چپتر 101: سر بریدنِ او درست پیشِ چشمانشان!
0آن نورِ سرخبیجان از کنارِ بدنشانبالا گذشت و ناپدید شد.
رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه میلرزید. تنها یک تن از افرادِ قبیله کنارش مانده بود که او هم رعشه بر تنبدنش داشت. به هم نگاه کردند و ترس را در چشمانِ یکدیگر دیدند. هنوز نتوانسته بودند بفهمند دشمنشان آدم است یا جانور،جنگل اما رشتههای بیشماری که پشتِ نورِ سرخ در هوا شناور بود، این حس را به آنها میداد که شبیهِ مو است.
برزرکرِ عادیِ باقیمانده از قبیلهٔ کوهِمیسوخت سیاه بیدرنگ فریاد زد: «کیه؟ توشدنِ کی هستی؟ خودت رو نشون بده!»
وقتی همراهش فریاد میکشید، چهرهٔ رئیسِ قبیله رنگپریده و بیجان بود. دستِ راستش را بالا برد و محکم به سینهاش کوبید.بدنش بیدرنگ نوری به رنگِ خون از بدنش فوران کرد. بالا بردنِ موقتِ قدرتِ چی برای نبرد، آن هم بدونِ توجه به زخمهایش،دوید کاری نبود که بخواهد بکند، اما این بار چارهای نداشت. با تمامِ سرعت بهسوی جنگل دوید و در تاریکیِ درختان ناپدید شد.
مردِ باقیمانده از قبیلهٔ کوهِ سیاه در حالی که همچنان فریاد میکشید، تازه میخواست پا به فراربردنِ بگذارد که در همان آن، بدنش به جلو سکندری خورد. ناگهان نورِ سرخی پدیدار شد و یکبهسوی بار دورِ بدنش چرخید و سپس به سو مینگ بدل شد. سو مینگ پشتِ سرِ مرد ایستاد.
خون از گوشهٔ لبانِ مرد چکه میکرد. رشتههای نورِ ماه او را در بند کشیده و گوشتش را میدریدند و تمامِفوران بدنش از دردی جانکاه میسوخت. چنان محکم دورش پیچیده شده بودند که نزدیک شدنِ مرگ را به چشم میدید. صدای نفسهاییدوید از پشتِ سرش به گوش رسید، پس تقلا کرد سر برگرداند تا ببیند آن ناشناسی که چنین وحشتی به جانش انداخته کیست.
اما نتوانست سرش رادردی برگرداند. در حالی کهدورش هنوز میلرزید، تکهتکه شد.
سو مینگ بهسختی نفسنفس میزد. از زمانِ کوچِ قبیله، بیوقفه جنگیده بود. زخمهای درونیاشبرد را هم که هنگامِ شکستنِ مُهرِ بزرگِ قبیله برداشته بود، سرکوب میکرد. اگر نورِ ماهبدونِ نبود که اجازه میداد رفتهرفته توانش را بازیابد، تا آن لحظه از پا درآمده بود.
شبِ ماهِ کامل بود. قدرتهای مرموزِ نورِ ماه به اوجِ خود رسیده بود و کاریفوران میکرد که خونِ سو مینگ گویی در حالِ سوختن باشد. این قدرت اجازه میداد زمانِ طولانیترینداشت به نبرد ادامه دهد، تمامِ زخمهای درونیاش را سرکوب کند و جانِ تکتکِ هدفهایش را بگیرد.
سه سر در دست داشت ومیکشید در حالی که به جنگلِ پیشِبالا رویش خیره بود، آرام بهسویش قدم برداشت.
فقط تو موندی، رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه. حالا کهپیچیده مقامت اینقدر بالاست، میذارم مرگی باشکوه داشته باشی. البتهسرش اگه اونقدر تند بدوی که به نیروی کمکیت برسی.
سو مینگ لبهایش را لیسید و به جلو یورشرنگپریده برد و به کمانی سرخ بدل شد. با سرعت پیشرنگِ رفت و رشتههای بیشمارِ نورِ ماه پشتِ سرش کشیده میشد.
رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه مردی چهلساله بود. مقامش در قبیله بسیار بالا بود. آنجا، غیر از بزرگ و پی سو، او بالاترین مقام را داشت. قرار بود شمارِ زیادی ازچارهای افرادِ قبیلهاش را رهبری کند تا برزرکرهای قبیلهٔ کوهِ تاریک را بیرحمانه بکشند و درست پیشِ روی مردانِ اسیر، با زنانشان همبستر شوند، سپس در حالی که زنان میگریستند وایستاد تقلا میکردند، شراب بنوشد و در میانِ خندههایش به آنها تجاوز کند. پس از آن، سرهای مردانِ خشمگینِ قبیلهٔ کوهِ تاریک را از تن جدا میکرد تا لذتی جنونآمیز نصیبش شود.
