چپتر 50: روشِ سوم!
0شبی بودتزکیهاش بیماه، بابرزرکرها بادهایی خروشان!
باد لابهلای دیوارهای شهرِ قبیلهٔ جریانِ باد زوزهبرای میکشید و میتاخت. گویی خشمگین بود. گردوخاک را ازمتراکم زمین به آسمان میبرد و چهرهٔ ماه را میپوشاند.
نیمهشب چند سایه درون شهرِ خشتی میدویدند، چنانکه گویی دنبالِ چیزی میگردند. باتندیسی این حال سردرگم بودند، چون نمیدانستند جستوجو را از کجا آغاز کنند. تازهبرزرکرِ با تابشِ نخستین پرتوهای خورشید که افقِ دوردست را روشن کرد، پراکنده شدند.
بِی لینگ خسته و رنگپریده به اقامتگاهِ قبیلهٔ کوهِ تاریک بازگشت. آنتمامِ شب خونِ زیادی از میانِ ابروهایش رفته بود و بدنش بهشدت ضعفاجساد داشت. همچنین با چشمانِ خودش آن نبردِ کوتاه اما تکاندهنده را دیده بود!
نیزهای که همچون صاعقه بهسویشان پرواز کرد و زمین را لرزاند. غرشِ دیوانهوار و خشمآلودِ وو سِن هنوزمیگرفتند در گوشش میپیچید. در چشمِ بِی لینگ، وو سِن فرزندِ برگزیدهٔ قبیلهٔ جریانِ باد بود. هرچند هر دو درشکستناپذیر لایهٔ ۶ بودند، اما بِی لینگ میدانست حریفش نمیشود. در واقع... حتی جرئت نداشت او را به مبارزه بطلبد.
روشِ تزکیهاش با روشِ معمولِ برزرکرها فرق داشت. در کودکی تندیسِ ایزدِ برزرکرها را پرستیده بود. با این حال ظاهراً در میانِصورتِ تمامِ تندیسهای ایزدِ برزرکرها در قبیلهٔ جریانِ باد، تندیسی مرموز وجود داشت. کسانی که میراثِ آن را میگرفتند، برای تزکیه باید ازنگاهِ هالهٔ اجساد استفاده میکردند و خونِ برزرکرِ خود را متراکم میساختند تا به جسد بدل شوند. در صورتِ موفقیت، تزکیهگر عملاً شکستناپذیر میشد.
اون کسی که با وو سِن جنگید آخه کی بود... نمیتونمتمامِ قدرتش رو بسنجم اما، اگه وو سِن رو تو منگنه گذاشت،هالهٔ حتماً اونم یه برزرکرِ سرشناسه. نکنه از قبیلهٔ کوهِ سیاه باشه؟
نگاهِ بِی لینگ تاریک شد. در قبیلهٔ کوهِتندیسِ تاریک میانِ همسنوسالهایش قویترین برزرکر بود، اما میدانستوجود پایش را که از قبیله بیرون بگذارد، هیچکس نیست.
بِی لینگ با همین احساساتِ پیچیده و دلشورهٔ آزمونِ صبح، به اقامتگاه و اتاقش بازگشت.وجود اما لحظهای که درِ اتاق را باز کرد، بدنش لرزید و مردمکهایش تنگ شد. موجسد بر تنش سیخ شد و نفسِ تندی کشید. بهت و ناباوری در چهرهاش موج میزد.
گویی از خونِ تازه روی میزِ اتاقش شناور بود. هالهٔ سبزِ کمرنگی در آنمیکردند گوی خونین دیده میشد و به طرزِ عجیبی میدرخشید. همان خونِ پالایششدهای بود کهاون وو سِن با ضربه به میانِ ابروهای بِی لینگ، از تمامِ بدنش بیرون کشیده بود.
لحظهای مات ماند. بیدرنگ برگشت و پشتِ سرش را نگاه کرد. جز تاریکی چیزی نبود وکسانی سکوتی سنگین همهجا را فرا گرفته بود. قلبش در سینه میکوبید. پس از لحظهای سکوت، یکراست بهصورتِ درونِ اتاق رفت و به گوی خونِ تازه و آشنای روی میز خیره ماند. احساساتش متلاطم بود...
اون... کیروشِ بود...؟ چرامعمولِ کمکم کرد...؟
پس از مدتی طولانی، بِی لینگ گوی خونِ تازه را در دست گرفت.تندیسی لحظهای که خون را لمس کرد، در بدنش حل شد و به موجی ازخود گرما بدل گشت. بیدرنگ چهارزانو نشست و خون را در رگهایش به گردش درآورد.
