چپتر 1: پیشدرآمد
0در جستوجوی حقیقت
خلاصه و پیشگفتار
پیش از آنکه داستان را تا دو ساعتِشود دیگر منتشر کنم، میخواهم با همهٔ شما بررسیقاطعانه کنم که «در جستوجوی حقیقت» بودن چه معنایی دارد.
واژهٔ «جستوجو» دو معنااهریمنِ دارد: یکی به دنبالِ چیزینسلهای رفتن و دیگری التماس کردن.
عنوانِ «در جستوجوی حقیقت» از معنای دوم بهره میبرد. با این حال همزمان، اینواژهای عنوان معانیِ دیگری هم دارد. واژههای بسیارِ دیگری را جستوجو کردهام، اما تنها واژهٔراستینِ «جستوجو» بود که بیش از همه به دربرگرفتنِ جوهرهٔ داستان در قلبم نزدیک بود.
پس «حقیقت» چه معنایی دارد؟ با واژهٔ «مو» نوشته میشود، به معنای اهریمن. باور دارم همهٔ شما معتقدید که اهریمن صرفاًتمرینِ یک شرور است، کسی که دست به هر کارِ بدی میزند. کسی که برای رسیدن به موفقیت دستش را آلوده میکندانسانیتِ و حتی مانندِ فرمانروای دیوها به تمرینِ هنرهای تاریک میپردازد. به بیانِ دیگر، منظورم «مو» است که همان اهریمن یا دیو است.
درست مانندِ داستانهای ووشیایی است که پیشتر خواندهایم، جایینسلهای که با روشهای پستی مانندِ خوردنِ جفتِ خشکشدهٔ انسانبرمیدارد یا با دست کشیدن از انسانیتِ خود تزکیه میکنند.
اما آیا این اهریمناهریمنِ واقعاً همان «مو» استشود که میخواهم خلق کنم؟
زمانی به یکی از دوستانم گفتم که میخواهم اهریمن را خلق کنم، اهریمنِ راستین را. نه یک شرور یا فرمانروایداستانی دیوها که در گذرِ زمان گم شود و نسلهای آینده او را پست و شرور بدانند، بلکه اهریمن را! کسیمیایستد که در مسیر و حقیقتی که قاطعانه به آن باور دارد قدم برمیدارد، حتی اگر برخلافِ نظمِ طبیعیِ هستی باشد!
این واژهای ژرف استشرور که زندگی و روحِکارِ یک شخصیت را نمایان میکند.
داستانی که میخواهم بنویسم دربارهٔ کسی است که پیشنسلهای از او هیچ اهریمنی در جهان نبود و پسبرمیدارد از او نیز هیچ اهریمنِ راستینِ دیگری نخواهد بود!
درونمایهای که میخواهم خلق کنمراستین با «جاودانهٔ سرکش» تفاوت دارد،آینده اما پیرنگِ بسیار تکاندهندهتری دارد!
میخواهم داستانی بنویسم که در آن سو مینگ بر فرازِ کوهها میایستد،هستی به جهان چشم میدوزد و با صدایی سنگین از تجربهها و اندوهش،اهریمنی دربارهٔ چیزهایی که هرگز برای هیچکس اهمیتی نداشته است زیرِ لب زمزمه میکند.
«اگر جهان مرا اهریمن میخواند، پس بگذار چنین باشد.بدی از این به بعد من، سو مینگ، اهریمن میشم!»مانندِ (اولین اهریمن عمداً با حروفِ کوچک نوشته شده است.)
داستانی را که آرزویاهریمنِ نوشتنش را دارم، تاشود دو ساعتِ دیگر خواهید دید...
پیشدرآمد
«قرچ...»
«قرچ... قرچ...»
هیچکس نمیدانست آن صدا چیست. گویی صدایی بود که درآینده کالبد رخنه میکرد و روح را میشکافت و تن رابرخلافِ وامیداشت تا در سرمای بورانِ آن شب به لرزه بیفتد.
