چپتر 91: مرگِ شهیدانِ جوان
0از مرگ میترسیدند. وحشتشان از مرگ چنان بود که گویی قلبشان در حالِ لهشدن است. به همین دلیل جرئت نکرده بودند در انتهای ستون راه بروندهنوز و ترجیح داده بودند در میانه باشند. اما میانهٔ جمعیت پر از لا سوهای یتیم بود. از این رو چارهای نداشتند جز اینکه به رئیسِ قبیلهمیکرد تکیه کنند و در جلوی جمعیت راه بروند، با این باور که آنجا امن است. فکر میکردند رئیسِ قبیله میتواند از آنها در برابرِ همهچیز محافظت کند.
اما اکنون، رئیسِ قبیله درست در برابرِخطرناک چشمانشان در خطر بود. اگر تصمیم میگرفتند ازمیلرزید نورِ تندیس بیرون نروند، همچنان در امان میماندند...
در آن لحظهٔ خطرناک، چهرهٔ یکی از دهها نوجوانی که جلوی جمعیت بودند رنگپریده ودهها بیجان بود و بدنش میلرزید. گویی ترس بر تمامِ بدنِ ضعیفش چیره شده بود. بابار این حال برای نخستین بار در زندگیاش، استیصال و خطوطِ سرخ در چشمانش پدیدار شد.
«بیشترِ عمرم رو مثلِ یه احمقِ نادون زندگی کردم. هر روزِ زندگیم رو راحت گذروندم ومرگِ همهش رو به انتظارِ مرگ هدر دادم. هیچ کاری برای قبیله نکردم، اما کلی غذا حرومباشم کردم. میدونم خیلیا تو قبیله منو دستکم میگیرن. میدونم همهٔ لا سوها فکر میکنن آدمِ بیمصرفیم...
«و واقعاً هم آدمِ بیمصرفیم. تنِ برزرکر ندارم. تنبلم. بدنِ قوی ندارم.اومده هیچی ندارم... تنها چیزی که دارم افتخاریه که در ازای مرگِ پدرمبیمصرف به دست اومده، وقتی که موقعِ شکار برای قبیله، یه جانورِ وحشی کشتش...
«امروز اینو به همهتونامان میگم. شاید بیمصرف باشم،چهرهٔ اما هنوز عضوی از قبیلهم!»
چشمانِ نوجوان خونگرفته بود. غرید و به بیرون هجوم برد، یکراست بهسویخطرناک رئیسِ قبیله. میخواست از گوشت و خونش مایه بگذارد و برای رئیسِ قبیلهچیره بمیرد! میخواست با جانِ خودش دیواری شود تا از رئیسِ قبیله محافظت کند!
با صدای مهیبی، نوجوان جای خود را با رئیسِ قبیله که عقبنشینی میکرد عوضافتخاریه کرد و مردِ جوان پشتِ سرِ او ایستاد و سینهبهسینهٔ دشمن شد. در همان آن،میگم تیری تیز هوا را شکافت و بدنش را سوراخ کرد. متلاشی شد و جان داد.
پیش از آنکه جان بدهد،چیزی با لبخندی درهمشکسته گفت: «بابا...پدرم لا سوی تو... بیمصرف نیست...»
درست در همان لحظه که جوان بیرون پرید و مُرد، همهٔ دوستانش نیز زوزه کشیدند و دیوانهوارتمامِ به بیرون هجوم بردند. میخواستند با جانشان، سالها مراقبتِ قبیله را جبران کنند. میخواستند جانشان را بدهندمثلِ و بارِ دیگر پذیرای افتخاری شوند که روزگاری با مرگِ یکی از اعضای خانوادهشان به دست آورده بودند.
دهها نوجوان غریدند:میگرفتند «شاید بیمصرف باشیم، امانروند هنوز بخشی از قبیلهایم!»
میخواستند با بدنهای شکننده و خونشان برای رئیسِ قبیله و مردمشان دیواری بسازند. صدای غرشِ ممتد در هوا میپیچید. روشن بود که آن دووحشی مرد از قبیلهٔ کوهِ سیاه که در تعقیبِ رئیسِ قبیله بودند، انتظار نداشتند اعضای عادیِ قبیلهٔ کوهِ تاریک در این لحظه بیرون بپرند. بابگذارد این حال، در چشمانشان تنها تحقیر و تمسخر دیده میشد. به چشمِ آنها، این آدمهای عادی آنقدر ضعیف بودند که همه با یک ضربه میمردند.
