چپتر 13: 13
0به نظر روان یو این منطق خیلی عجیبمانده میآمد. اگر حقیقت فاش میشد، مگر سن سیسیبرد هم دست خودش و کارهای کثیفش را رو نمیکرد؟
اما این احتمال هم غیرممکن نبود. یاد تماس تلفنی پیشین شوهمان هوایسونگ افتاد؛ انگار در آن تماس به پروندهای اشاره کرده بوداطلاعات که در آن، متهم برای تلافی به شاکی پاتک زده بود.
وقتی متهم میبیند که احتمال باختش درمالی دادگاه بالاست، ممکن است به سیم آخر بزندخوشنام و بخواهد همه را با هم غرق کند.
با این فکر و برای پیدا کردن شباهتها،نوار روان یو در نوار جستجو تایپ کرد: «اس.جی»؛آخرین همان کلمهای که شو هوایسونگ به زبان آورده بود.
آخرین گزارشهای مرتبط، به یکی از جلسات اخیرمانده دادگاه ختم میشد. اطلاعات زیادی درباره متهم پیدابرد نکرد، اما چشمش به نام دیگری افتاد: هانسون.
نام انگلیسی شو هوایسونگ.
رشته افکارش پاره شد. روی این کلمه کلیدی کلیکروبهرو کرد و به مقالهای انگلیسی در قالب مصاحبه رسید کهگرفت با جزئیات، ارتباط او با اس.جی را شرح داده بود.
در آن مقاله آمده بود که سه سال پیش، یکی از رقبای اس.جیکلمهای به اتهام نقض حقوق مالکیت از آنها شکایت کرده است. در پی ایننکرد رسوایی، سهام شرکت سقوط کرده و با بحران مالی شدیدی روبهرو شده بود.
در آن زمان، پدر شو، که وکیلی بسیار خوشنام در کالیفرنیا بود، وکالت اس.جی را بربرد عهده گرفت. اما درست دو روز مانده به دادگاه، ناگهان دچار سکته مغزی شد. هرچند جانکاملاً سالم به در برد، اما پزشکان تشخیص دادند که به «زوال عقل عروقی» مبتلا شده است.
تغییر وکیل در دقیقه نود، اشتباهی جبرانناپذیر بود. اگر به این دلیل در دادگاه میباختند،آخرین اس.جی کاملاً فرو میپاشید. از طرفی، تعویق دادگاه هم گزینهای منطقی نبود. هرچه این پرونده بیشتررشته کش میآمد، وضعیت سهام وخیمتر میشد و در نهایت باز هم شرکت به خاک سیاه مینشست.
تنها دو روز فرصت باقی بود و هیئت مدیره به تکاپوزمان افتاده بود. نمایندگان شرکت مدام به بیمارستان میرفتند و از پزشکان میپرسیدندناگهان که آیا پدر شو میتواند به موقع سر پا شود یا نه.
البته که پاسخ منفی بود.
در نهایت، شو هوایسونگ پا پیش گذاشت؛ شو هوایسونگِ جوانی که تازه مدرکهرچند کارشناسی ارشد حقوقش را گرفته بود، آزمون کانون وکلای کالیفرنیا را پشت سردقیقه گذاشته بود و هنوز در این حرفه خام و تازهکار به حساب میآمد.
از آنجا که او زیر دست پدرش کارآموزی میکرد، از صفرهمان تا صد درگیر این پرونده بود. اس.جی که دیگر چارهای نداشت،اطلاعات به عنوان آخرین راه نجات، تمام امیدش را به او بست.
هیچکس امیدرسوایی چندانی بهشرکت او نداشت.
اما در کمال ناباوری، با وجود تمامشباهتها پیچیدگیهای پرونده، شو هوایسونگ توانست در همانزبان دادگاه رأی قاطع را به نفع آنها بگیرد.
اس.جی در دادگاهوکالت پیروز شد ودرست دوباره جان گرفت.
روان یو به آرامی صفحه راشباهتها پایین کشید تا به آخرین خطکلمهای مقاله رسید: «این یک افسانه باورنکردنی است.»
شاید منظور نویسنده،سهام شو هوایسونگ بودبحران و شاید هم اس.جی.
