چپتر 71: بدون عنوان
0ذهنش بلافاصله روی آن تارهای مو که در هوا تاب میخوردند قفل شد. یوجینتشخیص به محض دیدنشان، بدون لحظهای تردید خودش را از پلهها پایین انداخت. گارگیث کهموهایش پشت سرش بود، از روی تعجب فریادی کشید، اما صدایش اصلاً به گوش یوجین نرسید.
میدان پایین مملو از جمعیت بود، اما یوجین بیتوجه به این موضوع،تغییر به دل جمعیت هجوم برد. او با هل دادن آدمهایی که سد راهشحالی میشدند و عبور از میان روزنههای جمعیت، راهش را به جلو باز میکرد.
امکان نداشت یوجین اشتباه کرده باشد. او آن رنگ موی خاص را حتی اگر مجبور بودنظر از میان صدها یا هزاران نفر هم پیدا کند، تشخیص میداد. بنفشِ روشن و ظاهراً غیرطبیعیاینکه — رنگی که به خاطر جریان یافتن حجم عظیم مانای سیهنا در موهایش به وجود آمده بود.
یوجین باخاص خودش گفت:اگر «خود سیهناست.»
نکنه توهمباشد زده باشم؟موی نه، امکان نداره.
یوجین همانطور که به دلقطعاً جمعیت میزد، سرش را بهپیش این طرف و آن طرف میچرخاند.
در چنین مکانی ودور تحت چنین شرایطی، محالنسبت بود اشتباه کرده باشد.
وقتی یوجین او را دید،مجبور سر جایش میخکوب شد وکند مبهوت، مستقیم به روبهرو خیره ماند.
سعی کرد چیزیرنگ بگوید، اما کلماتحتی یاریاش نکردند، «...»
آن کسی که در فاصلهای نهچندان دور قدم میزد، سیهنا بود. قطعاً خودش بود. ظاهرش نسبت به سیصد سالشده پیش ذرهای تغییر نکرده بود. هرچند به نظر میرسید موهایش خیلی بلندتر شده است، اما خب، بعد از گذشت سیصدفکر سال این موضوع کاملاً طبیعی بود. یوجین در حالی که قفسه سینه تپندهاش را چنگ میزد، به سیهنا نزدیکتر شد.
با اینکه یوجین دقیقاً پشت سرش قرار گرفته بود، سیهنا هنوز متوجه حضورش نشده بود. یوجین با خودشخیلی فکر کرد با توجه به جمعیت زیاد میدان، این موضوع قابل درک است. اما حالا باید به اوهنوز چه میگفت؟ با اینکه یوجین سیهنا را شناخته بود، اما او احتمالاً نمیتوانست هویت واقعی یوجین را تشخیص دهد.
«من هاملام، ولیحتی به عنوان نوادهصدها ورموث تناسخ پیدا کردم.»
«نه، جدی میگم.رنگ بهت دروغ نمیگم.حتی من واقعاً هاملام.»
یوجین در حالی که تصور میکردظاهرش این مکالمه چطور پیش خواهد رفت،تغییر دستش را به سمت سیهنا دراز کرد.
سیهنا، اون دخترهی لعنتی، به این راحتیها حرفشنسبت را باور نمیکرد. حتی ممکن بود به اونظر فحش بدهد و بگوید این چرتوپرتها را تمام کند.
راستش اگر این کار را میکرد، یوجین حتی ممنون هم میشد. چون این یعنیروشن با وجود گذشت سیصد سال، شخصیتش نسبت به چیزی که یوجین به یاد داشت تغییرخود چندانی نکرده بود؛ یعنی هنوز همان اخلاق گندش را داشت و مثل همیشه بددهن بود.
یوجین با صداییرنگ لرزان نامش راحتی صدا زد: «سیهنا.»
سپس دستش را دراز کرد وظاهرش سعی کرد مچ دست سیهنا راتغییر بگیرد، اما نتوانست او را لمس کند.