بادِ سردِ شمال زوزه میکشید و برف با باد میرقصید؛ چنانکه خطِ جداکنندهٔبلکه آسمان و زمین به میلیونها تکه خرد میشد، روی زمین میریخت و آسمانژرف و زمین را یکی میکرد. از دور، جهان گویی مکانی سفید و متروک بود.
نیمهشب نبود، تنها شامگاه بود، اما آسمان از همان موقع همچون شب تاریک شده بود. حسِزندگی سنگینی به همراه داشت، گویی روی سینهات فشار میآورد و راهِ نفست را میبست. در آن دشتِتفاوت سفید، سایهای غولآسا دیده میشد. سایهٔ شهری عظیم بود که همچون جانوری عظیمالجثه در دشت پرسه میزد.
در مرکزِ شهر قربانگاهی بلند به شکلِ برج قرار داشت. هفتضلعی و کاملاً سیاه بود و آنقدر بلندی داشت که به ابرهاهنرهای میرسید. حتی در دلِ بوران نیز خاموش و بیحرکت مانده بود. وقتی باد از کنارِ قربانگاه میگذشت، آن صدای قرچقرچ بهوضوح درتزکیه میانِ نالههای باد شنیده میشد، حتی وقتی صداها به دوردستها میرفت. این صداها وحشیگریِ باستانیان را با خود داشت و هماهنگیِ بینظیری میآفرید.
«هنوز امیدی هست... هست؟»
زمزمههایی خشدار از قربانگاه به گوشگذرِ میرسید، چنانکه گویی با باد یکیبدانند شده بود و بهسختی تشخیص داده میشد.
«اگه هنوز امیدی هست، پس کجاست؟ اگه امیدی نیست، پس چراطبیعیِ میذاری ببینمش؟!» صاحبِ صدا که گویی دیوانه شده بود، رو بهدربارهٔ آسمان غرید؛ چنانکه تمامِ روح و جانش را در این فریاد میریخت.
زیرِ قربانگاه افرادِ بیشماری ایستاده بودند که جامههایی از حصیر به تن داشتند. در سکوت ایستاده بودند و اگر نگاهت راتمرینِ دورتر میدواندی، میدیدی شمارشان به دهها هزار نفر میرسد. مردان و زنان کیپتاکیپ دورِ قربانگاه گرد آمده بودند. هرچند بیحرکت بودند،انسانیتِ اما نوعی شوریدگی در میانشان حس میشد، گویی کافی بود مردِ روی قربانگاه لب باز کند تا همهچیزشان را فدا کنند.
کولاک شدیدتر شد.
«اگه گذاشتی ببینمش پس حتماً امیدی هست، اما کجاست؟!»نسلهای در صدای خشدارِ روی قربانگاه ردی از اندوه و عذاباگر حس میشد و طنینِ این صدا تا مدتها باقی ماند.
«امروز روزیه که امپراتورِ مینگ برمیگرده، روزی که دروازههای سه سرزمین باز میشه، روزی که کولاک از راه میرسه و روزی که همهچیز آفریده شد. من یکنیز بارِ دیگه روزِ برزرکر رو پیشگویی میکنم!» صدا بلندتر شد و با مهارتی ناشناخته، رنگِ ابرهای آسمان تغییر کرد. دانههای بیشمارِ برف در هوا از حرکت ایستادندمرا و بیدرنگ همان راهی را که آمده بودند، بازگشتند. فریادهای شگفتی از همهجا در یک نقطه به هم پیوست و آسمان و زمین را به لرزه درآورد.
دیگر برفی از آسمان نمیبارید. تمامِ برفها گرد هم آمدند تا اژدهایی غولآسا بسازند.دستش اژدها بهمحضِ شکلگیری سر بلند کرد و غرشِ گوشخراشی سر داد. کسانی که صدایشدیو را شنیدند، دلشان لرزید؛ گویی خودِ این صدا میتوانست آنها را از هم بدرد.