در میانِ انفجارها، این دهها نفر غرق در خونِ خود شدند و دستوپایشان کنده شد، اما همچنان باکشتش جان و ارادهشان جلوی پیشروی دشمنان را میگرفتند. برخی از آنها حتی سرکردهٔ نگهبانانِ قبیلهٔ کوهِ سیاه رابهسوی محکم چسبیدند. حتی اگر بدنشان بر اثرِ ضربه متلاشی میشد، باز هم دندان به هم میفشردند و مقاومت میکردند.
فاجعهبار بود. گویی ویرانیِ نبرد در همان لحظه به اوجِ خود رسیده بود. ارادهٔ این نوجوانان ظاهراً آنبدنِ دو مردِ تعقیبکننده را متزلزل کرده بود. انتظار نداشتند این آدمهای عادی از قبیلهٔ کوهِ تاریک چنین جنوننادون و عزمی داشته باشند، تا حدی که توانستند تعقیبِ آنها را به اندازهٔ دو نفس به تأخیر بیندازند.
زمانِ دو نفس شاید کوتاه بود و این مردانِ جوان بهای آن را با جانشان پرداخته بودند، اما همین دو نفس سرنوشتِتمامِ جانِ رئیسِ قبیله را تغییر داد. رئیسِ قبیله که غرق در اندوه بود، به نورِ تندیس رسید. قلبش چنان درد میکرد کهروزِ گویی با چاقو به آن ضربه میزنند، اما میدانست که نمیتواند بمیرد، نه به خاطرِ میلِ خودش به زندگی، بلکه به خاطرِ قبیله.
به اجسادی که زمینِ روبهرویش را پر کرده بودند نگاه کرد، به همان عدهای که روزگاریمرگِ باعثِ دردسرش میشدند و حتی تا حدی از آنها خوشش نمیآمد. به چهرههای آشنایی خیره ماند کههنوز اکنون به اجسادی لهشده بدل شده بودند و رئیسِ قبیله، مردی چهلساله با هیکلی همچون برج، گریست.
پشتِ سرش، بسیاری از اعضای قبیله نیز گریستند. این دهها نوجواندست با جانشان به همهٔ آنها گفتند که شاید ضعیف و بیمصرف باشند،شاید اما آنها هم عضوی از قبیلهاند. آنها هم میتوانستند برای قبیله بمیرند!
سو مینگ لبش را گاز گرفت و پیاپی با مردِدهها روبهرویش درگیر شد. تمامِ ۲۴۳ رگهٔ خونِ بدنش یکپارچه شدهچیره بود و با غرشی به نبرد با آن مرد ادامه داد.
تخصصش سرعت بود و تخصصِ آن مرد، درست مثلِ یئه وانگ، قدرت بود.چهرهٔ این مبارزه حتی در میانهٔ میدانِ نبرد هم بسیار چشمگیر بود. لِی چنشده آن را دید، وو لا دید و بسیاری از اعضای قبیلهشان نیز شاهدش بودند.
دخترک در میانِ جمعیت ایستاده بودبرزرکر و در حالی که از وحشتچیزی میگریست، سو مینگ را تماشا میکرد.
در آن لحظه، غرشِ مهیبی از دوردست به گوش رسید. در دوردست، مهِ سیاهی که با فنِ برزرکرِ سقوطکردهٔامروز بزرگِ قبیلهٔ کوهِ سیاه، پی تو، شکل گرفته بود، پس از نبردی طولانی با بزرگِ قبیله ناگهان فروپاشید. بهگوشت تودههای پرشمارِ هوای سیاه بدل شد و در اطراف پراکنده گشت. سپس بزرگِ قبیله با هالهای وصفناپذیر بهسوی قبیله بازگشت.
بزرگِ قبیله بازگشته بود!