همزمان در اتاقی دیگر از اقامتگاهِ قبیلهٔ کوهِ تاریک،تزکیه سو مینگ چهارزانو روی کفِ اتاق نشسته بود. چهرهاش رنگپریدهجسد بود و باریکهای از خونِ تازه از گوشهٔ لبش میچکید.
با این حال چشمانش بهشدت میدرخشید. سر بهایزدِ زیر انداخت و با نگاه به گوی خونِکسانی سبزِ تیره در کفِ دستش، پوزخندی سرد زد.
پس نابغهٔ قبیلهٔ جریانِ باد اینه! هیچکس حق نداره ازش جلو بزنه. فقط خودش حقمرموز داره از بقیه سرتر باشه! اونقدرها هم تحفه نیست. اگه بتونم سومین سوزاندنِ خونم رومیساختند همراه با این نیزه کامل کنم، حتی اگه نتونم بکشمش، بازم میتونم بدجوری زخمیش کنم!
سو مینگ دست بلند کرد وکودکی خونِ گوشهٔ لبش را پاک کرد.تندیسهای نگاهی درنده برای لحظهای در چشمانش درخشید.
فقط یه کم زخمی شدم. اگه چیم روبرای به گردش دربیارم میتونم خوب بشم. ولی اونخود روشِ برزرکری که به کار میبرد خیلی عجیبه.
تصویرِ اجسادِ در حالِبرزرکرها سوختن و آتشِ سبز درپرستیده سرِ سو مینگ نقش بست.
اگه بشه، دلم میخواد این «نوابغ» رو ببینم!تندیسِ ولی با اون دیوونهبازی که وو سِن تووجود تونل درآورد، این چیز حتماً براش خیلی مهمه!
سو مینگ به خونِ سبزِ تیره در دستش نگاه کرد و آن را درونِ بطریِوجود کوچکی ریخت. پس از لحظهای تأمل، دست بالا برد و هوا را چنگ زد. بارقهای ازبدل نورِ ماه از غیب پدیدار شد و بطریِ کوچک را در بر گرفت. سپس ناپدید شد.
سو مینگ بطری را در گریبانش گذاشت،میگرفتند چشمانش را بست و در انتظارِ فرارسیدنِ صبح،برزرکرِ نیروی چی را در بدنش به گردش درآورد.
زمان گذشت و خیلی زودفرق تاریکیِ آسمان رنگ باخت. باظاهراً روشنتر شدنِ هوا، صبح فرا رسید!
این صبح با صبحهای دیگر تفاوت داشت، زیرا روزی بودپرستیده که قبیلهٔ جریانِ باد آزمونش را برگزار میکرد؛ آزمونی که تمامِتزکیه قبیلههای منطقه هر چند سال یک بار در آن شرکت میکردند!
این آزمون، افزون بر سنجشِ برزرکرهای جوان، فرصتی بود تا تمامِ قبیلهها قدرتشانتندیسی را به رخ بکشند و امیدهای آیندهشان استعدادِ خیرهکنندهشان را به نمایش بگذارند.برزرکرِ همچنین دیدگاهِ قبیلهٔ جریانِ باد را نسبت به آن قبیلهها در آینده رقم میزد.
با فرارسیدنِ صبح، لِی چن، وو لا و بِیتزکیه لینگ همراه با بزرگِ قبیله، سرکردهٔ نگهبانان و شان هن،جسد به دنبالِ راهنمای قبیلهٔ جریانِ باد از اقامتگاه خارج شدند.
سو مینگ بیرونِ خانه ایستاد و رفتنشان را تماشا کرد. به لِی چن نگاه کرد که با نگاهی مطمئن برایشتزکیه دست تکان میداد. به وو لا نگاه کرد که در چهرهٔ آرامش ردی کمرنگ از تحقیر دیده میشد. به بِی لینگِجنگید ساکت نگاه کرد؛ رنگِ رخسارش به حالتِ طبیعی و سالم بازگشته بود، اما همچنان از نگاه کردن به او طفره میرفت.
بزرگِ قبیله هم بود که با لبخندی پرمعنا برایش سر تکان داد. از سوی دیگر، سرکردهٔ نگهبانانکسانی با نگاهی پر از حسرت به او خیره شده بود. در نهایت، سو مینگ به شان هنِصورتِ ساکت نگاه کرد که برقِ عجیبی در چشمانِ ریزشدهاش میدرخشید. نگاهِ شان هن لحظهای کوتاه روی او نشست.
حتی پس از آنکه آرامآرام از دیدرسش ناپدید شدند، سو مینگ همچنان سرِ جایش ایستاده بود. با این حال،برای بدن و چهرهاش شروع به تغییر کرد. پس از لحظهای، سو مینگ به مردی تنومند بدل شد. پوستش کمیمیشد تیره بود و هالهای سرسختانه از خود ساطع میکرد. ظاهرش هیچ تفاوتی با یک عضوِ عادیِ قومِ برزرکر نداشت.
