---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تو عشق مقدر منی

چپتر 59: چپتر ۵۹ • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 59: چپتر ۵۹

0

شو هوای‌سونگ دستش را بالا آورد و‌افتاده​ هم‌زمان با فرود آمدن بوسه‌اش، دست داغ‌سوم​ و سوزانش روی کمر روان یو لغزید.

همان یک حرکت، در هم‌آمیخته‌گره​ با حرارت مرطوب بوسه‌اش، لرزی‌مکث​ به جان روان یو انداخت.

شو هوای‌سونگ با چشمانی‌واسه​ بسته، شعله‌های آتش را‌صبر​ در دنیای او برافروخت.

ناله خفه و معترضانه‌ای از میان لبان روان یو فرار کرد؛ روحش در‌صبری​ آن مهِ وهم‌آلودِ نیاز، در آستانه از هم پاشیدن بود. در میان آن‌چیزی​ گیجی و خلسه با خود فکر کرد... شاید این فقط غریزه یک مرد بود؟

خودش را به او‌نفس‌هایی​ سپرد و دستانش را در‌پرسید​ میان موهای او گره زد.

شو هوای‌سونگ با نفس‌هایی بریده‌گره​ و به شماره افتاده مکث‌مکث​ کرد و پرسید: «...آدامس بادکنکیت کجاست؟»

«کشو سوم میز تلویزیون...»

چرخید و‌برگشتی​ از روی‌واسه​ تخت بلند شد.

ملحفه‌ها خیلی وقت بود که به گوشه تخت پس‌پرسید​ زده شده بودند. روان یو با لباس‌هایی آشفته و‌تخت​ نامرتب، صورتش را در بالش فرو برد؛ قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید...

ملغمه‌ای از اشتیاق و دلهره.

وقتی صدای خش‌خشی از کنار تخت به‌خورد​ گوشش رسید، صورتش را بیشتر در بالش‌بی‌نهایت​ فشرد و جرئت نکرد سرش را بلند کند.

همان لحظه، صدای بم و خش‌داری‌دیره​ بالای سرش طنین انداخت: «دیگه راه‌بعد​ برگشتی نیست. واسه پشیمونی خیلی دیره.»

جا خورد. «صـ... صبر کن...»

شو هوای‌سونگ نفس عمیقی کشید و‌نفس‌هایی​ بعد، با صبری بی‌نهایت شروع به‌آدامس​ آرام کردنش کرد... ملایم، اما بی‌امان.

و روان یو، همچون قایقی تنها و سرگردان در‌نفس​ میان اقیانوس، چیزی جز امواج خروشان نمی‌دید؛ بی‌دفاع و تسلیم‌اما​ در میان طوفان تاب می‌خورد و هیچ راه گریزی نداشت.

روان یو مثل میگویی که‌پشیمونی​ در آب جوش افتاده باشد، در‌کشید​ خودش جمع شد: «تـ... تو چطور...؟»

شو هوای‌سونگ خودش را کمی بالا کشید‌افتاده​ و نوک بینی‌اش را به بینی او مالید:‌میز​ «چون بی‌نهایت بار تو ذهنم مرورش کرده بودم.»

با دیدن فین‌فین کردنش و اینکه از‌بریده​ شدت احساسات واقعاً به گریه افتاده بود، پیشانیِ‌کشو​ نم‌دار از عرقش را نوازش کرد: «الان بهتری؟»

روان یو لب پایینش را گاز‌دیره​ گرفت و سکوت کرد... و او‌بعد​ از همین سکوت، رضایتش را خواند.

در لحظه‌ای که آخرین سد دفاعی‌اش‌دیره​ در هم شکست، صدای ناله هر‌بعد​ دوی آن‌ها هم‌زمان به گوش رسید.

شو هوای‌سونگ‌موهای​ در جایش خشک‌بریده​ شد: «درد داره؟»

روان یو سرش را‌موهای​ به علامت منفی تکان داد:‌افتاده​ «نـ... نه خیلی... اما من...»

با صبوری‌برگشتی​ خودش را کنترل‌پشیمونی​ کرد: «اما چی؟»

«اما واقعاً‌برگشتی​ دلم می‌خواد‌واسه​ گریه کنم...»