گویی برای بازگشت تنها سه قدم در هوا برداشته بود. وقتی قدمِ اولش فرود آمد، بزرگِ قبیله ناگهان کنارِ سو مینگ ظاهر شد. مردِضعیفش قبیلهٔ کوهِ سیاه غافلگیر شد و بزرگِ قبیله با یک انگشت میانِ ابروهایش را لمس کرد. سپس مرد لرزید و مقدارِ زیادی خون بالاهمهش آورد و تلوتلوخوران به عقب رفت. سوراخی خونین میانِ ابروهایش پدیدار شد و دیری نپایید که نور از چشمانش رفت و مرده بر زمین افتاد.
بزرگِ قبیله توقف نکرد. قدمِ دیگری برداشت و در جلوی قبیله، درستچیزی کنارِ مردِ سیاهپوشی که با نان سونگ میجنگید، ظاهر شد. با حرکتِوحشی هولناکِ دستِ راستش، مرد بهشدت لرزید و سپس متلاشی شد و جان داد.
با هر قدمی که برمیداشت و یک نفر را میکشت، هالهای که گویی آسمانموقعِ و زمین را میلرزاند بهطورِ انفجاری از تنِ بزرگِ قبیله زبانه میکشید. حضورش ترسقبیلهم به جانِ تمامِ افرادِ قبیلهٔ کوهِ سیاه انداخت و آنها را وادار به عقبنشینی کرد.
هیجان در چشمانِ سو مینگ پدیدار شد وچهرهٔ او تنها کسی نبود که چنین احساسی داشت.ترس تمامِ مردمِ قبیلهٔ کوهِ تاریک فریادهای هیجانزده سر دادند.
در آن لحظه، بزرگِ قبیله قدمِ سوم را برداشت و درست در برابرِ مانعِ چوبیِ غولپیکری که راه را بسته بود ظاهر شد. با یک لگد، مانعحال با صدای مهیبی فروریخت و به قطعاتِ بیشماری بدل شد که در آستانهٔ پخششدن روی زمین بودند، اما بزرگِ قبیله دستش را تاب داد. تمامِ قطعات بهنکردم تیرهای تیزی بدل شدند و از میانِ فضاهای خالیِ بینِ مردمِ قبیلهٔ کوهِ تاریک گذشتند و یکراست بهسوی تمامِ برزرکرهای در حالِ عقبنشینیِ قبیلهٔ کوهِ سیاه شتافتند.
در یک آن،بیمصرفیم فریادهای درد دربرزرکر هوا طنین انداخت.
همین که آن سه قدم را برداشت، سرخیِ بیمارگونهایمرگِ روی چهرهٔ بزرگِ قبیله نشست، اما خیلی زود ناپدیدکشتش شد. سپس چرخید و آرام گفت: «اینجا وانستید، حرکت کنید!»
با این حرف، مردمِ قبیلهٔ کوهِ تاریک به رهبریِ رئیسِ قبیلهنوجوانی به راه افتادند. در همین حال، افرادِ قبیلهٔ کوهِ سیاه بهحال دلیلِ تلفاتِ سنگینی که متحمل شده بودند، جرئت نکردند سدِ راهشان شوند.
قبیلهٔ کوهِ تاریک بهسرعت پیش میرفت. لیو دی راامان هم که به درختی بزرگ تکیه داده و دربیجان آستانهٔ مرگ بود، روی دوش انداختند و با خود بردند.
دیری نپایید که میدانِ نبرد در سکوت فرو رفت.قوی چیزی نماند جز اجسادی که زمین را پوشانده بودنددست و بوی خونی که تا مدتها در هوا ماندگار بود.
سو مینگ غرق در خون میانِ جمعیت ایستاده بود. بیصدا ودست بهسرعت پیش میرفت. کنارش یکی از افرادِ قبیله دخترک را درمیگم آغوش داشت. دخترک دیگر گریه نمیکرد. در چشمانِ معصومش قدرتی دیده میشد.
هنوز خردسال بود و خیلیمیماندند چیزها را نمیفهمید، اما دردهها این شب، او نیز بزرگ شد.
نورِ ماه روی زمین پخش میشد و راههمچنان را برای مردمِ حالا بیخانمانِ قبیلهٔ کوهِ تاریکنوجوانی روشن میکرد تا دیگر سرگشته و بیپناه نباشند.
