---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

در جستجوری حقیقت

چپتر 6: رؤیا • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 6: رؤیا

0

«برادر...»

«برادر...»

صدایی شکننده با‌پایین​ لحنی غریب در‌مهتاب​ رؤیاهای سو مینگ پیچید.

«برادر... صدامو می‌شنوی؟ برادر...»

«برادر... منتظرتم...» صدا خسته بود، گویی‌لحظه‌ای​ از ازل فریاد کشیده بود. رفته‌رفته‌طومار​ ضعیف‌تر شد و آرام محو شد.

با ضعیف شدنِ صدا، سو مینگ در رؤیایش دردی‌بیشترِ​ جان‌کاه حس کرد. انگار چیزی بی‌نهایت مهم همراه با‌گنجینه‌هایی​ آن صدا ناپدید می‌شد. با این حس از خواب پرید.

سو مینگ سردش بود. غرق در عرق شده بود.‌اخم​ چهره‌اش رنگ‌پریده و بی‌جان بود و نفس‌نفس می‌زد. نگاهی‌طومار​ به اطراف انداخت و با دیدنِ فضای آشنا آرام گرفت.

نیمه‌شب بود. صدای پرندگان و جانورانِ وحشی از دور به گوش‌خیره​ می‌رسید. غیر از آن، همه‌جا غرق در سکوت بود. سو مینگ بی‌صدا‌گنجینه‌های​ روی تخت نشست و به سنگِ توی دستش چشم دوخت. مردد بود.

این خوابی که الان دیدم عجیب‌لحظه‌ای​ بود... خسته هم نبودم، اما موقع تماشای‌بیشترِ​ سنگ خوابم برد. اون رؤیا... اون صدا...

چهرهٔ سو مینگ پر از تردید شد. به‌ندرت خواب می‌دید‌گنجینه‌های​ و قطعاً تا به حال چنین رؤیایی ندیده بود. با‌موردی​ این حال، صدای آن دختر به‌طرزِ عجیبی برایش آشنا بود.

همه‌چیز باید‌نگاهش​ زیرِ سرِ‌آورد​ این باشه!

سو مینگ نگاهش را پایین آورد‌پایین​ و زیرِ نورِ مهتاب با دقت به‌آخه​ سنگِ توی دستش خیره شد. اخم کرد.

آخه این چیه...؟

لحظه‌ای تردید کرد و سپس انگشتش‌طبقِ​ را گاز گرفت. طبقِ نوشته‌های طومار، بیشترِ‌خون​ گنجینه‌های جهان فقط با خون فعال می‌شدند.

تا آن زمان، سو مینگ هرگز چنین گنجینه‌هایی ندیده بود.‌آخه​ این سنگ تنها موردی بود که به عمرش می‌دید. با چکیدنِ‌جهان​ خونِ انگشتش روی سنگ، سو مینگ مشتاقانه به آن چشم دوخت.

اما پس از مدتی طولانی‌نگاهش​ هیچ اتفاقی نیفتاد. نشانی از جذب‌خیره​ شدنِ خون هم در کار نبود.

سو مینگ سر خاراند، اما لجباز بود. برخاست و هر روشی را امتحان‌بیشترِ​ کرد؛ از گاز گرفتنِ سنگ با دندان گرفته تا تلاش برای شکستنش با‌چکیدنِ​ دست و حتی خیساندنش در آب. با این حال، سنگ هیچ تغییری نکرد.

نزدیکِ سپیده‌دم بود. سو مینگ سنگ را در دست‌بیشترِ​ داشت و ذهنش پر می‌کشید. زمان گذشت و بامداد‌گنجینه‌هایی​ فرا رسید. با بالا آمدنِ خورشید، فکری به سرش زد.

وقتی گذاشتمش روی سینه‌ام،‌آورد​ یه جور گرما ازش حس‌اخم​ کردم. شاید... کاربردش همین باشه!

سو مینگ بی‌درنگ سنگ را‌نگاهش​ دوباره دورِ گردنش انداخت و‌دقت​ گذاشت روی سینه‌اش آویزان بماند.

امواجی از گرما پخش شد و به تنِ سو مینگ رخنه کرد. گرما در بدنش به‌فقط​ گردش درآمد و سراسرِ وجودش را در حسی خوشایند فرو برد. نفسِ عمیقی کشید و روش‌های‌اتفاقی​ تزکیه در فنونِ برزرکر را که از تندیس به دست آورده بود، در ذهن مرور کرد.

