چپتر 2: سو مینگ
0کوهها؛ کوههای سرسبز و خرم.
این کوهها رشتهای را شکل میدادند که گویی تا بینهایت روی زمین امتداد داشت وکنارش به پشتِ اژدهایی خفته میمانست. رشتهکوه دشتهای پهناور را پوشانده بود. گونههای بیشماری از گیاهاننگاهِ در کوهستان میرویید و در دلِ آن، صدای پرندگان و جانورانِ بسیاری به گوش میرسید.
پنج برآمدگیِ بلند پنج قله را شکل میدادند. شبیهِ دستِ انسانی بودند که رو به بالا رفته و انگشتانش به سمتِ آسماندریا نشانه رفته باشد، چنانکه گویی میخواستند آسمان را چنگ بزنند. در میانهٔ یکی از قلهها صخرهٔ بزرگ و توخالیای بود و مردِفنونِ جوانی در سایهاش پناه گرفته بود. کنارش سبدی بافتهشده پر از گیاهانِ دارویی بود که عطرِ خوشایند و شفابخشی در فضا میپراکند.
مردِ جوان چهرهای زیبا داشت، اما لاغراندام بود و در نگاهِ اول نحیف بهبافتهشده نظر میرسید. پیراهنی از پوستِ جانور به تن داشت و دندانِ نیشِ سفیدی به شکلِنحیف هلالِ ماه از گردنش آویزان بود. موهای ژولیدهاش با رشتهای از کاه بسته شده بود.
همانجا با طوماری ساخته از دهها پوستِ جانور درکلماتِ دست نشسته بود. آن را با اشتیاق میخواند و گاهبرزرکر در مخالفت با کلماتِ نوشتهشده در طومار سر تکان میداد.
«از زمانِ آفرینشِ جهان و انسان، قومِ برزرکر وجود داشته و تا به امروز نیز پابرجاست... کسانی که قدرتِ برزرکر را در دستفضا دارند، برزرکر نامیده میشوند. آنان میتوانند در آسمانها پرواز کنند، کوهها را جابهجا کنند و جریانِ دریا را برگردانند... آنان که نشانِ برزرکرژولیدهاش دارند، میتوانند آینده را بخوانند و قدرتِ خورشید، ماه و ستارگان را به دست آورند...» مردِ جوان با خواندنِ این جملات آهی کشید.
مردِ جوان با پوزخندی به خودش طومار را پایین گذاشت و گفت: «ولی بدونِ تنِ برزرکر، محاله بشه فنونِ برزرکرجابهجا رو یاد گرفت... برزرکر... برزرکر... سو مینگ، سرنوشتت اینه که فقط گیاه جمع کنی و یه درمانگرِ ساده تو قبیلهبدونِ بشی. قدم گذاشتن تو راهِ برزرکر برات یه رؤیای محاله.» سپس به دوردست خیره ماند و در افکارش غرق شد.
طومار را بارها و بارها خوانده بود.مردِ شاید نمیتوانست کلمهبهکلمهاش را از حفظ بخواند،بافتهشده اما مثلِ کفِ دستش آن را میشناخت.
سو مینگ زیرِ لب زمزمه کرد: «آسمان گرد است و زمین تخت، چنانکهمیداد گویی نه پایانی دارد و نه مرزی...» و شروع به تصورِ جهانِ ترسیمشدهقدرتِ در طومار کرد. رفتهرفته آسمان تاریک شد و ابرهای تیره در آسمان شکل گرفت.
بادِ محیط نیز هوا را مرطوبترقلهها کرد. وزشِ باد از میانِ درختانسایهاش و برگها صدای خشخشی به پا کرد.
سو مینگ باقومِ دیدنِ ابرهای تیره درامروز آسمان، لحظهای مات ماند.
چشمانِ سو مینگ برق زد و بهسرعت از جا برخاست. طومار را در سینهاش جا داد و گفت: «پیشبینیِشفابخشی بزرگِ قبیله داره به حقیقت میپیونده! بزاقِ اژدهای تاریک رو واقعاً میشه امروز پیدا کرد!» سبد را با دستِهلالِ چپش گرفت و روی دوش انداخت. سپس با حرکتی چابک، طنابی را گرفت و به سمتِ قلهٔ کوه بالا رفت.
بدنِ نحیفِ مردِ جوان با نیرویی سرسختانه و انفجاریکلماتِ به جلو تاخت. درست مثلِ یک میمون حرکت میکرد. تنهابرزرکر با چند پرش، توانست دهها فوت مسافت را طی کند.