اما تنها چیزی که ذهن روان یو رانوار به خود مشغول کرده بود، این بود که:آخرین بعد از آن چه بر سر پدر شو آمد؟
روز بعد، پس از ده روز انتظار کشنده، مرکز رسیدگی به تخلفات شهر ادبیات جینجیانگ رأی خودپزشکان را درباره پرونده سرقت ادبی صادر کرد. نتیجه این بود که شباهت دو اثر «واقعاً میخواهم درمیپاشید گوشت زمزمه کنم» و «چشمانش میخندد» کمتر از یکدهم است و این میزان، کپیبرداری غیرمجاز محسوب نمیشود.
روان یو این خبر را درشباهتها گروه چت فرستاد و لیو ماوکلمهای و شو هوایسونگ را در جریان گذاشت.
لیو ماو در کسری از ثانیه جواب داد وروبهرو گفت که با این رأی، شانس پیروزی آنها درعهده دادگاه و گرفتن غرامت به طرز چشمگیری بالا رفته است.
اما همیشه در کنار شیرینی، تلخی همشباهتها وجود داشت. روان یو تایپ کرد: «با اینآورده حال، انجمنها و ویبو احتمالاً دوباره منفجر میشن.»
پانزده دقیقه بعد.
لیو ماو:کند «دقیقاً زدیپیدا به هدف.»
روان یو: «چی میگن؟»
زهرخندها و کینهورزیهای فضای مجازی، روح و روان آدمجستجو را میمکید. او به افکار عمومی اهمیت میداد، امامرتبط آنقدر ترسیده بود که جرئت نمیکرد نگاهی به نظرات بیندازد.
لیو ماو چند اسکرینشات فرستاد.
«اگه این حجمفکر از شباهت کپیبرداریشباهتها نیست، پس چیه؟»
«از اولش هم معلومشرکت بود. مگه جینجیانگ میادشدیدی مرغ تخمطلاشو سر ببره؟»
«معلومه که نه. یکی از دوستام تو سینما میگفت سرگرمی هوانشی روی این آیپی دست گذاشته. هوانشی رومرتبط میشناسید دیگه بچهها؛ اقتباسهای سینمایی خفن، بودجههای نجومی، میلیونها یوان حق امتیاز! آدم میتونه بدون شرف زندگی کنه، اماکلیدی بدون پول نه! سیستم رتبهبندی همینه دیگه... مرغ سیاه یا سفیدش فرقی نداره، تا وقتی تخم میذاره، مرغ خوبیه.»
زهر طعنههایی کهوکالت از این پیامهادرست میبارید، چشمهایش را میسوزاند.
پیام آخر را احتمالاً لیو ماوشباهتها از روی حواسپرتی فرستاده بود. وقتی متوجهزبان اشتباهش شد، سریع پیام را پاک کرد.
ثانیهای بعد، شو هوایسونگ کهسقوط تا آن لحظه سکوت کردهشده بود، پیامی فرستاد: «اینقدر بیکاری؟»
لحنش کمی تندکند بود. روان یوکردن جرئت نکرد جوابی بدهد.
لیو ماو ازوکالت موسسه حقوقی ژیدرست کون: «فقط یه ذره...»
شو هوایسونگ: «پسفکر برو بیانیه وکیلشباهتها رو تنظیم کن.»
بلافاصله بعد از آن، صفحه گوشی روان یو با لیستی بلندبالازمان از نامهای کاربری ویبو پر شد. وقتی این لیست از طرفمانده شو هوایسونگ فرستاده میشد، بیشتر شبیه یک لیست اعدام به نظر میرسید.
شو هوایسونگ:غرق «اسمشون رو بیارپیدا و رسواشون کن.»
با اینکه این کار کاملاً رسمی و حرفهایمانده بود، اما باز هم قلب روان یو کمیبرد گرم شد و تایپ کرد: «خسته نباشید وکیل شو!»
جوابی نیامد. روان یو درست درشباهتها لحظهای که صدای زنگ در بهکلمهای صدا درآمد، صفحه چت را بست.
شن مینگیینگ بود.
او پس از استعفا از شغل ویراستاری در شهر ادبیات جینجیانگ، به همراه دوستپسرش یکآورده فروشگاه اینترنتی راه انداخته بود. او هم مثل روان یو مجبور نبود به ساعت کاریهانسون خشک و کسلکننده پایبند باشد، برای همین وقت آزاد داشت تا سری به او بزند.