برزرک سرچشمهٔ همه‌چیز در جهان بود. حالا سو مینگ‌بیشترِ​ روش‌های تزکیه در نخستین قلمرو از فنونِ برزرکر را‌گنجینه‌هایی​ به دست آورده بود؛ روش‌های تزکیه در قلمروی انعقادِ خون.

سو مینگ از طومار می‌دانست که از دورانِ باستان، زمانی که نیاکانِ برزرکر آسمان و‌گاز​ زمین را آفریدند، همهٔ انسان‌ها توانایی‌های چشمگیری داشتند. اما با گذشتِ زمان، قومِ برزرکر به‌موردی​ افسانه بدل شد. آن‌ها دیگر مثلِ قبل نبودند. همگی به مردمِ عادی تبدیل شده بودند.

روش‌های تزکیه در فنونِ برزرکر نیز از دورانِ باستان به ارث رسیده بود، اما برای تناسب با قبیله‌های برزرکرِ‌طبقِ​ امروزی تغییر یافته بود. نخستین قلمرو، یعنی قلمروی انعقادِ خون، به ۱۱ لایه تقسیم می‌شد. این قلمرو به تزکیه‌گران‌مدتی​ اجازه می‌داد خونِ برزرکری را که از نیاکانشان به ارث برده بودند فعال کرده و آن را منعقد کنند.

قدرتِ تندیسِ ایزدِ برزرکرها در واقع برای جست‌وجوی کسانی به کار می‌رفت که خونِ‌گنجینه‌های​ برزرکرِ غلیظ‌تری از نیاکانشان به ارث برده بودند و پنداشته می‌شد که این افراد‌مشتاقانه​ تنِ برزرکر دارند. تنها آن‌ها می‌توانستند در راهِ برزرکرها قدم بگذارند و پیش بروند.

تندیس اعضای عادیِ قبیله را به رسمیت نمی‌شناخت، چرا که خونِ برزرکر در رگ‌هایشان‌فعال​ رقیق بود. به همین دلیل حقِ برزرکر شدن نداشتند. به همین خاطر هم بود که‌نیفتاد​ وقتی تندیسِ ایزدِ برزرکرها را می‌پرستیدند، روش‌های تزکیه در فنونِ برزرکر را به دست نمی‌آوردند.

با این حال، سو مینگ استثنا بود. شاید تنِ برزرکر نداشت، اما به لطفِ این سنگِ مرموز،‌نوشته‌های​ روش‌های تزکیه در فنونِ برزرکر را به دست آورده بود. فنونِ برزرکر چنان بود که حتی انتقالِ سینه‌به‌سینه‌اش‌مدتی​ هم دشوار می‌نمود و دستیابی به آن فقط برای قبیله‌هایی ممکن بود که تندیسِ ایزدِ برزرکرها را داشتند.

چشمانِ سو مینگ برق زد و زیرِ لب گفت: «تمرکز کن‌خیره​ و خونِ برزرکر رو تو رگه‌های خونت منعقد کن تا خون‌بیشترِ​ بیدار بشه. نشانِ برزرکرِ مخصوصِ خودت رو بکش تا بیدار بشی!»

چهارزانو نشست و چند نفسِ عمیق کشید. چشمانش‌انگشتش​ را آرام بست. پس از آن، رفته‌رفته در‌فقط​ روشِ تزکیه‌ای که به دست آورده بود غرق شد.

دیری نپایید که خورشید به میانهٔ آسمان رسید. دودی به چشم می‌خورد که نشان می‌داد‌می‌شدند​ آتشِ بزرگ در قبیله روشن شده است. قبیله غرق در تکاپو شد. گروهِ شکار به‌نشانی​ رهبریِ چند تن از سرکردگانِ قبیله، با دعای خیرِ خانواده‌هایشان برای شکارِ غذا بیرون رفتند.

شماری از لا سوهای چهارپنج‌ساله لخت‌وعور این‌طرف‌دقت​ و آن‌طرف می‌دویدند و با خوشحالی بازی می‌کردند.‌گاز​ صداهای شادشان لبخند بر لبانِ اعضای قبیله می‌نشاند.

آن دو عضوِ قبیله که گفته شده بود تنِ برزرکر دارند، در‌اخم​ خانهٔ بزرگِ قبیله بودند. داشتند به آموزش‌هایی دربارهٔ نحوهٔ تمرینِ فنونِ برزرکر،‌جهان​ چگونگیِ برزرکرشدن و تبدیل شدن به سرمایه‌ای مهم برای قبیله گوش می‌دادند.