صدایی پیر از میانِ جمعیت گفت: «رئیسِ قبیله، بزرگ...قوی بذارید ما پیرمرد و پیرزنا همینجا بمونیم. نذارید مردمِدست قبیله دیگه مراقبِ ما باشن و سرعتِ حرکتشون کم بشه...»
مرد سرفه کرد. پیرمردی عادی از قبیله بود و دیگر آنقدر پیر شده بود که نمیتوانستجانورِ پا به پای بقیه این مسیرِ طولانی را طی کند. در دل با خود میگفت بهغرید جای اینکه وبالِ گردنِ کسی شود و سرعتِ قبیله را پایین بیاورد، ترجیح میدهد همانجا بماند.
«بذارید جوونا برن. منامان میمونم... راستش رو بخواید، بایدیکی همون تو قبیله میموندیم... هه.»
پیرمردی دیگرتصمیم نیز ازنورِ حرکت ایستاد.
دیری نپایید که تقریباً تمامِ افرادِ مسنِ قبیله یکییکی از میانِ جمعیت بیرون آمدند. شمارشانازای به حدودِ چهل نفر میرسید و همگی سرسختانه تصمیم گرفتند بمانند. نمیتوانستند با عمرِ باقیماندهشان بهبیمصرف قبیله ثابت کنند که هنوز به درد میخورند، اما اجازه هم نمیدادند مانعِ پیشرویِ قبیله شوند.
«شما...»
رئیسِ قبیله مات ماند. چشمانش را بست،خطرناک اما خیلی زود آنها را گشود وبدنش در برابرِ این پیرانِ قبیله عمیقاً تعظیم کرد.
«برید... ما خستهایم...»
پیرمردها و پیرزنها لبخند زدند. برای افرادِ قبیلهشان دست تکان دادند. خانوادههایشان میانِدارم آن جمعیت بودند و میگریستند، اما کاری برای متوقف کردنشان از دستشان برنمیآمد.امروز چند تن از افرادِ قویترِ قبیله داوطلب شدند که بمانند، اما پیران اجازه ندادند.
یکی از پیرمردها جلو آمد و با لبخندی بر لب به بزرگِ قبیلهوقتی نگاه کرد و گفت: «بزرگ، راهی هست که ما پیر و پاتالا همهنوز بتونیم مثلِ جوونا خودمون رو منفجر کنیم و به بقیه ضربه بزنیم؟ بهمون بگو.»
بزرگِ قبیله مدتی ساکت ماند و سپس پیش رفت. چیزی در دستِ پیرمردبیجان گذاشت و با آهی ملایم روی شانهاش زد. میدانست که اکنون وقتِ ضعف نشاناستیصال دادن نیست. افرادِ بسیار زیادی در قبیله بودند که باید بهسرعت حرکت میکردند. چرخید.
«بقیه، به حرکت ادامه بدید!»
پیران رفتنِ قبیلهشان را تماشا کردند؛ اعضای قبیله بیصدا میگریستند و مدامچیزی به عقب سر برمیگرداندند. لبخندهایی گرم و ملایم روی چهرهٔ سالخوردگان نشست.وحشی با نفسنفسِ شدید نشستند و از اتفاقاتِ دورانِ جوانیشان گفتند، از افتخاراتِ گذشتهشان.
نورِ ماهقوی سایههایشان راتنها روشن کرد.
با ماندنِنروند پیران، کاروان بسیارمیماندند سریعتر پیش میرفت...
پس از مدتی طولانی، وقتی روشناییِ روز در افق پدیدارمیماندند شد، خانهٔ قبیلهٔ کوهِ تاریک که مردمانش آن را ترکمیلرزید کرده بودند، زیرِ نورِ ماه به ویرانهای متروک بدل شد.
گویی هیچ نشانی از حیات در آن ویرانهها نبود و سرانجام به بقایای گذرِ زمان بدل میشدند. چهبسا معدود درختان وموقعِ گیاهانِ باقیمانده در آنجا به رشدِ خود ادامه میدادند و رفتهرفته آن مکان را به بخشی از جنگل تبدیل میکردند، تایکراست جایی که دیگر یافتنِ خاطرات و لحظاتِ زیبایی که در زمانِ حضورشان در آنجا رقم خورده بود، برای مردم دشوار میشد.
