چپتر 49: بدون عنوان
0یگان زیک و مانوئلهنرهای به اردوگاه اصلی تولیدتکنیکهای کارتل فاولا نزدیک شدند.
زیک با دیدن دودی که ازحرف آنسوی جنگل به هوا میرفت، فهمیدمبهوت که نزدیک شدهاند و به مانوئل گفت:
«همینجا منتظر بمونید.»
مانوئل غافلگیر شد.
«ها؟ هـ-همینجاقصد منتظر بمونیم؟هنرهای منظورت چیه؟»
مانوئل که با چشمان خودش دیده بودبهسرعت زیک چگونه یگان گرگینهها را بهتنهایی تار ومدت مار کرد، حالا بهطور محسوسی محترمانهتر رفتار میکرد.
زیک ایستاد و گفت:
«من تنهایی میرم داخل.»
سپس اضافه کرد:
«تنها وظیفه شما اینهگفتن که دقیقاً گزارش بدیدناپدید اون بالا چه اتفاقی افتاده.»
زیک با گفتن این‹مخفی حرف، بهسرعت و بهتنهاییخفهکننده در دل جنگل ناپدید شد.
مانوئل و دیگرهویت اعضای یگان، مات وتواناییهایش مبهوت همانجا خشکشان زد.
مدت کوتاهی نگذشته بودهنرهای که انفجار مهیبی ازتکنیکهای داخل اردوگاه رخ داد.
مانوئل که جا خوردهگفتن بود، به یگانش نگاهناپدید کرد. «اون دیگه چی بود؟»
«سـ-ستوان، باید چیکار کنیم؟»
مانوئل لحظهای فکرهویت کرد و سپستمام به یگانش اشاره کرد.
«لعنتی. بیاید بریم سمت حومهرزمی اردوگاه. باید ببینیم چه اتفاقی افتادهعنصری تا حداقل بتونیم یه گزارش بنویسیم.»
زیک با پشت سر گذاشتن یگان مانوئل،واقعاً آزادانه از گام شبح خود استفاده کردتواناییهایش تا با سرعتی سرسامآور به اردوگاه نزدیک شود.
‹مخفی کردنبهخاطر قدرتم واقعاًپنهانش خفهکننده بود.›
بهخاطر هویت پنهانش،داشت نمیتوانست از تمامقاره تواناییهایش استفاده کند.
او قصد داشت با استفاده از هنرهای رزمی قاره جنوبی،اعضای تکنیکهای ترور و شمشیر عنصری اردوگاه را نابود کند و درخورده عین حال، تکنیک اژدهاکش خود را مهر و موم نگه دارد.
‹همین برای اردوگاهشود یه کارتل باید بیشترواقعاً از حد نیاز باشه.›
قبل از بازگشتش، اغلب مجبور میشدتمام بدون اتکا به این مهارتها ورزمی با دست خالی به اردوگاهها شبیخون بزند.
آن زمان، هر شبیخون قماری بر سرجنوبی جانش بود. وقتی کایسیر میگفت زیک روی لبهتکنیک مرگ قدم برداشته، هیچ اغراقی در کار نبود.
زیک به حصار چوبی ضخیم اردوگاه رسید. یک شمشیردیگر دودستی معمولی از موجودی خود بیرون کشید و مانای خودمهیبی را به جریان انداخت تا قدرت آتش را بیرون بکشد.
ووش!
شمشیر در شعلههای آتش غرقنمیتوانست شد. زیک بیدرنگ تیغه آتشین راهنرهای به سمت حصار چوبی تاب داد.
بوم!
قدرت ضربه بیشتر از حد انتظارحرف بود و باعث شد نهتنها حصار،مبهوت بلکه سازههای اطراف آن نیز فرو بریزند.
‹باید یکمسرسامآور قدرتم رو‹مخفی کنترل کنم.›
تخریب کورکورانه همهچیز آسان بود،نمیتوانست اما او در اینجا هدفیداشت داشت و باید مراقب میبود.
«حمله! حمله!»
«یه جادوگراتفاقی اینجاست! مراقبگفتن جادو باشید!»
به نظر میرسید آنها‹مخفی شمشیر شعلهور زیک راخفهکننده با جادو اشتباه گرفته بودند.
زیک با استفاده از این هرجومرج، به داخلکند اردوگاه نفوذ کرد و به سمت منطقه مرکزیترور که توسط اعضای کارتل فاولا محافظت میشد، حرکت کرد.
