---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 61: فصل 61 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 61: فصل 61

0

گارگیث با چهره‌ای گیج‌سلاحی​ پرسید: «چرا روی یه‌نمایندگی​ همچین آیتم بی‌خودی قیمت دادی؟»

آن فقط یک تکه فلز ناشناخته بود که برای مدتی‌یوجین​ طولانی به فروش نرفته بود. گارگیث که با جادو آشنایی‌سرش​ نداشت، نمی‌توانست هیچ ارزشی در این شیء فلزی تشخیص دهد.

کوچک بود، نهایتاً به اندازه یک انگشت، و نه می‌شد آن را دوباره آهنگری کرد و نه حتی با‌سلاحی​ مانا تغییرش داد. هرچند قیمت پایه آن ممکن بود کمترین قیمت در میان تمام آیتم‌هایی باشد که خانه حراج تا‌تعلق​ به حال رونمایی کرده بود، اما به نظر گارگیث، آن شیء فلزی حتی ارزش یک میلیون سال را هم نداشت.

یوجین چیزی نگفت. در عوض، مشت‌هایش را گره‌میلیون​ کرد و سعی کرد به سیل سرگیجه‌آور افکاری‌سعی​ که در سرش هجوم آورده بودند، نظم ببخشد.

ورموث در طول زندگی‌اش سلاح‌های متعددی به دست گرفته‌می‌کرد​ بود و در میان آن‌ها، چندین یادگار قدرتمند وجود‌بی‌رحمی​ داشت که می‌توانستند دنیا را زیر و رو کنند.

برای مثال، شمشیر طوفان وینید که یوجین در حال حاضر‌یوجین​ در اختیار داشت؛ و سپس شمشیر بلعنده آسفل، نیزه اژدها‌سرش​ کاربوس، صاعقه پرنوا، شمشیر باران شبح‌وار جاول، سپر گدون و غیره.

معروف‌ترین سلاح او شمشیر مقدس بود. هرچند که زیاد از‌غیره​ آن استفاده نکرده بود، اما این روزها، به عنوان سلاحی‌شناخته​ شناخته می‌شد که به بهترین شکل ورموث را نمایندگی می‌کرد.

جدای از این‌ها، نیزه شیطانی لوئنتوس که قبلاً توسط‌سال​ پادشاه شیاطین بی‌رحمی استفاده می‌شد و چکش نابودی جیگولات که‌افکاری​ زمانی به پادشاه شیاطین کشتار تعلق داشت نیز وجود داشتند.

هرچند نه به اندازه شمشیر مقدس، اما تمام این سلاح‌ها ردپای‌این‌ها​ خود را در تاریخ به جا گذاشته بودند، اما به طرز‌زمانی​ عجیبی، هیچ سابقه و نامی از «شمشیر مهتاب» در میان نبود.

تا جایی که یوجین به یاد می‌آورد، این شمشیر مهتاب بود که به آن‌ها اجازه داد تا در‌سرگیجه‌آور​ برابر حملات وحشیانه لوئنتوس راه خود را باز کنند و در نهایت پادشاه شیاطین بی‌رحمی را شکست دهند. با‌وجود​ این حال، در افسانه‌ها و دیگر سوابق تاریخی، افتخار سقوط پادشاه شیاطین بی‌رحمی به شمشیر مقدس داده شده بود.

پادشاه شیاطین بی‌رحمی تنها قربانی شمشیر مهتاب نبود. سیصد سال پیش، علاوه بر پادشاهان شیاطین، دشمنان قدرتمند بسیاری در هلموث وجود داشتند. آن‌ها از‌می‌کرد​ مقامات عالی‌رتبه قوم شیاطین بودند که تنها یک قدم تا تبدیل شدن به پادشاه شیاطین فاصله داشتند. دشمنانی مانند ارباب خون‌آشام و رئیس قبیله غول‌ها.‌سابقه​ و این نور درخشان شمشیر مقدس نبود که به آن‌ها اجازه داد با این دشمنان قدرتمند درگیر شوند و راه را به جلو هموار کنند.

بلکه این پرتو وحشتناکی از نور مهتاب‌ارزش​ بود که با قدرت نابودی خود، به‌مشت‌هایش​ زور راهی به جلو باز کرده بود.

