چپتر 66: کشتار هولبرگ [۱]
0رن در رااوف پشت سرش بستزور و مقابل آن ایستاد.
اتاق تاریک بود وبیتفاوت جز صدای نفسهایش، هیچآمد صدای دیگری به گوش نمیرسید.
رن همانطور که جلوی در ایستادهاوف بود، به راهروی باریکی که به اتاقفکر نشیمن آپارتمان کوچکش ختم میشد، نگاه کرد.
-کلیک!
رن در حالی که چشم اززور اتاق نشیمن برنمیداشت، چراغها را روشنبهتره کرد و آرام کفشهایش را درآورد.
با این که به خاطر راهروی باریک نمیتوانستآمد تمام اتاق نشیمن را ببیند، اما میدانست کهگارد آدمکشهایی آنجا پنهان شدهاند و منتظر ورودش هستند.
رن به چپ و راست نگاهیاوف انداخت، شمشیرش را احضار کرد و مانایشفکر را به سمت نوک آن هدایت کرد.
«اوف، چقدر خوردم. بهدیگر زور میتونم تکون بخورم، فکربیحالت کنم بهتره زودتر برم بخوابم.»
در حالی که دم درخوردم با خودش حرف میزد، حلقهایفکر نیمهشفاف آرام جلوی او شکل گرفت.
-ووم!
به محض این که حلقههدایت کاملاً شکل گرفت، رن آنمیتونم را به جلو هل داد.
حلقه آرامقامت به سمت اتاقپدیدار نشیمن حرکت کرد.
-شوا! -شوا!
به محض این که حلقه از راهرو گذشتآمد و وارد اتاق نشیمن شد، دو سایه سیاهپوشگارد از هیچکجا ظاهر شدند و به حلقه حمله کردند.
-کرک!
حلقه به میلیونهابیتفاوت ذره تبدیل شد وآمد در هوا پخش گردید.
دو سایه برای کسری از ثانیه به ذراتی که درفکر هوا پخش میشدند خیره شدند و با حس کردن اینکهنیمهشفاف چیزی سر جایش نیست، فوراً به سمت ورودی اتاق چرخیدند.
-تق -تق -تق
قامت بیتفاوت رن ازنوک سمت دیگر اتاق نشیمنخوردم پدیدار شد و بیرون آمد.
رن با چهرهای بیحالت به دو فردآمد سیاهپوش نگاه کرد و در حالی کهساطع هالهای سفیدرنگ از بدنش ساطع میشد، گارد گرفت.
رن سرش را برای دوخوردم سایه تکان داد و دستشفکر را روی دسته شمشیرش گذاشت.
-کلیک!
حرکت دوممانایش [سبک کیکی]:نوک برش افقشکاف
-ووام!
گویی آذرخشی فرود آمده باشد، نوری درخشانمیتونم اتاق را روشن کرد و رد سفیدی بهبخوابم صورت افقی روی گردن دو سایه ظاهر شد.
پیش از آنکه سایهها بفهمند چه اتفاقی افتاده، حسچهرهای کردند دنیایشان زیر و رو شده است و آرامدستش بدنهای بدون سرشان را دیدند که صاف مقابلشان ایستاده بودند.
-تلپ! -تلپ!
-کلیک!
رن دستش را از روی شمشیر برداشت وتکون با بیتفاوتی به سمت اتاقش رفت، بیآنکه بهخودش دو سری که روی زمین میغلتیدند اهمیتی بدهد.
در طول مسیر،قامت شانهاش چند باری پرید،بیرون اما او نادیدهاش گرفت.
با اینکه زخمش هنوز کاملاً بهبود نیافتهچقدر بود، اما با اثرات [بیتفاوتی پادشاه] میتوانستکنم دردی را که در شانهاش میپیچید، نادیده بگیرد.
رن به سمت پاتختی کنار تختبیرون رفت، کشو را باز کرد وسفیدرنگ یک کتاب چرمی قرمز بیرون آورد.
رن برای ذخیره مانا، [بیتفاوتیخوردم پادشاه] را غیرفعال کرد و حسکنم کرد که احساساتش به او بازگشتند.
«خخخ...»
با بازگشت احساساتش، چهرهنوک رن مدام تغییر میکرد وزور حس میکرد شانهاش بیاختیار میپرد.
رن یک دقیقه وقت گذاشت تا دردآمد را سرکوب کند، سپس کتاب قرمز راساطع باز کرد و مشغول خواندن محتوای آن شد.
===
-جرنگ! -جرنگ! -جرنگ!