به محض اینکه روان یو در را بازمانده کرد، گفت: «نمیخواد بهم دلداری بدی. شاید دیگهبرد بهش عادت کردم، اما راستش الان حالم بد نیست.»
شن مینگیینگ مستقیم به سمت مبل اتاق نشیمنجستجو رفت و گفت: «زیادی خودت رو تحویل نگیر. منمرتبط اومدم اینجا تا پشت سر سن سیسی غیبت کنم.»
روان یو دیروزسهام پشت تلفن ماجرا رامالی برایش تعریف کرده بود.
هرچه باشد، سن سیسیفکر به نوعی «دشمن خونی»نوار شن مینگیینگ محسوب میشد.
سالها پیش، وقتی روان یو تازه نوشتن رمانهای عاشقانه مدرن را شروع کرده بود، متوجه شد که شن مینگیینگ بعد از فارغالتحصیلیعروقی شغل مناسبی پیدا نکرده است؛ برای همین او را به عنوان ویراستار رمانهای عاشقانه تاریخی به جینجیانگ معرفی کرد. چند سال بعد،نهایت وقتی روان یو از نوشتن عاشقانههای مدرن خسته شد و به ژانر تاریخی روی آورد، از قضا در تیم شن مینگیینگ قرار گرفت.
در کمال تعجب، در حین انتشار رمان، ارتباط آنها در دنیای واقعی لو رفت و شخصی به صورت ناشناس آناخیر را در یک انجمن اینترنتی فاش کرد. نویسنده پست با لحنی حقبهجانب و پر از ناله، ویراستار را به پارتیبازیمصاحبه متهم کرده و مدعی شده بود که تمام جایگاههای تبلیغاتی و توصیهای خوب، به بهترین دوستش اختصاص داده شده است.
پس از کمی پرسوجو و پیگیری، شنمالی مینگیینگ متوجه شد که نویسنده آن پست کسیخوشنام نیست جز «سو چنگ»؛ یعنی همان سن سیسی.
این ماجرا جنجال بزرگی در محفل نویسندگان به پا کرد. با وجود اینکهکلمهای شن مینگیینگ واقعاً هیچ پارتیبازی و تبعیضی قائل نشده بود، اما چه کسینکرد حرفش را باور میکرد؟ به همین دلیل، در نهایت مجبور به استعفا شد.
روان یو هم با هجمه سنگینی از انتقادات روبرو شده بود. عذاب وجدانِ اینکه پایسالم شن مینگیینگ را هم به این ماجرا کشیده بود، روح و روانش را به همدلیل ریخت و باعث شد آن رمان عاشقانه تاریخی را با عجله و سرسری به پایان برساند.
وقتی بعد از آن دست به قلم شد تا رمان جدیدی بنویسد، باز هم عدهای مدام گذشته رایکی شخم میزدند. او که مجبور بود با احساسات جریحهدار شدهاش کلنجار برود، به هر جانکندنی که بود رمانکلیدی را تمام کرد، اما بعد از آن به بنبست نوشتن رسید؛ یازده ماهِ تمام، بدون حتی یک کلمه پیشرفت.
به همین خاطر بود که این بار، وقتی سنروبهرو سیسی دوباره آتش به پا کرد، هر دوی آنهاعهده پافشاری کردند که از طریق مراجع قانونی پیگیر ماجرا شوند.
مگر دفعه قبلکند به اندازه کافیکردن زجر نکشیده بودند؟
شن مینگیینگ گفت: «با این حساب، اون از همون موقعدچار میدونسته تو کی هستی. آخه تو دانشگاه چیکارش کردی کهزوال بعد از این همه سال هنوز اینطوری کینه به دل داره؟»
روان یو آهیفکر کشید: «اگه میدونستمشباهتها که اینطوری غافلگیر نمیشدم.»
«نکنه بورسیهاش رو قاپیدی؟»
روان یو سرشکند را به نشانهکردن نفی تکان داد.
«سهمیه معرفیش رو گرفتی؟»
دوباره سرش را تکان داد.
«پس... نکنهرسوایی عشقش روشرکت از چنگش درآوردی؟»
این بار، پیش از آنکه روان یو اصلاً فرصت کند جوابی بدهد، خودکلمهای شن مینگیینگ فرضیهاش را رد کرد: «غیرممکنه. تو که از شکم مادرت سینگلنکرد به دنیا اومدی... اصلاً اگه مردها خودشون رو برات بکشن هم تحویلشون نمیگیری.»
