چپتر 73: ضعیف [۴]
0بیمارستان، طبقهی چهارم.
چهرهی اما، در حالی که از پشت سردیگر کوین را دنبال میکرد، کمی عجیب بود. همانطور کهبرد راه میرفتند، نمیتوانست متوجه لرزش گاهوبیگاه شانههای کوین نشود.
«کوین، دربارهی جین...»
درست زمانی که اما میخواست موضوع تغییراتفاقات ناگهانی رفتار جین را پیش بکشد، ناگهانآنقدرها با صدای خندهی کوتاهی حرفش قطع شد.
«هاهاها...»
با وجود اینکه کوین تمام تلاشش رابار کرد، در نهایت نتوانست خودش را نگهچند دارد و با صدای بلند زد زیر خنده.
«پاککنندهی آرایشبلند یه دافعخنده عالی برای زنهاست.»
با یادآوری اتفاقات روی پشتبام، کوین نتوانست جلویروی خندهی بلندش را بگیرد. با اینکه شوخیاش آنقدرهانبود هم خندهدار نبود، اما لحن گفتنش خندهدار بود.
قیافهاش خیلی جدی بود...
«آه... نمیتونم، هاهاها.»
«اوه...»
اما با نگاه به کوینزنهاست که کنترلش را از دستجلوی داده بود، نمیدانست چه بگوید.
نمیتوانست دقیقاً درک کند که چه اتفاقی دارد میافتد. در گذشته،بلافاصله کوین همیشه بسیار آرام و بالغ بود. به نظر میرسید هیچچیزداشتم نمیتواند او را متزلزل کند. اما امروز چه اتفاقی برایش افتاده بود؟
یعنی تمام آنمیگفتم استرسها به اودهد فشار آورده بود؟
کوین با دیدن چهرهی اما، بهزورآرایش جلوی خندهاش را گرفت و بلافاصلهاتفاقات به نشانهی عذرخواهی دستهایش را تکان داد.
«ادامه بده. الان دیگه خوبم.»
«خب داشتم دربارهی جین میگفتم...»
«پوففف...»
درست زمانی که اما میخواست دوبارهآرایش به حرفش ادامه دهد، بار دیگراتفاقات با صدای خندهی بلندی حرفش قطع شد.
این بار دیگر نتوانست جلوی عصبانیتشیادآوری را بگیرد. با چشمغرهای به کوین،بگیرد صدایش را چند درجه بالا برد:
«همف، اگه میخواییعنی بخندی خب بخند، ولیدیدن وقت منو تلف نکن.»
«هاهاها... واقعاً ببخشید ولی...پوففف هاها، هی اما، نظرتدیگر در مورد پاککنندهی آرایش چیه؟»
کوین در حالی کهخنده شکمش را گرفته بود،عالی صورتش کاملاً سرخ شده بود.
اما که از سؤال بیربط و ناگهانیاتفاقات کوین زبانش بند آمده بود، قبل ازآنقدرها اینکه جواب دهد سرش را تکان داد:
«نمیدونم، چون من آرایش نمیکنم.»
«...»
به محض اینکه کوین جواب اما را شنید،عالی لبخند روی لبانش خشک شد. پس از مکثیبلندش کوتاه، کوین به همان چهرهی آرام همیشگیاش برگشت.
«...آه، ایندافع تقریباً شوخیبرای رو خراب کرد.»
«کدوم شوخی؟»
«دیگه مهمداشتم نیست، حرفتوپوففف ادامه بده.»
کوین طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتادهدافع است، برای اما سر تکان داد وپشتبام از او خواست حرفش را ادامه دهد.
«هوف، تسلیمم...دافع به هربرای حال داشتم دربارهی...»
اما در حالی که سرش را تکان میداد و از تغییر ناگهانینشانهی رفتار کوین آه میکشید، سعی کرد حرفش را ادامه دهد اما خیلی زوددوباره در میانهی جمله متوقف شد. کمی بعد، صدای تعجبی از دهانش خارج شد.
