیدن این حرف‌آویزان​ سر تکان داد.

جادوگران زیادی‌دیگری​ بودند که‌ندارد​ مشکلات روانی داشتند.

وقتی سوپ به جوش آمد، زیک‌نمایان​ آن را با ملاقه در کاسه‌ها‌شده​ ریخت و به ریک و همراهانش داد.

ریک و همراهانش از طعم عالی‌وجود​ آن که فراتر از انتظارشان از‌استخوان‌های​ یک غذای اردویی بود، بسیار شگفت‌زده شدند.

«واو، این خیلی خوشمزه‌ست.»

این طعم به لطف موادی‌پله‌ها​ که در موجودی‌اش تازه نگه‌هیولاهای​ داشته شده بودند، امکان‌پذیر شده بود.

زیک در حین‌پله‌ها​ خوردن سوپ، از‌نمایان​ ریک و همراهانش پرسید:

«اما شماها‌اطمینان​ برای چی‌تله​ اومدید اینجا؟»

ریک با‌هیولاهای​ احتیاط دهان‌دیوارها​ باز کرد.

«ما نمی‌تونیم چیزی رو از ناجی‌مون‌پایین​ مخفی کنیم. راستش رو بخواید، ما‌دیوارها​ به درخواست دوک گراهام اومدیم اینجا.»

زیک از‌ندارد​ حرف‌های ریک‌پایین​ متعجب شد.

صبر کن؟‌اطمینان​ یعنی ممکنه‌تله​ این افراد...؟

ریک ادامه داد:

«برای پیدا کردن‌وجود​ وارلاکی که بانو‌پایین​ آنجلینا رو نفرین کرده.»

[مترجم: Peptobismal]

[ویراستار: Max]

ناولها | novelha.net