چپتر 13: فصل سیزدهم
0زیک سوارمهمی بر کالسکه ازکلیموری آکادمی خارج شد.
او در راه ملاقات باسلیقهای آهنگری بود که درخواست سفارشمنتظر او را رد کرده بود.
«گلیون هالبرت.»
زیک نامداده آهنگر رامدیون به خاطر آورد.
در زندگی قبلیاش،نیاز زیک ارتباط عمیقیاستفاده با گلیون داشت.
ده سال دیگر،تابلوی گلیون لقب «آهنگر روح»داره را به دست میآورد.
او همچنین عنوان بهترین آهنگر قاره را ازنیاز آن خود میکرد، چرا که میتوانست روح کاربرشبیه را بخواند و مناسبترین سلاح را برایش بسازد.
و قبل از بازگشتش، زیکمیدانست در حین انجام یک ماموریتنیاز جان گلیون را نجات داده بود.
گلیون که خودش را مدیون زیک میدانست،یاد به عنوان پاداش، شمشیر بسیار مهمی را کهاستادکار زیک به آن نیاز داشت برایش ساخته بود.
زیک شمشیر کلیموری رانگاه که در زندگی قبلیاشدستور استفاده میکرد، به یاد آورد.
«شمشیر خورشیدی گرام.»
شمشیر خورشیدی گرام، با حکاکیهایی شبیهپاداش به یک مار در هم پیچیده،کلیموری شاهکاری از استادکار ماهر، گلیون بود.
این شمشیرمهمی عملکرد ویژهایساخته مختص زیک داشت.
آن هم قابلیت تبدیلنگاه مانای پرورشیافته از تالاردستور اتر به هاله بود.
دلیل اینکه زیک میخواست از بینبسیار این همه آدم، سفارش ساخت سلاحش راخورشیدی به گلیون بدهد، بازسازی همین گرام بود.
«رسیدیم، ارباب جوان.»
با حرف دکر، زیکساخته در کالسکه را بازخورشیدی کرد و بیرون رفت.
کارگاه آهنگری کوچکتابلوی و رنگورو رفتهای درداره گوشهای از شهر بود.
زیک بهمدیون تابلوی کارگاهپاداش آهنگری نگاه کرد.
«آهنگری گلیون»
«چه سلیقهای تو اسمگذاری داره.»
او به دکر دستورنگاه داد منتظر بماند ودستور خودش به تنهایی وارد شد.
به محض اینکه قدمپاداش به داخل گذاشت، بوی تندساخته الکل فضا را پر کرد.
مردی رویداده میزی در داخلمیدانست کارگاه افتاده بود.
زیک آراممهمی به میزساخته نزدیک شد.
«اوه!»
مرد که کاملاً مست بود،شمشیر بدون اینکه حتی به زیککلیموری نگاه کند، دستش را تکان داد.
«تعطیله... برو پی کارت... تعطیله...»
مردی جوانمهمی با پوستی رنگپریدهکلیموری و چهرهای تکیده.
صورت ظریف و بدننگاه لاغری داشت که اصلاًدستور به یک آهنگر نمیخورد.
ریش تنک ومیدانست کمپشتی داشت، اما بدونمهمی شک خودش بود؛ گلیون.
زیک از بالاخودش به گلیون نگاهپاداش کرد و گفت:
«گلیون هالبرت.»
با شنیدن نامش،تابلوی گلیون با چشمانی خمارداره به زیک نگاه کرد.
«ها؟ چی؟ تو...میدانست اینجا جای بچهها نیست،مهمی پس بزن به چاک...»
سپس بطری الکلی رامدیون برداشت و شروع بهبسیار سر کشیدن آن کرد.
زیک با دیدننیاز ظاهر کاملاً داغاناستفاده او اخم کرد.
«وضعش خیلی خرابه.»
او نگاهیمدیون به اطرافپاداش کارگاه آهنگری انداخت.
به نظرداده میرسید کوره ماههاستمیدانست که روشن نشده.
رو بهمهمی گلیون کردساخته و گفت:
«شنیدم هیچشهر سفارشی قبول نمیکنی.سلیقهای میتونم بپرسم چرا؟»
گلیون آروغیمدیون زد و دهانششمشیر را پاک کرد.
«اوه... نمیتونم سلاحهایی کهمدیون دلم میخواد رو بسازم. ساختنمهمی سلاحهای بیشتر چه فایدهای داره؟»
زیک سرش را کجساخته کرد و وضعیت گلیونخورشیدی را زیر نظر گرفت.