در آن زمان، قبیلهٔ کوهِ‌چیه​ تاریک پس از درگذشتِ نسلِ قدیمی‌تر‌نوشته‌های​ تنها بیست و دو برزرکر داشت.

آن بامداد هیچ‌کس متوجه نشد که درِ خانهٔ سو مینگ محکم بسته است.‌خون​ درونِ خانه، نوری کم‌رنگ و سرخ‌رنگ از او ساطع می‌شد. این نور از‌طولانی​ تک‌تکِ رگه‌های بدنش بیرون می‌زد. درخششِ سرخ‌رنگِ رگه‌های خونش منظره‌ای مسحورکننده پدید آورده بود.

تنها یک رگهٔ خون در بدنِ سو‌دقت​ مینگ پدیدار شد و آن هم مبهم بود.‌گاز​ گویی نمی‌توانست خود را به‌طور کامل نشان دهد.

پس از مدتی طولانی،‌باشه​ سو مینگ چشمانش را‌نورِ​ باز کرد و نفس‌نفس می‌زد.

«اگه موقعِ تمرین تو قلمروی انعقادِ خون رگه‌های خونِ بیشتری پدیدار بشه، یعنی احتمالِ بیدار شدن هم بیشتره. اما رسیدن به‌هرگز​ قلمروی بیداری خیلی سخته. طبقِ طومار، فقط اونایی که از محدودیت‌های جسمیشون فراتر رفتن و بیدار شدن حق دارن خودشون رو‌امتحان​ استادِ برزرکر بنامن. کسی که به قلمروی بیداری رسیده باشه، دست‌کم می‌تونه یه قبیلهٔ کوچیک رو به یه قبیلهٔ متوسط تبدیل کنه!»

«بزرگِ قبیله تا الان نصفِ خونِ برزرکر رو تو‌بیشترِ​ بدنش منعقد کرده ولی هنوز نتونسته بیدار بشه. هیچ‌کس دور‌تنها​ و برِ ما نیست که به قلمروی بیداری رسیده باشه.»

سو مینگ به زمزمه‌هایش ادامه داد. قلمروی بیداری در آن‌آخه​ لحظه برایش رؤیایی دست‌نیافتنی بود. نگران بود که آیا اصلاً‌گنجینه‌های​ می‌تواند به لایهٔ ۱ از قلمروی انعقادِ خون برسد یا نه.

برای رسیدن به لایهٔ ۱ از‌پایین​ قلمروی انعقادِ خون، باید دست‌کم سه‌اخم​ رگهٔ خون در بدنش پدیدار می‌شد.

کسانی که تنِ برزرکر داشتند، می‌توانستند خیلی زود در تمریناتشان سه رگهٔ خون‌بیشترِ​ را آشکار کنند و به لایهٔ ۱ از قلمروی انعقادِ خون برسند. آن‌ها‌چکیدنِ​ مثلِ سو مینگ نبودند که به‌سختی می‌توانست حتی اولین رگه را آشکار کند.

شروعِ دشواری داشت، اما سو‌گاز​ مینگ تسلیم نشد. تا زمانی‌گنجینه‌های​ که می‌توانست تمرین کند، امید داشت.

گذشته از این، وقتی تلاش می‌کرد تمامِ رگه‌های خونِ بدنش را آشکار کند،‌سپس​ حس می‌کرد سنگِ روی سینه‌اش داغ‌تر می‌شود. این موضوع روحیهٔ سو مینگ را‌زمان​ بالا برد. حسی به او می‌گفت که کلیدِ فعال‌سازیِ گنجینه‌اش را در دست دارد.

هفت روز گذشت. در این هفت روز، سو مینگ به‌ندرت از خانه‌اش بیرون آمد. کمتر احساسِ گرسنگی می‌کرد و این موضوع ذهنش‌بیشترِ​ را درگیر کرده بود. در طومار آمده بود که اشتهای برزرکرها در قلمروی انعقادِ خون بیشتر می‌شود، چون تمامِ رگه‌های خونِ بدنشان‌جذب​ را فعال می‌کنند. این کار به آن‌ها اجازه می‌داد از نظرِ جسمی سریع‌تر رشد کنند و خونِ تازهٔ بیشتری برای تمریناتشان بسازند.