«...آه!»
«اما؟»
کوین که متوجه رفتاربرای عجیب اما شده بود،روی نگاهی به او انداخت.
چشمان اما در حالی که بهآورده دوردست خیره شده بود، برق میزد.نشانهی صورتش خیلی زود از هیجان سرخ شد.
«چه خبر شده؟»
کوین با گیجی مسیر نگاه اما رادافع دنبال کرد و خیلی زود چشمانش رویپشتبام گروهی سهنفره که به سمتشان میآمدند، ثابت ماند.
کوین فوراً یکی ازبرای آن سه نفر را شناخت.پشتبام دونا لانگبرن، معلم راهنمای کلاسش.
دونا در حالی که سرش پایین بود راه میرفت و فرسوده بهنشانهی نظر میرسید. موهایش آشفته بود و چهرهاش نشان از شکستی مطلق داشت.پوففف طوری به نظر میرسید که انگار تازه از یک نبرد سخت برگشته است.
با دیدن چهرهاش، با وجود اینکه کوینبار نمیدانست چه اتفاقی افتاده است، نتوانست جلوی احساسدرجه ترحم و دلسوزیاش را نسبت به او بگیرد...
در کنار او، مردی قدبلند و عضلانی با سر طاس و عینکاتفاقات آفتابی، با بیتفاوتی به اطرافش نگاه میکرد. نوعی حس سلطنتی از او ساطعخیلی میشد. تقریباً شبیه به شیر عظیمی بود که بر قلمرویی پهناور حکومت میکرد.
اگرچه چهرهاش در بیشتر مواقع بیتفاوت بود،اتفاقات اما کوین گاهوبیگاه متوجه میشد که اوآنقدرها با نارضایتی به سمت نفر آخر نوچنوچ میکند.
دختری جوان با موهای نارنجی تیره، جلوتردیدن از آنها ایستاده بود و با خوشحالیدستهایش در راهروهای بیمارستان حرف میزد و میخندید.
فقط از روی ظاهر، چنددوباره سالی کوچکتر از اما بهاین نظر میرسید. پوستی شاداب و دلپذیر
«پس برایبلند چی منوخنده اینجا صدا زدی؟»
مونیکا در حالی که با آرامش یکاتفاقات فنجان چای مینوشید، نگاه کوتاهی به کوینآنقدرها انداخت و سپس زیر لب زمزمه کرد:
«...چقدر خوشتیپه.»
«ببخشید؟»
مونیکا که متوجه اشتباهش شدهپاککنندهی بود، دستش را روی دهانش گذاشتیادآوری و نگاهش را از کوین دزدید.
«اوپس... اوهوم... اوهوم،عالی منظورم اینه کهیادآوری اینجا خیلی گرمه.»
مونیکا با یک سرفهی خشک، طوریآورده که انگار خجالت کشیده باشد، چیزی ازعذرخواهی جیبش بیرون آورد و به کوین داد.
کوین با نگاهی به چیزی که در دست مونیکا بود، یکعصبانیتش کارت سیاه رنگ دید که با الگوهای ظریف نقرهای تزئین شده بود.ولی کوین کارت را گرفت و به نوشتههای ریز روی آن نگاه کرد.
[اتحادیه، عضوبلند ارشد اجرایی،خنده مونیکا جفری]
مونیکا با دیدن اینکهبرای کوین کارت را قبولروی کرد، لبخندی زد و گفت:
«بذار خلاصهاش کنم،یعنی ما میخوایم تو رودیدن توی اتحادیه استخدام کنیم.»
«اوهوم... اوهوم.»
دونا که از پشت سر نظارهگر بود،دافع چند بار سرفه کرد. زیر نگاه خیرهپشتبام و غضبناک دونا، مونیکا زبانش را بیرون آورد.
«خیلی خب... بذار یه جور دیگهیادآوری بگم، آیا علاقهای داری که بعد ازشوخیاش فارغالتحصیلی از لاک به اتحادیه ملحق بشی؟»
«آه، پس قضیه این بود...»