یوجین با خود فکر کرد:‌شناخته​ و به نظر می‌رسه اون‌جدای​ تکه‌ای از شمشیر مهتاب باشه.

این بدان معنا بود که شمشیر ممکن است دیگر سالم نباشد. با این حال، او مطمئن نبود چه چیزی می‌توانست‌سرش​ باعث خرد شدن تیغه به قطعات کوچک شود. همچنین نمی‌توانست مطمئن باشد که چشمانش او را فریب نمی‌دهند. مهم نبود‌دنیا​ خاطرات زندگی قبلی‌اش چقدر واضح بودند، او نمی‌توانست تنها با یک نگاه گذرا به چنین قطعه کوچکی، به نتیجه‌گیری قطعی برسد.

پس از مدتی، کسی در زد. از آنجا که آیتمی که او روی‌مقدس​ آن قیمت گذاشته بود چندان بزرگ نبود، بلافاصله پس از برنده شدن در‌این‌ها​ مزایده، برایش آورده شد. یوجین فوراً بلند شد و در را باز کرد.

یوجین در حالی که به قطعه‌ای که‌ارزش​ تازه تحویل داده شده بود خیره شده‌مشت‌هایش​ بود، با خود گفت: ...حق با من بود.

سایه کدر و منحصربه‌فرد فلز دقیقاً همان‌طور بود که به یاد‌این‌ها​ می‌آورد. این قطعاً تکه‌ای از شمشیر مهتاب بود. اما چطور ممکن‌زمانی​ بود تکه‌ای از شمشیر مهتاب سر از این خانه حراج درآورد؟

تپه‌های کازارد...

مکانی که این قطعه در آن پیدا شده بود، مدرک دیگری بر هویت واقعی آن بود. تپه‌های کازارد در‌سلاحی​ فاصله کمی از قلعه پادشاه شیاطین کشتار قرار داشت. آنجا در ابتدا یک دشت بود، اما پس از نبرد وحشتناکی‌تعلق​ که در قلعه پادشاه شیاطین رخ داد، کل منطقه دچار دگرگونی عظیمی شد و به یک منطقه تپه‌ای تبدیل گشت.

این اتفاق درست پس از شکست پادشاه‌ارزش​ شیاطین کشتار رخ داد، دقیقاً زمانی که‌مشت‌هایش​ در حال ترک قلعه آن پادشاه شیاطین بودند.

آن‌ها سیاه‌چالی را کشف کرده بودند که در اعماق زمین پنهان شده بود.‌لوئنتوس​ با این سوءظن که قوم شیاطین ممکن است آن را عمداً پنهان کرده باشند،‌سلاح‌ها​ سیاه‌چال را کاوش کرده و شمشیر مهتاب را در قلب آن پیدا کرده بودند.

...تنها احتمالی که به ذهنم می‌رسه اینه که... وقتی ورموث‌یوجین​ داشت هلموث رو ترک می‌کرد، شمشیر مهتاب رو به همون‌سرش​ مکان استراحت اصلیش برگردوند و همون‌جا مهر و مومش کرد.

پس چرا شمشیر مهتاب به قطعات کوچک خرد شده بود؟ اما اگر‌سلاح​ ورموث واقعاً تصمیم گرفته بود شمشیر مهتاب را دوباره مهر و موم کند،‌جدای​ یوجین حدس می‌زد که دلیل تبدیل شدن شمشیر به این قطعات را می‌داند.

شمشیر مهتاب خیلی ساده، بیش از حد خطرناک بود.‌سال​ اگرچه نیزه شیطانی و چکش نابودی نیز مرگبار بودند،‌سرگیجه‌آور​ اما شمشیر مهتاب از هر دوی آن‌ها فراتر بود.

آن شمشیر شوم تنها ورموث را به عنوان ارباب خود پذیرفته بود و هر‌قبلاً​ زمان که از غلاف بیرون کشیده می‌شد، همیشه خرابی وحشتناکی به بار می‌آورد. ورموث‌ردپای​ نمی‌توانست تنها با مهر و موم کردن چنین شمشیر وحشتناک و خطرناکی احساس آرامش کند.

یوجین متوجه شد‌رونمایی​ و با خود‌نظر​ گفت: ...خیلی ساکته.