شو هوای‌سونگ‌موهای​ بوسه‌ای بر‌نفس‌هایی​ پیشانی‌اش کاشت: «دیوونه.»

اما او واقعاً گریه کرد؛‌گره​ اشک‌هایی از سرِ دلگرمی، اشک‌هایی‌مکث​ لبریز از یک قدردانیِ بی‌کران.

در میان هق‌هق‌های‌نیست​ ظریفش زمزمه کرد:‌دیره​ «شو هوای‌سونگ، من...»

شو هوای‌سونگ میان حرفش‌واسه​ پرید: «دوستت دارم. این جمله‌نفس​ رو... اول من باید بگم.»

روان یو دستانش را دور کمر او حلقه کرد، به‌آدامس​ پشتش چنگ زد و با بی‌قراری سر تکان داد: «منم‌ملحفه‌ها​ دوستت دارم. شاید خیلی بیشتر از اونی که فکر می‌کنی.»

قلب شو هوای‌سونگ لرزید. سپس به حرکت‌بریده​ درآمد، با چنان شدتی که گویی می‌خواست‌کجاست​ او را در وجود خودش حل کند.

روان یو طوفانِ وجود او را تاب آورد؛ احساس می‌کرد‌عمیقی​ این شب تا ابد کش می‌آید... آن‌قدر طولانی که می‌شد‌بی‌امان​ در امتدادش، پایان یک عمر زندگی را به چشم دید.

در آن «اولین صبحِ» پر از تشریفات، روان‌صبر​ یو آن‌طور که در «فیلمنامه‌های بی‌نقص» عاشقانه نوشته‌آرام​ می‌شود، در آغوش شو هوای‌سونگ از خواب بیدار نشد.

صدای شرشر‌موهای​ آب او را‌بریده​ از خواب پراند.

وقتی چشمانش را باز کرد،‌گره​ جای خالی او را روی تخت‌پرسید​ دید... اما ملحفه‌ها هنوز گرم بودند.

شو هوای‌سونگ در حمام بود‌پشیمونی​ و داشت دوش می‌گرفت. احتمالاً خیلی‌کشید​ وقت نبود که بیدار شده بود.

با چشمانی خواب‌آلود پلک زد و به باریکه نوری که از‌کشید​ میان پرده‌ها به داخل می‌تابید خیره شد. همان‌طور که کم‌کم هوشیارتر‌قایقی​ می‌شد، خاطرات شب گذشته با وضوحی کامل در ذهنش جان گرفتند...

او و شو‌گره​ هوای‌سونگ از آن‌شماره​ مرز عبور کرده بودند.

از شانزده تا هجده سالگی، فقط یک بار دست‌افتاده​ همدیگر را گرفته بودند. و حالا از ماه می تا‌چرخید​ سپتامبرِ بیست و شش سالگی‌شان، به این نقطه رسیده بودند.

سریع، اما‌برگشتی​ در عین‌واسه​ حال کُند.

اولین تجربه‌شان خیلی طول نکشیده بود، اما همان پیش‌نوازش‌ها و التهاب‌ها انرژی هر دویشان را مکیده و غرق در عرق رهایشان‌همچون​ کرده بود. بعد از آن، وقتی شو هوای‌سونگ می‌خواست او را بغل کند و به حمام ببرد، روان یو دست و‌جمع​ پا زده و مقاومت کرده بود. چون به یاد آینه آن هتل عاشقانه افتاده بود و می‌دانست چه معنایی می‌تواند داشته باشد.

شو هوای‌سونگ هم چاره‌ای نداشت‌بریده​ جز اینکه یک ظرف آب‌آدامس​ بیاورد تا همان‌جا تمیزش کند.

اما آن فضای مه‌آلود و پرالتهاب در آن نورِ کم، دست‌کمی از روشنایی روز‌کجاست​ نداشت. همان‌طور که داشت بدنش را با حوله نم‌دار پاک می‌کرد، اوضاع دوباره از کنترل‌لباس‌هایی​ خارج شد و هر دو تسلیمِ خواسته‌های قلبشان شدند تا راند دوم را آغاز کنند.