با وجود اینکه سیهنا دقیقاً روبهرویش بود، یوجین نمیتوانست او را لمس کند.تغییر و این تنها چیز عجیب ماجرا نبود. یوجین با چهرهای ماتومبهوت به صحنهای خیرهقفسه شد که در آن، مردم از هر طرف از میان تصویر سیهنا عبور میکردند.
راستش را بخواهید، یوجین همان موقع که داشت نزدیک میشد هم متوجه این موضوع شده بود. سیهنا از هیچکدام از افرادی که به سمتشسیهنا میآمدند جاخالی نداده بود و همه مستقیماً از میان بدن او رد میشدند. با وجود اینکه رنگ موهایش آنقدر خیرهکننده بود، هیچکس کوچکترین توجهی بهمبهوت او نمیکرد. در عوض، مردم فقط با نگاههایی آزرده به یوجین چشم دوخته بودند که چطور با خشونت راهش را از میان جمعیت باز میکرد.
با خودشباشد فکر کرد:موی «یعنی روحه؟»
یوجین نمیتوانست هیچ حضور و هالهای از سیهنا که دقیقاً روبهرویش ایستاده بود،نکرده حس کند. چند بار دستش را دراز کرده بود، اما باز هم نتوانست اوسینه را لمس کند. هیچگونه گرمای انسانی از او ساطع نمیشد. هرچند، سرد هم نبود.
در واقع، او اصلاً هیچچیز از سیهنا حس نمیکرد.سیصد درست مثل یک توهم یا روح؛ با اینکه کاملاًخیلی در برابر چشمانش قرار داشت، اما واقعی به نظر نمیرسید.
قدمهای سیهنا متوقف شد. یوجین هم ایستاد. سیهنا سرش را چرخاند ومیداد یوجین دست درازشدهاش را پایین آورد. از آنجا که حتی اگر میخواستسیهنا هم نمیتوانست او را بگیرد، احساس کرد ادامه دادن این تلاش بیفایده است.
یوجین به صورت سیهنا نگاه کرد. و دقیقاً همانطورصدها که انتظار داشت، پرترهی داخل عمارت و مجسمهی جلوی برجغیرطبیعی جادو، هر دو از چهرهی واقعیاش بهتر به نظر میرسیدند.
سیهنای داخل پرتره، آن چهرهی همیشهظاهرش ناراضیاش را ملایمتر کرده و بهتغییر جایش لبخندی مهربانانه بر لب داشت.
سیهنایی که در قالبدور مجسمه تراشیده شده بود، باسیصد شجاعت و اعتمادبهنفس لبخند میزد.
اما سیهنایی که الان روبهرویش بود، هیچکدام از آن حالتها را نداشت. در عوض،روشن چشمانش پر از کلافگی و خستگی بود. لبهایش هم مدام در حال غرولند وگفت زمزمه کردن بود. ولی حداقل، چهرهاش دقیقاً همانطوری بود که یوجین به یاد داشت.
حالا خودش باید چهموی واکنشی نشان میداد ومجبور چه قیافهای به خودش میگرفت؟
اول از همه، یوجین پوزخندی به او زد. اما بعد ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. اگرخیلی فقط همینطور به او لبخند میزد، سیهنا نمیتوانست او را بشناسد. از آنجا که به صدا زدنهای مکررهنوز او از پشت سر هیچ واکنشی نشان نداده بود، به نظر میرسید که احتمالاً صدایش را هم نمیشنود.
اما با این حال،دور برگشته بود تا پشتنسبت سرش را نگاه کند.
مگر این به آناگر معنا نبود که هنوزنفر میتوانست با چشمانش ببیند؟
«خب پس.»
یوجین بلافاصله هر دوقدم انگشت وسطش را بهسیصد سمت سیهنا بالا آورد.
سیهنا با دیدن این صحنه، از روی شوک پلک زد. لبهایش کمی ازتغییر هم باز شد و دوباره بسته شد. سپس ریز خندید و لبخندی رویحالی لبانش نشست. آن لبخند دقیقاً همان لبخندی بود که یوجین به یاد داشت.
