چپتر 67: کشتار هولبرگ [۲]
0جین در حالی که راهش را بهچقدر سمت در باز میکرد، به تقلا دراتفاق برابر حملات پیدرپی افراد سیاهپوش ادامه داد.
او باید زنده میماند.
او میخواست زن...
در نیمه راهاسترن به سمت خروجیرقیبشان اتاق، جین مکث کرد.
...مگر فقطپخش در حالظاهراً فرار نبود؟
او، جین هورتون، کسی که ازدختر کودکی با بهترین امکانات و معجونها آموزشانگار دیده بود، واقعاً به فکر فرار بود؟
...یعنی استعدادش فقط همینقدر بود؟
با فکر کردن بهدختر کوین و آماندا، قدرت مشتلحظه جین دور خنجرش بیشتر شد.
از زمان ورود بهظاهراً لاک، جین فقط با شکستآماده پشت شکست مواجه شده بود.
او جایگاه اولش را به ملیسا و کوین باخت، که ضربه بزرگی به غرورشدنیا بود. با وجود اینکه از این بابت عصبانی بود، این شکست میل او راتمام برای رشد و قویتر شدن شعلهور کرد تا دوباره جایگاه نفر اول را پس بگیرد.
او آرزو داشت، نه،میشد او تشنه این بوداتفاق که در اوج باشد...
...سپس درست زمانی که احساس میکرد دارد بهشیاطین هدفش نزدیکتر میشود، خبر کشته شدن یک شرورخانواده رتبهدار توسط آماندا در سراسر آکادمی پخش شد.
یک کار ظاهراً غیرممکن که مهممهم نبود جین چقدر برایش آماده میشدانجامش و نمیتوانست انجامش دهد، اتفاق افتاده بود.
این شکست حتی بیشتر به او صدمه زد، چرا که حالا شخصبعد دیگری هم بود که بالاتر از او قرار داشت. علاوه بر این،همهاش این شخص کسی بود که از کودکی همیشه با او مقایسه میشد.
آماندا استرن،برایش دختر گیلدمیشد رقیبشان «شکارچی شیاطین».
از آن لحظه به بعد،گیلد جین احساس میکرد که انگاربعد دنیا دارد به او میخندد.
«مگر قرار نبودکار او نابغه تکرارنشدنیمهم خانواده هورتون باشد؟»
«چطور میتوانست بههمیشه یک یتیم ودختر چند تا دختر ببازد؟»
«یعنی همهاشبرایش فقط هیاهویمیشد توخالی بود؟»
«آآآآه!!»
جین در حالی که با تمام وجودچقدر فریاد میکشید، با چشمان پر از خونشاتفاق مستقیماً به افراد سیاهپوش مقابلش خیره شد.
«امکان نداره منهمیشه از امثال آماندادختر و کوین ضعیفتر باشم!»
جین با خیز برداشتن به جلو، حملاتش رااتفاق شدیدتر و وحشیانهتر کرد. او تمام فرمهای دفاعی راقرار کنار گذاشت و فقط دیوانهوار خنجرهایش را تاب داد.
او خنجرهایش را تاب داد ورقیبشان تاب داد و تاب داد، تقریباً انگارمیخندد که عقلش را از دست داده باشد.
-کلنگ! -کلنگ! -کلنگ!
مهم نبود چند بریدگی روی بدنشدختر ظاهر میشود، جین درد را نادیدهبعد گرفت و به حملاتش ادامه داد.
«من از اونا بهترم!!»
جین با معطوف کردن توجهش بهرقیبشان یکی از افراد سیاهپوش، یکی ازدنیا خنجرهایش را به سمت او پرتاب کرد.
-ووش!
با پرتاب خنجر توسط جین، صدایدختر سوتی بلند شد! خنجر با شکافتن هوا،انگار فوراً در مقابل فرد سیاهپوش ظاهر شد.
-کلنگ
فرد سیاهپوش که به زحمتگیلد توانسته بود خنجر جین را دفعانگار کند، چند قدم به عقب برداشت.
-شلپ!
جین با ظاهر شدن در پشت فردگیلد سیاهپوش، خنجرش را مستقیماً در گلوی اودنیا فرو کرد و او را درجا کشت.
بدون اینکه به عقب نگاه کند، جیندهد خنجرش را برداشت و یک بار دیگر آندیگری را به سمت نزدیکترین فرد سیاهپوش پرتاب کرد.