در آنجا، تأسیسات کارخانهای رارزمی پیدا کرد که برگهای سوماشمشیر در آن به پودر تبدیل میشدند.
اما پیش ازافتاده رسیدن به آن،حرف راهش سد شد.
«مهاجم!»
پانزده عضوبهخاطر کارتل به سمتنمیتوانست زیک هجوم آوردند.
او خنجرهاییقصد از موجودیهنرهای خود بیرون کشید.
سوویش!
در حالی که در هر دو دستواقعاً خنجر داشت، آنها را به سمت اعضاییتواناییهایش که در حال یورش بودند پرتاب کرد.
بام!
اعضای کارتل که خنجرها دقیقاًرزمی بین چشمانشان فرود آمده بود،شمشیر درجا نقش بر زمین شدند.
موجودی زیک صدها خنجر ارزانقیمت را در خودناپدید جای داده بود، بنابراین در پرتاب آنها بهکوتاهی سمت اعضای کارتل هیچ تردیدی به خود راه نداد.
«آخ!»
خیلی زود، تمام مهاجمان با خنجرهاییتمام که در پیشانی یا قلبشان فرورزمی رفته بود، مرده روی زمین افتادند.
زیک بلافاصلهقصد به سمت تأسیساترزمی تولیدی هجوم برد.
کلنک! کلنک!
چیزی باسرسامآور غرش کرکنندهای بهکردن زیک نزدیک شد.
در کمال تعجب،هویت آنها چند تانک مجهزتواناییهایش به موتورهای جادویی بودند.
‹اونا تونستن این اسباببازیهای گرونقیمت روقاره گیر بیارن که حتی تو قارهنابود مرکزی هم زیاد ازشون استفاده نمیشه.›
در قاره مرکزی، شوالیههاگفتن و جادوگران جنگی عالیرتبه بهدیگر تسلیحات جادویی ترجیح داده میشدند.
تسلیحات جادویی نهتنها گران‹مخفی بودند، بلکه به نگهداری وبهخاطر تعمیرات زیادی هم نیاز داشتند.
با این حال، کارتل پولنمیتوانست فراوان داشت، اما از کمبودداشت شوالیهها و جادوگران ماهر رنج میبرد.
جای تعجب نبود کههنرهای آنها بزرگترین مشتریان برجتکنیکهای جادو و قبیله نیروانا بودند.
زیک با نگاه به تانکهایی که بابهسرعت زره آهنی پوشیده شده بودند و بهخشکشان سمتش یورش میآوردند، باهاموت را بیرون کشید.
در زندگی قبلیاش، زیک مجبور بودقدرتم به هر قیمتی از تانکها دورینمیتوانست کند، اما حالا وضعیت فرق میکرد.
شمشیرش دربهخاطر قدرت بادپنهانش احاطه شد.
تکنیکی که اغلب توسطهنرهای استادش، پادشاه کایسیر استفاده میشد،ترور از شمشیر زیک شکوفا شد.
شمشیر عنصری
فصل باد
شمشیر طوفان
شمشیری که با ارادههنرهای باد خروشان آمیخته شده بود،ترور به سمت تانکها تاب خورد.
وووش!
طوفان عظیمیسرسامآور در اطراف‹مخفی زیک فوران کرد.
بوم!
تانکها با آن شتابی کهرزمی برای لهکردن همهچیز داشتند، درگیرشمشیر طوفان شده و واژگون شدند.
جرنگ!
نهتنها واژگون شدند، بلکه زره بیرونیقدرتم آنها نیز که قادر به تحملنمیتوانست نیروی طوفان نبود، از هم دریده شد.
«آآآه! کمکم کنید!»
اعضای کارتل که تانکها را هدایتقاره میکردند، در حالی که از ترسنابود میلرزیدند، از داخل آنها بیرون خزیدند.
طوفانی که زیک ایجاد کرده بود به گردبادی تبدیلدیگر شد که نهتنها تانکها، بلکه تأسیسات تولیدی اطراف راانفجار نیز در خود بلعید و آنها را به آسمان کشید.
«واو. این دیوانهکنندهست.»
زیک ازبهخاطر شاهکار خودشپنهانش شگفتزده شده بود.
در زمان تمرین متوجه قدرترزمی واقعی آن نشده بود، اما دیدنعنصری آن با چشمان خودش، حیرتانگیز بود.