اژدهای برفی بهسرعت با خونِ خودش پوشیده شد و به اژدهاییپست خونین بدل گشت. نالهای سوگوارانه سر داد و همچون شهابسنگی بهسویطبیعیِ آسمان پرواز کرد، چنانکه گویی میخواست آسمان را بشکافد و امیدی بیافریند.
بهسرعت به مرزهای بیپایان رسید و در میانِ غرشهایش، به سدی نامرئی وبلکه بیشکل برخورد کرد. آسمان و زمین لرزید و صدا در همهجا پخش شد.ژرف اژدهای خونین بارِ دیگر فریاد کشید و پیکرش در برابرِ چشمانشان از هم پاشید.
درست در همان لحظهای که چیزی نمانده بود اژدها بهکلی متلاشی شود، دهها هزار نفری که در سکوت زیرِ قربانگاه ایستاده بودند، مُهرِ دست بستند،جهان نوکِ زبانشان را گاز گرفتند و دهاندهان خونِ تازه بیرون تف کردند. خون که گویی با نوعی نیرو هدایت میشد، همچون دریایی از خون بهسویاهمیتی اژدهای در حالِ فروپاشی شتافت تا با آن درآمیزد. اینگونه اژدهای خونین توانست اندکی از حالتِ درهمشکستهاش بهبود یابد و بارِ دیگر بهسوی افق اوج بگیرد.
همگی اوج گرفتنِ اژدهای خونین را تماشا میکردند، اما در همان لحظه اژدها به خود لرزیدمیکند و غرشی سر داد که تا دهها هزار مایل آنطرفتر رفت؛ دیگر نمیتوانست جلوی فروپاشیِ پیکرش راخواندهایم بگیرد. به دانههای بیشمارِ برفِ خونین بدل شد و فروریخت و قلمرویی سرخ روی دشت پدید آورد.
با این حال، درست در همان لحظهای کهشود اژدهای خونین از هم پاشید، با صدایی کهقاطعانه بهکلی با غرشهایش تفاوت داشت، به سخن درآمد.
«مرگ...»
«مرگ...»
بالای قربانگاه، پیرمردی ارغوانیپوش در مرکز چهارزانو نشسته بود. چهرهٔ پیرمرد پوشیده ازموفقیت چینوچروک و لکههای قهوهای بود. در حالی که زیرِ لب زمزمه میکرد، چشمانشمنظورم را گشود، اما نگاهش هیچ فروغی نداشت؛ نشانهٔ روشنی از اینکه نابینا بود.
پیشِ رویش ستونِ فقراتِ کاملی قرار داشت که درخششی سفیدآینده و وهمآور از خود ساطع میکرد. در دستِ راستش لوحیبرخلافِ سنگی بود که آن را روی مهرهٔ ۱۳ نگه داشته بود.
با نگاهِ خالیاش در سکوتراستین به آسمان خیره ماند. پسآینده از مدتی طولانی، آهِ عمیقی کشید.
«به شاهِ یومسیر بگید... من تمامِقدم تلاشم رو کردم...»
در حینِ صحبت، دستِ راستش بارِ دیگر روی آن ستونِ فقراتِ عجیب به حرکت درآمد. لوحِ سنگیحتی را روی ستونِ فقراتِ جانور کشید و صداهای تقتقی ایجاد کرد که تا دوردستها میرفت. درهمشکسته بهجایی نظر میرسید و همراه با این صداها، میشد تنهاییِ اندوهگین و ضعفی را نیز در او حس کرد.
«بهعنوانِ پیشگوی دربارِ دودمانِاهریمنِ یوی بزرگ، شما نمیتونید جهانینسلهای رو که من میبینم ببینید...»
«شما... نمیتونید ببینید...»
«امید رو...»