بار دوم‌برگشتی​ کمی پرحرارت‌تر‌واسه​ و شدیدتر بود.

در نهایت، روان یو واقعاً از پا درآمده بود. وقتی شو هوای‌سونگ دوباره خواست او را‌آرام​ بغل کند و به حمام ببرد، مثل یک ماهی بی‌جان روی تخت افتاده بود؛ آن‌قدر خسته بود‌تاب​ که توانی برای دست و پا زدن نداشت و اصلاً خجالتش را هم از یاد برده بود.

اما حالا با یادآوری آن‌بریده​ لحظات، دوباره گونه‌هایش گر گرفت‌آدامس​ و ریزریز به خودش خندید.

درست در لحظه‌ای که لبخند تا نیمه‌بریده​ روی لب‌های روان یو نقش بسته بود،‌کجاست​ درِ کشوییِ حمام با صدای «ووش» باز شد.

مثل دزدی که مچش را حین ارتکاب جرم گرفته‌نفس​ باشند، فوراً لبخندش را جمع کرد و به طور‌ملایم​ غریزی چشمانش را محکم بست تا وانمود کند خواب است.

شو هوای‌سونگ بی‌صدا خندید، کنار تخت زانو‌خورد​ زد و آرام به جلو خم شد تا‌شروع​ بوسه کوتاهی بر لب‌هایش بنشاند: «ساعت نزدیک دَهه.»

روان یو که نقشش را به کل فراموش کرده بود، ناگهان چشمانش را باز کرد‌میز​ و با تعجب پرسید: «به این زودی این‌قدر دیر شد؟» بعد، با یادآوری اینکه در‌صورتش​ مدیریتِ سه وعده غذاییِ او کوتاهی کرده است، روی آرنجش نیم‌خیز شد: «تو صبحونه خوردی؟»

شو هوای‌سونگ عینکش را به چشم نداشت و مژه‌هایش هنوز نم‌دار‌پرسید​ بودند؛ چهره‌اش در آن لحظه به طرز عجیبی مهربان و با‌ملاحظه به‌خیلی​ نظر می‌رسید. سرش را به علامت منفی تکان داد: «دلم نیومد بخورم.»

...

وقتی مردهای معمولی حرف‌های دوپهلو و شیطنت‌آمیز‌خورد​ می‌زنند، اصلاً ترسناک نیست؛ چون می‌توانی همان‌بی‌نهایت​ لحظه با یک چشم‌غره جوابشان را بدهی.

اما ترسناک‌ترین ویژگی شو هوای‌سونگ این بود که وقتی حرف‌های دوپهلویی از دهانش خارج می‌شد،‌میز​ مغزت برای درک کامل آن به چند ثانیه پردازش نیاز داشت... و تا وقتی که‌صورتش​ تازه متوجه منظور اصلی‌اش می‌شدی، بهترین فرصت برای جواب دادن را از دست داده بودی.

بعد هم سکوتت را به پای رضایت می‌گذاشت و خیلی‌مکث​ نرم و روان بحث را عوض می‌کرد. درست مثل الان که‌بلند​ لبخندی زد و گفت: «بلند شو. یه چیزی درست کردم بخوریم.»

روان یو دستی به بینی‌اش کشید و فقط یک «اوه»‌عمیقی​ تحویلش داد. بعد پتو را کنار زد، اما به محض‌بی‌امان​ اینکه پاهایش زمین را لمس کرد، درد گنگی در پاهایش پیچید.

شو هوای‌سونگ که متوجه مکث او شده بود، دستش را‌عمیقی​ کشید و او را به عقب برگرداند: «می‌خوای یه لگن‌بی‌امان​ آب بیارم تا همین‌جا رو تخت دست و روت رو بشوری؟»

روان یو از این حرف نزدیک بود خفه شود:‌پرسید​ «من فقط...» این تازه دفعه دومشان بود... که تازه‌تخت​ زایمان نکرده بود که بخواهد این‌طور در بستر بماند!