یادش آمد که چطور در سال آخر دانشگاهِ روان یو، یکیسکته از پسرهای سال اولی دیوانهوار دنبالش افتاده بود و کل دانشکدهعروقی را خبردار کرده بود. اما در نهایت، هیچ اتفاقی بینشان نیفتاد.
تازه اینطور هم نبود که پسرک جذابیتی نداشتهجستجو باشد؛ او بعدها تبدیل به سلبریتی معروفی شدگزارشهای که هزاران دخترِ کشتهمرده و طرفدارِ دوآتشه داشت.
شن مینگیینگ بارها بهشرکت خاطر این موضوع، به روانروبهرو یو لقب «کور» داده بود.
«راستی، ازغرق اون پسر سالپیدا پایینیه چه خبر؟»
«خبری ازش ندارم.»
حواس شن مینگیینگ به کل از سن سیسی پرت شد و گوشیاش را بیرونآورده آورد تا جستجو کند: «لی... لی چیچیکان؟ آهان، این پیج ویبوئه؟» گوشیاش را بالا گرفت:هانسون «اسسی لی شیکان.» روان یو از همان فاصله نگاهی انداخت و سرش را تکان داد.
اما در همان نگاهشرکت گذرا، چیزی مثل صاعقهشدیدی از ذهنش عبور کرد.
«اسسی؟» چراغرق این حروف برایشپیدا اینقدر آشنا بودند؟
«هی، الان داره لایو میذاره.»
شن مینگیینگ وارد لایو لی شیکان شد. صدای کمی دورگهاشکرد به گوش رسید: «خیلی خب، قبول میکنم که باختم. پس، جرأتختم یا حقیقت؟ بگو ببینم "من عاشق خوردن خرگوشم"، تو انتخاب کن.»
«یه ستاره به این معروفی اینقدر خاکی و بیریاست که تو لایو باوکیلی طرفداراش جرأت یا حقیقت بازی میکنه؟» شن مینگیینگ در حالی که با ولع بستهایهرچند آلوچه خشک را باز میکرد و با خودش حرف میزد، غرق تماشای لایو شد.
روان یو جوابی نداد. او غرق در بالا و پایین کردن صفحات ویبو و غوطهور در دریایگزارشهای توهینهای مجازی بود. در حالی که از عصبانیت خون خونش را میخورد، چند نام کاربری را یادداشتپاره کرد و در گروه چتشان فرستاد: «وکیل شو، میتونم چند تا اسم دیگه هم به لیست اضافه کنم؟»
شو هوایسونگ: «میل خودتونه.»
روان یو که از این تأیید جان تازهایجستجو گرفته بود، روحیه مبارزهطلبیاش را جمع کرد وگزارشهای با ارادهای محکم به شکار ترولها ادامه داد.
صدای لی شیکان دوباره از گوشی شن مینگیینگ بلند شد:شده «به هفتمین مخاطب گوشیت زنگ بزن و بهش بگو "پسفردادرست صبح تو همون جای همیشگی میبینمت"؟ وای، این دیگه خیلی بیرحمانهست...»
شن مینگیینگ با لحنی شبیه به یک مادرِ دلسوز آهیتایپ کشید: «سلبریتی بودن هم اصلاً کار راحتی نیست!» اما هنوزجلسات حرفش تمام نشده بود که گوشی روان یو زنگ خورد.
ملودی زیبای پیانوی زنگعهده گوشیاش، با صدای «بوقِ» تماسناگهان در لایو در هم آمیخت.
شن مینگیینگ خشکش زد. هنوز درشباهتها حال حلاجی کردن ماجرا بود که دیدزبان روان یو تماس را وصل کرد: «الو؟»
همان صدای «الو؟»سهام دقیقاً در لایوبحران هم اکو شد.
شن مینگیینگغرق مثل برقگرفتههافکر از جا پرید.
روان یو فقط به این دلیل تماس را جواب داده بود که با وجودجان ناشناس بودن شماره، پیششمارهاش متعلق به هانگژو بود. اما حالا، کمکم داشت متوجه اوضاعاشتباهی میشد. با بدنی خشکشده به سمت شن مینگیینگ چرخید و بیصدا لب زد: «من؟»
چهره شن مینگیینگ آینهی تمامنمای شوک ونوار ناباوری بود. تندتند سرش را تکان داد وآخرین با دستپاچگی هندزفریاش را به گوشی وصل کرد.
