---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

زاویه دید نویسنده

چپتر 75: بازگشت به خانه [۲] • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 75: بازگشت به خانه [۲]

0

جمعه، ۹:۰۰ شب.

در حالی که روی نیمکتی نشسته‌میلیون​ بودم و منتظر رسیدن قطار هوایی‌تأمین​ بودم، با حواس‌پرتی به گوشی‌ام خیره شدم.

با نگاهی به فایل‌هایی که اسمال‌اسنیک برایم فرستاده‌پیدا​ بود، احساس عجیبی در درونم جوشید. هر چه‌گرفته​ بیشتر فایل‌ها را می‌خواندم، این احساس قوی‌تر می‌شد.

===

「گالکسیکوس - اطلاعات」

درجه گیلد:

[برنز] [▼نقره‌ای] [طلایی] [پلاتینیوم] [الماس]

تاریخچه:

گیلد در سال ۲۰۴۵ تأسیس شد و ۱۰ سال سابقه دارد. در حال حاضر به عنوان‌حتماً​ یک گیلد با رتبه نقره‌ای درجه‌بندی شده و تحت فرماندهی رهبر گیلد فعلی، قهرمان رتبه‌دار رونالد‌مدیران​ دوور است. تحت هدایت او، گیلد توانست از یک گیلد درجه برنز به درجه نقره‌ای ارتقا یابد.

وضعیت فعلی:

—بحران مالی‌به‌طرز​ [بدهی -‌نجومی​ ۹۵,۰۰۰,۰۰۰ یو]

—خطر سقوط‌رونالد​ رتبه گیلد‌است​ [نقره‌ای -> برنز]

—کشمکش قدرت داخلی [رهبر فعلی‌میلیون​ گیلد تحت نظارت و فشار‌شهریه​ شدید اعضای هیئت مدیره است]

اطلاعات بیشتر:

...

...

===

با بررسی اطلاعات و‌باید​ کمی تأمل، تا حدودی‌نام​ متوجه اصل ماجرا شدم.

پس از گشتن در گوشی‌ام،‌پیش​ فهمیدم که هزینه ثبت‌نام سه‌ساله‌والدین​ در لاک، ۳۰,۰۰۰,۰۰۰ یو است.

برای بعضی‌ها شاید این پول‌هدایت​ خرد محسوب می‌شد، اما برای افراد‌مالی​ عادی، مبلغی به‌طرز مضحکی نجومی بود.

پیش از آنکه تناسخ پیدا کنم، والدین رن باید‌باشند​ وامی ۳۰ میلیون یویی به نام گیلد گرفته باشند‌متقاعد​ تا هزینه شهریه «رن» برای لاک را تأمین کنند.

پس از بحثی طولانی و داغ، والدین رن حتماً‌گرفته​ توانسته‌اند هیئت مدیره را متقاعد کنند که ۳۰ میلیون‌توانسته‌اند​ یو را به عنوان نوعی سرمایه‌گذاری به آن‌ها وام دهند.

با این حال، پس از اینکه رن در آزمون شرکت کرد و‌وامی​ توسط لاک به عنوان استعدادی با رتبه پایین ارزیابی شد، مدیران اجرایی‌حتماً​ گیلد باید فشار بر والدین رن را برای بازپرداخت بدهی‌شان آغاز کرده باشند.

...به محض اینکه دیدند رن استعدادی ندارد، بلافاصله تمام تشریفات‌—بحران​ و احترامات را با رهبر گیلد خود کنار گذاشتند و‌فشار​ این را فرصتی برای در دست گرفتن کنترل گیلد دانستند.

این واقعیت که آن‌ها چنین بار سنگینی را تحمل‌باشند​ می‌کردند اما هم‌زمان اجازه می‌دادند من در لاک حضور‌متقاعد​ داشته باشم، نشان می‌داد چقدر مرا دوست داشتند. «پسر»شان را.

هر چه بیشتر به‌باید​ آن فکر می‌کردم، سؤال‌نام​ دیگری در ذهنم شکل می‌گرفت.

چه بلایی‌به‌طرز​ سر رن‌نجومی​ اصلی آمده بود؟

پس از تفکر طولانی‌است​ و عمیق در مورد‌یابد​ آن، چهره‌ام در هم رفت.

