چپتر 10: عملآوردن
0حفره عجیب بود و اندازهای کاملاً یکدستشکل داشت. سو مینگ صد فوت پایینتر کهگیاهانِ انتهای حفره را دید، سرعتش را کم کرد.
با احتیاط به خروجی نزدیک شد.نمادِ بیرون را که نگاه کرد، لحظهایذهنش مات ماند و سپس نفسِ عمیقی کشید.
آنجا غارِ آتش بود. قندیلهای سنگیِ بیشماری از سقف آویزان بود. سطحِ سنگها خشک و ترکخوردهذهنش بود؛ گویی هر آن خُرد میشدند. زمین سیاه بود، اما رگههایی از سنگهای سرخ به پایینرسیدن امتداد داشت و رنگِ محیط را به قهوهای میزد. گرما نسبت به بیرون بسیار شدیدتر بود.
اسکلتِ سیاهی همان نزدیکی آویزان بود. طولش بهاسکلتِ هشتاد نود فوت میرسید و سو مینگ بافهمید یک نگاه فهمید که اسکلتِ یک مار است.
روی سرِ مار شاخیغاری به اندازهٔ یک بازوگرفت قرار داشت. رنگش سیاه بود.
سو مینگ تا به حال چنین مارِ درازی ندیده بود. اما به یاد آورد که از بزرگِهمون قبیله شنیده بود روزگاری گونهای مار در کوهِ اژدهای تاریک میزیست. جانورانِ درندهای بودند که همگی رویدقیقه سرشان شاخ داشتند. به مارِ شاخدار معروف بودند و میشد شاخِ تیزشان را بهعنوانِ پیشکش به قبیله داد.
یکی از همین شاخها درداد قبیلهٔ کوهِ تاریک بود ونمادِ نمادِ رئیسِ قبیله به شمار میرفت.
به اسکلتِ مارِ شاخدار و سپس به غاریاسکلتِ که در آن بود نگاه کرد و پاسخی درمار ذهنش شکل گرفت: «نکنه این همون مارِ شاخدار باشه؟»
سو مینگ در سکوت یکیپاسخی از گیاهانِ دارویی را ازاین سبد درآورد و به پایین انداخت.
گیاهِ دارویی پایین رفت و پیش از رسیدن به زمین، صدای جلز و ولزی داد. حدوداین پانزده دقیقه بعد پژمرده شد. چند بارِ دیگر گرمای زمین را سنجید و به این نتیجه رسیدپانزده که با وجودِ گرمای شدید، تا زمانی که به سنگهای سرخ دست نزند میتواند مدتی دوام بیاورد.
شیائو هونگ دیگر بیتاب شدهداد بود. اگر از خطراتِ آنجانمادِ خبر نداشت، خیلی زودتر پایین میپرید.
سو مینگ با احتیاط از حفره بیرون آمد. به پایین پرید و روی زمین فرودمیرسید آمد. در دم صدای جلز و ولزی از زیرِ پاهایش بلند شد. موجی از گرما ازیاد کفِ پاهایش به بدنش نفوذ کرد، اما دستکم فعلاً آنقدر شدید نبود که پاهایش را بسوزاند.
شیائو هونگ که واردِ غارِ آتش شد، عرق مثلِ رود از بدنش سرازیرسکوت شد. کمی فکر کرد و دوباره به همان حفرهٔ کوچک برگشت. دیگر حاضرحدود نبود به غارِ آتش برگردد و ترجیح داد جای دیگری برای بازی پیدا کند.
سو مینگ اصراری نکرد. سبد را روی دوشش انداخت و شتابان بهذهنش راه افتاد. میفهمید که آنجا به بخشهای درونیِ کوهِ شعلهٔ سیاه راهانداخت دارد و چهبسا جلوتر جای مناسبی برای عملآوردنِ گیاهانِ دارویی پیدا میشد.