زیر لب غرغر کرد: «بعد از تست آمادگی جسمانی تو دانشگاه، اوضاعم خیلی بدتر از این بود.‌میز​ روز بعدش کل بچه‌های خوابگاه موقع بیرون اومدن از تخت از درد زوزه می‌کشیدن.» او این حرف‌فرو​ را زد تا نشان دهد که این درد اصلاً موضوع مهمی نیست و بعد، به سمت حمام چرخید.

شو هوای‌سونگ «اوه» آرامی گفت و بعد از‌صبر​ مکثی کوتاه به دنبالش وارد شد. «پس یعنی من‌کردنش​ حتی به پای تست آمادگی جسمانی دانشگاهت هم نمی‌رسم؟»

دست روان یو همان‌طور که‌پشیمونی​ داشت خمیردندان را روی مسواک‌عمیقی​ می‌ریخت، در هوا خشکش زد.

این دیگر...‌موهای​ چه جور‌نفس‌هایی​ مقایسه‌ای بود؟

با طفره رفتن از اصل‌گره​ مطلب گفت: «پرش قورباغه‌ای فقط‌مکث​ فشار خیلی زیادی به پاها میاره.»

شو هوای‌سونگ مسواک را از دستش گرفت، خودش برایش خمیردندان ریخت،‌کشید​ لیوان را آب کرد و به دستش داد. بعد از مکثی کوتاه‌تنها​ اضافه کرد: «اون کار هم دقیقاً همون تأثیر پرش قورباغه‌ای رو داره.»

نکند دیشب دکمه‌ای، چیزی در‌پشیمونی​ وجودش زده شده بود؟ یعنی‌عمیقی​ اصلاً قصد نداشت بی‌خیال شود؟

حرکت مسواک در دهان روان یو متوقف شد.‌مکث​ آرام نگاهش را بالا آورد، در حالی که‌تلویزیون​ کف آبی و سفید از گوشه لبش چکه می‌کرد.

شو هوای‌سونگ نگاهی به تصویر او در آینه انداخت و لبخندی‌پرسید​ زد. با یک دست از پشت او را در آغوش گرفت و‌خیلی​ با دست دیگر مسواک را از او گرفت. «دهنت رو باز کن.»

پلکی زد و لب‌هایش را کمی‌دیره​ از هم فاصله داد و اجازه‌بعد​ داد تا مرد برایش مسواک بزند.

پرزهای مسواک با دقت روی‌پشیمونی​ تک‌تک دندان‌هایش کشیده می‌شد و بعد،‌کشید​ لیوان آبی به لب‌هایش نزدیک شد.

دزدکی به تصویر‌گره​ شو هوای‌سونگ در‌شماره​ آینه نگاه کرد.

مرد با لطافتی عمیق و متمرکز به او خیره شده بود؛ چشم‌هایش‌آدامس​ پر از ستاره‌هایی بود که از فرط نرمی و مهربانی آدم را‌وقت​ ذوب می‌کرد. وقتی دید روان یو بی‌حرکت مانده، با ملایمت گفت: «آب بکش.»

صمیمیتی بی‌سابقه‌برگشتی​ و شیرین میانشان‌پشیمونی​ شکوفا شده بود.

تازه داشت به آن جمله معروف ایمان می‌آورد: اینکه‌نفس​ یک زن و مرد با هم «رابطه صمیمی» داشته‌اند‌ملایم​ یا نه، با یک نگاه تیزبینانه کاملاً قابل تشخیص است.

سرش را خم کرد و‌بریده​ از دست او کمی آب نوشید،‌بادکنکیت​ در دهانش چرخاند و بیرون ریخت.

شو هوای‌سونگ برای بار دوم شروع به مسواک زدن دندان‌هایش کرد. روان‌آدامس​ یو دست مرد که مسواک را گرفته بود نگه داشت، با دهانی‌وقت​ پر از کف خندید و نامفهوم گفت: «داری اینجا دختر بزرگ می‌کنی؟»

مرد با خنده‌ای کوتاه نگاهش‌پشیمونی​ کرد. «نذار استاد این رو بشنوه،‌کشید​ وگرنه فکر می‌کنه دخترش رو دزدیدم.»