فرضیه فعلی‌ام این بود که او پس از دریافت نمره استعدادش، به دلیل‌بحثی​ احساس گناهی که نسبت به والدینش داشت، دچار افسردگی عمیقی شد و تصمیم گرفت‌کرد​ به زندگی‌اش پایان دهد و به من اجازه داد تا جای او را بگیرم.

...اما این فقط فرضیه‌ای بود‌وامی​ که تنها با استناد به‌باشند​ این گزارش به آن رسیده بودم.

شاید پس از بازگشت به خانه‌آنکه​ و بررسی دقیق‌تر وضعیت، می‌توانستم اطلاعات‌وامی​ بیشتری درباره رن قبلی پیدا کنم.

شاید، داستان چیزی‌دوور​ بیشتر از آن‌توانست​ بود که گزارش می‌گفت.

...

۹:۱۵ شب.

پس از چند بار مرور دوباره گزارش، هر ثانیه‌ای که قطار‌باید​ نمی‌رسید، به‌طرز عجیبی عذاب‌آور به نظر می‌رسید. انگار بخشی از وجودم‌طولانی​ واقعاً می‌خواست قطار برسد و مرا سریعاً به خانه والدینم بفرستد.

...اما چرا این‌قدر دلم می‌خواست با افرادی ملاقات‌یابد​ کنم که هرگز قبلاً آن‌ها را ندیده بودم؟‌—کشمکش​ این‌طور نبود که آن‌ها والدین واقعی من باشند.

آیا واقعاً تا‌باید​ این حد تشنه‌یویی​ داشتن یک خانواده بودم؟

سریع این‌کنم​ فکر را از‌وامی​ سرم بیرون کردم.

اگرچه بله، دلم می‌خواست یک بار دیگر عشقی را که از والدینم‌وامی​ در دنیای قبلی‌ام دریافت می‌کردم احساس کنم، اما نباید به نقطه‌ای می‌رسید‌حتماً​ که دلم بخواهد آن را از غریبه‌هایی که هرگز ندیده‌ام طلب کنم.

شاید...

درسته.

چه می‌شد اگر بخشی از وجودم هنوز احساسات رن قبلی‌باشند​ را در خود داشت؟ چه می‌شد اگر این حس اشتیاقی که‌سرمایه‌گذاری​ نسبت به خانواده جدیدم داشتم، ناشی از تأثیر رن قدیمی بود...

رن قبلی دقیقاً‌مضحکی​ چقدر روی من‌آنکه​ تأثیر گذاشته بود؟

دستم را روی قلبم فشردم و نتوانستم جلوی احساس‌وضعیت​ تپش‌های کند و ریتمیکی را بگیرم که هرگاه بیشتر‌داخلی​ در مورد خانواده رن قبلی کنکاش می‌کردم، شدت می‌گرفتند.

...درد داشت.

همان حسی بود که هر‌وامی​ وقت به والدینم در دنیای قبلی‌ام‌شهریه​ فکر می‌کردم، به من دست می‌داد.

وقتی شروع به فکر‌نجومی​ کردن در این مسیر‌پیدا​ کردم، انگار دیگر پایانی نداشت.

فقط شروع کردم به یادآوری روزهای شادی که با خانواده‌ام‌—بحران​ در دنیای قبلی سپری کرده بودم. زمانی که همه‌چیز مثل‌فشار​ الان به گند کشیده نشده بود. غذاهای خانگی‌شان، غرغرهایشان، تعطیلات سرگرم‌کننده...

تمام آن خاطرات مثل‌وامی​ سدی که در هم شکسته‌باشند​ باشد، به سمتم هجوم آوردند.

«هووو...»

گوشه چشمانم را که کمی قرمز شده بود پاک کردم،‌والدین​ چشمانم را بستم و تمام تلاشم را کردم تا اشک‌هایی‌کنند​ را که هر لحظه تهدید به ریختن می‌کردند پنهان کنم.

«آه... رن، داری‌دوور​ با من چی‌کار‌توانست​ می‌کنی؟ و چرا الان؟»

...

[ایستگاه، میدان‌کنم​ لاک —‌باید​ در حال مسافرگیری]

صدایی واضح و‌مضحکی​ دلنشین در سراسر‌آنکه​ سکوهای قطار طنین‌انداز شد.