قطعه شمشیر مهتاب کاملاً بی‌حرکت بود. هیچ حس خطری از خود ساطع نمی‌کرد. خب،‌زیاد​ اگر حتی ذره‌ای از آن قدرت وحشتناکی را که سیصد سال پیش در خود‌لوئنتوس​ داشت نشان می‌داد، برای این مدت طولانی بدون هیچ خریداری در حراجی باقی نمی‌ماند.

یوجین با احساسی تلخ، قطعه شمشیر مهتاب را دوباره درون جعبه چوبی قرار داد. حالا‌گره​ فقط قطعه‌ای بود که هیچ‌کدام از قدرت‌های قبلی‌اش را نداشت. اگر می‌گفت هیچ انتظاری از‌متعددی​ آن نداشته، دروغ بود. امیدوار بود که شاید هنوز اثری از قدرت آن باقی مانده باشد.

اما حتی اگر حالا فقط یک تکه فلز معمولی بود،‌جدای​ خیلی احساس ناامیدی نمی‌کرد. فقط همین که چنین شیء نگران‌کننده‌ای‌نابودی​ با امنیت در دستانش باقی می‌ماند، خیالش را راحت می‌کرد.

پایانه ارتباطی به‌رونمایی​ صدا درآمد: [جناب‌نظر​ یوجین، جناب اوارد رسیده‌اند.]

صدای راهنما بود. یوجین‌پرنوا​ جعبه چوبی را داخل‌سپر​ جلیقه‌اش لغزاند و ایستاد.

او به‌حال​ گارگیث گفت:‌کرده​ «من دیگه می‌رم.»

گارگیث از او‌عنوان​ پرسید: «هوم؟ نمی‌خوای‌بهترین​ بقیه‌اش رو تماشا کنی؟»

«نه. کارتم رو قبل از رفتن‌نظر​ پیشت می‌ذارم، پس بهشون بگو که‌نگفت​ پول پیشنهاد تو رو بعداً حساب می‌کنم.»

شارژ کردن کارت سیاه بدون حضور صاحبش برای تأیید هویت غیرممکن بود.‌سلاح​ اما از آنجا که کارت سیاه بسیار معروف بود، احتمالاً مشکلی نداشتند‌می‌کرد​ که به یوجین اجازه دهند با کمی تأخیر پول مزایده را پرداخت کند.

و اگر می‌گفتند قابل‌قبول نیست؟ یوجین واقعاً اهمیتی نمی‌داد. در عوض،‌چیزی​ این اتفاق در واقع برایش چیز خوبی می‌شد، چون به این معنی‌بودند​ بود که دیگر نیازی نداشت مبالغ هنگفتی برای خرید آن توپ‌ها بپردازد.

یوجین با فشردن دکمه سمت چپ، یکی از کارکنان را احضار کرد و سپس به بیرون از خانه حراج راهنمایی‌نابودی​ شد. به نظر می‌رسید در مدتی که داخل بودند زمان زیادی گذشته بود، چرا که هوا حالا سرمای آخر شب‌می‌آورد​ را داشت. با این حال، خیابان هنوز کاملاً روشن بود. به نظر می‌رسید چراغ‌های خیابان در اینجا تا سپیده‌دم خاموش نمی‌شدند.

یوجین پرسید: [کجا باید برم؟]

راهنما توضیح داد: [امم... اگه تا انتهای‌جاول​ شمالی خیابون بری، می‌تونی فروشگاهی به اسم‌زیاد​ «رافلزیا» رو پیدا کنی. همونجا باید بری.]

یوجین شروع‌حال​ به راه‌کرده​ رفتن کرد.

[راستی، اصلاً قصد داری چه‌شناخته​ کار کنی؟ اینجور مغازه‌ها به شدت‌این‌ها​ امنیت مشتریاشون رو تضمین می‌کنن، پس...]