در یک چشمبهمزدن،افتاده تأسیسات تولیدی اردوگاهحرف با خاک یکسان شد.
اعضای کارتل که در‹مخفی طوفان گرفتار شده بودند، میلرزیدندبهخاطر و با وحشت فریاد میکشیدند.
«آه، یه شیطان ظاهر شده!»
زیک سر عضو کارتل را که فریاد میکشیدتکنیکهای از تن جدا کرد و نقشه کوچک خوداژدهاکش را بررسی کرد تا موقعیتش را تایید کند.
«بذار ببینم.اتفاقی گذرگاه مخفی ایناین اردوگاه کجا بود؟»
این اردوگاه نیز یکی از مکانهاییقدرتم بود که زیک در زندگی قبلیاش بهتمام آن شبیخون زده و نابودش کرده بود.
آن زمان، او یکی از روسایتمام کارتل فاولا را در اینجا دستگیر کردهقاره و اطلاعات مختلفی به دست آورده بود.
این واقعیت که کارتل فاولا در اصلجنوبی یک گروه از دزدان دریایی بودند نیز اطلاعاتیتکنیک بود که از همان مرد یاد گرفته بود.
زیک با بررسیافتاده نقشه، مکان گذرگاه مخفیبهسرعت را به یاد آورد.
«درسته. همون غار اونجا بود.»
زیک بهسرعت به سمتپنهانش غاری که در پشتکند اردوگاه قرار داشت دوید.
وقتی به غار نزدیک شد،رزمی چند عضو کارتل کمانهای پولادی خودعنصری را به سمت او نشانه گرفتند.
اما شمشیر زیک سریعتر بود.
پیش از آنکه تیرها‹مخفی شلیک شوند، سرهای اعضایخفهکننده کارتل به زمین افتاد.
«باید بهمحض اینکههویت نشونه گرفتید شلیکتمام میکردید. آموزشتون افتضاحه.»
زیک کمانهای پولادی راهنرهای از اعضای کشتهشده جمعآوریتکنیکهای کرد و وارد غار شد.
در داخل، اعضایافتاده بیشتری از کارتلحرف در حال نگهبانی بودند.
«نفوذی، آخ!»
اولین عضوی که سر راهش سبز شد، پیشکند از آنکه بتواند جملهاش را تمام کند، باترور تیر پرتابشده از سوی زیک نقش زمین شد.
تیر دقیقاً به ریههایش اصابترزمی کرده بود؛ او بدون اینکه بتواندعنصری فریاد بکشد، با دردی جانکاه میمرد.
زیک با بریدن سریع سرشاین به او رحم کرد واعضای مرگ راحتی به او بخشید.
زیک به مسیرش در غار ادامه داد،واقعاً تمام اعضای کارتل فاولا را که سر راهشکند بودند کشت و گذرگاه مخفی را پیدا کرد.
او از گذرگاه پایین رفت.
این تونلی بودداشت که به یکقاره معدن قدیمی ختم میشد.
زیک با فعال کردنگفتن مهارت چشمان اژدها، محیطناپدید اطراف تونل را بررسی کرد.
‹اون موقع هم همینطوری بود؟›
دیوارها و کف آن براینمیتوانست یک تونل معدن ساده، بیشداشت از حد سالم مانده بودند.
در زندگی قبلیاش، احتمالاً چونرزمی تمام تمرکزش روی انجام مأموریت بوده،عنصری این جزئیات را نادیده گرفته بود.
زیک در حالی که نقشه راحرف برای پیدا کردن رئیس فراری کارتل چکهمانجا میکرد، با خیالی آسوده وارد تونل شد.
‹هر چی بیشتر نگاه میکنم،کردن کمتر شبیه یه معدن به نظرپنهانش میرسه. بیشتر شبیه یه ویرانه باستانیه...›
در همان لحظه،هویت چیزی به سمتتمام زیک پرتاب شد.
ووش!
زیک تیری را کهگفتن به سمت پیشانیاش درناپدید پرواز بود، در هوا قاپید.
اما این پایان کار نبود.
ناگهان سوزنهای تیزی ازپنهانش بدنه تیر بیرون پریدند وقصد کف دستش را سوراخ کردند.
سم مامبای سیاه شناسایی شد.
تأثیر ویژگی مصونیت در برابر سم، اثر سم را خنثی میکند.
سم مامبای سیاهداشت یک زهر کشندهقاره و بدون پادزهر بود.