کوین که توسط سه فرد سیاهپوش محاصره شده بود،زور به سرعت در آپارتمانش جابهجا میشد و هر زمانبخوابم که فرصتی پیدا میکرد، با شمشیرش به آنها ضربه میزد.
-جرنگ!
«خخخ...»
یکی از سیاهپوشها شمشیر کوین راپدیدار دفع کرد و به دو نفرهالهای دیگر علامت داد تا همزمان حمله کنند.
کوین با متوجه شدن علامت آنها، بدنش راخوردم با قدرت چرخاند و در برابر دو حملهایزودتر که از چپ و راست میآمد، دفاع کرد.
-جرنگ! -جرنگ!
«خخخ...»
کوین که به سختی حملات را دفعبیرون کرده بود، چند قدم به عقب برداشتبدنش در حالی که قطرات عرق از پیشانیاش میچکید.
کوین با نگاه به سههدایت فرد سیاهپوش مقابلش، نتوانست جلویمیتونم خودش را بگیرد و ناسزا گفت.
«لعنتی.»
این سه نفر هر کسیخوردم که بودند، الگوی حملات وفکر هنر شمشیرزنی او را میشناختند.
از نحوه حملاتش گرفته تا عادتهایش، همه راآمد میدانستند. به نظر میرسید هر کسی که هستند،گارد به خوبی روی او تحقیق کرده و آماده آمدهاند.
کوین با اخم به فشار آوردن روی آن سه نفر ادامه داد،بخورم اما فایدهای نداشت؛ چرا که هر زمان حمله میکرد، آنها به راحتیشکل حرکات فریبندهاش را میخواندند و هر ضربهای که میزد را دفع میکردند.
علاوه بر این، چیزی که اوضاع را برای کوین بدتر میکرد این بود کهساطع هر زمان آنها ضدحمله میزدند، موفق میشدند حملاتشان را دقیق و تمیز به سمتآذرخشی آسیبپذیرترین نقاط او هدایت کنند، تقریباً انگار میدانستند او قرار است به کجا حمله کند.
هر چه کوین بیشتر میجنگید، بیشتر متوجه میشدتکون که آنها چقدر با سبک مبارزهاش سازگار شدهاند. تقریباًحرف انگار دقیقاً برای مقابله با او آموزش دیده بودند.
کار به جایی رسیده بود که آنها با هماهنگی بینقصی عمل میکردند؛هالهای دقیقاً همانجایی دفاع میکردند که نیت واقعی شمشیر او نمایان میشد وکیکی دقیقاً زمانی حمله میکردند که او در آسیبپذیرترین حالت خود قرار داشت.
کوین چند قدم به عقب برداشت و با نگاه بهمیتونم آن سه نفر، نفس عمیقی بیرون داد. با اینکه درحرف وضعیت دشواری گرفتار شده بود، اما آرامش خود را حفظ کرد.
در حالت عادی، با توجه به دشواری موقعیت، کوین تافرد الان از [اوردرایو] استفاده کرده بود. با این حال، این فقطدوم در صورتی بود که ماجرا مربوط به یک هفته پیش میشد.
...اما حالا،هدایت حالا اوضاعچقدر فرق میکرد.
-ووام!
کوین با آزاد کردن فشار رتبهاش، حملاتش راخوردم تیزتر و قویتر کرد، در حالی که حملاتزودتر آن سه نفر کندتر و قابل پیشبینیتر شد.
کوین با جاخالی دادن از یکی از حملاتی که از سمت راستسفیدرنگ میآمد، در هوا پرید و روی شمشیری که به سمت چپش میآمدبرش پا گذاشت و بدنش را در هوا به سمت بالا پرتاب کرد.
کوین بدنش را در هوا چرخاند،زور سایونهای باد را به کف پاهایشبهتره هدایت کرد و روی هوا قدم گذاشت.
کوین با تغییر مسیر بدنش بهپدیدار سمت دیگرِ یکی از سیاهپوشها، شمشیرشهالهای را به سمت سر او فرود آورد.
سیاهپوش که غافلگیر شده بود، سعی کرد از خودش دفاع کند،تکون اما بیفایده بود؛ چرا که قامت کوین ناپدید شد و درستحلقهای پشت سرش ظاهر گردید و شمشیر را مستقیم در قلبش فرو کرد.
-فیش!
«یک.»
کوین شمشیر را از پشتدیگر سیاهپوش بیرون کشید و به دوفرد نفر باقیمانده در اتاق خیره شد.