سوار قطار شدم و قبل‌هدایت​ از انتخاب صندلی در سمت راست‌مالی​ قطار، نگاهی گذرا به اطرافم انداختم.

روی صندلی کنار پنجره‌وامی​ نشستم، هندزفری‌ام را درآوردم‌گرفته​ و آهنگی پخش کردم.

بعد از‌کنم​ اینکه آرام شدم،‌وامی​ افکارم واضح‌تر شدند.

با اینکه نمی‌دانم آن موقع چه‌آنکه​ مرگم شده بود، اما می‌دانستم که‌وامی​ رن قبلی در این قضیه دخیل است.

شاید او هنوز کاملاً نمرده‌هدایت​ بود و بخش کوچکی از‌—بحران​ او درون من باقی مانده بود.

...شاید هم این‌طور نبود‌وامی​ و فقط خیالاتی شده‌گرفته​ بودم، مطمئن نبودم، اما...

هر چه که بود، امیدوار بودم روی اقدامات آینده‌ام تأثیری‌باشند​ نگذارد. اگر تصادفاً به خاطر تأثیر رن قبلی مجبور می‌شدم‌نوعی​ کاری را که نمی‌خواستم انجام دهم، نمی‌دانستم چه کار خواهم کرد.

[ایستگاه، میدان‌به‌طرز​ لاک —‌نجومی​ در حال حرکت]

در حالی که غرق در افکارم بودم،‌ارتقا​ صدایی از بلندگوی قطار در سراسر آن‌—خطر​ طنین‌انداز شد و درها به آرامی بسته شدند.

-تق!

[منطقه‌ی مرکزی، میدان‌والدین​ لاک — منطقه‌ی‌میلیون​ شمالی، میدان وریل]

-ووووووم!

قطار هوایی در هوا بلند شد،‌توانست​ به آرامی سرعت گرفت و به‌بدهی​ سمت مقصدم، منطقه‌ی شمالی، به راه افتاد.

شهر اشتون در‌باید​ مجموع ۵۰ میلیون‌یویی​ نفر جمعیت داشت.

از آنجا که امن‌ترین و متمرکزترین‌میلیون​ منطقه‌ی قلمرو انسان‌ها بود، طبیعتاً افراد‌تأمین​ زیادی را به خود جذب می‌کرد.

عظیم بود.

به خاطر همین وسعتش،‌است​ شهر اشتون به پنج‌یابد​ منطقه‌ی مختلف تقسیم شده بود.

منطقه‌ی شمالی، منطقه‌ی‌باید​ جنوبی، منطقه‌ی شرقی، منطقه‌ی‌نام​ غربی و منطقه‌ی مرکزی.

دلیل این‌کنم​ نوع تقسیم‌بندی‌باید​ ساده بود.

چون به جز منطقه‌ی شمالی، هر منطقه‌ی‌تناسخ​ دیگر تحت حوزه‌ی استحفاظی یکی از چهار گیلد‌نام​ با رتبه‌ی الماس حاضر در شهر اشتون بود.

رتبه ۱.‌رونالد​ شکارچی شیاطین‌است​ — منطقه‌ی جنوبی

رتبه ۲.‌والدین​ گیلد استارلایت‌وامی​ — منطقه‌ی مرکزی

رتبه ۳.‌کنم​ چکش سیاه‌باید​ — منطقه‌ی غربی

رتبه ۴.‌به‌طرز​ کسوف سپیده‌دم‌نجومی​ — منطقه‌ی شرقی

با اینکه اتحادیه و دولت مرکزی قدرت‌های اصلی‌ای بودند که‌—بحران​ بشریت را کنترل می‌کردند، اما باز هم به چهار گیلد‌فشار​ برتر اجازه می‌دادند تا کنترل مناطق خاصی را در دست بگیرند.

از این طریق، اتحادیه می‌توانست هم‌یویی​ قدرت خود را متمرکز نگه دارد‌کنند​ و همزمان گیلدها را راضی نگه دارد.

...و از بخت بد من،‌وامی​ منطقه‌ی شمالی، جایی که به سمتش‌شهریه​ می‌رفتم، تحت حوزه‌ی استحفاظی اتحادیه بود.

آن جماعت روی اعصاب...

اگر درست یادم‌دوور​ باشد، اما هم در‌ارتقا​ منطقه‌ی شمالی زندگی می‌کرد.