این خواستهٔ قلبیاش بود. خواستهای که وقتی پس از دستورِ بزرگ، حمله به قبیلهٔ کوهِسینهاش تاریک را اعلام کرد، در درونش بیدار شد. او حتی پیش از رفتن، این خواستهزخمهایش را به برزرکرهای دیگر هم گفته بود. با فریادهای هیجانزدهٔ آن برزرکرها، این نبرد آغاز شد.
اما اکنون به روزگاری رقتانگیز افتاده بود. بدنش زخمی و غرق در خون بود و ارادهاش برای نبرد را از دست داده بود. ابتداناشناسی از مقاومتِ قبیلهٔ کوهِ تاریک جا خورد، سپس به دستِ نان سونگ زخمی شد. پس از فرار از نبرد، حتی فهمیده بود که فریباجازه خورده است و تازه میخواست پیش از تعقیبِ دوبارهٔ قبیلهٔ کوهِ تاریک زخمهایش را درمان کند که آن حضورِ مرموز و کابوسوار پدیدار شد.
افرادِ قبیلهاش که با جدا شدنِ سر از تنشانرنگپریده مرده بودند، ترسی بیاندازه به جانش انداخته بودند. نمیتوانستنوری آن شخص را ببیند، تنها کمانی بلند و سرخ میدید.
از پا درآمده بود. جرئت نداشت برگردد و بجنگد. از آن هم بدتر، جرئت نداشت رگههای خونش را منفجرقدرتِ کند، زیرا یک برزرکرِ عادی نبود. او رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه بود. میدانست که نیروی کمکیِ کوهِ سیاه دردرختان راه است و احتمال داشت بسیار به او نزدیک باشند. اگر بهاندازهٔ کافی تند میدوید، میتوانست به آنها برسد.
خون همچنان از دهانش چکه میکرد و خستگی در بدنش چند برابر میشد. فورانِ ناگهانی وکوبید انفجاریِ قدرت نیز با بیرمق شدنِ نورِ سرخرنگِ خون دورِ بدنش، به پایان رسید. در حینِنبود پیشروی تلوتلو خورد، اما جرئت نداشت بایستد. با این حال، نتوانست جلوی کم شدنِ سرعتش را بگیرد.
اما در همان لحظهای که سرعتش کم شد، آن فریادِ عجیبی که بینهایتمرگ او را ترسانده بود، بازگشت. آن فریادِ عجیب شبیهِ همان صدایی بود کهوحشتی هنگامِ تعقیبِ قبیلهٔ کوهِ تاریک درآورده بودند، اما این یکی تیزتر به گوش میرسید.
رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه با شنیدنِ آن صدا حس کرد ذهنش در آستانهٔ فروپاشی است. در آن لحظه،نوری صدای سوتمانندی شنید که از پشت به او نزدیک میشد. دندان به هم سایید و برگشت و با غرشیچارهای مشتش را به جلو پرتاب کرد. اما در همان آن، دید که سری با سرعتِ زیاد بهسویش پرتاب میشود.
مشتش روی سر فرود آمد و رئیسِ قبیله دید که نه تنهارنگِ سر متلاشی و تکهتکه شد، بلکه برقی سرخ نیز درخشید. پشتِ آنزخمهایش کمانِ بلندِ سرخ، رشتههای بیشماری بود که تنها بر مرموز بودنِ عجیبش میافزود.
فریادی از سرِ درد کشید. خون بیرون زد وبیجان دستِ راستِ رئیسِ قبیله از بدنش جدا شد. با رسیدنِخون آن نورِ سرخ، دستِ راستش درست پیشِ چشمانش تکهتکه شد.
ترس یکسره رئیسِ قبیله را در بر گرفت. نوکِ زبانش را گاز گرفت و خون از دهانش جاریسرش شد. سایهٔ مبهمِ خرسِ خونیِ غولپیکری پشتِ سرش پدیدار شد. بدنش را گرفت و او را به ژرفترینکوچِ بخشِ جنگل پرتاب کرد. رئیسِ قبیله با استفاده از آن شتاب، برای نجاتِ جانش پا به فرار گذاشت.