«خیلی با اون چیزینگاه که تو زندگی قبلیم دیدمداد فرق داره. نمیفهمم چه خبره.»
حتی در زندگی قبلیاش هم، گلیون به خاطر طبیعت حساسش برخلافاستفاده یک آهنگر معمولی، از نظر احساسی کاملاً بیثبات بود، اما زیکاین هرگز او را تا این حد ناامید و افسرده ندیده بود.
زیک لحظهای به اومدیون خیره شد، سپس برگشت ومهمی از کارگاه آهنگری بیرون رفت.
گلیون خندیدمهمی و بهساخته نوشیدن ادامه داد.
«آدمی مثل من هموننگاه بهتر که بمیره. مندستور دیگه چه جور آهنگریم...»
درست درمدیون همان لحظهپاداش بود که...
شالاپ!
«آخ!»
زیک که برای پر کردن یکاسمگذاری سطل آب به بیرون رفته بود، تماموارد آن را با قدرت روی گلیون پاشید.
گلیون که از سر تاشمشیر پا خیس آب شده بود، بااستفاده چهرهای بهتزده به زیک نگاه کرد.
زیک باداده نگاهی سردمدیون به او گفت:
«حالا یکم هوشیار شدی؟»
گلیون پلکشهر زد و بهسلیقهای زیک خیره شد.
سپس چشمانش رویمیدانست دستکشهایی که زیکبسیار پوشیده بود، ثابت ماند.
رنگ از رخسار گلیون پرید.
«د-دریکر...»
در دوکنشینشهر تروی، قبیله دریکرسلیقهای جایگاه منحصربهفردی داشت.
به خصوص در میانپاداش آنها، دریکرهای اصیلزاده حتینیاز از بقیه هم خاصتر بودند.
مستی گلیونداده در یکمدیون لحظه پرید.
او بلافاصله سرشنیاز را روی میز پایینیاد آورد و تعظیم کرد.
«م-من عذر میخوام.تابلوی من به حضوراسمگذاری محترم شما بیاحترامی کردم...»
«دوباره ازت میپرسم.میدانست چرا سفارش منبسیار رو رد کردی؟»
با اینداده حرف، گلیونمدیون به لرزه افتاد.
«م-من هرگز تصور نمیکردم کهکلیموری یک دریکر اصیلزاده از آهنگرحکاکیهایی ناشناختهای مثل من درخواستی داشته باشه...»
گلیون از همان ابتدا حتیسلیقهای زحمت بررسی درخواست سفارش رامنتظر هم به خود نداده بود.
زیک صندلیای جلومیدانست کشید، نشست وبسیار به گلیون گفت:
«حالا میدونی مشتریت کیه.مدیون دوباره ازت میپرسم، میتونیبسیار سفارشم رو قبول کنی؟»
گلیون بامهمی صدایی ترسان اماکلیموری قاطع پاسخ داد:
«عذر میخوام، اماتابلوی نمیتونم درخواست شمااسمگذاری رو انجام بدم.»
چشمان زیک باریک شد.
«برای مشروب خوردن وقتمدیون داری، اما برای قبولبسیار کردن سفارش من نه؟»
گلیون سرش رانیاز بلند کرد واستفاده به زیک گفت:
«این... هرچند گفتنش ازنگاه طرف من گستاخی به حسابداد میاد، اما یک مسئله شخصیه.»
«واضح توضیح بده. اگهپاداش دلیل قانعکنندهای نباشه، نمیتونینیاز درخواستم رو رد کنی.»
با حرف زیک، گلیونمدیون مردد ماند، سپس آرامبسیار از جایش بلند شد.
«از اینمهمی طرف لطفاً.ساخته براتون توضیح میدم.»
گلیون زیک راتابلوی به پشت کارگاهاسمگذاری آهنگری راهنمایی کرد.
صدها شمشیر شکستهمیدانست در آنجا رویبسیار هم تلنبار شده بود.
آنجا شبیهداده به یکمدیون قبرستان شمشیر بود.
زیک با نگاهنیاز به لاشه شمشیرها،استفاده از گلیون پرسید:
«اینا چیه؟»
گلیون با چهرهای تلخ گفت:
«این دلیلیهداده که نمیتونم درخواستتونمیدانست رو قبول کنم.»
زیک قطعاتی را ازساخته میان توده شمشیرها برداشتخورشیدی و آنها را بررسی کرد.
«این...»