در آن لحظه باد میوزید. صدایش شبیهِ نالهٔ شون بود که برف را از زمین بلند میکردوحشی و بهآرامی در سراسرِ سرزمین میپیچید. باد همچنین بسیاری از چیزهای بهجامانده از افرادِ قبیله را بلندبرد کرد؛ با کنده شدنِ آنها از زمین، صدای خِشخِشی به گوش رسید که حسِ ویرانی را القا میکرد.
در میانِ چیزهای بهجامانده، اسباببازیهای کودکان، پوستهایی که افرادِ قبیلهدهها نتوانسته بودند با خود ببرند، خاکسترِ آتشهای خاموششده، گیاهانِ داروییِ پراکنده،شده بسیاری از ظروفِ آشپزی و تکههای کندهشدهٔ خانهها به چشم میخورد.
ویرانههای قبیله جز صدای باد در سکوت فرو رفته بود، اما در آن لحظه یکی از خانههای فروریخته تکان خورد. موجودی کوچک،تمامِ پشمالو و گرد سرش را از میانِ ویرانهها بیرون آورد. این موجودِ کوچک بسیار بانمک بود. خزش در اصل سفید بود، اماروزِ در آن لحظه خاکستری به نظر میرسید. چشمانش پر از ترس بود و بهسرعت از خانه بیرون دوید. زیرِ کولاکِ برف میلرزید.
جیرجیرهایی از دهانش خارج میشد، چنانکهبرزرکر گویی صاحبش را صدا میزد. نامش پیپیدارم بود و حیوانِ خانگیِ دخترک محسوب میشد.
اما صاحبش نمیتوانست گریههایش را بشنود... در ویرانههایازای قبیله تنها مانده بود و حاضر نبود زیادجانورِ از خانهٔ فروریخته دور شود، چون آنجا خانهاش بود.
موجودِ کوچک در حالی که مدام جیرجیر میکرد، آرام به عقب خزید، گویی دیگربدنش نمیتوانست سرما را تحمل کند و میخواست به خانه برگردد. با این حال در همانسرخ لحظه، صدای قدمهایی از دور به گوش رسید. دهها نفر از دروازهٔ شکستهٔ قبیله گذشتند.
مردی قویهیکل جلوی گروه حرکت میکرد، اما چهرهاشهمچنان درهم و تاریک بود. اگر سو مینگ آنجا بود،رنگپریده مرد را به عنوانِ رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه میشناخت.
پشتِ سرش نوجوانی بود که نگاهِ درهم و تاریکِ مشابهی در چهرهچیزی داشت. مردِ جوان در حالی که به اطرافش نگاه میکرد، لبانش راوحشی لیسید و لبخندی بیرحمانه روی لبش نشست. آن شخص پی سو بود!
رئیسِ قبیله آرام گفت: «عجب سریع رفتن! دنبالشون برید. بزرگِپدرم قبیله باید بهزودی برسه. این بار، به جز زنهای قبیلهٔاینو کوهِ تاریک، هیچکس رو زنده نذارید!» و از ویرانهها خارج شد.
پی سو نگاهش را از اطراف گرفت. درست میخواست به دنبالِ رئیسِ قبیله برود کهمیلرزید ناگهان برقی در چشمانش درخشید. موجودِ کوچک و لرزانی را دید که جرئت نمیکرد از جایشپدیدار تکان بخورد. لبانش کمی به خنده باز شد و دستِ راستش را به سمتش تکان داد.
در دم موجودِ کوچک تکانی خورد و نور از چشمانش محو شد. هالهایچهرهٔ سبز از لاشهاش برخاست که پی سو آن را در دست گرفت وشده میانِ ابروانش گذاشت. پس از یک لحظه، نگاهی بیرحمانه در چشمانش پدیدار شد.
«پیپی، درسته؟... دلت برایواقعاً صاحبت تنگ شده، مگهتنبلم نه؟ پس میفرستمش پیشِ خودت.»