یوجین بلافاصله جواب نداد. او فقط تصمیم گرفته بود اول به آنجا برود، بدون اینکه ایده روشنی از کاری که‌سرش​ می‌خواست بکند داشته باشد. او فقط نیاز داشت... نه، اول از همه دلش می‌خواست تو چشم‌های اوارد نگاه کند. پسر‌دنیا​ ارشد خانواده اصلی وقتی با این واقعیت روبرو می‌شد که کسی از راز کثیف کوچکش خبر دارد، چه واکنشی نشان می‌داد؟

آیا اوارد از اینکه رسوایی‌اش فاش شده عصبانی می‌شد؟ یا به جای عصبانیت، فقط سکوت‌استفاده​ می‌کرد؟ بهانه‌تراشی می‌کرد؟ یوجین مطمئن نبود باید چه انتظاری داشته باشد. راستش را بخواهید، فقط می‌خواست‌پادشاه​ یقه اوارد را بگیرد و دو تا کشیده بخواباند زیر گوشش تا درسی به او بدهد.

«...ولی چون‌حال​ خیلی رقت‌انگیزه، بهش‌اما​ یه فرصت می‌دم.»

اگر یوجین نمی‌توانست با سیلی گونه‌های‌بهترین​ اوارد را سرخ کند، حداقل می‌خواست بداند‌لوئنتوس​ اواردِ لعنتی پیش خودش چه فکری می‌کند.

هرچه به سمت شمال می‌رفت، حال و هوای مغازه‌هایی که از کنارشان می‌گذشت شروع به تغییر کرد. تا زمانی که به‌هجوم​ مقصدش رسید، چراغ‌هایی که قبلاً فقط برای روشن کردن تاریکی استفاده می‌شدند، به رنگ قرمزِ شهوت‌انگیزی درآمده بودند و ظاهر استقبال‌کنندگان‌کنند​ نیز به طرز چشمگیری تغییر کرده بود. مردهای خوش‌قیافه سعی در اغوای زنانِ رهگذر داشتند و زنان زیبا به مردها لبخند می‌زدند.

«پس اینکوبوس‌ها، ساکوبوس‌ها و همین‌طور خون‌آشام‌ها‌شبح‌وار​ اینجا کار می‌کنن. حتی می‌تونم چند‌سلاح​ تا از ددمنشان رو هم ببینم.»

بنابراین فقط قوم شیاطین نبودند که در اینجا کار می‌کردند. تعداد زیادی از ددمنشان‌مشت‌هایش​ که شبیه ترکیبی از انسان و حیوان بودند و همچنین انسان‌های معمولی نیز حضور داشتند.‌سلاح‌های​ یوجین بدون اینکه حتی نگاهی به این استقبال‌کنندگان بیندازد، به تابلوی نام مغازه نگاه کرد.

روی تابلو‌روزها​ نوشته شده‌سلاحی​ بود: «رافلزیا».

این یعنی بالاخره بعد از مدتی پیاده‌روی در خیابان، مغازه را‌چیزی​ پیدا کرده بود. نمای بیرونی مغازه مجلل‌تر از چیزی بود که‌آورده​ انتظار داشت. یوجین بدون هیچ تردیدی به ورودی مغازه نزدیک شد.

وقتی نزدیک‌تر شد، با لحنی‌باران​ بازخواست‌گرانه از او پرسیدند: «برای‌غیره​ استفاده از خدمات ما اومدی؟»

پنج مرد تنومند که جلوی مغازه پرسه می‌زدند، طوری که انگار منتظر چنین لحظه‌ای‌مشت‌هایش​ بودند، جلو آمدند و راهش را بستند. یوجین به مرد جوانی که در مرکز گروهشان‌سلاح‌های​ ایستاده بود خیره شد. او پوستی رنگ‌پریده، چشمانی قرمز، گوش‌هایی نوک‌تیز... و شاخ‌هایی کوچک داشت.

قوم شیاطین انواع مختلفی داشتند. شیاطین شب تنها یک دسته از قوم شیاطین بودند و از سیصد سال پیش، غول‌ها نیز به‌زمانی​ عنوان یکی از قبایل قوم شیاطین به حساب می‌آمدند. الف‌های تاریک فاسد شده و خون‌آشام‌ها نیز در میان آن‌ها ترکیب شده بودند.‌وحشیانه​ بنابراین اصطلاح قوم شیاطین به یک نژاد واحد اشاره نمی‌کرد، بلکه به تمام نژادهایی که توسط پادشاهان شیاطین اداره می‌شدند، اطلاق می‌شد.