تغییرچهرهای که سو مینگ این بار داشت، با شبِ گذشته فرقهالهٔ میکرد. کلاهِ حصیری که بزرگِ قبیله در بدنش قرار داده بود،صورتِ واقعاً شگفتانگیز بود. میتوانست به میلِ خود ظاهرش را تغییر دهد.
وقتی آنجا ایستاده بود، ذرهای دلشوره در وجودش نبود. در عوض، بهتندیسهای آسمان نگاه کرد و آرام منتظر ماند. میدانست که آن روز برایشاستفاده مهم است و به همان اندازه برای بزرگِ قبیله نیز اهمیت دارد.
در این روز، سو مینگبرزرکرها یا نتایجی تکاندهنده به نمایش میگذاشتظاهراً یا... در اعماقِ ناامیدی فرو میرفت.
سو مینگ مطمئن نبود نیرویی هست که سرنوشتِایزدِ آدمها را مهار کند یا نه. به آسمان نگاهمیراثِ کرد. بسیار آبی بود و نمیتوانست انتهایش را ببیند.
بینِ تمامِ کسانی که روکسانی این زمین زندگی میکنن، کیباید میتونه تهِ افق رو ببینه؟
این یکی از سطرهای آغازینِ طومارِ پوستی بود.ایزدِ وقتی سو مینگ برای اولین بار آن راکسانی خواند، متأثر و در عین حال گیج شده بود.
آدما همیشه از آسمون و زمین حرف میزنن، اما آسمون و زمین چیه؟ یعنیتندیسی هر چی که زیرِ آسمونه! اگه آسمون روح داشت، حتماً یه روحِ ظالم بود!خود داره به ما اعضای قومِ برزرکر ظلم میکنه و میخواد خودمون رو خوار کنیم...
این کلماتتزکیهاش در سرِ سوفرق مینگ نقش بست.
گاهی با خود میاندیشید که آسمان واقعاً روحی دارد، اما روحش بیش از حد سرد است. اگر سرد نبود، چرا باید نوابغ و آدمهایتزکیهگر نظرکرده وجود میداشتند؟ چرا باید آدمهای عادی وجود میداشتند؟ چرا باید آدمهایی مثلِ بزرگِ قبیله وجود میداشتند که استعدادی بینظیر داشتند، اما با گذشتِ زمانقبیله حضورشان کمرنگ میشد و موهایشان به سفیدی میگرایید؟ و آدمهایی مثلِ مردِ ارغوانیپوش چه، که میتوانستند از همه بالاتر بروند و به قلمروی بیداری برسند؟!
احساساتِ پیچیدهٔ بِی لینگبرزرکرها بود و بعد وو سِنپرستیده که قدرتِ دیگران را میدزدید...
ظلمِ آسمون نامرئیه. فقط میتونیم تحملش کنیم و درایزدِ حینِ تحملش، باید یاد بگیریم با شادی باهاش زندگی کنیم...میگرفتند اگه این کار رو نکنیم، یعنی باید با آسمون بجنگیم؟
این آخرین بندِمعمولِ نوشتهشده در پیشدرآمدِکودکی طومارِ پوستی بود.
سو مینگ هرگز آن را نفهمیده بود. حتی اکنونتزکیه نیز تنها کُلیتش را درک میکرد. پیشتر از بزرگِ قبیلهجسد پرسیده بود و پاسخِ او هنوز در ذهنش تازه بود.
«این یه چیزِ خیلی سادهست، اما در عینِ حال خیلی پیچیدهست. ساده بگم،تندیسی یعنی آسمون به ما قومِ برزرکر ظلم میکنه. یا انتخاب میکنیم با شادیبرزرکرِ تحملش کنیم یا با آسمون میجنگیم... اما عبارتِ آخر به شکلِ سؤال نوشته شده.»
«به درکِ من، شاید معنیِ این سؤال این باشه که غیر از درافتادن با آسمون، راهِ دیگهای هم برای جنگیدن با سرنوشت هست یااجساد نه... وقتی بزرگ بشی، شاید درکِ عمیقتری ازش پیدا کنی. اگه اون روز واقعاً برسه و قدرتی به دست بیاری که بهت اجازه بدهمنگنه به این کلمات عمل کنی، اونوقت شاید بتونی به جای تسلیم شدن به سرنوشت یا طغیان در برابرش، به راهِ سومی برای جنگیدن فکر کنی.»