ابرهای تیره در آسمان همچون امواج از راه رسیدند و غریدند. گویی خشمِ خدایان برکنارش رشتهکوه نازل شده بود. ابرهای تیره آسمان را یکسره پوشاندند، چنانکه گویی آسمان و زمین رااول به هم وصل میکردند. خشکی را در تاریکی فرو بردند و بهسرعت به رشتهکوه نزدیک شدند.
سو مینگ حتی سریعتر بالا رفت. درست وقتی ابرهای تیره روی کوهها پخش شدند، به چند ده فوتیِ قله رسید. صخرهایجریانِ با شکلِ عجیب آنجا بود. با این حال، هرچند عجیب به نظر میرسید، اما همچنان طبیعی جلوه میکرد. مرکزِ صخره توخالیمحاله بود و سوراخهای بیشماری به اندازهٔ مشت در دیگر بخشهای سطحش پراکنده بود. گویی شاهِ مارها در رشتهکوه سنگر گرفته بود.
زیرِ صخرهٔ مرموز، سنگی به شکلِ دندانِ نیشی ترسناک قرار داشت. عجیب بودنش بهبافتهشده این خاطر بود که از کوه بیرون زده بود و معلق در هوا به نظرنحیف میرسید. بالا رفتن از آن سنگ بسیار دشوار بود، مگر آنکه کسی میتوانست پرواز کند.
سو مینگ طناب را در دستِ چپش محکم گرفت و با دستِ راست بطریِ کوچکی از سبد بیرون آورد. آن را میانِ دندانهایش گرفت و بهآرامی در جهتِنامیده مخالفِ صخرهٔ مرموز و نیشمانند به جلو خزید. آنقدر حرکت کرد تا طنابی که در دست داشت چنان کشیده شد که به سمتش متمایل گشت، سپس دیوارههای کوهتنِ را چسبید و بدنش را به آن فشرد. سرش را رو به آسمان بلند کرد و به ابرهای تیرهٔ آسمان نگریست. چشمانش برق زد و بدنش بیحرکت ماند.
پس از مدتی، ابرها آسمان را یکسره پوشاندند و رعد غرید. صدا چنان مهیب بود که فکر کرد شاید کر شده باشد.شفابخشی باد بیرحمانه شروع به وزیدن کرد، گویی میخواست رشتهکوه را از جا بکند. بندِ انگشتانِ سو مینگ از بس در آن طوفانآویزان کوه را چسبیده بود سفید شده بود، اما بیحرکت ماند. در حالی که همچنان به آسمان نگاه میکرد، قدرت در چشمانش میدرخشید.
طوفان حتی شدیدتر شد. گیاهانِ رشتهکوه در باد عاجزانه به این سو و آن سو تاب میخوردند.آسمانها صدای باد شبیهِ غرشِ جانوری غولآسا بود. شاخههای شکسته و برگهای خشکِ بیشماری را در هوا بهپوزخندی پرواز درمیآورد و باعث میشد همهجا پر از شاخهها و برگهایی شود که دیوانهوار در هوا میرقصیدند.
برخی شاخههای بزرگتر و حتی جانورانِ کوچک بهجوانی دستِ طوفان بلند شده و سپس به گوشهایدارویی پرتاب میشدند. فریادهای دردناکشان در صدای باد خفه میشد.
سو مینگ نمیخواست در طوفان بیشتر از این مقاومت کند. آسمان بهکلی بامیداد ابرهای تیره پوشیده شده بود. با صدای رعد، قطراتِ درشتِ باران از آسمانقدرتِ فرو ریخت. در آن لحظه، گویی جهان با پردهای غولآسا از آب پوشیده شد.
باران ادامه یافت و هر لحظه شدیدتر میشد، اما سو مینگ طنابِ خیس را محکم چسبیدهسبدی بود و بدنش را سفت به دیوارهٔ کوه میفشرد. هیچ کاری برای فرار از خیسشدن زیرِنحیف باران نکرد و مثلِ همیشه بیحرکت ماند. چشمانش روی صخرهٔ مرموزِ بالای سنگِ نیشمانند قفل شده بود.
زمانِ نامعلومی گذشت و باران هر لحظه تندتر میشد. جهان غرققدرتِ در باران و مه بود. زیرِ شستوشوی باران، صخرهٔ نیشمانندی کهدریا سو مینگ به آن خیره مانده بود، مایعی سیاه ترشح کرد.