اما در میان تمام این نژادها، نژاد شاخ‌دار که با نام «دیمون‌ها» نیز شناخته‌مشت‌هایش​ می‌شدند، بیشترین درصد جمعیت را تشکیل می‌دادند. در واقع، دیمون‌ها را حتی می‌شد نژاد‌زندگی‌اش​ اصیل قوم شیاطین نامید. سیصد سال پیش، هر پنج پادشاه شیاطینِ موجود، دیمون بودند.

یوجین در حالی که مستقیم‌باران​ به دیمون جوان نگاه می‌کرد‌غیره​ گفت: «...آره، می‌خوام برم تو.»

از زمان تناسخش، این اولین باری بود که با گروهی از قوم شیاطین روبرو می‌شد، آن هم‌سیل​ گروهی که یک دیمون در میانشان بود. اگر هنوز در زندگی قبلی‌اش بود، دیمون قبل از اینکه‌چندین​ حتی نگاهشان به هم گره بخورد مرده بود، اما یوجین حتی ذره‌ای از نیت قاتلانه‌اش را بروز نداد.

دیمون پرسید: «...اولین‌عنوان​ بارته که به‌بهترین​ مغازه ما میای؟»

یوجین پرسید: «چیه،‌رونمایی​ اگه بار اولم باشه‌ارزش​ اجازه ندارم بیام تو؟»

«البته که نه. تا زمانی که‌شبح‌وار​ ورودی رو پرداخت کنی، آزادی هر‌سلاح​ چقدر که دوست داری بری داخل.»

«این ورودی چقدر هست؟»

دیمون با لبخندی محو گفت: «ورودی پایه دو میلیون ساله.‌جدای​ بعد از اون، هر هزینه دیگه‌ای بر اساس محتوا و‌نابودی​ مدت زمان رؤیای درخواستی‌تون محاسبه می‌شه. بازم مایلید برید داخل؟»

یوجین بدون اینکه جوابی بدهد،‌اما​ کیف پولش را بیرون آورد‌یوجین​ و دو چک به دیمون داد.

دیمون با دریافت ورودی، بلافاصله از‌شبح‌وار​ جلوی در کنار رفت و گفت:‌سلاح​ «لطفاً از وقتتون در اینجا لذت ببرید.»

یوجین با‌حال​ نادیده گرفتن حرف‌هایش‌اما​ وارد مغازه شد.

او بلافاصله با چراغ‌های قرمز و منظره‌ی یک بارِ پر سروصدا روبرو شد. به نظر می‌رسید تمام طبقه اول به عنوان‌جیگولات​ یک می‌خانه استفاده می‌شود. او همچنین می‌توانست ساکوبوس‌ها و اینکوبوس‌های مختلفی را ببیند که لباس‌های تحریک‌آمیز پوشیده بودند و در حالی‌برابر​ که سینی‌های مشروب را پخش می‌کردند، برای مهمان‌ها عشوه می‌آمدند. یوجین لحظه‌ای مکث کرد و این صحنه را از نظر گذراند.

یک ساکوبوس زیبا در حالی که به او نزدیک می‌شد‌یوجین​ و دستانش را دور بازوی یوجین حلقه می‌کرد، پیشنهاد داد:‌سرش​ «اجازه بدید شما رو به سمت یه میز راهنمایی کنم.»

یوجین بی‌توجه به او، نگاهش را به سمت بالا چرخاند. به نظر می‌رسید‌مقدس​ طبقات دوم و سوم نیز برای نوشیدن استفاده می‌شدند. او نتوانست هیچ اتاقی‌این‌ها​ را ببیند که به نظر برسد مشتریان بتوانند در آنجا از رؤیاهایشان لذت ببرند.

یوجین نتیجه‌حال​ گرفت: «حتماً‌کرده​ تو زیرزمین هستن.»

او می‌توانست چند ساکوبوس و اینکوبوس را ببیند که مشتریان را‌این‌ها​ به سمت زیرزمین راهنمایی می‌کردند. پس اوارد الان کجا بود؟ آیا داشت‌کشتار​ یک گوشه مشروب می‌خورد، یا از قبل در رؤیاهایش غرق شده بود؟

اما قبل از هر چیز، باید فکری به حال‌سال​ این بو می‌کرد. بوی عطری که از ساکوبوسِ چسبیده‌سرگیجه‌آور​ به پهلویش می‌آمد، بیش از حد تند و خفه‌کننده بود.

ناولها | novelha.net