روان یو دهانش را کامل شست،‌دیره​ سرش را کج کرد و به‌بعد​ او خیره شد. «مگه غیر از اینه؟»

با شنیدن این حرف، انگار چیزی به یاد‌مکث​ شو هوای‌سونگ آمده باشد، لیوان را روی روشویی‌تلویزیون​ گذاشت و گفت: «اگه با خودم نبرمش آمریکا، نه.»

با پیش کشیده شدن این موضوع،‌نفس‌هایی​ روان یو کمی مکث کرد و‌آدامس​ لبخند از روی لب‌هایش محو شد.

شو هوای‌سونگ آهی کشید و دستش را‌خورد​ جلو برد تا صورت او را نوازش کند.‌شروع​ «می‌دونی چرا هیچ‌وقت برای شهروندی آمریکا درخواست ندادم؟»

دختر سرش را‌نیست​ تکان داد و با‌خورد​ سردرگمیِ خفیفی اخم کرد.

اگر دقیق‌تر فکر می‌کرد، او هشت سال در آمریکا‌پرسید​ زندگی کرده بود و با توجه به دستاوردها و‌تخت​ موفقیت‌هایش، خیلی وقت پیش باید شرایط لازم را پیدا می‌کرد.

«چون پدرم قبل از اینکه بیمار بشه هیچ‌وقت حرفی ازش نزد. اولش فکر می‌کردم شاید برنامه‌های کاری دیگه‌ای داشته باشه. اما بعد از بیماریش، وقتی داشتم‌زده​ مدارکش رو مرتب می‌کردم، متوجه شدم که تو تمام این مدت سرمایه‌گذاری‌هاش رو تو چین حفظ کرده. با اینکه ما تو آمریکا ریشه دوونده بودیم، اما‌سرش​ انگار هیچ‌وقت قصد نداشت تابعیت چینی‌اش رو کاملاً رها کنه یا ارتباطش رو با اینجا کامل قطع کنه. برای همین، من هم نخواستم به جاش تصمیم بگیرم.»

«من مادرم و خواهرم رو داشتم که چشم‌انتظار برگشتنم بودن و شاید پدری که هنوز دلبسته این خاک بود. تو هم همون‌قایقی​ کسی بودی که هلم داد تا بالاخره انتخابم رو بکنم. من می‌تونم تو آمریکا وکالت کنم، اما تو چین هم می‌تونم همین‌کمی​ کار رو بکنم. شاید هشت سال زمان طولانی‌ای به نظر برسه، اما در مقایسه با دهه‌هایی که پیش رو داریم، چیز ناچیزی نیست؟»

روان یو مطمئن نبود چقدر از‌دیره​ حرف‌های شو هوای‌سونگ حقیقت دارد و چقدرش‌صبری​ فقط دروغ‌هایی شیرین برای آرام کردن اوست.

اما همان‌طور که حدس‌نفس‌هایی​ زده بود، مرد قصد نداشت‌پرسید​ او را با خودش ببرد.

شو هوای‌سونگ لبخندی زد. «واقعاً خوشحالم که‌بریده​ حاضر شدی به خاطر من بهش فکر‌کجاست​ کنی، اما همین که بهش فکر کردی کافیه.»

دختر نگاهش را پایین انداخت و‌دیره​ سرش را تکان داد. بعد از‌بعد​ لحظه‌ای پرسید: «پس تکليف پدرت چی می‌شه؟»

«وقتی وضعیتش پایدار شد، با پزشک‌ها تو آمریکا مشورت می‌کنم‌عمیقی​ تا ببینم کِی می‌تونه پرواز کنه و آیا می‌تونه دوباره‌بی‌امان​ خودش رو با یه محیط جدید وفق بده یا نه.»

روان یو دوباره سر‌نفس‌هایی​ تکان داد. «پس این‌مکث​ بار کِی می‌ریم آمریکا؟»

مرد ضربه آرامی به نوک بینی‌اش زد. «همون‌طور که دیروز گفتم، من تنها‌بادکنکیت​ می‌رم. آزمون وکالت نزدیکه و این سفر هم طولانی نیست. خیلی برات خسته‌کننده‌زده​ می‌شه که دنبالم بیای و تازه بخوای با جت‌لگ هم دست‌وپنجه نرم کنی.»