مایعِ سیاه با آبِصخرهٔ باران درآمیخت و جویباری ساختسایهاش که به پایین سرازیر شد.
سو مینگ با دیدنِ این صحنه، برقی از هیجان در چشمانش درخشید، اما بیحرکت ماند تا اینکه ترشحِقومِ مایعِ سیاه رفتهرفته کند شد و سرانجام به رنگِ طلاییِ چشمگیری درآمد. چشمانش را ریز کرد و بیدرنگجریانِ دیوارهٔ کوه را رها کرد. در حینِ پایین لغزیدن، بطریِ توی دهانش را با دستِ راست بیرون آورد.
طنابِ توی دستِ چپش از همان ابتدا زاویهای مورب داشت.مردِ وقتی دیوارهٔ کوه را رها کرد، تمامِ بدنش با نیرویعطرِ طناب و با سرعتی ترسناک بهسوی صخرهٔ نیشمانند تاب خورد.
درست در همان دم که غرشِ بعدیِ رعد بالای سرش طنین انداخت، سو مینگ به کمکِ طناب به کنارِ صخرهٔ نیشمانندی رسید که گویی در هوا شناور بود. اینآورند موفقیت حاصلِ شیبِ تندِ طناب و دقتِ موقعیتش بود. با دستِ چپ طناب را چسبید و با دستِ راست بطری را نگه داشت. با نزدیک شدن به صخره، بیدرنگ بطریگذاشتن را زیرش گرفت. در همان لحظهٔ کوتاهی که طناب به اوجِ تابِ خود رسید و مسیرِ بازگشت را آغاز کرد، توانست نیمی از بطری را از مایعِ طلایی پر کند.
اما در همان لحظه، صدای جیغِ گوشخراشی شنید. موجوداتِ سیاهِ هزارپامانندی بهکنارش طولِ چهار یا پنج بازو از سوراخهای بیشمارِ صخرهٔ مرموز بیرون خزیدندزیبا و وحشیانه به سو مینگ که هنوز در هوا معلق بود، یورش بردند.
سو مینگ حتی ذرهای غافلگیر نشد. لحظهای که موجوداتِکلماتِ هزارپامانند ظاهر شدند، طناب را رها کرد و گذاشت بدنشبرزرکر با سرعتی ترسناک سقوط کند تا از حملهشان جاخالی بدهد.
سو مینگ که بهسرعت در هوا سقوط میکرد، فریاد زد: «شیائو هونگ!» حسپناه میکرد طوفان همچون تیغههایی تیز تنش را بیرحمانه میشکافد و بدنش خشک شده بود.زیبا حتی با وجودِ جاخالی دادن از آن موجودات، اگر به زمین میخورد تکهتکه میشد.
اما نمیترسید. سایهای سرخ از صخرهٔ کناری روی تکهای طناب بهسوی بدنِ در حالِ سقوطِآنان سو مینگ خیز برداشت. بهمحضِ رسیدن به سو مینگ، او را چسبید. این سایهٔ سرخخواندنِ یک بچهمیمونِ سرخ بود. نیشش تا بناگوش باز بود و چشمانش از نشاط برق میزد.
مردِ جوان و میمون همراه با طناب روی صخرهای در جایی پایینتر از کوه فرود آمدند.دارویی آنجا همان صخرهای بود که سو مینگ چند لحظه پیش رویش مطالعه میکرد. سرانجام چشمانِ سوپوستِ مینگ پر از اضطراب شد و بیدرنگ بطریِ کوچکی را که در دست داشت، در سبد گذاشت.
سو مینگ گفت: «شیائو هونگ، باید فرار کنیم! این دفعه خیلیطومار بزاقِ اژدهای تاریک برداشتم! ها؟ اون چیه تو دستت؟» در همانامروز حین که حرف میزد، تکهسنگِ سیاهِ کوچکی را در پنجههای میمون دید.
نگاهِ میمون بیدرنگ تیز شد و پنجههایش را پشتِ سر پنهان کرد و رو به سوسبدی مینگ هیس کشید. سو مینگ اهمیتی نداد و پس از چند قدم پیش رفتن، پرید ونحیف در همان حال تکهای طناب را چسبید. سپس بهسرعت همراه با میمون به پایین سر خورد.