این یک تکنیک ترور بود که برای مقابله با شوالیهها در قارهمبهوت مرکزی استفاده میشد؛ روشی برای پنهان کردن یک سم کشنده درون تیر،دیگه با این پیشبینی که هدف سعی میکند آن را در هوا بگیرد.
شوالیههایی که میتوانستند از هاله استفاده کنند، اغلبخفهکننده برای به رخ کشیدن مهارتهایشان، به جای جاخالیقصد دادن، ترجیح میدادند تیرها را با دست خالی بگیرند.
این تکنیک ترور جنوبی ازنمیتوانست همین غرور سوءاستفاده میکرد تا آنهاهنرهای را با سم از پا درآورد.
خود زیک در زندگیهنرهای قبلیاش بارها از اینتکنیکهای روش استفاده کرده بود.
وقتی زیک تیر راگفتن گرفت و به کناریناپدید انداخت، سروکله شخصی پیدا شد.
«چی؟ فکر کردم یه شوالیهست،کردن اما فقط یه بچهست. یههویت سم گرونقیمت رو حروم کردم.»
اگر زیک سم مامبای سیاه را خنثیتواناییهایش نکرده بود، از تمام سوراخهای بدنش خونجنوبی سرازیر میشد و در عرض پنج دقیقه میمرد.
مردی که تمام بدنش پوشیدهرزمی از موهای ضخیم بود، بهشمشیر آرامی به زیک نزدیک شد.
«کی شماها رو فرستاده؟»
زیک به مردشود نگاه کرد وقدرتم جواب داد: «پائولو سانتوس.»
پائولو با شنیدن نامشپنهانش از زبان زیک جا خوردقصد و با احتیاط عقب کشید.
«تو... از کجاداشت اسم منو میدونی؟قاره و چرا هنوز نمردی؟»
زیک بهاتفاقی آرامی به سمتاین پائولو قدم برداشت.
پائولو که حس کرد‹مخفی اوضاع پس است، بلافاصلهخفهکننده برگشت تا فرار کند.
اما حرکت کردن با سرعتی بیشترتمام از زیک که به نیروی تندبادرزمی مسلط بود، غیرممکن به نظر میرسید.
ووش!
زیک بااتفاقی سرعت ازگفتن کنار پائولو گذشت.
سپس خنجری بیرون کشید‹مخفی و آن را درخفهکننده ران پائولو فرو کرد.
«آآآغ!»
پائولو در حالیداشت که ران زخمیش راجنوبی گرفته بود، فریاد کشید.
زیک زیر پای اوگفتن زد و در حالی کهدیگر پائولو روی زمین میغلتید، گفت:
«پائولو، چندسرسامآور تا سؤال‹مخفی ازت دارم.»
پائولو بهبهخاطر سمت زیکپنهانش آب دهان انداخت.
زیک به راحتی جاخالی داد وقاره سپس پایش را روی خنجری کهنابود در ران پائولو فرو رفته بود، گذاشت.
«آآآغ!»
با فرو رفتن بیشتر‹مخفی تیغه خنجر در رانش،خفهکننده پائولو فریاد کشید و دستوپازد.
زیک خنجر دیگری بیرونپنهانش کشید و آن راکند در شانه او فرو کرد.
«آخ!»
زیک با نگاه به پائولواین که از درد و ترساعضای میلرزید، دوباره به حرف آمد.
«پائولو، میدونم که تو یکی از مدیرای کارتل فاولابهخاطر هستی. و این رو هم میدونم که کارتل فاولاهنرهای در واقع یه گروه از دزدای دریایی دریای جنوبه.»
چشمان پائولو ازهویت شنیدن حرفهای زیکتمام از تعجب گرد شد.
«مـ-منظورت چیه؟»
«خودتو بهاتفاقی تعجب نزن. تواین بازیگری استعدادی نداری.»
پائولو حتیسرسامآور بیشتر از‹مخفی قبل وحشت کرد.
زیک خنجر جدیدیهویت بیرون آورد وتمام زیر گلوی پائولو گذاشت.
«اگه میخوای زنده بمونی به حرفم گوش کن. باترور من بیا به مککین. و همه چیز رو دربارهموم کارتل فاولا به رئیس بگو. اون وقت میذارم زنده بمونی.»
پائولو ازاتفاقی حرفهای زیکگفتن شوکه شد.
«مـ-مککین! منظورت اینهشود که دون خوانقدرتم تو رو فرستاده؟!»