روان یو پنج ثانیهی تمام مات و مبهوتشدیدی مانده بود، تا اینکه صدای پشت خط اوکالیفرنیا را به خودش آورد: «ارشد تویی؟ منم، شیکان.»
سعی کردغرق به خودش مسلطپیدا شود: «آره، خودمم...»
پسر خندهی ریزی کردعهده و گفت: «هول نکن. فقطناگهان میخواستم یه حالی ازت بپرسم.»
با وجود بیش از صد هزارشباهتها نفری که داشتند به این مکالمهکلمهای گوش میدادند، مگر میشد هول نکند؟
در حالی که کف دستهایش عرق کردهمالی بود و نگاهش روی صورت شن مینگیینگبسیار قفل شده بود، جواب داد: «من خوبم.»
«هنوز همونغرق جای قبلیفکر زندگی میکنی؟»
از آنجا که روان یو دقایقی پیش بخشهایی از لایو راسکته شنیده بود، حدس زد که لی شیکان دارد طبق نقشه پیشعروقی میرود. برای اینکه زودتر قال قضیه را بکند، جواب داد: «آره.»
«خیلی دلم میخواد ببینمت.پیدا چطوره پسفردا صبح توجستجو همون جای همیشگی قرار بذاریم؟»
روان یو لحظهای مکث کرد، امابحران با وجود آن همه شنونده، تصمیمپدر گرفت بازیاش را خراب نکند: «باشه...»
«عالیه، پس میبینمت. فعلاً.»
«فعلاً.»
به محض قطع شدن تماس، شن مینگیینگ جیغجستجو کشید: «چه خبر شد الان؟! مگه اون موقعگزارشهای بلاکت نکرده بود؟ پس چرا هنوز شمارت رو داره؟!»
روان یو نفس عمیقی کشید: «توبحران الان داری از من میپرسی؟ منپدر خودم باید یقه کی رو بگیرم بپرسم؟»
شن مینگیینگ دوبارهکند نگاهش را بهکردن صفحه لایو دوخت.
صفحه پر ازوکالت کامنتهایی بود کهدرست مثل سیل سرازیر میشدند.
«وای، چقدر صداش شیرینه!»
«شیکان، حق نداریسهام تو اون جایبحران همیشگی بری دیدنشا!»
«کدوم شیرپاکخوردهای این جرأت رو پیشنهادکردن داد؟ خودت رو نشون بده تاهمان یه "تشکر" درست و حسابی ازت بکنیم!»
امان ازکالیفرنیا دست این طرفدارهایگرفت دوآتشه و حسود...
شن مینگیینگ در حالی که بازوهایش که از هیجان مورمور شده بود را میمالید، به خندههایگزارشهای لی شیکان روی صفحه خیره شد: «شماها همیشه منو تو دردسر میندازین. یادتون باشه بعد ازافکارش لایو بهش زنگ بزنم و عذرخواهی کنم؛ اینکه سر قرار نرم و بکارمش دیگه خیلی بیانصافیه.»
«نوچ، عجب زبونبازی شده.» پسرک تنها با چند کلمهی حسابشده وزمان زیرکانه، به همه فهماند که قرار نیست به آن ملاقات برودمانده و با این کار، صدها هزار طرفدارش را به راحتی آرام کرد.
شن مینگیینگ رو به روان یو آهی کشید: «آخه چرا اون موقع نتونست مخ تو روآخرین بزنه؟» اما ناگهان متوجه شد که روان یو با اخمی غلیظ گوشیاش را محکم در چنگشرشته فشرده است: «چیشده؟ نکنه بازم داری اون کامنتهای توهینآمیز رو میخونی؟ انقدر خودت رو عذاب نده دیگه!»
روان یو سرش را به نشانه نفی تکان داد: «دارم بهسکته پروفایل لی شیکان نگاه میکنم.» اخمهایش در هم گره خورد: «اسسی...عروقی این حروف اختصاری برام خیلی آشنان. قبلاً اینا رو کجا دیدم؟»
شن مینگیینگ با تعجبپیدا پلک زد: «اسسی؟ آهان،جستجو مگه همون سو چنگ نیست؟»
روان یورسوایی ناگهان سرششرکت را بالا آورد.
لی شیکان اسسیکند بود، و سوکردن چنگ هم اسسی؟