او میتوانست چیزیمیدانست را از قطعاتبسیار شمشیر شکسته تشخیص دهد.
«این تکنیک آهنگری فولادمدیون تاشدهست. و سطح مهارتشبسیار خیلی بالاتر از حد معموله.»
گلیون ازمهمی حرفهای زیکساخته جا خورد.
«ش-شما از کجا فهمیدید؟»
منطقی نبود که یک دریکر اصیلزاده ازمهمی تکنیک آهنگری «فولاد تاشده» که حتی بیشتر آهنگرهاحکاکیهایی هم با آن ناآشنا بودند، خبر داشته باشد.
زیک باداده نگاه به کوهمیدانست آوار شمشیرها گفت:
«یعنی میگی چوننیاز مهارتش رو نداری نمیتونییاد سفارش رو قبول کنی؟»
گلیون باشهر چهرهای درهمرفتهنگاه سر تکان داد.
«من به عنوانمیدانست یک آهنگر بهبسیار حد نهاییم رسیدم.»
زیک میتوانستداده وضعیت گلیونمدیون را درک کند.
«به یه بنبست بزرگ خورده.»
گلیونِ آینده میتوانست آزادانه آتشسلیقهای و آهن را دستکاری کند وبماند سلاح بینقصی برای هر کاربر بسازد.
زیک با دیدن گلیون کهشمشیر در دوراهی مسیر پیشرفتش ایستادهکلیموری بود، در افکار عمیقی فرو رفت.
«باید چیکار کنم؟»
در واقع، زیکنیاز از قبل راهحلاستفاده مشکل گلیون را میدانست.
در زندگی قبلیاش، زیکنگاه ناجی گلیون بود، بنابراین داستانهایداد زیادی از او شنیده بود.
«گلیون، هر بار که سلاحهاییشمشیر که میسازی رو میبینم، غرقکلیموری در تحسین میشم. رازت چیه؟»
«خیلی از آهنگرها میخوان این رو بدونن.شمشیر این راز زندگی منه، اما مگه میتونمیاد چیزی رو از منجی خودم پنهان کنم؟»
«نه... اگه تا این حدکلیموری رازه، لازم نیست بهم بگی.حکاکیهایی نمیخوام تو معذوریت قرارت بدم.»
«رازش توشهر کوره است. یکسلیقهای کوره جادویی دستساز.»
راز گلیون این بود که بابسیار استفاده از یک کوره جادویی مخصوص،یاد دمای آتش را آزادانه کنترل میکرد.
زیک با چهرهایخودش تلخ به کوهپاداش ضایعات شمشیرها نگاه کرد.
«زمانبندی درست نیست.نیاز یعنی هنوز مهارت ساختنیاد شمشیر خورشیدی رو نداره؟»
شمشیر خورشیدی گرام اثرینگاه بود که خود گلیوندستور آن را بزرگترین شاهکارش مینامید.
اگر گلیون نمیتوانست برپاداش مانع فعلیاش غلبه کند، قادرساخته به ساخت شمشیر زیک نبود.
درست در همان لحظه، گلیونمیدانست ناگهان روی زمین افتاد ونیاز از روی ناامیدی فریاد زد.
«آه... خیلی اعصابخردکنه! اگهساخته فقط اون کوره رو داشتم...گرام اگه فقط کوره رو داشتم...»
زیک رو به گلیون گفت:
«منظورت از کوره چیه؟»
گلیون چیزی ازخودش جیبش بیرون آوردپاداش و به زیک داد.
«این همونمهمی کوره مخصوصیهساخته که طراحیش کردم.»
زیک با دیدنتابلوی نقشه کشیده شده رویداره کاغذ پوستی غافلگیر شد.
«این همونه کهمیدانست گلیون تو آیندهبسیار ازش استفاده میکرد.»
گلیون با چهرهای کلافه گفت:
«اگه فقط این کوره کامل میشد،استفاده میتونستم به سطحی که تو ذهنمهمار برسم. اما... مشکل این پول لعنتیه.»
زیک که از حرفهاینگاه او جا خورده بود،دستور پلک زد و پرسید:
«صبر کن، یعنی میگی تمام این کارهای شکستخوردهنیاز به خاطر اینه که پول ساخت این کورهشبیه رو نداری؟ نه به خاطر اینکه مهارتت کمه؟»
با این سوالخودش زیک، گلیون باپاداش چهرهای جدی گفت:
«من سالها پیش روی تمام تکنیکهایاستفاده موجود آهنگری مسلط شدم. چیزی کهمار دلم میخواد، فراتر از این حرفهاست.»