کمی جلوتر فضای خالیِ بزرگی بود. سو مینگ نمیدانست به کجا راه دارد.میرفت چند گودال روی زمین دیده میشد و گرما در آن نقطه بسیار شدیدترسبد بود؛ تا جایی که سو مینگ گرمای سوزانی را زیرِ پاهایش حس میکرد.
لحظهای تردید کرد و تا خواست پا در آن فضای خالی بگذارد، موجِ سهمگینی از گرما فوران کرد.است سو مینگ فریادی کشید و بیدرنگ عقب رفت. مردمکهایش از ترس گشاد شده بود. دید که زبانهای ازروزگاری آتش به کلفتیِ یک بازو از یکی از گودالها بیرون زد و در دم غار را روشن کرد.
سو مینگ نفسِ عمیقی کشید و باز هم عقب رفت تا به دهانهٔ غارگیاهانِ رسید. سپس نگاهش را به جلو دوخت. حدود نیم ساعت گذشت تا آتش رفتهرفتهدقیقه فروکش کرد. اما به محضِ ناپدید شدنش، زبانهٔ دیگری از گودالی دیگر بیرون زد.
آن هم که فروکششاخها کرد، شعلهٔ دیگری زبانهشمار کشید. چرخهای بیپایان بود.
سو مینگ به گودالهاپیشکش خیره ماند و برقی ازقبیلهٔ هیجان در چشمانش درخشید: «آتش...»
با فروکش کردنِ هیجانش، لحظهای افکارش را جمع کردسیاهی و با کمی ناامیدی گفت: «اینجا آتش هست! ولی فقطروی هر از گاهی پیداشون میشه و منبعِ پایداری هم نیستن...»
«مهم نیست. شاید بتونم از قلهٔ کوه به عمیقتریننکنه بخشهاش برسم و حتی جای بهتری پیدا کنم که اینجاگیاهِ پنهان شده. اگه خطری هم باشه، میتونم سریع فرار کنم.»
سو مینگ با چشمانی که از هیجان برقشمار میزد به اطراف نگاه کرد و گفت: «بسیار خب،همون اینجا اولین جاییه که توش عملآوردن رو انجام میدم!»
«حالا آتش دارم، پس تنها چیزی کههمین کم دارم دیگِ بایره... خودم یکی میسازم!»غاری سپس نگاهش را روی سنگهای پراکندهٔ زمین گرداند.
«این سنگها سالهاست اینجان ولی خاکستر نشدن. حتماً میتونن گرمای زیادی رو تحمل کنن، پس باید به دردِاست عملآوردن بخورن...» سرش را خاراند و پیش از آنکه دوباره پایین بپرد، گیاهانِ زیرِ پایش را عوض کرد. تکهسنگِگونهای مناسبتری انتخاب کرد و پس از لحظهای تردید، دست روی سطحش کشید. زیاد داغ نبود، فقط کمی گرم بود.
همین که از انتخابِ سنگِ بزرگ مطمئن شد، کاردکش را درآورد. کاردک بسیارسکوت تیز بود و خودِ سو مینگ مدام آن را صیقل میداد. کاردک را کهپانزده در دست گرفت، تمامِ توانش را جمع کرد و به تراشیدنِ سنگ مشغول شد.
کارِ بسیار خستهکنندهای بود، اما سو مینگ به آن عادت داشت. در حرکاتششکل هیچ تردیدی دیده نمیشد، ولی همانطور که سنگ را میتراشید، ناگهان فکری بهرفت ذهنش خطور کرد. به جمجمهٔ مار نگاه کرد؛ بهویژه به شاخِ روی آن.
سو مینگ بهسرعت جلو رفت و لحظهای به جمجمه نگاهنمادِ کرد. ضربهٔ آرامی به آن زد. با این کار، صدایاین شکستنی به گوش رسید و تمامِ اسکلت در دم خاکستر شد.
تنها شاخِ سیاه سالم ماند.