از آنجا که پدرش معاون مدیر‌یویی​ اتحادیه و همچنین شهردار شهر اشتون‌کنند​ بود، خانه‌اش در منطقه‌ی شمالی قرار داشت.

خوشبختانه به خاطر وسعت‌باید​ عظیم هر منطقه، احتمال‌نام​ روبرو شدنمان زیاد نبود.

پس از حادثه‌ی هولبرگ، با اینکه‌آنکه​ با او حرفی نزدم، اما گاهی‌وامی​ می‌دیدم که به سمتم خیره شده است.

در لاک، او کنجکاوی‌اش را به‌توانست​ خاطر حضور بقیه پنهان می‌کرد، اما اگر‌۹۵,۰۰۰,۰۰۰​ تصادفاً بیرون از لاک همدیگر را می‌دیدیم...

آره، بهتر‌والدین​ است اصلاً به‌میلیون​ آن فکر نکنم.

با توجه به شخصیتش، تعجبی‌وامی​ نمی‌کردم اگر ناگهان شروع می‌کرد‌باشند​ به کنکاش بیشتر در مورد من.

...

[منطقه‌ی شمالی،‌رونالد​ میدان وریل‌است​ — رسیدن]

با خروج از ایستگاه‌وامی​ قطار، گوشی‌ام را درآوردم و‌باشند​ برنامه‌ی جی‌پی‌اس را باز کردم.

از اینجا به‌والدین​ بعد هیچ ایده‌ای نداشتم‌یویی​ که باید کجا بروم...

«از این طرف.»

با دنبال کردن جی‌پی‌اس و پیچیدن به سمت راست‌وضعیت​ ایستگاه، نقطه‌ی قرمز روی نقشه را دنبال کردم و‌داخلی​ به سمتی رفتم که خانه‌ی والدینم در آنجا قرار داشت.

شب فرا رسیده بود و هلال‌یویی​ ماه در بالای آسمان، کم‌کم توسط‌کنند​ ابرهای تیره و سرگردان پوشانده می‌شد.

چراغ‌های اطراف پیاده‌رویی که در آن قدم می‌زدم، فضا را به خوبی‌تأمین​ روشن کرده بودند و با وجود اینکه دیر وقت بود، مردمی که سگ‌هایشان‌اینکه​ را راه می‌بردند یا در حال دویدن بودند، در همه جا دیده می‌شدند.

«باید همین باشه؟»

بعد از ده دقیقه پیاده‌روی دیگر، جلوی یک‌یابد​ مجتمع مسکونی توقف کردم. پس از اینکه نگهبانان‌—کشمکش​ اجازه‌ی ورود دادند، به سمت ویلای [۲۵۹] رفتم.

«هووو...»

نفس عمیقی کشیدم و به ویلای بزرگ روبرویم نگاه کردم. ویلا که سرتاسر‌کنند​ سفیدرنگ بود، دو بالکن و یک باغ بزرگ داشت. حصارهای چوبی بزرگی محیط‌آزمون​ باغ را پوشانده بودند و در ورودی ویلا، یک در چوبی بزرگ قرار داشت.

با نگاه به پنجره‌ها، می‌توانستم ببینم‌آنکه​ که چراغ‌ها هنوز روشن هستند. این به‌میلیون​ وضوح نشان می‌داد که همه هنوز بیدارند.

مشخص بود که‌دوور​ بیدار مانده‌اند و‌توانست​ منتظر من هستند.

«هووو... خیلی خب.»

با تردید، دستم‌والدین​ را به سمت‌میلیون​ زنگ خانه دراز کردم.

وقتش رسیده بود.

بالاخره زمان آن‌دوور​ رسیده بود که با‌ارتقا​ والدین جدیدم ملاقات کنم.

-دینگ! دانگ!

به محض اینکه زنگ را فشردم، صدای‌یویی​ قدم‌های عجولی که به سمت در می‌دویدند،‌بحثی​ از آن سوی در به گوشم رسید.

-کلیک!

با باز شدن در، زنی زیبا با‌ارتقا​ موهای طلایی و چشمان آبی، در حالی که‌سقوط​ لبخند درخشانی بر لب داشت، به استقبالم آمد.

«به خونه خوش اومدی رن!»

ناولها | novelha.net