لبهای سیهنا شروع به حرکت کرد. با اینکهنفر یوجین نمیتوانست صدایش را بشنود، اما از رویغیرطبیعی حرکات بیصدای لبهایش میتوانست بفهمد که چه میگوید.
'پیدات کردم.'
لبهای سیهنانهچندان این کلماتقدم را شکل دادند.
بلافاصله پس از آن، قامت سیهنا درست جلوی چشمان یوجین ناپدید شد. تصویرتغییر او درست مثل دودی در هوا محو شد. یوجین چند لحظه مات وحالی مبهوت همانجا ایستاد و به نقطهای که سیهنا غیبش زده بود خیره ماند.
یوجین سرانجام باحتی نیشخندی برگشت وصدها گفت: «منم پیدات کردم.»
یوجین اسمش رارنگ زیر لب زمزمهحتی کرد: «سیهنا مردین.»
احساس میکرد باری از روی دوشش برداشته شده. سیهنا نمرده بود. ازتغییر این بابت کاملاً مطمئن بود. چیزی که همین الان دیده بود، نهطبیعی روح بود و نه شبحی که بعد از مرگش به جا مانده باشد.
این یک توهمنهچندان بود که باقطعاً جادو ساخته شده بود.
'پیدات کردم.'
سیهنا هنوز زنده بود. او جان سالم به در برده و حالا آمده بود دنبال یوجین. اما ازظاهراً کجا میدانست که باید دنبالش بگردد؟ به خاطر این بود که به پرترهاش انگشت وسط نشان داده بود؟ مگرباشم نگفته بود: «اگه بهت برمیخوره، میتونی خودت بیای سراغم»؟ یعنی واقعاً آن حرفها را شنیده و آمده بود دنبالش؟
'امکان نداره.'
این عمارت بیش از صد سال بود که به عنوان یک مکان تاریخی حفظ میشد. هر روز آدمهای بیشماری از آنجا بازدید میکردند وکاملاً در حالی که غرق در خرافات بودند، به پرترهاش خیره میشدند و زیر لب چیزهایی مثل قبولی در امتحانات و اینجور خزعبلات را زمزمهشناخته میکردند. سیهنا هر چقدر هم که جادوگر بزرگی بود، محال بود بعد از شنیدن تمام آن زمزمهها، فقط برای پیدا کردن یوجین آمده باشد.
'شاید مثل تمپست تونسته روحم رو تشخیص بده.نفر یا شایدم...' یوجین نگاهش را پایین انداخت و بهرنگی گردنبندش خیره شد، '...شاید به خاطر گردنبند پیدام کرده.'
احتمالاً طلسمیباشد روی گردنبندموی گذاشته شده بود.
هرچند نمیتوانست بفهمد دقیقاً چه نوع طلسمینسبت است، اما از یک چیز کاملاً مطمئنهرچند بود: 'سیهنا میدونه که من تناسخ پیدا کردم.'
حتی شاید منتظرش هم بوده.
و مهمترخاص از همهاگر اینکه: 'سیهنا نمرده.'
با این حال، به نظر میرسید در شرایطی است کههزاران نمیتواند شخصاً به دیدنش بیاید. برای همین، یک توهم فرستادهرنگی بود تا پیدایش کند و بازگشتش به زندگی را خوشامد بگوید.
یوجین با خونسردی زیر لب گفت: «حتماً یه جایی مهر و موم شده. یعنی خودش این کار روبلندتر کرده؟ حتی با وجود جادو، ممکن نبود بتونه بدون این کار کل این سیصد سال رو دووم بیاره؟متوجه یا شایدم کس دیگهای مهر و مومش کرده؟ اما کار کی میتونه باشه؟ یه جادوگر سیاه؟ یه پادشاه شیاطین؟»
یوجین در حالی که گردنبندش را لمس میکرد، زمزمهسیصد کرد: «بههرحال، حالا که میدونم نمیتونه خودش شخصاً بیاد، خیالمبلندتر راحته. چون این بار تو اومدی و پیدام کردی، پس...»