زیک خنجر راهویت بیشتر به گلویتمام او فشار داد.
«حواست به دهنتداشت باشه. اسم رئیسم روجنوبی همینجوری به زبون نیار.»
«مـ-ما هیچوقت با کارتلگفتن مککین کاری نداشتیم! ماناپدید به قلمرو همدیگه احترام میذاشتیم!»
«پس چرا شماها دارین دور وقدرتم بر سندیکا پرسه میزنین و سعینمیتوانست میکنین تو شبکه توزیعشون دخالت کنین؟»
«ایـ-این...»
پائولو نتوانست دستپاچگیاش را پنهان کند؛ چرا کهتکنیکهای زیک به راحتی به چیزهایی اشاره میکرد کهاژدهاکش فقط مدیران کارتل فاولا از آنها خبر داشتند.
زیک بیشتراتفاقی به پائولوگفتن فشار آورد.
«رئیس هیچ قصدی برای زنده گذاشتن شماها نداره. اون قرارههویت یه حمله همهجانبه راه بندازه تا فاولا کاملاً خاکستر بشهقاره و دزدای دریایی کثیف رو از روی زمین محو کنه. فهمیدی؟»
چشمان پائولوبهخاطر با اضطرابپنهانش به اطراف چرخید.
سپس، انگار که چیزی زیر کفشش چسبیده باشد،تکنیکهای به سرعت یک سلاح مخفی را بیرون کشیداژدهاکش و آن را به سمت زیک اسپری کرد.
«آخ!»
آن ماده، پودری سمی بود وقدرتم زیک که مستقیماً مورد اصابت قرارنمیتوانست گرفته بود، به پهلو روی زمین افتاد.
پائولو با استفادههویت از این فرصت،تمام لنگلنگان فرار کرد.
زیک که پودر سمی بهرزمی او پاشیده شده بود، صورتششمشیر را گرفت و روی زمین غلتید.
«آآآغ!»
او ناله میکرد و بهکردن خودش میپیچید تا اینکه پائولوهویت در انتهای گذرگاه ناپدید شد.
و تنها زمانی کهپنهانش پائولو کاملاً از دیدرس خارجقصد شد، از جایش بلند شد.
«همین باید کافی باشه. اون احمق،قاره حتماً یادش رفته که من قبلاًنابود تحت تأثیر سم مامبای سیاه قرار نگرفتم.»
دلیل اینکه او به سراغ پائولوحرف رفته بود، این بود که اطلاعاتیمبهوت درباره کارتل مککین به او بدهد.
برای اینکه کارتل مککین وکردن کارتل فاولا همزمان فرو بپاشند،هویت باید جنگی خونین بین آنها درمیگرفت.
این دقیقاً همانهویت چیزی بود کهتمام زیک به دنبالش بود.
‹اگه اونا فکر کنن دونرزمی خوان قراره یه حمله همهجانبه راهعنصری بندازه، فاولا دست رو دست نمیذاره.›
در حالی که مککین و فاولاحرف درگیر جنگی خونین میشدند، زیک قصدمبهوت داشت از این آب گلآلود ماهی بگیرد.
زیک پودر سمیشود را از رویقدرتم لباسش تکاند و برگشت.
«خب، حالابهخاطر بیاید این قضیهنمیتوانست رو تموم کنیم...»
در همان لحظه،داشت حضور مورمورکنندهای راقاره پشت سرش احساس کرد.
ووش!
چیزی بهسرسامآور سمت زیک‹مخفی پرتاب شد.
سوووش!
او با عجلهداشت به پهلو غلتید تاجنوبی از حمله جاخالی دهد.
‹یه ضربهاتفاقی شمشیر آغشتهگفتن به هاله.›
این سبک شمشیرزنیشود قاره مرکزی بود،قدرتم نه سبک جنوبی.
او بهبهخاطر پشت سرشپنهانش نگاه کرد.
چند چهره سیاهپوش شمشیر به دست، بهجنوبی طرز عجیبی ظاهر شده بودند و زیکحال را از جلو و عقب محاصره کرده بودند.
زیک در حالی کهگفتن دندانهایش را روی همناپدید میفشرد، شمشیرش را بیرون کشید.
آنها کسانیسرسامآور بودند که اوکردن خیلی خوب میشناختشان.
«بیاید جلو،بهخاطر سگهای شکاریپنهانش لعنتی امپراتوری.»