کوین عضلات ساق پایشنوک را منقبض کرد و بدنشزور به سمت آنها شلیک شد.
در حالی که به سمت سیاهپوش سمتآمد چپ ضربه میزد، هالهای قرمزرنگ آرام شروعساطع به ساطع شدن از بدن کوین کرد.
سیاهپوش سمت چپ با دیدن شمشیر کوین کهتکون به سمتشان میآمد، گارد دفاعی گرفت، در حالی کهحرف سیاهپوش دیگر شمشیرش را به سمت کوین فرود آورد.
درست زمانی که سیاهپوش سمت چپ میخواست حمله کوین را دفع کند،هالهای کوین با قدرت پایش را چرخاند و مسیر حملهاش را به سمتکیکی نفر سمت راست تغییر داد و هر دوی آنها را غافلگیر کرد.
-کریییی
کوین در حالی که شمشیرش را به شمشیر سیاهپوش سمت راست میسایید،سفیدرنگ آن را به دست دیگرش انداخت و به سمت نفر سمت چپ ضربهافقشکاف زد، و همزمان با مشتش ضربهای محکم به شکم نفر سمت راست کوبید.
-بام!
سیاهپوش سمت راست که بر اثر مشتبیرون سنگین کوین بدنش مچاله شده بود، شمشیرش راساطع انداخت و از شدت درد شکمش را گرفت.
کوین توجهش را به سمتهدایت سیاهپوش باقیمانده معطوف کرد و شمشیرشتکون را به سمت او فرو برد.
-جرنگ!
سیاهپوش شمشیر کوین را دفعخوردم کرد، اما کوین دوباره شمشیرش راکنم به سمت سر او فرو برد.
سیاهپوش که انتظار داشت مسیر شمشیر به سمت قلبش تغییربیحالت کند، متوجه برق خفیف چشمان کوین نشد؛ شمشیر مسیرش رادسته به سمت سر او ادامه داد و مستقیم مغزش را شکافت.
-فیش!
«دو.»
-جرنگ!
کوین چرخید، به راحتی حملهای کهپدیدار از طرف نفر دیگر میآمد راهالهای دفع کرد و لگدی به شکمش زد.
سیاهپوش برای جاخالی دادن از لگد کوین به عقبزور قدم برداشت، اما کوین در پهلوی چپ آخرین سیاهپوشبخوابم ظاهر شد و شمشیرش را در کبد او فرو کرد.
-فش!
«سه.»
-بام!
کوین در حالی که شمشیرش را ازچقدر بدن آخرین فرد سیاهپوش بیرون میکشید، اخمکنم کرد و بلافاصله به سمت خروجی اتاقش رفت.
با وجود اینکه میخواست بدن کسانی که بهچهرهای او حمله کرده بودند را بررسی کند، اماتکان میتوانست صدای هیاهویی را از بیرون آپارتمانش بشنود.
با وجود اینکه مطمئن نبود چه اتفاقی در حالبخورم رخ دادن است، اما میدانست که در حال حاضرمیزد اتفاق جدی و خطرناکی بیرون از اتاقش در جریان است.
-کلیک!
«چه خبره؟»
کوین با باز کردن در وبیرون خروج از اتاقش، نمیتوانست منظرهای راسفیدرنگ که پیش رویش بود باور کند.
جیغهای دلخراشی در سراسر طبقه اولزور طنینانداز بود و اجساد دانشآموزان وبهتره افراد سیاهپوش در همهجا پراکنده دیده میشد.
-جرینگ! -جرینگ! -جرینگ!
صدای برخورد فلزات در راهروهای طبقهاوف اول میپیچید و دانشآموزان در همهجابخورم در حال جنگیدن برای جانشان دیده میشدند.
افراد سیاهپوش متعددی در همهجا ظاهر شده بودند و ازفرد هر طرف به دانشآموزان حمله میکردند، در حالی که هرجگذاشت و مرج مطلق کل طبقه اول را فرا گرفته بود.
«کوین!»
صدای پریشان اما که با شمشیرهای کوتاهشبیرون در حال مبارزه با چند فرد سیاهپوشبدنش بود، کوین را از بهت خارج کرد.
اندام بینقص او در میانهدایت آنها میرقصید و شمشیرهایش مداممیتونم با حملات آنها برخورد میکرد.
با این حال، با وجود اینکه اما موفق شده بود در برابرسفیدرنگ افراد سیاهپوش مقاومت کند، به دلیل برتری عددی آنها در آستانه شکستبرش بود. این موضوع از کندتر شدن حرکاتش در هر ثانیه کاملاً مشخص بود.