«میدونستم. این شاخ فوقالعادهست. فقط برام سؤال بود این مار چطور به اینجاسکوت اومده.» سو مینگ شاخ را برداشت و آن را روی دیوارِ کنارش کشید. بهپانزده دنبالِ حرکتش صدای شکافتهشدنی بلند شد، اما این صحنه سو مینگ را غافلگیر نکرد.
«اما چرا مارِ شاخدار تا اینجا بالا اومده؟» سومیرفت مینگ سر درنمیآورد، با این حال شاخ را برداشت،باشه به طرفِ سنگ رفت و شروع به تراشیدنش کرد.
با کمکِ شاخ، پس از چند ساعت، کورهٔ سنگیِ کوچکی که تقریباًشمار شبیهِ دیگِ بایر در خاطراتِ سو مینگ بود، شکل گرفت. سو مینگگیاهانِ حتی درپوشی برایش ساخت تا جلوی خروجِ گرما را از درونِ دیگ بگیرد.
سو مینگ که هیجانزده بود، با خود گفت: «بذار اولهمان امتحانش کنم.» دیگِ بایر را بهسوی گودالها هل داد وسرِ در حالی که منتظر بود، خود را وادار به آرامش کرد.
چند ساعت بعد، پس ازپاسخی فورانهای پیاپیِ آتش، سرانجام از گودالِهمون نزدیکِ سو مینگ شعلهای بیرون زد.
بهمحضِ فورانِ آتش، سو مینگقبیلهٔ کورهٔ سنگی را درست رویغاری گودالِ در حالِ فوران هل داد.
سو مینگ دلشوره داشت. اکنون همهچیز به اینشاخها بستگی داشت که آیا دیگی که ساخته بودذهنش میتواند در برابرِ گرما تاب بیاورد یا نه.
خیلی زود دیگ سرخ شد و گرما از سطحش زبانه کشید. حتی صدای جلزولزنود به گوش میرسید و سو مینگ دید که سطحِ دیگ چندین بار ترک برداشت. سودرازی مینگ دلش ریخت، اما وقتی هیچ نشانهای از فروریختنِ سنگ ندید، رفتهرفته خیالش آسوده شد.
سو مینگ در افکارش غرق شد: دو ساعت... هر بار فقطهمون دو ساعته. فکر نمیکنم کافی باشه. حتی میشد گفت تمامِ توانش راصدای به کار گرفته بود تا از موفقیتِ این فرایندِ عملآوردن مطمئن شود.
با خود گفت: «این یکی چطوره؟» و چند قدم عقب رفت. هرچند نقشهای درگرفت سر داشت، اما جرئت نمیکرد بیگدار به آب بزند. در عوض، در جایی ایستاد کهصدای چندان داغ نبود و روی آن گودالها تمرکز کرد. در همین حالوهوا یک روز گذشت.
در این مدت، بچهمیمون سری به اوهمین زد و مقداری میوه در جایی که زیادپاسخی داغ نبود گذاشت و دوباره برای بازی رفت.
دیگِ سنگی هم از آزمونِنسبت آتش سربلند بیرون آمد وهمان هر چند بار که میسوخت، فرونمیریخت.
زیرِ لب گفت: «انگار فورانها یه نظمِ خاصی دارن، ولی از طرفی هم انگارگیاهانِ هیچ نظمی ندارن...» پس از یک روز، سو مینگ شاخ را برداشت و بهسوی گودالهابعد رفت. شیاری روی زمین کند و یکی از گودالها را به زیرِ دیگ متصل کرد.
به همین بسنده نکرد و پیش از عقبنشینی، شش شیارِ دیگرپاسخی هم کند. خیلی زود یکی از گودالها دوباره فوران کرد وسبد بیشترِ شعلهها به درونِ شیار سرازیر شد و به زیرِ دیگ رفت.