کوین چند ثانیه با کارتدوباره ویزیت توی دستش بازی کرد وعصبانیتش خیلی زود آن را پس داد.
«ها؟ دانشآموز کوین؟ فکر کنم متوجه نیستیدافع اینجا چه خبره. من، رتبهی ۲۷ درپشتبام رتبهبندی قهرمانان، مونیکا جفری، به تو علاقهمند شدم.»
«از توجهتون ممنونم،عالی اما متأسفم، برنامهای برایاتفاقات پیوستن به اتحادیه ندارم.»
با این حرف، کویناسترسها از جایش بلند شدبهزور و به سمت در رفت.
«هی تو، چی فک...»
درست زمانی که جورج میخواست جلوی کویندافع را بگیرد، مونیکا دستش را بالا آوردپشتبام تا او را متوقف کند و لبخندی زد.
«داره بیشتردافع و بیشتربرای ازش خوشم میاد...»
...
-رینگ! -رینگ! -رینگ!
بار دیگر روی صندلی در لابی بیمارستان نشسته بودمبرای که با شنیدن صدای زنگ گوشیام، سریع صفحه راشوخیاش به سمت راست کشیدم و تماس را جواب دادم.
[کارفرما؟]
«یو، اسمالاسنیک.»
[...دربارهی اتفاقیداشتم که توپوففف هولبرگ افتاد شنیدم.]
آه درسته، من هویتم رو برایآرایش اسمالاسنیک فاش کرده بودم. حتماً تااتفاقات الان بویی از اتفاقات هولبرگ برده بود.
«آه خب،دافع همونطور کهبرای میشنوی حالم خوبه.»
[عالیه... پیامتافتاده رو دیدم،استرسها چی ازم میخوای؟]
کمی فکر کردم و ناگهان یادم آمدبار که چند روز پیش به اسمالاسنیک پیام دادهدرجه بودم. قبل از اینکه این حادثه رخ بدهد.
«درسته، برایبلند یه کاریخنده بهت نیاز دارم.»
[نمیخوای که دوبارهعالی بگی روی یه سهاماتفاقات دیگه سرمایهگذاری کنم، نه؟]
«نه، شاید یهیعنی وقت دیگه. اینآورده دفعه اطلاعات میخوام.»
[اطلاعات؟]
«آره.»
اسمالاسنیک یکدافع ثانیه مکث کردزنهاست و جواب داد:
[...باشه، تا زمانی کهاسترسها چیزی در حد تواناییهامبهزور باشه میتونم انجامش بدم.]
با شنیدنداشتم حرفش، پوزخندی رویدوباره صورتم نقش بست.
بیخیال، با تواناییهایی که تو داری،آرایش حتی پیدا کردن اطلاعات بعضی از بهترینروی گیلدها هم نباید برات مشکلی ایجاد کنه.
اما خب، نیازی نبودبرای بدونه که من ازروی تواناییهای واقعیاش خبر دارم.
«میخوام هر چی میتونیاسترسها دربارهی گیلدی به اسمبهزور گالکسیکوس برام پیدا کنی.»
[گالکسیکوس؟]
«آره... میتونی دیگه، نه؟»
[...آره، ولی چرا داری بهطورزنهاست خاص دربارهی اون گیلد تحقیق میکنی؟بلندش اون گیلد پدر و مادرت نیست؟]
«اوه؟ پسافتاده توی گذشتهاماسترسها کندوکاو کردی؟»
[آره.]
از جواب رک و راستشپاککنندهی برای یک ثانیه جا خوردمزنهاست و بعد زیر خنده زدم.
«هاهاها، نمیدونستمدافع اینقدر بهبرای من علاقهمندی.»
[کار از محکمکاری عیب نمیکنه...]
سرم را تکانمیگفتم دادم، پاهایم را رویبار هم انداختم و گفتم:
«خب؟ فکر میکنی از پسش...»