-خچ!
کوین به سرعت به سمت اما هجوم برد وچهرهای به نزدیکترین فرد سیاهپوش ضربه زد. شمشیرش ناپدید شد وروی روی گردن مرد ظاهر شد و او را درجا کشت.
-خچ! -خچ! -خچ!
کوین مانند یک آشورای برخاسته از جهنم، هر کسی را که سر راهشبدنش بود تکهتکه میکرد و با شمشیر میدرید. در طول مسیر، او به چندووام دانشآموز که در آستانه کشته شدن توسط افراد سیاهپوش بودند نیز کمک کرد.
...
-خچ!
«هاف... هاف... حالت خوبه؟»
پس از کشتن چندین فرد سیاهپوش،بیرون کوین در حالی که به شدتسفیدرنگ نفسنفس میزد، مقابل اما ظاهر شد.
«هاف... آره، ممنون.»
اما که او هم به همان شکل برای نفس کشیدن تقلافرد میکرد و سرش را تکان میداد، چشمانش به همهجا میچرخید ودوم به تمام مبارزاتی که در اطرافش در جریان بود نگاه میکرد.
«چه اتفاقیمانایش داره میافته؟نوک پروفسورها کجان؟»
«نمیدونم.»
کوین سرش را تکان داد،خوردم او هم درست به اندازهفکر اما گیج به نظر میرسید...
منطقاً با توجه به تمام اتفاقاتی که در اطرافشان رخ میداد،فرد پروفسورها باید تا الان برای کمک به آنها پایین میآمدند، چرا کهسبک آنها نمیتوانستند آنجا بایستند و فقط کشته شدن دانشآموزانشان را تماشا کنند.
باید توجه داشت که بسیاری از دانشآموزان اینجا پسران و دختران شخصیتهای بسیارفکر بانفوذی بودند. مرگ آنها بار سنگینی بر دوش لاک میگذاشت، بنابراین، هیچ راهیووم وجود نداشت که آنها همین الان اینجا نباشند و از آنها دفاع نکنند.
با این حال، با وجود تمامبیرون اتفاقاتی که در اطرافشان میافتاد، آنها هنوزبدنش اینجا نبودند. این فقط یک معنی داشت...
با رسیدن به این فکر، کوین مشتهایش راتکون گره کرد و به اما نگاه کرد کهخودش به نظر میرسید همان فکر را در سر دارد.
آنها کاملاً تنها بودند...
-فیش! -فیش! -فیش!
سه رگه نور در مقابلشان ظاهر شد و سه فرد سیاهپوشهالهای در فاصله نه چندان دوری از جایی که ایستاده بودند بهسبک زمین افتادند و اما و کوین را از افکارشان بیرون کشیدند.
اما به سرعت سرش را چرخاندزور و به سمتی که تیرها از آنجازودتر آمده بودند نگاه کرد و فریاد زد:
«آماندا!»
درست زمانی که اما میخواست به سمت آمانداخوردم برود، صدای شکافته شدن هوا بیشتر شد وزودتر تیرهای بیشتری بیوقفه از سمت آماندا شلیک شدند.
-فیش! -فیش! -فیش!
تیرهایی که پیدرپی از تیردان آماندا شلیکمیتونم میشدند، کوین و اما را به یادبرم دسته ملخهایی میانداختند که اکوسیستمها را ویران میکردند.
-خچ! -خچ! -خچ!
با هر تیری که ازهدایت کمان آماندا رها میشد، یکمیتونم فرد سیاهپوش به زمین میافتاد.
برخی از افراد سیاهپوش موفق شدند تیرهای آماندا را دفع کنند در حالی کهساطع برخی دیگر نتوانستند. در نهایت، به محض اینکه تیرهای آماندا تمام شد، سالن ساکتآذرخشی شد زیرا بیشتر افراد سیاهپوش یا مرده بودند یا به شدت مجروح شده بودند.
اما در حالیاوف که به سمتزور آماندا میدوید گفت:
«هی آماندا،چرخیدند جین وبیتفاوت ملیسا رو ندیدی؟»
آماندا کمانش را پاییننوک آورد، به سمت اماخوردم رفت و سر تکان داد:
«ملیسا رو اونبیتفاوت طرف طبقه اول دیدم،آمد الان با هان یوفیه.»
«پس جین چی؟»
تیردان جدیدی پر از تیردیگر در دست آماندا ظاهر شدبیحالت و او سرش را تکان داد:
«تروی و آرنولد رونوک با هم دیدم، اما جینزور باهاشون نبود، برای همین نمیدونم.»