همین که خرسِ خونی رئیسِ قبیله را پرتاب کرد، بدنش بیدرنگ درراستش محاصرهٔ رشتههای نورِ ماه درآمد. خرسِ خونی پس از پوشیده شدن بابردنِ چند لایه از آن رشتهها، فرو ریخت و از روی زمین ناپدید شد.
سو مینگ پدیدار شد. چهرهاشراستش رنگپریده و چشمانش آرام بود،کوبید اما لبخندی بیرحمانه روی لبهایش نشست.
دیگه وقتشه.
نفسِ عمیقی کشید. نورِ ماه از طریقِ زخمها باپیچیده بدنش درآمیخت و او را تغذیه کرد تا قدرتِ انجامِگوش کارهای بسیاری را که در سر داشت، به دست آورد.
سو مینگ به سمتی که رئیسِ قبیلهٔ کوهِچهرهٔ سیاه گریخته بود نگاه کرد و با یورشیسینهاش رو به جلو، بارِ دیگر به تعقیبش پرداخت.
سرعتش از سرعتِ رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه بیشتر بود، اما عجلهای نداشت. نوری عجیببدنش در چشمانش درخشید. میدانست خطری که بر قبیله سایه انداخته، بهکلی از بین نرفتهبکند است. از کارهای رئیسِ قبیله میفهمید که قبیلهٔ کوهِ سیاه هنوز نیروی کمکی دارد.
به همین دلیل برای کشتنِ آن رئیسِ قبیله عجله نداشت. در عوض تصمیم گرفتمحکم سایهبهسایه تعقیبش کند. وقتی برزرکرهای یک قبیله مدتی طولانی با هم زندگی میکردند، ازبدونِ طریقِ رگههای خونشان به هم متصل میشدند. از آن ارتباط، تا حدودی میفهمیدند دیگری کجاست.
سو مینگ این را میدانست.
پس با اینکه خودش نمیدانستوقتی نیروی کمکیِ قبیلهٔ کوهِ سیاهبیجان کجاست، رئیسِ قبیله قطعاً میدانست.
اگر رئیسِ قبیله را تعقیب میکرد، میتوانست این دسته از نیروهای کمکی را پیدا کند و همه را از دمِ تیغ بگذراند. تنها درزخمهایش آن صورت قبیلهاش در ادامهٔ کوچ کاملاً در امان میماند. گذشته از این، باید فرصتِ مناسبی برای کشتنِ رئیسِ قبیله پیدا میکرد. اگر میتوانستسکندری او را درست پیشِ روی نیروی کمکیاش بکشد، ضربهٔ بزرگی به روحیهشان وارد میشد و قتلعامشان با این تنِ خسته برای سو مینگ آسانتر میشد.
پس از گذشتِ زمانی به اندازهٔ سوختنِ دو عود، رئیسِ قبیله همچنان دیوانهوار به جلو میدوید. بازوی راستشرنگِ را از دست داده بود، اما اهمیتی نمیداد. همانطور که میدوید، میل به ادامهٔ زندگی در چشمانش پدیدار شد.نداشت نمیخواست بمیرد. از طریقِ رگههای خونش تا حدودی حس میکرد که نیروهای کمکیِ قبیله نزدیکاند. درست پیشِ رویش بودند.
حتی میتوانست هالهٔ افرادِ قبیلهاش را حس کند. میل به زندگی در چشمانش قویتر شد. در چهلنفسهایی و اندی سال از عمرش هرگز در چنین حالوروزِ رقتانگیزی گرفتار نشده بود و هیچگاه اینقدر نترسیده بود.زمانِ در واقع، این ترس حتی از آنچه هنگامِ نبرد با نان سونگ حس کرده بود هم قویتر بود.
دلیلش این بود که میتوانست نان سونگ را ببیند، اما هنوزدستِ ندیده بود آن قاتلِ مرموز کیست. تنها چیزی که میدید، نورِ سرخِکرد خونین و رشتههای بیشماری بود که از سرعتِ قاتل به جا میماند.
در آن لحظه، آن صدای تیز و عجیبی که او را به ورطهٔ ناامیدی کشانده بود،کرد بار دیگر از پشتِ سرش به گوش رسید. آن صدا مانند ناقوسِ مرگ بود و هر بارسرعت که به گوش میرسید، درد و وحشتی به همراه میآورد که رئیسِ قبیله تابِ تحملش را نداشت.