با ایندافع حال، در میانهیزنهاست جملهام مکث کردم.
[کارفرما؟]
دلیل خوبی برایمیگفتم مکث کردنم وجود داشت.بار دلیلش این بود که...
«اسمت چیه؟»
دختر جوانی با موهای نارنجیزنهاست تیره روبهرویم ایستاده بود و دربلندش حالی که نگاهم میکرد، لبخند میزد.
«ببخشید اسمالاسنیک، شایدیعنی مجبور بشم بعداًآورده بهت زنگ بزنم.»
[چی میگ...]
-تق!
گوشی را قطع کردم وزنهاست کاملاً زبانم بند آمده بود.جلوی او اینجا چه کار میکرد؟
چرا «جادوگر غروب» جلوم ایستاده بود؟ ازدیدن این گذشته، اگه درست یادم باشه، مگهدستهایش قرار نبود کوین و بقیه رو استخدام کنه؟
مونیکا با لبخند دستش را روی چانهاش گذاشت وبلندی بدنم را از سر تا پا با دقت برانداز کرد.اگه بعد از کمی مکث، سرش را تکان داد و گفت:
«میتونم حس کنم که داری یه هنر خیلیعالی قوی رو تمرین میکنی... حتماً توی مدرسهات رتبهیبلندش خیلی بالایی داری، هان؟ رتبهات چنده؟ تخصصت چیه؟»
زیر رگباردافع این سؤالات،برای ابروهایم پرید.
لعنت بهافتاده اون واسترسها قدرت خاصش.
دلیل اینکه به مونیکا جادوگر غروب میگفتند، فقطدیگر به خاطر رنگ موهایش نبود، بلکه به دلیلبالا سازگاری بالای او با سایونهای شعله نیز بود.
هرگاه حرکت میکرد، شعلهها فضای اطرافشآرایش را در بر میگرفتند و هراتفاقات چیزی را که اراده میکرد، ویران میساختند.
این موضوع ترسناک بود، اما انگار کافی نبود،روی مونیکا مهارتی داشت که به او اجازه میداد تشخیصلحن دهد افراد در حال تمرین چه نوع هنری هستند.
من اینافتاده واقعیت را کاملاًفشار نادیده گرفته بودم.
لعنت...
«مونیکا!»
دونا از پشت سر مونیکا ظاهر شد و با عصبانیت بهبلندش سمتش یورش برد. درست زمانی که میخواست به مونیکا برسد، چشمانش رویاوه من متوقف شد و قدمهایش برای کسری از ثانیه از حرکت ایستاد.
مونیکا به سمتیعنی دونا چرخید، به مندیدن اشاره کرد و گفت:
«آه، دونا! بهمیگفتم موقع اومدی، میخوام دربارهیبار این دانشآموز بیشتر بدونم.»
«بیا بریم.»
دونا دستش را روی دهانزنهاست مونیکا گذاشت و او راجلوی به زور از بیمارستان بیرون کشید.
«ولی من هنوز تموم نـ-امممم.»
«دست از آزار وپوففف اذیت دانشآموزهای من برداردیگر و همین الان برو.»
«نـ-هه--امممم.»
در حالی که من بیصدا نشسته بودم وروی به صحنهی روبهرویم نگاه میکردم، مونیکا تمام تلاشش رالحن میکرد تا خودش را از چنگ دونا رها کند.
در نهایت شکست خورداسترسها و به سرعت ازبهزور بیمارستان بیرون کشیده شد.
خوشبختانه، با توجه به اینکه چطور اجازه داد دونا اواین را با خودش ببرد، فقط کمی به من علاقهمند شده بود.بخندی نه آنقدر که واقعاً جلوی دونا را برای بیرون کشیدنش بگیرد.
در حالی که عرقی را کهآرایش روی پیشانیام جمع شده بود پاکاتفاقات میکردم، نتوانستم جلوی این فکرم را بگیرم:
«انگار یهدافع گلوله از بیخزنهاست گوشم رد شد.»