«هر چی باشه، آخرین جایی که رفتم همون جاییپرستیده بود که این طومارِ پوستی رو به دست آوردم. اونجابرای بزرگترین سرزمینِ مقدسِ قومِ برزرکر بود که تا حالا دیدم!»
«اونجا یوی بزرگه... صاحبِوجود این طومارِ پوستی همبرای پیشگوی دربارِ یوی بزرگه...»
سو مینگ ساکت ماند و به تماشای آسمانِ آبی ادامه داد. پس ازتندیسی مدتی طولانی، صدای نزدیک شدنِ قدمهایی را از دور شنید. شخصی آرام بهبرزرکرِ سویش میآمد. سو مینگ نگاهش را از آسمان گرفت و به آن شخص دوخت.
آن شخص ردایی سفید بر تن داشت و موهایش سفیدپرستیده بود. چهرهاش بارِ سختیهای زندگی را به دوش میکشید، امابرای به همین دلیل خردی در رفتارش دیده میشد. شی های بود!
شی های به سو مینگ نگاه کرد، به چهرهٔ ناآشنای پیشِ رویش.تندیسهای نمیفهمید چرا بزرگ، جینگ نان وظیفهٔ آمدن به این مکان و بردنِاستفاده این شخص برای شرکتِ مخفیانه در آزمون را به او سپرده است.
شی های که چیزِ عجیبی در سومیگرفتند مینگ ندیده بود، گفت: «دنبالم بیا.» پسمیکردند از این حرف، برگشت و به راه افتاد.
سو مینگتزکیهاش با آرامشبرزرکرها به دنبالش رفت.
به محضِ اینکه از در بیرون رفت، دید شی های آستینش را تاب داد. بیدرنگ مه از بدنش پخشمیگرفتند شد و سو مینگ را در بر گرفت. دلِ سو مینگ لرزید، اما عقب نکشید. گذاشت مه احاطهاش کندشکستناپذیر و او را همراهِ شی های به هوا ببرد. به کمانی از مه بدل شدند و در دوردست سرعت گرفتند.
این دومین باری بود که سو مینگ از آسمان به زمین نگاه میکرد. هنوز کمی دلشورهکسانی داشت، اما شی های به اضطرابش اعتنایی نکرد و در عوض سرعتش را بالا برد. دیری نپاییدصورتِ که سو مینگ را از قبیلهٔ جریانِ باد دور کرد و بهسوی دشتِ غولآسایی در شمال رفت.
سو مینگ به دشتِ عظیمِ پیشِ رویشان نگاه کرد. از آسمان چنان به نظر میرسید که گویی دریای بیپایانی از خشکی است، اما وقتی تمامِعملاً مه با سرعتی برقآسا به سویشان جمع شد، سو مینگ لحظهای حس کرد بدنش تلوتلو خورد. انگار بدنش به سدی نامرئی برخورد کرده بود. بهبیرون محضِ عبور از آن، همهچیز مثلِ موجهای روی سطحِ آب شروع به پیچ و تاب خوردن کرد. سپس صدای سردِ شی های در گوشش پیچید.
«رسیدیم!»
دیگر دشتی درتزکیهاش کار نبود... کوهیفرق درست پیشِ رویشان بود!
سو مینگ در عمرش چنین کوهِ بزرگی ندیده بود! بسیار بزرگترتمامِ و بلندتر از کوهِ تاریک بود. اگر کنارِ هم قرار میگرفتند، کوهِاجساد تاریک مانندِ یک نوزاد بود و این کوه مردی تنومند و بالغ!
چنان مینمود که گویی ابرها را شکافته است. قلهتزکیه دیده نمیشد و تنها نیمی از کوه در دیدرسمیساختند بود. بقیهٔ کوه را ابرهای سفیدِ بیشماری پوشانده بود.
اندازهٔ کوه باورنکردنی بود!
سو مینگ پلههای بیشماری را رویفرق کوه میدید که به سمتِ بالاتمامِ میرفتند تا اینکه در ابرها ناپدید میشدند.
پای کوه میدانِ بزرگِ دایرهشکلی قرار داشت. نُه تندیسِ غولآسای پرندهتمامِ دورتادورِ میدان مستقر بود. هر یک از تندیسها هالهای از توحشِهالهٔ باستانی ساطع میکرد که باعث میشد بهویژه درنده به نظر برسند.
در آن لحظه، صدها نفر درمیراثِ آن میدانِ غولآسا حضور داشتند. همهاجساد پراکنده بودند و با یکدیگر حرف میزدند.
ورودِ سو مینگ بیدرنگ توجهِ همهٔ حاضران در میدان را بهتمامِ خود جلب کرد. با این حال پس از نگاهی گذرا بههالهٔ او، نگاهشان را برگرداندند و به صحبت با یکدیگر ادامه دادند.