در واقع، بهمحضِ شنیدنِ صدا، بیدرنگ خون بالا آورد. جراحات و خستگیِ بدنشبرد باعث میشد حس کند دیگر دوام نمیآورد. مانند پرندهای بود که از تیر زخمنبرد خورده باشد؛ هر بار که صدای کمان را میشنید، از ترس به زمین میافتاد.
«تو کیگوشتش هستی؟ آخهدردی تو کی هستی!»
رئیسِ قبیله با صدای بلند فریاد زد. با دیدنِ دوبارهٔ ریشهٔ وحشتش، چهرهاش رنگپریده ومحکم بیجان شد. کمانِ سرخِ خونینی که با رشتههای بیشمار در پیاش بهسویش میآمد، یک بارتوجه بدنش را احاطه کرد و دستِ چپش از بدن جدا شد و سپس متلاشی گشت.
رئیسِ قبیله جیغی از سرِ درد کشید و در ناامیدی فرو رفت. با این حال، درکرد دلِ همان ناامیدی، میلِ شدیدی به زندگی دوباره در او جان گرفت، زیرا بار دیگر آنتمامِ فریادهای عجیب را شنید. اما این بار، فریادها او را نترساندند، بلکه غرق در شادیاش کردند.
آن صداینشون فریادِ قبیلهٔوقتی کوهِ سیاه بود!
غرشِ بلندی سر داد و چند قدم بهسرعت عقب رفت. سپس تمامِ توانی را که ازصدای اعماقِ روحش فراخوانده بود به کار گرفت و دیوانهوار بهسوی جایی که صدای افرادِ قبیلهاش رابهسختی شنیده بود، دوید. هوشیاریاش رفتهرفته محو میشد. تنها یک فکر در سر داشت: پیوستن به قبیلهاش.
خیلی زود، در برابرِ فضای نسبتاً خالیِ پوشیده ازرنگپریده برف و چند شاخهٔ خشک، پنج نفر را دید کهرنگِ از جنگل بیرون دویدند. آن افراد برایش بسیار آشنا بودند.
وقتی افرادِ قبیلهاش را دید، نیروهای کمکیِبرد کوهِ سیاه نیز رئیسِ قبیلهشان را دیدند؛بدنش مردی که همیشه در رأسِ قبیلهشان جای داشت!
اما اکنون، رئیسِ قبیله در حالوروزِ رقتانگیزی بود که هرگز از او ندیده بودند. ترسِ درونِ چشمانش، خونِ روی صورتش و بدنی که هر دو بازو را از دستتوجه داده بود، رنگ از رخسارشان پراند. وحشت بر چهرهشان نقش بست، گویی قرار بود با دشمنی بزرگ و قدرتمند روبهرو شوند. نمیتوانستند باور کنند که پس از رهبریِ آنهمهپدیدار برزرکر برای تعقیبِ قبیلهٔ کوهِ تاریک، رئیسِ قبیله تنها کسی است که زنده مانده. ترسِ نشسته بر چهرهاش چنان بود که گویی با چیزی بینهایت سهمگین روبهرو شده است.
رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه با دیدنِ افرادش فریاد زد: «نجاتم بدید!» و در دلِ ناامیدی، شادیِ عمیقی وجودش را فراگرفت. اما این شادی دیریناشناسی نپایید. درست وقتی افرادِ قبیله در شرفِ رسیدن بودند، کمانی بلند و سرخ پشتِ سرِ رئیسِ قبیله ظاهر شد. در یک چشم برهم زدناجازه به او رسید و درست پیشِ چشمانِ نیروهای کمکی، رئیسِ قبیله را که از سرِ درد و ناباوری جیغهای گوشخراش میکشید، در میان گرفت.
کمرِ رئیسِ قبیله ناگهان دو نیم شد. چون در حالِ دویدن بود، خون همهجا پاشید. بهسینهاش زمین افتاد و پاهایش همچنان تقلا میکرد، اما در چشمانش شادی، ناامیدی و بیجانیِ مطلق موجکاری میزد. آمیزشِ این احساسات با یکدیگر منظرهای ساخت که تنِ هر بینندهای را از ترس یخ میکرد.
نیروهای کمکیِ کوهِ سیاه همگی جا خوردند. وحشت در چهرهشان دوید و رنگپریدهخون شدند. رئیسِ قبیله درست جلوی چشمانشان جان داده بود. این چیزی بود کهنبود هرگز در عمرشان تجربه نکرده بودند. دلشان لرزید و وحشت تمامِ وجودشان را فراگرفت.