لبخندی که سیهنا درست قبل از محو شدن در هوا به او زدهبنفشِ بود، از ذهنش پاک نمیشد. آن دخترهی رو اعصاب واقعاً میتوانست اینطوری بهوجود او لبخند بزند؟ این اولین باری بود که به چنین حقیقتی پی میبرد.
«پس دفعهیباشد بعد، من میامخاص و پیدات میکنم.»
تا زمانی که نمردهقدم بود و هنوز یک جاییسال نفس میکشید، همهچیز روبهراه بود.
یوجین با نیشخندی میدان راقدم ترک کرد. یا حداقل، سعیسال کرد که این کار را بکند.
گارگیث ناگهان خودش را بهمجبور او رساند و پرسید: «آخهکند با این عجله کجا غیبت زد؟»
یوجین باباشد بیحوصلگی جواب داد:خاص «لازم نکرده بدونی.»
«اینجا که مثل گیدول نیست. خیابونهاش عین یه مارپیچ پیچیدهستپیش و پر از آدمهای بدجنس و عوضیه. یه روستایی سادهلوحاست و بیخبر از همهجا مثل تو، طعمهی لذیذی برای اینجور آدمهاست.»
«تخمسگ، فقط چون بهت گفتم بهمقطعاً نگو دهاتی، حالا بهم میگی روستایی؟ذرهای آخه فرق دهاتی با روستایی چه کوفتیه؟»
«هرچند دهاتی یهحتی کلمهی تحقیرآمیزه، ولی روستاییهزاران فقط یه توصیف واقعبینانهست.»
«لعنت بهت، خوک حرومزاده.»
«تو داری از کلمات اشتباه استفاده میکنی.نسبت من خوک نیستم. مگه خوک رو برایهرچند توصیف آدمهای چاق و گردالو به کار نمیبرن؟»
یوجین بحث را عوض کرد: «انگار خیلی به این عضلههاتسال مینازی، ولی وقتی تو عمل دیدمشون، فهمیدم فقط گندهن وشده هیچ خاصیتی ندارن. یادت رفته چطور تو مچاندازی ازم باختی؟»
گارگیث سعی کردحتی بهانهای بیاورد: «...فقطصدها حواسم پرت شد.»
یوجین در حالی که محکم به پشت گارگیث میکوبید، غرغر کرد: «حواست پرت شد؟ چرتمیداد نگو. تو حتی قبل از اینکه شروع کنیم هم از زور زدن داشتی میترکیدی. بهآمده چشم من، چه اون عضلههایی که بهشون مینازی و چه چربیهای آویزون یه خوک، جفتشون یکیان.»
«به عضلههایی که باقدم محرک رشد عضلانیِ انقلابیِ خاندانسال ما ساخته شدن، توهین نکن.»
«توهین نمیکنم. فقط میگم حیفه همچین عضلههای تراشیدهای هدر برن. نبایدپیش فقط بیهدف روی گنده کردن هیکلت تمرکز کنی، بلکه باید بهبعد این فکر کنی که چطور بهترین استفاده رو از عضلههات ببری.»
«واقعاً...»
با اینکه یوجین فقط اولین چیزی که به ذهنش رسیدههزاران بود را سر هم کرده بود، اما چشمان گارگیث طوریرنگی برق زد که انگار به یک رستگاری بزرگ دست پیدا کرده.
گارگیث سرش را تکان داد: «حق با توئه. انگارسال یه جایی از مسیر، دیگه به صدای عضلههام گوشبلندتر ندادم و فقط تمرکزم رو گذاشتم روی به رخ کشیدنشون...»
یوجین با تحکم گفت: «این چرتوپرتها روظاهرش بذار برای وقتی که تنهایی. فقط فرمولنکرده شعله سرخ خودت رو بهم نشون بده.»