پشتِ سرشان، صدای جیغ آسمان را پر کرد و موجوداتِ سیاهِ هزارپاماننددارند از دیوارههای کوه سرازیر شدند و به تعقیبشان پرداختند. گویی خطوطِ سیاهِ بیشماریآینده بودند که از دیوارهها پایین میریختند تا بیوقفه آن دو را دنبال کنند.
بچهمیمونِ سرخ رو به سو مینگ هیس کشید و مدام رویگرفته تنش جابهجا میشد. گهگاه نیز برمیگشت تا با نگاهی پر ازجوان وحشت و خشم، به موجوداتِ هزارپامانندی که در تعقیبشان بودند چشم بدوزد.
هرچند سو مینگ با سرعتی چشمگیر میگریخت، اما لحنِ صدایش بیخیال بود: «انگار دفعهٔ اوله که داریم فرار میکنیم.برزرکر اون اژدهایانِ تاریک که از کوه پایین نمیان، پس نقش بازی نکن. مثلِ همیشه، نصفِ بزاقِ اژدهای تاریک رو میدمنشانِ به تو.» بهمحضِ اینکه حرفش تمام شد، میمون لبخندی زد و نشان داد که تمامِ مدت نقش بازی میکرده است.
مردِ جوان و میمون بهخوبی با رشتهکوه آشنا بودند. به دلیلی نامعلوم، اژدهایانِ تاریک واردِ مکانهای خاصی نمیشدند و ترجیح میدادند آنهاشفابخشی را دور بزنند. از این رو، هرچند سو مینگ و میمون به سرعتِ اژدهایانِ تاریک نبودند، اما گاهی به پایین میپریدند وآویزان طنابی را در مسیرشان میگرفتند. پس از چند بار تکرارِ این کار، سرانجام توانستند از قلهٔ کوه بگریزند و در جنگل ناپدید شوند.
همانطور که انتظار میرفت، اژدهایانِ تاریک ازامروز کوهها بیرون نیامدند. پس از چند جیغِمیشوند خشمگینانه، با اکراه به بالای کوه بازگشتند.
ابرهای تاریک به همان سرعتی که آمده بودند،جوانی ناپدید شدند. پس از چند ساعت، با حرکتِدارویی ابرهای تاریک بهسوی پاییندست، رشتهکوه به حالتِ عادی بازگشت.
سو مینگ و میمون راهشان را بهسوی حاشیهٔ جنگل درنوشتهشده پیش گرفتند. دیگر شب شده بود. در دوردست نقطههای آتشینِوجود کمنوری دیده میشد که همگی متعلق به قبیلهٔ سو مینگ بودند.
سو مینگ وقتی از جنگل بیرون آمد هنوز کاملاً خیس بود، اماسایهاش ذرهای اهمیت نمیداد. در عوض، با دیدنِ میمون که با چشمانی امیدوار دنبالشجوان میآمد، لبخندی کمرنگ زد و پرسید: «من که سهمت رو دادم، بازم میخوای؟»
این میمون بسیار باهوش بود. سو مینگ سه سال پیش وقتی بهدارند دلِ کوهستان زده بود، کاملاً تصادفی پیدایش کرد. در ابتدا حتی کمینشانِ با هم درگیر شدند، اما در نهایت به بهترین دوستانِ یکدیگر بدل شدند.
میمون پلک زد و صورتش را خاراند و ردی از تردید نشان داد. امابافتهشده بیدرنگ تکهسنگِ سیاهی را که پیشتر در دست داشت به سو مینگ داد و چندنحیف بار جیغ کشید تا نشان دهد میخواهد سنگ را با بزاقِ اژدهای تاریک معاوضه کند.
سو مینگ لبخند زد و پیش از آنکه بطریِ کوچک را ازتکان سبد بیرون بیاورد و به میمون بدهد، گفت: «باشه، یه کم دیگهپابرجاست بهت میدم، ولی اون سنگِ مسخره رو نمیخوام. پیشِ خودت نگهش دار.»
میمون بهسرعت بطری را گرفت و جرعهای نوشید. با این کار، چهرهاش غرقپناه در لذت شد. حتی کمی تلوتلو خورد و آروغی زد. سپس سنگِ سیاه رازیبا همراه با بطریِ کوچک بهسوی سو مینگ پرت کرد و تلوتلوخوران به جنگل بازگشت.
سو مینگ به بطریِ کوچک و نیمهخالی نگاه کردپابرجاست و لبخندی کمرنگ زد. آن را به سبد برگرداندپرواز و سپس توجهش را به سنگِ سیاه معطوف کرد.