«تونستم!» سو مینگ تنها لحظهای به آن نگاه کرد و سپس رفت تا پنج شیارِپاسخی دیگر بکند. بعد عقب کشید تا یک روزِ دیگر هم اوضاع را زیرِ نظر بگیرد.رفت وقتی مطمئن شد روشش برای طولانیتر کردنِ زمانِ آتشِ زیرِ دیگ جواب میدهد، خیالش آسوده شد.
راستش را بخواهید، نگرانِ این موضوع بود. خطوطِ شیارها را از رویطولش هوس نکشیده بود. باید مطمئن میشد که شعلههای زیرِ دیگ نه خیلیقرار قوی باشد و نه خیلی ضعیف، وگرنه اکسیرها بدشکل از آب درمیآمدند.
گذشته از این، گاهی چند گودالذهنش همزمان فوران میکردند. اگر این اتفاقباشه بارها تکرار میشد، ممکن بود خطرناک باشد.
با حلشدنِ دو تا از اساسیترین مشکلاتش،رئیسِ سو مینگ آرام گرفت و نخستین فرایندِگرفت عملآوردن را طبقِ خاطراتِ ذهنش آغاز کرد.
بچهمیمون را مأمور کرده بود تا غذایش را آماده کند. گاهی هم خودش بیرون میرفت تا شکارهای کوچکتریگرفت بزند و برای کبابکردن به غار بیاورد. سو مینگ همچنین از فرصت استفاده کرد و وقتی در حالِحدود شکار بهطورِ اتفاقی با گروهِ شکارِ قبیلهاش روبهرو شد، ماجرای بزرگِ قبیلهٔ کوهِ سیاه را به آنها گفت.
زمان گذشت و از این مکان که برای عملآوردنِ اکسیر از آنِ خود کرده بود، صداهای کلافگی بهاست گوش میرسید. نیم ماه گذشته بود. چشمانِ سو مینگ تا این لحظه سرخ شده بود. در تمامِ این نیمگونهای ماه و با وجودِ دفعاتِ بیشماری که برای پالایشِ گیاهانش تلاش کرده بود، حتی یک بار هم موفق نشد!
اکنون در لایهٔ ۱ از قلمروی انعقادِ خون بود و حتی چهارباشه رگهٔ خون را آشکار کرده بود. اگر فقط میتوانست دو رگهٔ دیگرجلز را هم آشکار کند، به لایهٔ ۲ از قلمروی انعقادِ خون میرسید.
بهمحضِ رسیدن به لایهٔ ۲، میتوانست نخستینرئیسِ فنِ برزرکر را که از تندیسِ ایزدِگرفت برزرکرها به ارث برده بود، به کار بگیرد!
این برای سو مینگ یک رؤیایکی بود و همچنین دلیلی که باعث میشدمیرفت از تلاش برای ساختِ اکسیرها دست نکشد.
اما پس از یک ماه ناکامی، درشدیدتر آستانهٔ تسلیمشدن بود. با این حال لجاجتشنود اجازه نمیداد به این راحتی پا پس بکشد.
سو مینگ سبد را بهسوی بچهمیمون که در دهانهٔ غار دندانهمون نشان میداد پرتاب کرد و فریاد زد: «باور نمیکنم! شیائو هونگ، بازمصدای برام گیاه جمع کن!» سپس به تلاش برای ساختِ اکسیرها ادامه داد.
بچهمیمون سبد را گرفتشاخها و پیش از آنکهشمار به بیرون بدود، نیشخندی زد.
روزها گذشت...
ناکامی در پیِ ناکامی...
نیم ماهِ دیگر هم سپری شد. در این روز، در حالی که سوسکوت مینگ با موهای آشفته جلوی دیگ ایستاده بود، دو گیاه در دست داشت.حدود هر دو سرخرنگ بودند. یکی از آنها شش گلبرگ داشت و دیگری پنج گلبرگ.
با خود زمزمه کرد: «کدوم رو بایدرئیسِ استفاده کنم...» میدانست زمانِ زیادی برای فکرکردن ندارد،نکنه پس دندان روی هم فشرد و تصمیم گرفت.