-ووش!
-شلپ!
این بار، خنجر به سر فرد سیاهپوش اصابت کرد وشیاطین او را درجا کشت. کاملاً مشخص بود که او ازمیتوانست فرد سیاهپوشی که جین لحظهای پیش کشته بود، ضعیفتر است.
جین توجهش را دوباره به سمت سه فرد سیاهپوش باقیمانده معطوفصدمه کرد. او از این واقعیت که آرایش آنها به هم ریختهدختر بود استفاده کرد تا یک بار دیگر به سمتشان هجوم ببرد.
جین با ذوب شدندختر در سایهها، از دیدشیاطین افراد سیاهپوش ناپدید شد.
سه فرد سیاهپوش در حالی که به همبرایش چسبیده بودند و پشتشان را به یکدیگر تکیهحتی داده بودند، منتظر ماندند تا جین ظاهر شود.
-ووش!
با شنیدن صدای شکافته شدن هوا در کنارشان، آنافتاده سه نفر همزمان به سمتی که صدا از آنعلاوه میآمد چرخیدند و خنجرهایشان را به آن سو پرتاب کردند.
-کلنگ!
با برخورد به یک شیء سخت، تکههایچقدر چوب به هر سو پراکنده شد واتفاق یک لامپ شکسته در دیدرس آنها قرار گرفت.
«گیرتون آوردم!»
جین که پشت یکی از افرادانجامش سیاهپوش ظاهر شده بود، خنجرش هوا راحالا شکافت و گردن او را سوراخ کرد.
-شلپ!
-بام
جین در حالی که به عقب حرکتگیلد میکرد تا از افراد سیاهپوش باقیمانده فاصلهدنیا بگیرد، سرش را بالا آورد و گفت:
«هاف... هاف...برایش دو تایمیشد دیگه مونده.»
درست زمانی که میخواست یک بار دیگر حمله کند،لحظه جین چند قدم تلوتلو خورد، کنترل یکی از پاهایش رایتیم از دست داد و روی یک زانو به زمین افتاد.
«آخخخ... لعنتی، الان نه!»
جین در حالی که فریاداسترن میکشید، با احساس اسپاسم غیرقابلکنترلشیاطین تمام عضلات بدنش، ناسزا گفت.
درد برقآسایی در بدنشمیشد جریان یافت که تهدیداتفاق میکرد عقلش را زایل کند.
آنقدر دردناک بود کهدختر به سختی میتوانست ازشیاطین شدت درد فریاد بکشد.
بدنش پر از بریدگیظاهراً بود و لباسهایش با خونآماده به رنگ قرمز درآمده بود.
...اما این تنها دلیلی نبود که اینقدر رنجرقیبشان میکشید. عضلات درون بدنش در وضعیت بدتری قرارنابغه داشتند، زیرا بهطور مداوم دچار اسپاسم میشدند و میلرزیدند.
«نـ-ـه!»
جین در حالی که دندانهایش را روی هم میفشرد وبعد درد جاری در بدنش را سرکوب میکرد، نتوانست جلوی یادآوریچند روزهای اخیرش را بگیرد که در آنها هر روز تمرین میکرد.
به خاطر اینکه چقدر میخواست بهمهم پای کوین و آماندا برسد، جینانجامش شدت تمریناتش را افزایش داده بود.
...در نهایت، تمام آن تمرینات بیش ازگیلد حد باعث شد بدنش در مقایسه با زمانیمیخندد که در اوج بود، خستهتر و کندتر شود.
با وجود اینکه او بهطور مداوم معجون مصرف میکرد،افتاده معجونها نمیتوانستند پارگیهای میکروسکوپی عضلاتش را که ناشی ازعلاوه فشار بیش از حد به خودش بود، کاملاً التیام بخشند.
تنها درمان آن، استراحت بود.
اما از آنجا که جین با عطش قدرتبرایش کور شده بود، از این موضوع غفلت کردحتی و همین امر منجر به وضعیت فعلیاش شد.
هر حرکتش به طرز جهنمی دردناک بود و با وجود اینکهلحظه تمام تلاشش را میکرد تا به آن فکر نکند و نادیدهاشچند بگیرد، با گذشت هر ثانیه درد به آرامی تیزتر و شدیدتر میشد.