با این حال، هیچ نشانه‌ای از گرسنگی در سو مینگ‌طبقِ​ دیده نمی‌شد. به این موضوع فکر کرد و آن را‌زمان​ به گرمای عجیبی که از سنگ ساطع می‌شد ربط داد.

در این هفت روز، لِی چن هم یک بار به او سر زد تا خونِ گوزنِ مینک را به سو مینگ بدهد و کمی‌مشتاقانه​ بزاقِ اژدهای تاریک بگیرد. وقتی لِی چن هفت‌ساله بود، در آزمایش‌ها مشخص شد که تنِ برزرکر دارد. او تا الان به لایهٔ ۴ از‌تغییری​ قلمروی انعقادِ خون رسیده بود. می‌توانست ۲۳ رگهٔ خون در بدنش آشکار کند و حتی در گروهِ شکارچی‌ها هم توانایی‌هایش دست‌کم در سطحِ متوسط بود.

پیش از رفتن، لحظه‌ای درنگ کرد. می‌خواست به‌خیره​ سو مینگ روحیه بدهد، اما در نهایت تصمیم گرفت‌نوشته‌های​ به سو مینگ نگاه کند و صادقانه حرف بزند.

لِی چن گفت: «سو مینگ، ما با هم بزرگ شدیم. از این به‌آخه​ بعد من ازت محافظت می‌کنم. اگه کسی بهت زور بگه، دشمنِ منم هست!» این‌فعال​ را که گفت، دستش را با قدرت تاب داد و با پوزخندی پسرانه رفت.

سو مینگ با احساسی‌آخه​ از قدردانی رفتنِ لِی‌انگشتش​ چن را تماشا کرد.

زندگی در قبیله ساده بود اما خسته‌کننده‌نوشته‌های​ نبود. تقریباً تمامِ اعضای قبیله وظیفهٔ خودشان‌فعال​ را داشتند تا به قبیله کمک کنند.

نیم ماه پس از بیداریِ برزرکر، سو مینگ‌خیره​ با خبر دادن به اعضای قبیله، بار دیگر‌طبقِ​ سبدش را برداشت و به‌تنهایی راهیِ جنگل شد.

سو مینگ وقتی پا به جنگل می‌گذاشت، انگار آدمِ دیگری می‌شد. چابک بود. می‌توانست‌چیه​ با یک پرش مثلِ تیر به جلو بجهد و تنها با چند خیز از درختی‌زمان​ بزرگ بالا برود. روی شاخهٔ درخت نشست و لبخندی زد. به سرعتِ خودش افتخار می‌کرد.

حتی اگه لایهٔ ۱ از قلمروی‌لحظه‌ای​ انعقادِ خون رو کامل نکرده باشم،‌طومار​ بازم بدنم خیلی چابک‌تر از قبل شده.

سو مینگ دو انگشتش را در دهان گذاشت و سوت زد. صدای سوت به‌فعال​ دوردست‌ها رفت و طنین انداخت. طولی نکشید که برقی سرخ‌رنگ از دوردست نمایان شد.‌اتفاقی​ آن شبحِ سرخ‌رنگ سریع بود و در یک چشم برهم زدن به سو مینگ رسید.

به‌محضِ نزدیک شدنِ پیکرِ سرخ و تار، سو‌خیره​ مینگ پوزخندِ گشادی زد و به جلو پرید.‌طبقِ​ جانور جیغی کشید و به دنبالِ سو مینگ دوید.

سو مینگ با صدایی پر از نشاط گفت: «شیائو هونگ، بیا ببینیم امروز کی زودتر می‌رسه بالای کوه!» و همان‌طور که حرف می‌زد به جلو‌فقط​ دوید. شیائو هونگ پشتِ سرش بود. چهرهٔ میمون پر از تحقیر بود. فکر نمی‌کرد مسابقه دادن با سو مینگ ارزشِ زحمت کشیدن داشته باشد. در‌روشی​ آن لحظه حتی داشت میوه‌ای را که در دست داشت می‌خورد. شیائو هونگ صورتش را خاراند و با تنبلی به دنبالِ سو مینگ راه افتاد.

با این حال، میمون خیلی زود بی‌قرار شد و جیغ‌هایش‌طبقِ​ تیزتر شد. نگاهش پر از بهت بود؛ میوه را با خشم‌هرگز​ دور انداخت و با تمامِ توان به دنبالِ سو مینگ دوید.

ناولها | novelha.net