گلیون سعی داشت از تکنیکهای فعلی فراترداره برود تا قدم در قلمرویی بگذارد کهمحض آهنگران معمولی نمیتوانستند به آن دست یابند.
زیک در حالی کهپاداش به نقشه کوره روینیاز کاغذ پوستی نگاه میکرد، پرسید:
«چقدر پول کم داری؟»
گلیون آهی کشید.
«یه جوری میتونم برای ساختسلیقهای خود کوره وام بگیرم. اما...منتظر مهمترین چیز، فرمول عملیاتی هسته جادوییه.»
«فرمول عملیاتی جادویی؟میدانست نمیتونی فقط بهبسیار یه جادوگر سفارش بدی؟»
گلیون چهرهایداده تلخ بهمدیون خود گرفت.
«قبلاً سعی کردمنیاز درخواستم رو بهاستفاده برج جادو بدم.»
«خب؟»
«جادوگرهای برج جادو برایپاداش ساختن فرمول عملیاتی این کوره،ساخته ده هزار طلا درخواست کردن.»
«ده هزار طلا؟»
معمولاً هزینههای زندگینیاز ماهانه یک خانواده متوسطیاد حدود ده طلا بود.
ده هزار طلا مبلغی بود کهاسمگذاری مردم عادی حتی در تمام عمرشانتنهایی هم خواب به دست آوردنش را نمیدیدند.
«ده هزار طلا؟میدانست اینجوری که هزینه ازمهمی خود کار بیشتر میشه.»
گلیون چهرهای کلافه داشت.
«کاملاً مشخصه که راهی برای پیشرفت هست، اما با یه آتششبیه معمولی نمیتونم از این سطح فراتر برم. هر بار که رویتبدیل آهن چکش میکوبم، چیزی جز شک و تردید به خودم حس نمیکنم.»
زیک به گلیونتابلوی نگاه کرد و درداره افکاری عمیق فرو رفت.
«قبل از بازگشتم، دلیل اینکه بهبسیار شهرت رسیدن گلیون اینقدر طول کشید، احتمالاًخورشیدی این بوده که داشت پول جمع میکرد.»
اگر اینطور بود، به این معنا بود کهبسیار به محض تکمیل کوره، دیگر مشکلی برای گلیونگرام وجود نداشت تا مهارتهای واقعیاش را به نمایش بگذارد.
درست در هماننیاز لحظه، شخصی دراستفاده ذهن زیک جرقه زد.
«استاد تئوری مانا... پاینون بود،سلیقهای نه؟ اون قطعاً تو تحقیقمنتظر روی فرمولهای عملیاتی جادویی تخصص داشت.»
شاید این مشکل راحتترپاداش از چیزی که انتظارنیاز میرفت قابل حل بود.
او روداده به گلیونِمدیون ناامید گفت:
«هی، گلیون.»
گلیون به سختیتابلوی خودش را جمعوجوراسمگذاری کرد و گفت:
«عذر میخوام... بهمیدانست خاطر رفتار شرمآورمبسیار در حضور شما...»
«اگه بتونم اینخودش کوره رو برات بسازم،شمشیر درخواستم رو قبول میکنی؟»
با شنیدن این حرف،ساخته چشمان گلیون گشاد شدخورشیدی و به زیک نگاه کرد.
«شـ-شما کوره رو برام میسازید؟»
چشمان گلیونمدیون از اشتیاقپاداش شعلهور بود.
زیک ناخودآگاه ازخودش هاله شدید گلیون یکشمشیر قدم به عقب برداشت.
«فکر کنممهمی بتونم یهساخته امتحانی بکنم.»
در حالی که زیک پس از آن غافلگیریدستور جزئی خونسردیاش را به دست میآورد، گلیون درداخل برابرش زانو زد و مچ پاهایش را چسبید.
«هق هق! اگه این کار روبسیار برام بکنید، این گلیون تا آخر عمرشخورشیدی به عنوان ولینعمت به شما خدمت میکنه!»
زیک با نگاه به گلیون کهپاداش در حال اشک ریختن بود، گلیونکلیموری زندگی قبلیاش را به یاد آورد.
«به نظر میرسه الانساخته حتی از وقتی که جونشگرام رو نجات دادم هم سپاسگزارتره.»
او نقشه کورهتابلوی گلیون را گرفتاسمگذاری و در جیبش گذاشت.