کوین اخم کرد ودیگر لحظهای به فکر فروچهرهای رفت و سپس گفت:
«با توجه به اینکه آدمکشهایی که منو هدف قراربخورم داده بودن میدونستن چطور مبارزه میکنم، این احتمال وجودمیزد داره که اون هنوز در حال مبارزه باهاشون باشه.»
کوین با یادآوری اینکه مبارزهاش باپدیدار افراد سیاهپوش چقدر دشوار بود، بههالهای اما و آماندا نگاه کرد و گفت:
«بیاین بریم کمکش.»
«آره.»
اما سرش را تکانچقدر داد، به سمت آمانداتکون نگاه کرد و گفت:
«...تو هم میای؟»
«آره.»
آماندا با تکان دادن سرش، به دنبال کوینچهرهای و اما به سمت اتاق جین که تنها چنددستش بلوک با محل حضورشان فاصله داشت، به راه افتاد.
در طول مسیر، در حالی که از طبقهتکون اول عبور میکردند، کوین در کنار اما تمام افرادحرف سیاهپوشی را که سر راهشان میدیدند، از بین میبردند.
از پشت سرشان، آماندا هردیگر زمان که فرصتی پیش میآمد، برایفرد پشتیبانی از آنها پیوسته تیراندازی میکرد.
با کمک او، اما و کوین نیازیچقدر به نگرانی در مورد مراقبت از حملات غافلگیرانهبهتره نداشتند و این کارشان را بسیار آسانتر میکرد.
پس از چند دقیقه، کوین و بقیهآمد موفق شدند به دربی برسند که شمارهساطع ۵۷۵ در کنار آن حک شده بود.
«همین جاست؟»
اما با تکان دادنبیتفاوت سر و نگاه بهآمد شماره اتاق، تأیید کرد:
«آره، این شماره اتاقشه.»
-کلیک!
کوین در را بازچقدر کرد، وارد اتاق شدتکون و به دنبال جین گشت.
با این حال، به محض ورودپدیدار به اتاق، تنها چیزی که به مشامشسفیدرنگ رسید بوی تند و سنگین آهن بود.
کوین با اخم بهنوک داخل اتاق رفت وخوردم وارد اتاق نشیمن شد.
...و آنجاقامت بود که آنپدیدار صحنه را دید.
در وسط اتاق، بدن بیجان جین روی زمین وبخورم در کنار چهار فرد سیاهپوشِ کلاهدار افتاده بود کهمیزد دست و پایشان به میلیونها تکه پاره شده بود.
کوین در حالی کهبیتفاوت چشمانش از ناباوری گشاد شدهچهرهای بود، در جایش خشکش زد.
«هی، چرا وایسـ...»
اما که پشت سر کوین ظاهر شده بود وارد اتاق نشیمنهالهای شد و درست زمانی که میخواست صحبت کند، حرفش را نیمهکارهسبک قطع کرد و از روی شوک نفسش را در سینه حبس کرد.
به دنبال اما، آماندا واردخوردم اتاق شد و مشابه اما،فکر از روی شوک نفسش بند آمد.
«جین!»
کوین که از بهت خارج شده بود،چقدر به سمت جین دوید، انگشتش را رویکنم گردن او گذاشت و نبضش را چک کرد.
«امکان ندارهقامت جین مرده باشه.پدیدار اصلاً امکان نداره!»
اما با نگاه به کوین که با عجله نبضبخورم جین را چک میکرد، نتوانست جلوی تکرار حرفهایش را بگیرد،حلقهای در حالی که با ناباوری سر جایش میخکوب شده بود.
«...»
پس از چند ثانیه،نوک کوین به سمت اماخوردم و آماندا نگاه کرد.
او سعی کرد چیزیدیگر بگوید، اما هیچ کلمهایچهرهای از دهانش خارج نشد.
احساس میکرد بغض بزرگی درخوردم گلویش گیر کرده و مانع ازکنم خروج هر صدایی از دهانش میشود.
دهانش چند بار بازبیتفاوت و بسته شد، مانند ماهیایچهرهای که برای هوا تقلا میکند.
...در نهایت، پس ازنوک چند ثانیه تلاش، هیچخوردم کلمهای از دهانش بیرون نیامد.
با این حال... علیرغم ناتوانی کوین در صحبتچهرهای کردن، همه افراد حاضر در اتاق فهمیدند کهتکان او سعی دارد چه چیزی را منتقل کند.
...جین مرده بود.