دیدند که نورِ سرخی که رئیسِ قبیله را از پای درآورده بود، درخشید و بهسینهاش شخصی نحیف بدل شد. کمانِ بزرگی بر پشتش آویخته بود و نیزهای بلند در دست داشت.کاری رشتههایی از نورِ ماه مانند شنل پشتِ سرش شناور بود و تا صدها فوت امتداد داشت.
هالهاش تکاندهنده بود!
او یک نوجوان بود، یا دستکم شبیهِ نوجوانها به نظر میرسید. آن چهرهٔ آرام، بدنِ نحیف وکوبید سکونِ چشمانش گویی موجودِ سهمگینی را پنهان میکرد که میخواست تمامِ زندگان را ببلعد. همین باعث شد تابکند افرادِ قبیلهٔ کوهِ سیاه تمامِ ترس و بهتِ ناشی از مرگِ رئیسِ قبیله را روی او متمرکز کنند.
حتی رئیسِ قبیله هم به دستِ او کشته شدهسینهاش بود. وحشت و بهت در دلِ تکتکِ برزرکرهای قبیلهٔموقتِ کوهِ سیاه که آنجا گرد آمده بودند، رخنه کرد.
با نگاههای وحشتزدهشان دیدند جوانی که صدها فوت دورتر از جسدِ رئیسِ قبیله ایستاده بود، اصلاً به آنها اعتنایی نکرد. درفوران عوض، کنارِ جسدِ رئیسِ قبیله ایستاد، نیزهٔ بلندش را بالا برد و سرِ رئیسِ قبیله را همچون سرِ جانوری برید. سردوید را برداشت، نگاهش را بالا آورد و به آن پنج نفر از قبیلهٔ کوهِ سیاه که چندان دور نبودند، خیره شد.
سایهٔ ماهِ خونین در چشمانش افتاده بود. مسحورکننده بود، اما سکون و نگاهِ سهمگینی نیز در آننفسهایی موج میزد که لرزه بر اندام میانداخت. بهمحضِ اینکه به افرادِ قبیلهٔ کوهِ سیاه نگاه کرد، تمامِمیزد آن برزرکرها بیاختیار چند قدم عقب رفتند. در سرشان غوغا شد. آن نگاه ترسشان را دوچندان کرد.
با این حال در میانِ آن پنج نفر، مردیرنگپریده چهلساله بود که از شدتِ لرزش چشمانش سرخ شدهنوری بود. شباهتِ زیادی به رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه داشت.
مرد فریاد زد: «برادر!» و بهسوی سو مینگمحکم یورش برد. پشتِ سرش، دیگر افرادِ قبیلهٔ کوهِ سیاهبردنِ نیز بر ترسشان غلبه کردند و به جلو شتافتند.
سو مینگ کنارِ جسدِ رئیسِ قبیله ایستاده بود. چشمانش بینهایت سرد بود. بهمحضِ اینکهمحکم مرد بهسویش یورش برد، با خونسردی دستِ چپش را تاب داد و مقداری پودرِبدونِ سرخ که با نیروی چیِ او به حرکت درآمده بود، در هوا پخش شد.
وقتی مردی که پیشگامِ یورش بود نزدیکتر شد، تمامِ بدنش به لرزه افتاد. زخمی ناشی از یک رشتهٔ بیشکلِگوش نورِ ماه روی صورتش پدیدار شد. خونِ زخم بیدرنگ داغ شد، گویی در حالِ سوختن بود و پیش ازجنگیده آنکه مرد حتی بتواند صدایی از گلو خارج کند، بدنش به مهِ سرخ بدل شد و ناگهان به هوا برخاست.
«سقوط... برزرکرِ سقوطکرده!»
«اون یه برزرکرِ سقوطکردهست!»
فریادهای بهت و وحشت بلند شد. رنگ از رخسارِ آن چهار نفر از قبیلهٔ کوهِ سیاه کهنوری قصدِ یورش داشتند، دوباره پرید. بیدرنگ ایستادند و وحشت بر چهرهشان سایه انداخت. منظرهٔ جان دادنِ رئیسِ قبیلهبار و نگاهِ وحشتزدهاش پیش از مرگ، دوباره در ذهنشان جان گرفت. در همان آن، ترسشان به اوج رسید.
درست در لحظهای که آنجانکاه چهار نفر قصدِ عقبنشینی داشتند،شده سو مینگ به حرکت درآمد!
زیرِ نورِ ماهِ کامل، رشتههای نورِ ماه کهچهرهٔ پشتِ سرش شناور بودند، بهسوی آن چهار نفر کهکوبید غرق در ترس و بهت شده بودند، یورش بردند.