«اول میرم با یه جادوگر ملاقات میکنممهمی و به محض اینکه نتیجهای گرفتم بهت خبرحکاکیهایی میدم. در ضمن، نوشیدن رو هم تمومش کن.»
با حرف زیک، گلیون در حالیپاداش که صورتش غرق در اشک وکلیموری آببینی بود، سرش را خم کرد.
«فهمیدم. ممنونم! ممنونم! سرورم!»
زیک با پشت سر گذاشتنشمشیر کارگاه آهنگری مخروبه گلیون، بهکلیموری سمت آکادمی به راه افتاد.
او درداده کالسکه، نقشه گلیونمیدانست را بررسی کرد.
با اینکه او جادو را بهاستفاده صورت رسمی یاد نگرفته بود، امامار میتوانست نقشه یک فرمول عملیاتی را بخواند.
«خود ساختارش که بهنگاه نظر سخت نمیاد. چرا جادوگرهایداد برج جادو اینقدر پول خواستن؟»
به نظر میرسیدمیدانست چیزی وجود داشتبسیار که او نمیدانست.
با رسیدن به آکادمی، زیکمیدانست به سمت ساختمان تحقیقاتی که پاینونساخته در آنجا مستقر بود، حرکت کرد.
درست در همان لحظه،ساخته چیزی توجه حواس زیکخورشیدی را به خود جلب کرد.
«اونجا...؟»
نقطهای خلوتمدیون در میانپاداش ساختمانهای آکادمی.
اینجا همان مکانی بود که زیکپاداش در زندگی قبلیاش اغلب توسط لئونکلیموری کنراد مورد آزار و اذیت قرار میگرفت.
از زمان بازگشتش زورگوییها متوقفکلیموری شده بود، اما خاطرات گذشتهحکاکیهایی هنوز از بین نرفته بودند.
زیک تازه میخواستتابلوی برگردد و به سمتداره ساختمان تحقیقاتی برود که...
بام! بام!
او صدای کتکخودش خوردن کسی را ازشمشیر یک کوچه خلوت شنید.
زیک سعی کرد آنساخته را نادیده بگیرد، اماخورشیدی در جای خود متوقف شد.
«الان وقت فضولی کردن نیست...»
خاطرات دردناکمدیون آکادمی او راشمشیر از رفتن بازداشت.
سرانجام، زیک برگشتخودش و به سمتپاداش کوچه قدم برداشت.
همانطور که انتظار داشت، لئونکلیموری کنراد و دار و دستهاشحکاکیهایی دور هم جمع شده بودند.
با رفتن زیک، طعمه همیشگیشان،سلیقهای به نظر میرسید که آنها دربماند حال شکنجه دادن قربانی جدیدی بودند.
او به دانشجویی کهپاداش توسط دار و دستهنیاز لئون کتک میخورد، نگاه کرد.
«ها؟ اون پسر...»
زیک آن چهره را شناخت.
«لیام استونه.»
ملازم جیکنمدیون وارلدک و پادشاهشمشیر مزدوران در آینده.
او به عنوان قربانیمدیون جدید لئون کنراد دربسیار حال کتک خوردن بود.
زیک با دانستن اینکه شخصکلیموری در حال کتک خوردن لیامحکاکیهایی استون است، دچار درگیری ذهنی شد.
«امکان نداره لیامتابلوی همینطوری وایسه واسمگذاری کتک بخوره. قضیه چیه؟»
او احساس میکردمیدانست که درگیر شدن فقطمهمی به دردسر ختم میشود.
پس از لحظهای تفکر،مدیون زیک رو برگرداند تابسیار آنجا را ترک کند.
درست درمهمی همان لحظه، صدایکلیموری لئون طنینانداز شد:
«چه حسیشهر داره؟ سر عقلسلیقهای اومدی، حرومزادهی پست!»
در یک چشم بهپاداش هم زدن، قامت زیکنیاز به سمت بالا پرتاب شد.
او پایش راخودش روی دیوار گذاشتپاداش و به جلو جهید.
او لئون کنراد راساخته از پشت گردن گرفتخورشیدی و به دیوار کوبید.
«آخ!»
دار و دستهمیدانست کنراد از ورودبسیار ناگهانی زیک غافلگیر شدند.
زیک با چشمانی تشنهمدیون به خون به آنهابسیار خیره شد و گفت:
«سه ثانیه. زانونیاز بزنید و سرتوناستفاده رو خم کنید.»
یادداشت مترجم
[مترجم - Peptobismal] / [ویراستار - Max]