روان یو صدای اعتراضی از گلویش خارج کرد و در حالی که سعی‌صبری​ داشت از «ترفندهای زنانه‌اش» برای نگه داشتن او استفاده کند، با شیطنت انگشتش‌چیزی​ را در پهلوی مرد فرو برد. «واقعاً دلت میاد من رو این‌جوری جا بذاری...»

شو هوای‌سونگ ثانیه‌ای خشکش زد تا اینکه بالاخره منظور دختر‌عمیقی​ را فهمید. سرش را پایین آورد و گفت: «مگه از‌بی‌امان​ فردا پریود نمی‌شی؟ منم که فقط یه هفته و خرده‌ای نیستم.»

«...»

تمام آن احساسات لطیف و زنانه‌اش دود شده و به هوا رفته بود. هشدار‌کجاست​ شو هوآی‌شی در گوشش زنگ خورد: «اون نگاه موذیانه و حسابگرانه رو تو صورت‌بودند​ داداشم می‌بینی؟ آدمی مثل اون... اگه مجبوری باهاش دوست شو، اما هیچ‌وقت باهاش ازدواج نکن!»

روان یو او را به‌پشیمونی​ عقب هل داد. «برو، برو،‌عمیقی​ اصلاً همون بهتر که بری!»

شو هوای‌سونگ با پرواز عصر‌پشیمونی​ همان روز رفت و طبق برنامه،‌کشید​ دو هفته بعد به خانه برگشت.

از آنجا که کار روی فیلمنامه‌اش به خاطر بازداشت سرمایه‌گذار به حالت تعلیق درآمده‌سوم​ بود، روان یو تمام این مدت در خانه بیکار چرخیده بود و در انتظار‌آشفته​ بازگشت او، داشت عملاً کپک می‌زد که ناگهان تماسی از طرف فانگ ژن دریافت کرد.

تماس از شماره شخصی‌اش‌موهای​ بود، بنابراین احتمالاً ربطی‌شماره​ به کارهای رسمی نداشت.

تلفن را جواب داد و صدای مرد را شنید که پرسید:‌کشید​ «خانم روان، شما تونستید با وکیل شو ارتباط برقرار کنید؟ من هرچی‌تنها​ تماس می‌گیرم در دسترس نیست... نه خط داخلی‌اش و نه خط بین‌المللی‌اش.»

روان یو جا خورد. «ایشون تو پروازن. حدوداً یک ساعت دیگه‌کشید​ می‌تونید با خط داخلی‌شون تماس بگیرید.» سپس انگار که چیزی را حدس‌تنها​ زده باشد، اخم کرد. «موضوع چیه؟ خبری از پرونده وی جین شده؟»

فانگ ژن با «اوهوم» آرامی تأیید کرد. «وکیل شو‌پرسید​ قبلاً تو یه صحبت خصوصی، درباره پرونده‌ای که پدرشون ده‌بلند​ سال پیش قبول کرده بودن، چیزهایی به من گفته بودن.»

قلب روان یو ناگهان‌موهای​ شروع به تپیدن کرد.‌شماره​ «پیشرفتی تو پرونده حاصل شده؟»

«مدارک مهمی کشف شده‌واسه​ که همین الانش هم به‌نفس​ پلیس سوژو تحویل داده شده.»

«چه مدارکی؟»

«من اجازه ندارم جزئیات رو فاش کنم. اگه وکیل‌پرسید​ شو پیگیر این موضوع هستن، می‌تونن با مقامات سوژو تماس‌بلند​ بگیرن. من فقط تماس گرفتم تا این پیام رو برسونم.»

یادداشت نویسنده:

فانگ ژن: وقتی برای اولین بار وارد داستان‌بادکنکیت​ شدم، هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم که از اول‌بلند​ تا آخرش قراره فقط پادوی این و اون باشم.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

یادداشت مترجم: ابتدای این چپتر یک یادآوری کوتاه برای حفظ پیوستگی داستان است. برای کسانی که نسخه مفصل شب گذشته را از دست داده‌اند، لطفاً به یادداشت نویسنده در چپتر قبل مراجعه کنید.