جین با خیره شدن به دو فرددهد سیاهپوش که به نظر میرسید متوجه مخمصهاششخص شده بودند، دندانهایش را روی هم فشرد.
«من نمیتونم بـ-ـبازم.»
جین با جمع کردن تمام مانای باقیمانده دربرایش بدنش، به دو فرد سیاهپوشِ باقیمانده نگاه کرد وصدمه آماده شد تا از مهارتش [تجمع مانا] استفاده کند.
او میدانست که حتیمقایسه اگر از این مهارت استفادهشکارچی کند، سرنوشتش مرگ خواهد بود.
...اما حداقلبرایش میخواست آنها همنمیتوانست با او بمیرند.
جین با پوزخندیاسترن تلخ، به دورانرقیبشان کودکیاش فکر کرد.
«تو قراره بهترین بشی.»
«حالا دیگهعلاوه هیچکس نمیتونهمقایسه شکستت بده!»
«من خیلی بهت افتخار میکنم.»
«تو مایهمقایسه افتخار خانوادهدختر هورتون هستی.»
خاطراتِ اینکه چطور همه اطرافیانش استعداد و برتری اوآماده را تحسین میکردند، در ذهنش تکرار شد. او باچرا این فکر بزرگ شده بود که شاید آنها راست میگویند.
...شاید اوعلاوه واقعاً همانمقایسه فرد برگزیده بود.
شاید او یک سر و گردن ازدهد بقیه بالاتر بود و کسی بود کهشخص بشریت را در مبارزه با شیاطین رهبری میکرد.
او به یاد آورد کهگیلد تصور میکرد مردم مجسمههایی از اوانگار بنا میکنند و او را میپرستند.
این همان چیزیکار بود که آیندهاش برایچقدر آن مقدر شده بود...
با فکر کردن تامقایسه اینجای کار، جین نتوانسترقیبشان جلوی پوزخند زدنش را بگیرد.
کدام برگزیده؟ کدام نابغه؟
او صرفاً یک فرد بااستعداد بود که تمام منابع در دسترسش قرار داشت.میخندد در نهایت، تنها دلیلی که او یک قدم بالاتر از دیگران بود، بهتمام خاطر امکانات و منابع درجهیکی بود که از کودکی در اختیارش قرار گرفته بود.
حالا که بهکار آن فکر میکرد،مهم احتمالاً همینطور بود.
...اما این درک خیلی دیر به سراغش آمد. اوشکارچی در آستانه مرگ بود، پس چه اهمیتی داشت که متوجهچطور شود در واقع آنقدرها هم که فکر میکرد بااستعداد نیست؟
جین با نگاهی دوبارهمیشد به دو فرد سیاهپوش،اتفاق ایستاد و گارد گرفت.
بااستعداد یا بیاستعداد.استرن وقتی داشت میمرد،رقیبشان دیگر چه اهمیتی داشت.
اگر میمرد، بایدکار حداقل کسانی را کهچقدر به دنبالش بودند میکشت.
جین با نگاهیهمیشه دیوانهوار به دودختر فرد سیاهپوش، فریاد زد:
«بیاید جلو، حرومزادهها!»
-ووش! -ووش!
دو فرد سیاهپوش با اجابت حرفهایمهم جین، به سمت او هجوم بردند ودهد همزمان سر و قلبش را هدف گرفتند.
جین چشمانش را بست، تمام مانایدختر باقیماندهاش را جمع کرد و آمادهبعد شد تا مهارتش را آزاد کند.
-کلیک!
با این حال، قبل از اینکه جین بتواندشیاطین کاری انجام دهد، دنیای اطرافش به رنگ سفید درآمدچطور و صدای افتادن دو شیء سنگین به گوش رسید.
-بام! -بام!
«چی؟!»
جین به آرامی چشمانش رانمیتوانست باز کرد و از منظرهحتی پیش رویش در شوک فرو رفت.
-تق -تق
در حالی که از مقابل جین قدم میزد،برایش قامت جوانی با موهای سیاه پرکلاغی و چشمان آبیصدمه تیره دیده میشد که شمشیرش را در دست داشت.
جوان چرخید و بامقایسه چشمانی بیاحساس به جین خیرهشکارچی شد و با سردی گفت:
«چقدر رقتانگیز...»